Part26#
#طناز
بعد اونشب کذایی برگشتیم تهران...واقعا ترسیده بودم اگه بچه ش یه چیزیش میشد چی؟
همونجوری تو فکر فرو رفته بودم که یهو با صدای جلز ولز غذا به خودم اومدم! محکم زدم به پیشونیم و کلافه گفتم:
-اااه...بخشکه شانس😑هواس پرتِ نفهم نمیتونی هواستو بدی به غذات...الان آرتان میاد گرسنست من کتلت سوخته بذارم جلوش؟! واقعا که همتون هواسمو پرت کنین!!
با صدای آرتان ۳ متر پریدم از ترس:
-سلام! چیشده داد میزنی سر غذا؟!!
اشکم در اومده بود! گفتم:
-غذام سوخت...چقدر هواس پرتم من...اینجوری پیش برم یه ماه اول زندگی طلاقم میدی نه؟!!
اخماش رفت تو هم و گفت:
-چرا همچین حرفی میزنی؟!! تو که غذاهات عالیه این حرفا چیه...من آدمیم که الکی بزنم زیر همه چی بخاطر یه غذا؟!
آرومتر شدمو بغلش کردم:
-ببخشید...من واقعا این روزا خیلی فکرم درگیره!
دستاشو دورم حلقه کرد و آروم گفت:
-چی فکرتو درگیر کرده مگه...چیشده؟!
-آرتان دو ماه دیگه داریم عروسی میکنیم ولی نه خرید کردیم نه وقت تالار گرفتیم!
با لحن بامزه ای گفت:
-پس بگو! استرس قبل از ازدواج😜
-مسخره نکن
-ببین الان اینا همش سوخته اشکال نداره...دوباره موادشو بذار باهم حاضرش میکنیم حرفم میزنیم!
-خسته ای
-نه خسته نیستم...دستامو بشورم میام الان!
دو دقیقه بعد برگشت و گفت:
-خب...الان چی ناراحتت میکنه به من بگو حلش کنیم!
درحالیکه کتلت هارو مینداختم توی روغن داغ گفتم:
-فکرشو بکن دوماه دیگه عروسیمونه...ولی هیچ کاری نکردیم...آرتان باید تالار رزرو کنیم باید لباس عروس انتخاب کنیم همه اینا کمِ کمش ۱ ماه وقت میبره!
با لحن خنده داری گفت:
-تازه یه چیز دیگه! کارت عروسی باید بدیم! چه طرحی باشه؟ توش چی بنویسیم؟ چیکارش کنیم؟ چند نفر بیان عروسیمون!!
-نگاش کن ها-_- من اینجا از استرس داره دست و پام میلرزه آقا ب فکر کارت عروسیه😐عزیزم میخوای یه کاری کن! تو بشین...خودکار و کاغذ دستت باشه هرکی ب فکرت رسید از فامیل دور تا نزدیک از اول محله ما تا بقال سر کوچه همرو لیست کن بعد کارت عروسی رو پر کن!
منم خودم تنهایی میرم تالار رزرو کنم و بقیه کارا رو خودم میکنم:/
چند ثانیه خیره بهم نگاه کردیم و بعد منفجر شدیم😂
آرتان-چه سناریویی...بنظرم نیاز نیس بقال سر کوچه تونو دعوتش کنیم:/
-عشقم هررررکی به ذهنت رسید! تو اصلا مسئول کارت ها باش😜
-بده به من باز داره میسوزه که! تو سالاد درست کن من هواسم ب این هست!
-اها یعنی من میسوزونم؟!
-نه عزیزم دارم از استرست کم میکنم...حالتو نگاه کن اصلا شبیه کسی هستی که بتونه غذا بپزه؟!
بساط سالاد درست کردنو گذاشتم روی میز و خودمم نشستم و گفتم:
-من میگم یه کاری کنیم...تو این هفته بریم دنبال خرید عروسی...تالار هم یه کاریش میکنیم!
آرتان-میتونم یه کاری کنم ها
-چی؟
-باغ ویلای خودمون از تالار هم بزرگتره کمِ کم پونصد نفر جا میشن! میشه دیزاینش کرد واسه عروسی...قشنگم هست!
-باشه پس این اوکیه...لباس عروس و حلقه ها؟!
آرتان-تو همین هفته میریم دنبالش!
آهسته خندید و بغلم کرد:
-اصلا ب خودت استرس وارد نکن یه وقت بچه ات یه چیزیش میشه😜
-بچم کجا بود
-همینجوری گفتم:/ استرس زیادیش خوب نیست!
خندیدمو با لحن شیطون گفتم:
-این اواخر انقدر دلت بچه خواسته خیلی کباب میشم واست! عشقم دوماه دیگه تحمل کن خودم یکی واست میارم😂
آرتان-دو ماه دیگه:/ انتظار نداری که همون اول بچه دار شیم!؟
-بابا مثلا گفتم-_-
#بارانا
به کمک خانم دکتره دراز کشیدم روی تخت...نیما هم لبخند زده بود و به مانیتور نگاه میکرد!
گفتم:
-الان جنسیتش مشخص نمیشه؟!
دکتر-صبر کن چقدر هول میکنی همش ۲ ماهشه^^
دستگاه رو گذاشت روی شکمم و حرکت داد! خییلی قلقلکم میومد میخواستم بخندم ولی زشت میشد😐
دکتر-ببینین اینجا رو...شکل گرفته! دست و پاهاش هنوز کوچیک و لاغره ولی رشد میکنه! اینم چشماشه که هنوز زیاد شکل نگرفته😍
با دقت به حرفای دکتره گوش میدادم و تو دلم خیلی ذوق میکردم:)
دکتر-میخواین صدای قلبشو گوش کنین؟!
با خوشحالی به نیما نگاه کردمو اونم سرشو چند بار تکون داد! همینکه صدای خوشگل قلبشو شنیدم از هیجان اشکام روی گونه ام چکید😢💗
با بغض شدیدی گفتم:
-این قلب بچمونه؟!
نیما دستمو توی دستش گرفت و آهسته گفت:
-آره عشقم...:)
آهسته پیشونیمو بوسید و گفت:
-ببین چقدر صداش قشنگه؟!💕
رو به دکتر گفتم:
-میشه عکسشو و صدای قلبشو بهمون بدین؟!
دکتر-بله الان براتون میذارم! خب شماهم دیگه کم کم میتونی بلند شی!
آهسته با کمک نیما بلند شدم که دکتره گفت:
-اگه دوست داشتی سه ماه دیگه میتونی بیای همینجا جنسیتشو بهت میگم!
-چشم...خدانگهدار
از اتاق رفتیم بیرون...هردومون خیلی خوشحال بودیم:)
نیما-خب!
-چی خب؟
-از الان دیگه باید به خودت برسی همسر عزیزم!
-یعنی چه:/
زانو زد جلوم و با لحن بچه گونه گفت:
-دلت بستنی میخواد؟! اره بابایی😍
آهسته خندیدمو گفتم:
-دیوونه^^
نیما-کوچولوئه ولی دلش بستنی میخواد! شکلاتی!
-آخ جوون پس بزن بریم باباش:)
#طناز
تلفنم زنگ خورد..بارانا بود! جوابشو دادم:
-چطوری مامان کوچولو؟!
بارون-همش ۲۶ سالمه کجام کوچولوئه😐
-کجایی
بارون-واای رفتیم سونوگرافی...باورت میشه؟!
خوشحال گفتم:
-وووییی چی بود پسر بود یا دختر؟!
بارون-خدا شفات بده کسی تو دوماهگی جنسیت بچش مشخص میشه اخه-_-
خنده ام گرفت و گفتم:
-خب حالا یه لحظه خوشحال شدم نفهمیدم چی گفتم:/
بارون-الان اومدیم ب بچم بستنی بدیم بعدش میام پیشت! آجی عکسشو بهم داد وووییی خداااا قربونش بشم😍
-میگما من که بچه ندارم کم کم داره بهت حسودیم میشه تو دلت ذوق کن:/
-اخی...
-کوووفت-_- برو بستنی بخور بعدش بیا من فندق خاله رو ببینم!
بارون-باشه میبینمت!
تلفنو که قطع کردم دستای آرتان دورم حلقه شد و آهسته خندید:
-آخرش حسودیت شد؟!
-به چی؟
-میتونیم یکی بیاریم!
-خجالت بکش!
-کاملا جدی ام😐
-آرتان نمیشه...واقعا نمیشه بیخیالش شو عشقم!
آهسته کنار گوشم گفت:
-فقط یه بار...قول!
با لحن ناراحتی گفتم:
-یادته میخواستی باهام چیکار کنی؟!!
خیره شد تو چشمامو غمگین گفت:
-عمدی نبود...بعدشم من تو حالت عادی کسی که عاشقشم و اذیت نمیکنم💗
جلوتر اومد و بوسه طولانی ای روی لبم زد و عقب کشید! موهامو از توی صورتم کنار زد و گفت:
-اون تصویر وحشتناک از منو توی ذهنت نگه ندار عشقم:)
آهسته گفتم:
-آرتان هنوزم میتونی بیخیال شی...
-بالاخره از یه جایی باید شروع کنیم!
لبخند قشنگی زد و جلو اومد...لبهاشو روی گردنم گذاشت و خیلی آروم می بوسید! آهسته روی کاناپه دراز کشیدمو آرتانم بغلم کرده بود...حس خیلی خوبی کل وجودمو تسخیر کرده بود💕 دستام رفت سمت دکمه هاش و آروم بازشون میکردم...آرتان بوسه های ریز ریز میزد و پایینتر میرفت...
-خیلی دوستت دارم...💗
-من بیشتر!
بوسه آرومی روی لبم زد و تو چشمام خیره شد:
-دیوونه وار میخوامت عشقم^^
مهلت نداد و بیقرار مشغول بوسیدنم شد...:) نفسم از هیجان بالا نمیومد...حسابی تو حس رفته بودیم که یهو با صدای آیفون کل حسمون پرید!!
آرتان-یه بار خواستیم و نشد-_-
-عیب نداره عشقم...ببند اون دکمه هارو حالا ضایه نشیم😐
آیفون رو زدم و گفتم:
-سر خرای همیشگی!
دو دقیقه بعد نیما و بارانا اومدن داخل و خونه رو گذاشتن رو سرشون:
نیما-هی گایز:/ ما سونوگرافی رفتیم!
بارانا-بچه مون دست و پا داره😐
نیما-تازه قلبشم میزنه انقد خووشگله!!
بارانا-وووییی الهی بگردم...دوس دارم زودی به دنیا بیاد😍
منو آرتان نگاهی بهم کردیم و با قیافه جمع شده گفتیم:
-چندشای میمون! حالا واجبه جلوی دوتا مجرد؟!
دو ثانیه بعد یهو نیما گفت:
-هیی خاک ب سرم آرتان!
آرتان-چیشده؟
نیما-دکمه یقه اتو چرا باز گذاشتی؟!!
آرتان فهمید و سریع دکمه رو بست و گفت:
-هیچی!
نیما-اینجاتم یه لکه قرمز بود خودم دیدم!
(منظورش گردنشه😐به چیز* رفتیم رسما😑)
سرمو انداختم پایین و من من کنان گفتم:
-اون رژ منه!
بارانا ک ترکید:/ نیما هم خجالتی و خنده گفت:
-عزیزم مزاحم شدیم!
آرتان-نیما میخوای ببندی؟! توام بسه دیگه هرچی میشه عین اسب آبی میخنده!!
بارانا خنده اشو خورد و گفت:
-اسب آبی هیکلته! بی ادب-_- مزاحم شدیم بگو مزاحمین دیگه چرا برچسب میزنی😑
با حرص گفتم:
-اقا حالا ک مزاحم شدین بفرمایین تو دم در زشته😐
نیما-اختیار داری مراحمیم!!
و رفتن توی هال-_-
من و آرتان نگاه حسرت باری بهم انداختیم و رفتیم پیششون...
نیما داشت با tv ور میرفت! گفتم:
-چیکار داری میکنی الان؟
نیما-سوپرایز براتون آماده کردیم^^
بعد هممونو مجبور کرد بشینیم:/ صدا رو پلی کرد! صدای قلب بود واااییی خدااا قلب بچه س:)😍
آرتان لبخندی زد و گفت:
-ببین چقدر صداش قشنگه!
-اره...دلم یکی میخواد:)
آرتان-خب بزار این مگس های مزاحم برن ما ادامه میدیم:/
-نه...بیخیال شیم فعلا!
آرتان-ما که بالاخره تنها میشیم😎
-آرتاااان-_-
آرتان-باشه باشه...هرچی تو بگی اصلا...نمیکنیم! والا...یکی به من بگه مگه تو صبر نداری! یکم از حضرت ایوب بنده خدا یاد بگیر😐
خنده ام گرفته بود از حرفاش^^
نیما-چی پچ پچ میکنین باهم اینجارو نگاه کنین خب😑
نفسمو فوت کردمو گفتم:
-هان چیه؟ کجا رو نگاه کنیم؟!
نیما-عکس بچمو ببین!
آرتان-نیما میخوای انقدر بچه بچه نکن آخرش طاقت نمیارم!
نیما بلند خندید و گفت:
-اگه ما نیومده بودیم الان دوقلو داشتین:/ طاقت نمیاری؟!!
آرتان-اره دیگه همتون باهم دست ب یکی کردین!!
-عشقم میخوای بس کنی😐
آرتان-No :/
بارانا-ما الان بریم اوکیه؟!
محکم زدم به بازوی آرتان که فک کنم دردش اومد و با حرص گفتم:
-نههه آجی داره چرت و پرت میگه!! اصلا چیزی میخورین من بیارم؟!
آرتان کنار گوشم-داغون کردی دستمو😑
بارانا-زحمت نکش😶
-نه نه من زحمت کشیدن دوس دارم! بمونید اصلا شبم همینجا بخوابید!!
نیما-عِ اوکیه پس شب همینجاییم داداش خوش میگذره😀
یکم من و من کردمو گفتم:
-بارون تو پیش من بخواب😐
آرتان-چیییی؟! من اصلا اجازه نمیدم-_- بارانا سمت عشقم نمیای میری پیش شوهرت!
بارانا-خب حالا منم میخاستم بگم نه-_-
با قیافه مظلوم گفتم:
-تو خطرناکی امشب!
نیما بلند خندید و گفت:
-آرتان امشب روی کاناپه بخواب ترسوندی بدبختو😂
آرتان-باشه کاری نمیکنم قول میدم...نترس قول دادم دیگه!
آهسته رفتم جلو و نشستم...آرتانم برا اینکه جَو رو عوض کنه گفت:
-بازی کنیم؟!
نیما-بچه شدی؟
آرتان-نه منظورم قایم موشک نبود😐
خنده ام گرفت و گفتم:
-وقتی آرتان میگه بازی منظورش یکی ازیناس...ادا بازی/جرات حقیقت!
بارانا-ادا بازی...هرکی بگه نمیام ایشالا زامبی بیاد تو خوابش!
آرتان-برا من چند شب پیش اومده خیالت راحت:/
با خنده گفتم:
-راست میگه همون شبی که وسط دریا داشتین عر میزدین آرتان خواب دیده بود دوتا زامبی ماشینشو دزدیدن😁
نیما-الان یعنی زامبی من و بارونیم؟! بی فرهنگ-_-
آرتان-اقا بسه هرچی حرف زدین! طناز یه کاغذ و خودکار بیار شروع کنیم!
خودکار و کاغذ اوردمو دستش دادم...موضوعاتو که نوشت گروه بندی شدیم! من و آرتان/نیما و بارانا
اول نوبت اونا بود. نیما پاشد و یه کاغذ باز کرد بعد اجرا کرد!
بارانا-چندتا کلمه ست؟! خوردنیه؟ برج؟ برج میلاد!
ای باباا😑بزرگه؟!
آرتان-وقت تمومه!
نیما-قسطنطنیه😐
بارانا-کمربند من کو بزنم دخل اینو بیارم؟!! قسطنطنیه هم شد کلمه؟! روانی:/
نیما-دیگه خودتیو گروهت^^
نوبت ما بود. بلند شدم و ایستادم رو به رو و یه کاغذ برداشتم. کلمه داخل کاغذ(بارداری) بود😶
سریع کاغذو تا زدم و گفتم:
-این سخته میخوام عوضش کنم نیما
نیما-کو ببینم؟
کاغذ و نگاه کرد و بعد ترکید!! بریده بریده میگفت:
-اجرا کن بخندیم! توروخدا😂
چند بار سرفه کردمو بعد شروع کردم! یکم با سختی راه رفتم.
آرتان-چند کلمه ست؟!
-☝
دستمو روی شکمم گذاشتم و نازش کردم!
آرتان-دلت درد میکنه؟!
-❌
ادای پچه بغل کردن دراوردمو بعد دوباره شکممو ناز کردم:/
آرتان-اها حامله ای؟!
نیما-چقدر زووود😐💔
آرتان-چند دقیقه؟
نیما-۳۰ ثانیه گذشت سریع حدس زدی!
آرتان نگاه شیطونی بهم انداخت و گفت:
-چرا نمیخواستی اجراش کنی؟!
-میزنمت ها
-خو بگو میخوام بدونم:/
-لازم نکرده-_-
صدای آیفون بلند شد...گفتم:
-بچه ها استپ برم ببینم کیه!
درو باز کردم و دیدم داداشمه هیییی😍محکم بغلش کردم:
-واااییی سوپرایز شدم! خبر میدادی خب!
سردار-دیگه خواستم یبار سوپرایز شی!
-بیا تو داریم پانتومیم بازی میکنیم.
نیما تا سردار و دید داد زد:
-ایول هم گروهی جدید! داداش اصلا تو گروه اون دوتا نرو بیا پیش خودم^^
سردار-چطورین
بارانا-عالی
آرتان-بیا بازی
سردار-من چیپس و پفک و هله هوله اوردم گفتم فیلم ببینیم حالا که دارین بازی میکنین😐
-خب فیلمو ول کن بازی رو بچسب:/ بیا با ما سمت نیما اینا نرو چون یه کلمه ساده رو بلد نیستن حدس بزنن!
سردار-اوکی! امتیاز هرجا هس از اول شروع کنید!
آرتان-همین الان شروع کردیم از گروه ما فقط طناز اجرا کرد از گروه حریف هم نیما!
خلاصه همگی بسیج شدیم تا ساعت ۱۲ شب ول نکردیم!!
ولی کلا خوش گذشت خیلی...هم اینکه خونه شلوغ شد از دست آرتان نجات پیدا کردم😂
#نمیزارم_بشه✌😎
.
.
.
#ادامه دارد
