Part26#

#طناز
بعد اونشب کذایی برگشتیم تهران...واقعا ترسیده بودم اگه بچه ش یه چیزیش میشد چی؟
همونجوری تو فکر فرو رفته بودم که یهو با صدای جلز ولز غذا به خودم اومدم! محکم زدم به پیشونیم و کلافه گفتم:
-اااه...بخشکه شانس😑هواس پرتِ نفهم نمیتونی هواستو بدی به غذات...الان آرتان میاد گرسنست من کتلت سوخته بذارم جلوش؟! واقعا که همتون هواسمو پرت کنین!!
با صدای آرتان ۳ متر پریدم از ترس:
-سلام! چیشده داد میزنی سر غذا؟!!
اشکم در اومده بود! گفتم:
-غذام سوخت...چقدر هواس پرتم من...اینجوری پیش برم یه ماه اول زندگی طلاقم میدی نه؟!!
اخماش رفت تو هم و گفت:
-چرا همچین حرفی میزنی؟!! تو که غذاهات عالیه این حرفا چیه...من آدمیم که الکی بزنم زیر همه چی بخاطر یه غذا؟!
آرومتر شدمو بغلش کردم:
-ببخشید...من واقعا این روزا خیلی فکرم درگیره!
دستاشو دورم حلقه کرد و آروم گفت:
-چی فکرتو درگیر کرده مگه...چیشده؟!
-آرتان دو ماه دیگه داریم عروسی میکنیم ولی نه خرید کردیم نه وقت تالار گرفتیم!
با لحن بامزه ای گفت:
-پس بگو! استرس قبل از ازدواج😜
-مسخره نکن
-ببین الان اینا همش سوخته اشکال نداره...دوباره موادشو بذار باهم حاضرش میکنیم حرفم میزنیم!
-خسته ای
-نه خسته نیستم...دستامو بشورم میام الان!
دو دقیقه بعد برگشت و گفت:
-خب...الان چی ناراحتت میکنه به من بگو حلش کنیم!
درحالیکه کتلت هارو مینداختم توی روغن داغ گفتم:
-فکرشو بکن دوماه دیگه عروسیمونه...ولی هیچ کاری نکردیم...آرتان باید تالار رزرو کنیم باید لباس عروس انتخاب کنیم همه اینا کمِ کمش ۱ ماه وقت میبره!
با لحن خنده داری گفت:
-تازه یه چیز دیگه! کارت عروسی باید بدیم! چه طرحی باشه؟ توش چی بنویسیم؟ چیکارش کنیم؟ چند نفر بیان عروسیمون!!
-نگاش کن ها-_- من اینجا از استرس داره دست و پام میلرزه آقا ب فکر کارت عروسیه😐عزیزم میخوای یه کاری کن! تو بشین‌...خودکار و کاغذ دستت باشه هرکی ب فکرت رسید از فامیل دور تا نزدیک از اول محله ما تا بقال سر کوچه همرو لیست کن بعد کارت عروسی رو پر کن!
منم خودم تنهایی میرم تالار رزرو کنم و بقیه کارا رو خودم میکنم:/
چند ثانیه خیره بهم نگاه کردیم و بعد منفجر شدیم😂
آرتان-چه سناریویی...بنظرم نیاز نیس بقال سر کوچه تونو دعوتش کنیم:/
-عشقم هررررکی به ذهنت رسید! تو اصلا مسئول کارت ها باش😜
-بده به من باز داره میسوزه که! تو سالاد درست کن من هواسم ب این هست!
-اها یعنی من میسوزونم؟!
-نه عزیزم دارم از استرست کم میکنم...حالتو نگاه کن اصلا شبیه کسی هستی که بتونه غذا بپزه؟!
بساط سالاد درست کردنو گذاشتم روی میز و خودمم نشستم و گفتم:
-من میگم یه کاری کنیم...تو این هفته بریم دنبال خرید عروسی...تالار هم یه کاریش میکنیم!
آرتان-میتونم یه کاری کنم ها
-چی؟
-باغ ویلای خودمون از تالار هم بزرگتره کمِ کم پونصد نفر جا میشن! میشه دیزاینش کرد واسه عروسی...قشنگم هست!
-باشه پس این اوکیه...لباس عروس و حلقه ها؟!
آرتان-تو همین هفته میریم دنبالش!
آهسته خندید و بغلم کرد:
-اصلا ب خودت استرس وارد نکن یه وقت بچه ات یه چیزیش میشه😜
-بچم کجا بود
-همینجوری گفتم:/ استرس زیادیش خوب نیست!
خندیدمو با لحن شیطون گفتم:
-این اواخر انقدر دلت بچه خواسته خیلی کباب میشم واست! عشقم دوماه دیگه تحمل کن خودم یکی واست میارم😂
آرتان-دو ماه دیگه:/ انتظار نداری که همون اول بچه دار شیم!؟
-بابا مثلا گفتم-_-
#بارانا
به کمک خانم دکتره دراز کشیدم روی تخت...نیما هم لبخند زده بود و به مانیتور نگاه میکرد!
گفتم:
-الان جنسیتش مشخص نمیشه؟!
دکتر-صبر کن چقدر هول میکنی همش ۲ ماهشه^^
دستگاه رو گذاشت روی شکمم و حرکت داد! خییلی قلقلکم میومد میخواستم بخندم ولی زشت میشد😐
دکتر-ببینین اینجا رو...شکل گرفته! دست و پاهاش هنوز کوچیک و لاغره ولی رشد میکنه! اینم چشماشه که هنوز زیاد شکل نگرفته😍
با دقت به حرفای دکتره گوش میدادم و تو دلم خیلی ذوق میکردم:)
دکتر-میخواین صدای قلبشو گوش کنین؟!
با خوشحالی به نیما نگاه کردمو اونم سرشو چند بار تکون داد! همینکه صدای خوشگل قلبشو شنیدم از هیجان اشکام روی گونه ام چکید😢💗
با بغض شدیدی گفتم:
-این قلب بچمونه؟!
نیما دستمو توی دستش گرفت و آهسته گفت:
-آره عشقم...:)
آهسته پیشونیمو بوسید و گفت:
-ببین چقدر صداش قشنگه؟!💕
رو به دکتر گفتم:
-میشه عکسشو و صدای قلبشو بهمون بدین؟!
دکتر-بله الان براتون میذارم! خب شماهم دیگه کم کم میتونی بلند شی!
آهسته با کمک نیما بلند شدم که دکتره گفت:
-اگه دوست داشتی سه ماه دیگه میتونی بیای همینجا جنسیتشو بهت میگم!
-چشم...خدانگهدار
از اتاق رفتیم بیرون...هردومون خیلی خوشحال بودیم:)
نیما-خب!
-چی خب؟
-از الان دیگه باید به خودت برسی همسر عزیزم!
-یعنی چه:/
زانو زد جلوم و با لحن بچه گونه گفت:
-دلت بستنی میخواد؟! اره بابایی😍
آهسته خندیدمو گفتم:
-دیوونه^^
نیما-کوچولوئه ولی دلش بستنی میخواد! شکلاتی!
-آخ جوون پس بزن بریم باباش:)
#طناز
تلفنم زنگ خورد..بارانا بود! جوابشو دادم:
-چطوری مامان کوچولو؟!
بارون-همش ۲۶ سالمه کجام کوچولوئه😐
-کجایی
بارون-واای رفتیم سونوگرافی...باورت میشه؟!
خوشحال گفتم:
-وووییی چی بود پسر بود یا دختر؟!
بارون-خدا شفات بده کسی تو دوماهگی جنسیت بچش مشخص میشه اخه-_-
خنده ام گرفت و گفتم:
-خب حالا یه لحظه خوشحال شدم نفهمیدم چی گفتم:/
بارون-الان اومدیم ب بچم بستنی بدیم بعدش میام پیشت! آجی عکسشو بهم داد وووییی خداااا قربونش بشم😍
-میگما من که بچه ندارم کم کم داره بهت حسودیم میشه تو دلت ذوق کن:/
-اخی...
-کوووفت-_- برو بستنی بخور بعدش بیا من فندق خاله رو ببینم!
بارون-باشه میبینمت!
تلفنو که قطع کردم دستای آرتان دورم حلقه شد و آهسته خندید:
-آخرش حسودیت شد؟!
-به چی؟
-میتونیم یکی بیاریم!
-خجالت بکش!
-کاملا جدی ام😐
-آرتان نمیشه...واقعا نمیشه بیخیالش شو عشقم!
آهسته کنار گوشم گفت:
-فقط یه بار...قول!
با لحن ناراحتی گفتم:
-یادته میخواستی باهام چیکار کنی؟!!
خیره شد تو چشمامو غمگین گفت:
-عمدی نبود...بعدشم من تو حالت عادی کسی که عاشقشم و اذیت نمیکنم💗
جلوتر اومد و بوسه طولانی ای روی لبم زد و عقب کشید! موهامو از توی صورتم کنار زد و گفت:
-اون تصویر وحشتناک از منو توی ذهنت نگه ندار عشقم:)
آهسته گفتم:
-آرتان هنوزم میتونی بیخیال شی...
-بالاخره از یه جایی باید شروع کنیم!
لبخند قشنگی زد و جلو اومد...لبهاشو روی گردنم گذاشت و خیلی آروم می بوسید! آهسته روی کاناپه دراز کشیدمو آرتانم بغلم کرده بود...حس خیلی خوبی کل وجودمو تسخیر کرده بود💕 دستام رفت سمت دکمه هاش و آروم بازشون میکردم...آرتان بوسه های ریز ریز میزد و پایینتر میرفت...
-خیلی دوستت دارم...💗
-من بیشتر!
بوسه آرومی روی لبم زد و تو چشمام خیره شد:
-دیوونه وار میخوامت عشقم^^
مهلت نداد و بیقرار مشغول بوسیدنم شد...:) نفسم از هیجان بالا نمیومد...حسابی تو حس رفته بودیم که یهو با صدای آیفون کل حسمون پرید!!
آرتان-یه بار خواستیم و نشد-_-
-عیب نداره عشقم...ببند اون دکمه هارو حالا ضایه نشیم😐
آیفون رو زدم و گفتم:
-سر خرای همیشگی!
دو دقیقه بعد نیما و بارانا اومدن داخل و خونه رو گذاشتن رو سرشون:
نیما-هی گایز:/ ما سونوگرافی رفتیم!
بارانا-بچه مون دست و پا داره😐
نیما-تازه قلبشم میزنه انقد خووشگله!!
بارانا-وووییی الهی بگردم...دوس دارم زودی به دنیا بیاد😍
منو آرتان نگاهی بهم کردیم و با قیافه جمع شده گفتیم:
-چندشای میمون! حالا واجبه جلوی دوتا مجرد؟!
دو ثانیه بعد یهو نیما گفت:
-هیی خاک ب سرم آرتان!
آرتان-چیشده؟
نیما-دکمه یقه اتو چرا باز گذاشتی؟!!
آرتان فهمید و سریع دکمه رو بست و گفت:
-هیچی!
نیما-اینجاتم یه لکه قرمز بود خودم دیدم!
(منظورش گردنشه😐به چیز* رفتیم رسما😑)
سرمو انداختم پایین و من من کنان گفتم:
-اون رژ منه!
بارانا ک ترکید:/ نیما هم خجالتی و خنده گفت:
-عزیزم مزاحم شدیم!
آرتان-نیما میخوای ببندی؟! توام بسه دیگه هرچی میشه عین اسب آبی میخنده!!
بارانا خنده اشو خورد و گفت:
-اسب آبی هیکلته! بی ادب-_- مزاحم شدیم بگو مزاحمین دیگه چرا برچسب میزنی😑
با حرص گفتم:
-اقا حالا ک مزاحم شدین بفرمایین تو دم در زشته😐
نیما-اختیار داری مراحمیم!!
و رفتن توی هال-_-
من و آرتان نگاه حسرت باری بهم انداختیم و رفتیم پیششون...
نیما داشت با tv ور میرفت! گفتم:
-چیکار داری میکنی الان؟
نیما-سوپرایز براتون آماده کردیم^^
بعد هممونو مجبور کرد بشینیم:/ صدا رو پلی کرد! صدای قلب بود واااییی خدااا قلب بچه س:)😍
آرتان لبخندی زد و گفت:
-ببین چقدر صداش قشنگه!
-اره...دلم یکی میخواد:)
آرتان-خب بزار این مگس های مزاحم برن ما ادامه میدیم:/
-نه...بیخیال شیم فعلا!
آرتان-ما که بالاخره تنها میشیم😎
-آرتاااان-_-
آرتان-باشه باشه...هرچی تو بگی اصلا...نمیکنیم! والا...یکی به من بگه مگه تو صبر نداری! یکم از حضرت ایوب بنده خدا یاد بگیر😐
خنده ام گرفته بود از حرفاش^^
نیما-چی پچ پچ میکنین باهم اینجارو نگاه کنین خب😑
نفسمو فوت کردمو گفتم:
-هان چیه؟ کجا رو نگاه کنیم؟!
نیما-عکس بچمو ببین!
آرتان-نیما میخوای انقدر بچه بچه نکن آخرش طاقت نمیارم!
نیما بلند خندید و گفت:
-اگه ما نیومده بودیم الان دوقلو داشتین:/ طاقت نمیاری؟!!
آرتان-اره دیگه همتون باهم دست ب یکی کردین!!
-عشقم میخوای بس کنی😐
آرتان-No :/
بارانا-ما الان بریم اوکیه؟!
محکم زدم به بازوی آرتان که فک کنم دردش اومد و با حرص گفتم:
-نههه آجی داره چرت و پرت میگه!! اصلا چیزی میخورین من بیارم؟!
آرتان کنار گوشم-داغون کردی دستمو😑
بارانا-زحمت نکش😶
-نه نه من زحمت کشیدن دوس دارم! بمونید اصلا شبم همینجا بخوابید!!
نیما-عِ اوکیه پس شب همینجاییم داداش خوش میگذره😀
یکم من و من کردمو گفتم:
-بارون تو پیش من بخواب😐
آرتان-چیییی؟! من اصلا اجازه نمیدم-_- بارانا سمت عشقم نمیای میری پیش شوهرت!
بارانا-خب حالا منم میخاستم بگم نه-_-

با قیافه مظلوم گفتم:
-تو خطرناکی امشب!
نیما بلند خندید و گفت:
-آرتان امشب روی کاناپه بخواب ترسوندی بدبختو😂
آرتان-باشه کاری نمیکنم قول میدم...نترس قول دادم دیگه!
آهسته رفتم جلو و نشستم...آرتانم برا اینکه جَو رو عوض کنه گفت:
-بازی کنیم؟!
نیما-بچه شدی؟
آرتان-نه منظورم قایم موشک نبود😐
خنده ام گرفت و گفتم:
-وقتی آرتان میگه بازی منظورش یکی ازیناس...ادا بازی/جرات حقیقت!
بارانا-ادا بازی...هرکی بگه نمیام ایشالا زامبی بیاد تو خوابش!
آرتان-برا من چند شب پیش اومده خیالت راحت:/
با خنده گفتم:
-راست میگه همون شبی که وسط دریا داشتین عر میزدین آرتان خواب دیده بود دوتا زامبی ماشینشو دزدیدن😁
نیما-الان یعنی زامبی من و بارونیم؟! بی فرهنگ-_-
آرتان-اقا بسه هرچی حرف زدین! طناز یه کاغذ و خودکار بیار شروع کنیم!
خودکار و کاغذ اوردمو دستش دادم...موضوعاتو که نوشت گروه بندی شدیم! من و آرتان/نیما و بارانا
اول نوبت اونا بود. نیما پاشد و یه کاغذ باز کرد بعد اجرا کرد!
بارانا-چندتا کلمه ست؟! خوردنیه؟ برج؟ برج میلاد!
ای باباا😑بزرگه؟!
آرتان-وقت تمومه!
نیما-قسطنطنیه😐
بارانا-کمربند من کو بزنم دخل اینو بیارم؟!! قسطنطنیه هم شد کلمه؟! روانی:/
نیما-دیگه خودتیو گروهت^^
نوبت ما بود. بلند شدم و ایستادم رو به رو و یه کاغذ برداشتم. کلمه داخل کاغذ(بارداری) بود😶
سریع کاغذو تا زدم و گفتم:
-این سخته میخوام عوضش کنم نیما
نیما-کو ببینم؟
کاغذ و نگاه کرد و بعد ترکید!! بریده بریده میگفت:
-اجرا کن بخندیم! توروخدا😂
چند بار سرفه کردمو بعد شروع کردم! یکم با سختی راه رفتم.
آرتان-چند کلمه ست؟!
-☝
دستمو روی شکمم گذاشتم و نازش کردم!
آرتان-دلت درد میکنه؟!
-❌
ادای پچه بغل کردن دراوردمو بعد دوباره شکممو ناز کردم:/
آرتان-اها حامله ای؟!
نیما-چقدر زووود😐💔
آرتان-چند دقیقه؟
نیما-۳۰ ثانیه گذشت سریع حدس زدی!
آرتان نگاه شیطونی بهم انداخت و گفت:
-چرا نمیخواستی اجراش کنی؟!
-میزنمت ها
-خو بگو میخوام بدونم:/
-لازم نکرده-_-
صدای آیفون بلند شد...گفتم:
-بچه ها استپ برم ببینم کیه!
درو باز کردم و دیدم داداشمه هیییی😍محکم بغلش کردم:
-واااییی سوپرایز شدم! خبر میدادی خب!
سردار-دیگه خواستم یبار سوپرایز شی!
-بیا تو داریم پانتومیم بازی میکنیم.
نیما تا سردار و دید داد زد:
-ایول هم گروهی جدید! داداش اصلا تو گروه اون دوتا نرو بیا پیش خودم^^
سردار-چطورین
بارانا-عالی
آرتان-بیا بازی
سردار-من چیپس و پفک و هله هوله اوردم گفتم فیلم ببینیم حالا که دارین بازی میکنین😐
-خب فیلمو ول کن بازی رو بچسب:/ بیا با ما سمت نیما اینا نرو چون یه کلمه ساده رو بلد نیستن حدس بزنن!
سردار-اوکی! امتیاز هرجا هس از اول شروع کنید!
آرتان-همین الان شروع کردیم از گروه ما فقط طناز اجرا کرد از گروه حریف هم نیما!
خلاصه همگی بسیج شدیم تا ساعت ۱۲ شب ول نکردیم!!
ولی کلا خوش گذشت خیلی...هم اینکه خونه شلوغ شد از دست آرتان نجات پیدا کردم😂
#نمیزارم_بشه✌😎
.
.
.
#ادامه دارد

Part25#

#آرتان
بالاخره روزش رسید...روزی که منو عشقم منتظرش بودیم!
امشب به عبارتی نامزد هم به حساب میایم:)
دیگه حلقه میندازیم...رابطه امون مخفی نمیمونه!
کت سرمه ایمو تنم کردم و یه نگاه تو آینه به خودم انداختم.
کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید و ادکلن تلخی که زده بودم جذابم کرده بود!
در اتاقم زده شد و بعد صدای نیما:
-داداش حاضری؟ دیر شده باید زود برسیم!
مامانم-پسرم چقدر باید منتظر بمونیم تمومش کن!
بلند گفتم:
-یه لحظه آروم باشین تموم میکنم کارمو-_-
آهسته خندیدمو جعبه حلقه رو از جیبم بیرون اوردم...درشو باز کردم. لبخندی روی لبم نشست...یعنی امشب اینا رو دستمون کنن نامزد میشیم😍
در اتاقو باز کردم که نیما گفت:
-بالاخره تصمیم گرفتین از اتاق بیاین بیرون؟!
-بریم من حاضرم!
نیما-همه رو معطل کردی بعد میگی بریم:/
-بریم داداشم بریم!
#طناز
موهامو اتو کشیدم و همونجوری باز گذاشتمشون...آرایشمو با یه رژ صورتی کمرنگ و خط چشم نازک و یه ریمل کامل کردم...لباسم هم یه تونیک و ساپورت سفید بود با کفشای پاشنه بلند سفید. در اتاقم زده شد و داداشم اومد تو:
-وااای چه ناز شده!
آهسته خندیدمو گفتم:
-مرسی
-دلم برات تنگ میشه دیوونه...واسه خل بازیات!
-آایی حالا فعلا عروسی نکردم شلوغش نکن:/
بارانا اومد تو اتاق:
-طناز اتوی مو رو بده..زود باش رسیدن!
-بیا به برق وصله...همینجا بزن
به گوشیم پیام اومد:
آرتان-👀
خنده ام گرفت و نوشتم:
-چیه؟
-عشقم😍
-جونم عشقم...بگو زندگیم^^
-باورم نمیشه‌...این ماییم که امشب نامزد میکنیم؟!
بارانا-با کی اسمس بازی میکنی😐
زبونمو واسش دراوردم و گفتم:
-به تو چه فوضول!
سردار-اسمش"به تو چه فوضوله"😂
آرتان یه ریز پیام میداد:
-میخوام ببوسمت...💋
-بغلت کنم❤
-بوت کنم...
-انقدر محکم بغلت کنم که استخونات بشکنه😁
نوشتم:
-دستت درد نکنه!
ایموجی 😂 گذاشت و نوشت:
-یعنی عااااااشقتم😍
واسش استیکر 💋 فرستادم و نوشتم:
-میخوام برم حاضر شم الان میرسین!
-پشت دریم👀
-عه چرا زنگ نزدین!!
-که پیام بدم تو درو باز کنی^^
-دیوونه🙇💖اومدم!
موهامو یکم نظم دادم و گفتم:
-رسیدن پشت درن!
بارانا-پس چرا زنگ نزدن؟
-نمیدونم! برم درو باز کنم!
از پله ها پایین اومدم و درو باز کردم. اول یه آقای میانسال که معلوم بود باباشه اومد داخل و سلام کرد...بعد یه خانم حدودا ۴۵ ساله ولی شیک اومد داخل و بغلم کرد:
-سلام عزیزم...چطوری؟ وای خدا نگاش کن سلیقه پسرم حرف نداره ماشالله😍
بعد یه پسر حدودا ۲۳ ساله که داداشش بود اومد داخل بعد نیما و آخرین نفر آرتان با گل و شیرینی تو دستش^^
لبخند مهربونی زد و دسته گل رو داد دستم:
آرتان-امشب خیلی خوشگل شدی:)
آهسته خندیدم و گفتم:
-توام همینطور...اینجوری میبینمت میخوام از ذوق بترکم❤
آرتان-بریم داخل؟
-اره بیا...
....
کنار داداشم نشستم که مامان آرتان گفت:
-والا قصدمون از مزاحمت یه امر خیره که انشالله اگه سیما خانوم راضی بودن دیگه بقیه اش با خداست...من میگم که دختر گلم برن با پسرم حرفاشونو بزنن انشالله که حلقه هارو دستشون کنیم!
مامان بزرگ-اختیار دارین چه حرفیه...دخترم، آقا آرتان رو راهنمایی کن اتاقت!
بلند شدم و با چشمام به آرتان اشاره کردم دنبالم بیاد...خیلی هیجان داشتم! در اتاقمو باز کردم و دست ب سینه ایستادم و با لبخند گفتم:
-بفرمایین تو منزل خودتونه😁
اومد توی اتاق و درو بست و خیره شد بهم!
آرتان-طناز...بغلم کن که خیلی دلم برات تنگ شده!
رفتم سمتش و محکم دستامو دورش حلقه کردم=)💗
دستاشو گذاشت پشت کمرمو محکم منو به خودش فشرد و گفت:
-عشقم...دلیل نفس کشیدنم...💋
چشمامو بسته بودمو صدای قلبشو با دقت گوش میکردم!
-آرتان؟ بنظرت دختر پسرا که میان تو اتاق حرف بزنن چی میگن به هم؟
یکم فکر کرد و گفت:
-عزیزم اونا حرف نمیزنن که! در اتاقو قفل میکنن میرن پی خوشگذرونی خودشون😂
-بی ادب-_-
-خب نمیدونم چی بهم میگن! اگه مثل ما از قبل باهم دوست باشن که همدیگرو دوتا بوس میکنن بعدم خدافظ میرن پایین نامزد میکنن!
-دیوونه^^ بریم پایین یا یکم دیگه بمونیم!
-نخیر بمونیم! یه هفته اس ندیدمت دارم بال بال میزنم!
نشستم روی تختم و با لبخند گفتم:
-خب؟ راجع ب چی حرف بزنیم؟
جلوی پام زانو زد دستامو گرفت توی دستش:
-قول میدم...تا آخر عمرم برات رفیق باشم،عشق باشم،همدم باشم...هرچی تو بخوای...فقط همیشه بمون و ازم دست نکش خب؟:)❤
لبخند خجالتی زدمو سرمو انداختم پایین...
آرتان-هر اتفاقیم که افتاد...اگه بادی وزید و جدامون کرد،اگه بارون بارید و اشکمونو دراورد،اگه زندگی بهمون سخت گرفت ما قلبامون واسه همدیگه بتپه...خب؟!💗
قطره اشکی از خوشحالی روی گونه ام لغزید و آهسته سرمو به نشونه تایید تکون دادم...دستامو برد سمت لبش و غرق بوسه کرد و با لحن گرمش گفت:
-تا عمر دارم عاشقت میمونم عشقم💋
در اتاق باز شد:
سردار-بیاین دیگه خیلی معطل........😶(سرفه)بیاین حلقه هارو بندازین!
سریع رفت و درو بست😂منو آرتان منفجر شدیم^^
گفتم:
-پاشو بریم که ایندفعه بارانا میاد رو سرمون خراب میشه:/
آرتان-بنظر منم بریم😶
باهم رفتیم پایین...مامانش تا مارو دید بلند گفت:
-چیشد عروس خانوم اره یا نه بالاخره😍
لبخندی زدمو گفتم:
-با اجازه داداشمو مامان بزرگم بله☺
صدای بلند دست و جیغ و کِل تو خونه پیچید...هیچوقت اونشب رو یادم نمیره...:)
مامان بزرگ-پس برو چایی بیار دخترم...بله رو دادی چایی هم بیار دیگه مادر^^
سینی چایی رو اوردم و اول گرفتم جلوی پدرش...بعد مامانش و داداشش..بعد نیما و آخرین نفر آرتان...نگاه قشنگی بهم انداخت و چایی رو برداشت...به بقیه هم چایی تعارف کردمو نشستم.
مامان آرتان-پس دخترم تو بیا پیش آرتان بشین، دیگه نامزدین عزیز دلم! مامان جان...حلقه ها رو بده!
آرتان از جیبش جعبه قرمزی بیرون اورد و داد به مامانش...مامانشم حلقه‌ی منو داد به آرتان. حلقه رو که گذاشت توی انگشتم حس خوبی بهم دست داد:)
منم حلقه آرتان رو توی انگشتش گذاشتم و همه واسمون دست و سوت میزدن! مامان بزرگم اشک خوشحالی تو چشاش بود و با لبخند نگاهم میکرد...نیما هم موظف شد که مجلسو گرم کنه😂جوک های بیمزه تعریف میکرد و ما از دستش میخندیدیم:/
....
با لبخند گفتم:
-داری میری...؟
آرتان-اره...صبح حاضر باش ساعت ۷ راه میفتیم!
بغلش کردم و گفتم:
-یه امشبه رو دلم برات تنگ میشه!
خندید و گفت:
-قربونت بشم...فکر میکنی من دلم تنگ نمیشه💗
نزدیکتر شد و بوسه طولانی ای روی لبم زد و عقب کشید💋
لبخند قشنگی زد و گفت:
-شبت بخیر عشقم! زود بخوابیا^^
-باشه..بای بای👋😁
رفتم توی اتاقمو یه دوش حسابی آب گرم گرفتم...خیلی چسبید! لباسامو با یه دست تیشرت و شلوار صورتی عوض کردم و دراز کشیدم که در اتاقمو زدن:
بارانا-آجی بیام تو؟!
-از کی تاحالا اجازه میگیری:/ ما که این حرفا رو نداریم^^
اومد داخل و نشست کنارم روی تخت و گفت:
-داری میری قاطی خروسا دیگه...تنها میشم!
لبخندی زدمو گفتم:
-من که نمیرم خارج زندگی کنم! همین تهرانم جایی نمیرم که...بعدم کی گفته تنهایی! نیما رو داری...بچه اتون چند ماه دیگه بدنیا میاد...تازه هروقتم بخوای دوتایی میشینیم غیبت میکنیم مجردی😀
خنده غمگینی زد و گفت:
-هر روز میام پیشت! یه لحظه هم با آرتان تنهاتون نمیذارم حتی شده شبا میام وسطتون میخوابم که نتونین کاری کنین🙂💗
-دیگه چرت نگو ما تا الان کاری نکردیم بعد ازدواج راحتمون بذارین:/
دوتامون بلند خندیدیم😂یعنی از دست بارون^^
....
#نیما
ساعت ۲ شب بود...اصلا خوابم نمیبرد! به بارون اس زدم:
-بیداری؟
چند ثانیه بعد جواب داد:
-اره...نخوابیدی؟
-نه خوابم نمیبره! بریم بیرون؟ یه هوایی بخوریم یکم قدم بزنیم؟
-این وقت شب؟
-چه اشکال داره😐دلم واسه بچم تنگ شده ها
ایموجی 😘 فرستاد و نوشت:
-بچه اتم دلش برات تنگ شده^^ نیما برگشتیم تهران یه سونوگرافی بریم ببینیم چقدری شده؟!
-مگه چند وقتته؟
-۲ ماه
-پس یکم باید بزرگ شده باشه😍کوچولوی خودم:)
-میخوای بریم بیرون؟ حاضر شم؟
-اره...میام دنبالت!
گوشیو خاموش کردم و یه سوئیشرت انداختم روی خودم و از خونه زدم بیرون...ناگفته نمونه سوئیچ ماشین آرتانو کش رفتم😎
#بارانا
۱۰ دقیقه از پیام دادنمون گذشته بود و من همینجوری ایستاده بودم پایین! چیشد پس چرا نیومد:/ نصف شبی منو جلوی در کاشته!
تو همین فکرا بودم که ماشین آرتان رو از کوچه پشتی دیدم! وووی ملت سحرخیزن ایشونم اومده دنبال عشقش!!
ماشین نگه داشت جلوی خونه و منتظر بودم آرتان پیاده شه یهو درش باز شد و نیما پیاده شد و لبخند دندون نمایی زد!!
آهسته خندیدم و گفتم:
-بیشور فکر کردم آرتانه این وقت شب گفتم الان هی سوال جوابم میکنه کجا میرین میخواین چیکار کنین😂
چشمکی زد و با خنده گفت:
-کی؟ آرتان؟ نه بابا اون الان هفتا پادشاهو خواب دیده رفتم سوئیچشو بدزدم خوابِ خواب بود😐
-اوکیه پس سر خر وجود نداره بریم تا صب عشقو حال^^
-ای گل گفتی...بدو بریم!
#آرتان
با وحشت از خواب پریدم! واااییی این چی بود من دیدم! زیاد شام خوردم فک کنم-_- داشتم خواب میدیدم دوتا زامبی ماشینمو دزدیدن من و طنازم پشت سرشون میدویم!
گوشیمو باز کردم و به طناز زنگ زدم...
بوووق...بوووق...بوووق!
صدای خسته اش-آرتان؟
جلوی دهنمو گرفتم و با خجالت گفتم:
-خواب بودی؟!
-اره...
-ببخشید!
-نه عیب نداره...چیشده نخوابیدی؟
-چرا...خواب بد دیدم بیدار شدم!
-چی دیدی
-دوتا زامبی ماشینمو دزدیده بودن! منو تو هم دنبالشون میدویدیم نمیدونم چرا هی داد میزدیم نیما و بارانا!
بلند خندید و گفت:
-میدونی منظور از زامبی چیه؟!
-نه‌‌‌‌...چیه!
-بارانا سر جاش نیست!
-کجاس؟
-حدس بزن!
-نمیدونم تازه بیدار شدم حضور ذهن ندارم:/
-با اونیکی زامبی ماشینتو دزدیدن رفتن عشقو حال😂
تازه معنی خوابمو متوجه شدم!! برا همین داد میزدیم نیماااا...بارانااااا😐پس بگووو-_- ماشین منو کش میری؟!
-الان میرم حساب نیما رو برسم هستی دیگه؟!
-بریم عشقم^^ بریم ماشینتو پس بگیریم😎
-یه ربع دیگه اونجام...باید پیاده بیام-_-
-آخییی😂بی ماشین مونده عشقم‌‌‌...باشه بیا منتظرم! با ماشین سپهر میریم!
-فعلا
#بارانا
سوار قایق بودیم و نیما پارو میزد...
نیما-توروخدا هوا رو...چه خنکههه😍
-وااایی خیلی وقته اینجوری ریلکس نکردم^^
-ولی من میترسم آرتان بفهمه ماشینش نیست پاشه بیاد سراغم:/
-نترس نمیاد!
کمی که گذشت نیما با لحن بچه گونه ای گفت:
-فندقی ب توام خوش میگذره؟!
خندیدمو گفتم:
-آررههه بابایی تند تر برو😀
-باشه میرم^^ یه آهنگ شاد بزار تا برم وسط دریا!
-نیما نصف شبی آهنگ بزاریم؟
-قرار نیس همه بشنون خودمونیم:/
-اوکی
گوشیمو زیر و رو کردم و یه آهنگ شاد گذاشتم:
مست و گیجم
منو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچکسی نباشه
حال من خوبه هیچکسو نمیشناسم
تورو میبینم محو توست حواسم
نمیدونم کجام
اصلاً نمیرسه به تو صدام
یه کم بکن نگام
آره همونی که من میخوام
تو نگاهت منم
منم به خود تو زُل زدم
حاشیه نمیرم
نباشی میمیرم
نه نمیشه از تو بگذرم
نمیخوابیم ما
تا که شب صبح شه
دیوونه بازی تو باشی جاشه
بگو همرامی حتی توو خوابت
چه حالی دارم چقد میخوامت
بلند بلند با آهنگ میخوندیم و قر میدادیم😜یهو یه نفر از دور صدا زد:
-نیمااااااااااا😐
نیما-صدای کیه؟ منو صدا کردن؟
-اره فکر کنم!
دوباره صدا:
+نیما فرار نکن کاریت ندارم بیا سوئیچمو پس بده!!!
لبشو گاز گرفت و گفت:
-خاک ب سرم بیدار شد!!
-حالا چیکار کنیم؟ نیما برگردیم ساحل!
هول گفت:
نیما-باشه!
ولی همینکه اومد پارو بزنه پاروها افتادن تو دریا!! با ترس گفت:
-وااای بدبخت شدیم! افتاد تو دریا حالا چطوری بریم؟!؟!
آرتان-نیماااا بیاین ساحل ببینم!
از جاش بلند شد و دستاشو دور دهنش گذاشت و داد زد:
-داداش پاروها افتاده تو دریا...نمیتونیم برگردیم!!
طناز-یعنی چی افتاده تو دریا؟!
نیما-یعنی افتاده دیگه نمیییدونممم!!! از دستم ول شد!
من ترسیده بودم...گفتم:
-نیما من بچه دارم طوری نشه؟!
-نترس چیزی نیست...الان آرتان میره کمک میاره!
دوباره داد زد:
-داداش جون هرکی دوس داری برو کمک بیار!! ما اینجا گیر کردیم!
وسط دریا بودیم...واقعا ترسیده بودم! چند لحظه بعد قطرات بارون چکید رو صورتم! با ترس گفتم:
-نیما بارون! بارون گرفت نیما...نیما من میترسم الان طوفان میشه!
-باشه باشه آروم باش...آروم باش یه فکری میکنیم!
آرتان-نیما...نیما داداش میشنوی؟! من الان میرم کمک میارم نترسین! الان میام!
یه گوشه قایق نشسته بودم و از ترس گریه میکردم...بلایی سر بچم بیاد میمیرم💔
بارون هر لحظه شدیدتر میشد و من بیشتر از ترس میلرزیدم...خیس شده بودیم! طناز بلند داد زد:

-نیما آرتان آتش نشانی خبر کرده! تو راهن پنج دقیقه دیگه میرسن تحمل کنین!

نیما-باشه!
نشست کنارمو بغلم کرد:
-عشقم گریه نکن...ببین الان کمک میرسه!
-نیما بچم طوریش نشه...من میمیرم...بلایی سرش بیاد دیوونه میشم...طوریش نشه😢
-نه عشقم خدانکنه...طوریش نمیشه...آروم باش الان میرسن!
آروم لبهای داغشو گذاشت روی لبهام و طولانی بوسید💋
تپش قلبی که از ترس گرفته بودم آروم شد و خودمو به بوسه اش سپردم:) دستاشو دور صورتم قاب گرفته بود و نوازشم میکرد...کمی بعد لبهاش ازم جدا شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-نترسیا...نجات پیدا میکنیم نترس زندگیم..خب؟! بغلم کن و از هیچی نترس من پیشتم❤
دستامو دور گردنش حلقه کردم و آهسته گریه میکردم...
-بچم..‌.
نیما-چیزیش نمیشه عشقم:)
-خیلی میترسم!
-نترس💗
بوسه عمیقی روی گونه های خیسم زد و گفت:
-هیچی نیست!
+صدامونو میشنوین؟؟! آتش نشان صحبت میکنه اگه مساعد هستین جواب بدین!
با خوشحالی گفت:
-ببین! ببین عشقم رسیدن! الان نجاتمون میدن!
بلند شد و داد زد:
-ما وسط دریاییم! کمک! همسرم بارداره کمک کنید!
چند لحظه بعد یه قایق موتوری نزدیک قایقمون شد و یه نفر گفت:
+آهسته سوار شین...مراقب باشین اینجا عمقش زیاده!
دستمو گرفت و اول من سوار شدم پشت سرم نیما سوار شد...قایق حرکت کرد سمت ساحل!
اشک شوق میچکید روی گونه ام...نیما محکم بغلم کرده بود و مرتب میگفت الان میریم خونه...تموم شد عشقم❤
قایق به ساحل که رسید دیدم همه اونجان! طناز سردار و سپهرم خبر کرده بود! اتش نشان ها که رفتن سردار با عصبانیت گفت:
-ساعت ۲ نصف شب چه کار مهمی وسط دریا داشتین؟! حتما باید غرق میشدین جنازه تون میومد واسمون؟!
طناز-باشه داداش آروم...خودشونم ترسیدن!
سردار-ترسیدن که ترسیدن! نصف شب وقت قایق سواریه؟! اگه بارانا طوریش میشد جواب مامان بزرگ منو تو میدادی نیما اره؟! اگه بچه یه چیزیش میشد؟!
طناز-باشه دیگه ولشون کن اشتباه کردن! بیا ما بریم!
آرتان-خوبین؟ چیزیتون ‌که نشده؟
نیما-خوبیم داداش فقط بارانا خیلی ترسیده...
سوئیچو داد به آرتان و گفت:
-بیا اینم سوئیچ! غلط کردم داداش من دیگه دست ب ماشین نمیزنم!
آرتان خندید و گفت:
-دیوونه...داشتین خودتونو به کشتن میدادین! بیاین سوار شین بریم هوا سرده!
اونشب خیلی به خیر گذشت واقعا...💔
.
.
.
#ادامه دارد


آقااااا چه اکشنی شد آخرش😨

اصلا از خودم انتظار نداشتم اینو بنویسم میخواستم باحال باشه یهویی شد

ولی در کل پارت خوبی شد بنظرم^^

دوستان نظر یادتون نره لطفا من واسه هر پارت خیییلی زحمت میکشم:(💔

مرسی🌷

Part24#

#آرتان
در اتاق نیما رو باز کردم و رفتم داخل...پکر تکیه داده بود به گوشه دیوار و هندزفری هم توی گوشش! چند بار بشکن زدم و صداش کردم اما حواسش نبود!! اخر سر بلند گفتم:
-نیما چه مرگته دارم بات حرف میزنما!
هول شد و هندزفری رو از گوشش کشید و گفت:
-ببخشید حواسم نبود...کاری داشتی؟!
لبخند خنده داری نشست روی لبم و گفتم:
-چته؟
مظلوم گفت:
-بی بارون موندم چیکار کنم! دلم عشقمو میخاد من این زندگی مجردی رو نمیخااام😢
بلند خندیدم و رفتم بغلش کردم:
-عزیز دلم...داداشم..دلش تنگ شده همش دو ساعته ندیدیش!
نیما-مسخره نکن
-نه چرا مسخره ات کنم...اتفاقا همدردیم! ولی مادربزرگ طناز گفته واسه شام برم خونشون که باهام آشنا شه! الان طناز بهم زنگ زد...میخوای توام بیای یا تنها برم؟!
چشماش برق زد و پاشد:
-جدی داری میری اونجا؟؟ آخ داداشم منم ببر با خودت!
خندیدم و گفتم:
-اگه میدونستم انقدر خر ذوق میشی زودتر میگفتم^^
-برو بابا..ضد حال😒
-میخوای نبرمت؟
-شوخی کردم شوخی کردم..‌.میخوای تو برو بیرون زشته میخوام لباسمو عوض کنم:/
-نخیرم...وایمیسم نگات میکنم😐
-خیلی خری
-اختیار داری چشات خر میبینه😊خودت از همه خرتری:/
-برو بیرون تا یکی نزدمت!
...
کراوات و خوشگل بستمش و یکم ادکلن به خودم زدم...نیما در اتاقمو باز کرد:
-آرتان حاضر شدی....اوهاااا جووون😐😶
ماتش برده بود رو من-_- دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم:
-هاا؟
-بله؟
-میگم چته
-هیچی..داداش توروخدا اونو درار خواستگاری نمیری که!
نگاهی به خودم توی آینه انداختم و لبخند محوی زدم و گفتم:
-ولش کن بزار باشه...بعضیا واسش میمیرن!
نیما-گرفتم منظورتو😐یالا بریم دیر شد باید شیرینی هم بخری!
-اوکی بریم...
#طناز
ظرف سالاد رو حاضر کردم و بلند بارانا رو صدا زدم:
-بارووون بیا اینو ببر تو تراس
بارانا از اون سر دنیا-به من چه خودت ببر!!
نفسمو با حرص فوت کردم و ظرف سالاد رو برداشتم...لم داده بود روی مبل و تلوزیون میدید-_-
-راحتی؟؟ پاشو الان میرسن انقدر حرصم نده!
بارانا-حاملم...شوهرم گفته دس ب سیاه و سفید نزن:/
با حرص گفتم:
-من اون شوهرتو....لا اله اله الله😒پاشو ببینم-_-
سردار-حرص نخور جوش میزنی زشت میشی! بیا من میزو چیدم!
-آخ...چقدر شعور داری تو...دستت درد نکنه عشقمم...داداشمم...بیا از این یاد بگیر😒
بارانا-ببند-_-
صدای در بلند شد!
ظرف سالادو دادم دست داداشم و دویدم درو باز کردم...
آرتان و نیما...جعبه شیرینی رو گرفت جلوم و با لبخند گفت:
-خودت گفتی گل و شیرینی..شرمنده گل واسه خواستگاریه^^
یواشکی بغلش کردم که نیما سرفه کرد:
-برید داخل آبرومون رفت-_-
از آرتان جدا شدم و رو به نیما گفتم:
-من باهات قهرم...چرا انقدر بارونو لوسش کردی ‌کمکم نمیکنه دیگه-_-
نیما-افرین ب توصیه هام گوش میده...عزیزم من گفتم بهت کمک نکنه😐
-عهه بیخود کردی‌‌...الان واسه هر کاری دلیل میاره حاملس و آقاشون اجازه نمیده...پس فردا که غذا نپخت واست گشنه موندی نیای پیشم اشک بریزی😒
نیما-نمیام یالا برو داخل دیگه🙄
آرتان-چقدر حرف زدین-_-
بارانا-چتونه پچ پچ میکنین دم در...اوهاا آقامون چ جنتلمن شده😍
خنده ام گرفت^^ بارانا نیما رو بغل کرد و گفت:
-دو ساعت نبودی افسردگی گرفتم:(
نیما-ببخشییید...دلم تنگ شده بود برات^^
دست آرتانو گرفتم و گفتم:
-بریم فقط بریم من این دوتا چندش میمونو نبینم-_-
مامان بزرگمم اومد نیما ایناهم رسمی وایسادن:/
مامان بزرگ:خوش اومدی پسرم...ماشالله خدا چی ساخته!
آرتان-خیلی ممنونم...طناز جان همیشه تعریف شمارو میکرد!
اوهو...طناز جان😁قربونش بشم که جلو بزرگترا مودبه^^
مامان بزرگ-اختیار داری پسرم....بفرمایین تو دم در زشته!
...
مامان بزرگ-خب؟ شغلت چیه پسرم؟
آرتان-راستش من فعلا درس میخونم...یعنی شغل خاصی ندارم ولی در آینده انشالله مدیر عامل شرکت پدرم!
-انشالله...
سردار-حالا میخواین صحبتا رو بذارین واسه بعد،شام یخ کرد! بفرمایین ازین طرف:/
رسمی بودنشو فقط^^ ایییی بمیرم:)) یه جوری اون کراواته رو بسته بود هرکی از بیرون ببینه فکر میکنه شاهزاده است:)
داشتیم شام میخوردیم که یهو داغی خاصی روی دستم حس کردم...زیر میز رو که نگاه کردم فهمیدم آرتانه:)
دستمو گرفته بود! طوریکه کسی نبینه کنار گوشم گفت:
-بعد از شام فرار کنیم!
آهسته پرسیدم:
-کجا؟
-هرجا...هرجا تو بگی...اصلا بریم تو جنگلا گم بشیم دوتایی=)
صدای سرفه نیما به خودمون اوردمون!! یه نگاه ب منو آرتان کرد یعنی بس کنید😒
....
ساعت ۱۲ شب آرتان پیام داد:
-نتونستم بدزدمت بعداز شام...فرار کن بیا پیشم^^
لبخندی زدمو واسش نوشتم:
-دیوونه ای...💗
-جدی میگم الان پشت درم...میای؟!
-اومدم...دو دقیقه صبر کن!
یه سوئیشرت نازک طوسی انداختم روی خودم و شال مشکی سرم کردم...گوشیمو برداشتم و بی سر و صدا از خونه بیرون رفتم!
همینکه در خونه رو بستم یهو دستم ‌به شدت کشیده شد و پرت شدم تو بغل یکی:)
آرتان-سرشب تاحالا دیوونه شدم...میخوام بوست کنم😍
-خب بوسم کن مگه جلوتو گرفتم^^
لبهای داغشو گذاشت روی لبهام...چشمامو بستم! قلبم تند تند میزد مثل اولین باری که بوسیدتم:) روز تولدش!
حرکت لبهاش متوقف شد و آهسته زمزمه کرد:
-چیکار کنم بفهمی بدجور عاشقتم...💖
لبخندی زدم و گفتم:
-خودم میدونم! خیلی وقت پیش ها رو قلبم تَتوش کردی:)
سرمو گذاشتم روی سینه اش:
-خیلی دوستت دارم عشق زندگیم...خیییلی💋
یکم بعد گفتم:
-بریم اینجا واینسیم فردا فضول های محل راپورت بدن:/
....
توی ساحل روی ماسه ها دراز کشیده بودیم و به آسمون خیره شده بودیم...آرتان آروم گفت:
-باورم نمیشه!
لبخندی زدمو پرسیدم:
-چی باورت نمیشه؟
-من و تو...حداقل دو سه ماه دیگه ازدواج میکنیم!
آهسته خندیدم و دستشو گرفتم تو دستم...
-اره...هیجان دارم خیلی! آرتان یه قول بهم میدی؟
لبخندی زد و با چشمای خوشگلش نگاهشو بهم دوخت:
-چه قولی؟
-هیچوقت...هیچوقت ترکم نکن! تنهام نذار...من بدون تو میمیرم...کم میارم:)
دستاشو واسم باز کرد...خودمو توی بغلش جا کردم و گفتم:
-قول مردونه؟!
چشماشو باز و بسته کرد و با لبخند محوی گفت:
-قول مردونه💗
صدای دریا آرومبخش بود...دستم توی دستش بود و به آسمون خیره شده بود...آهسته گفت:
-طناز؟
-جونم عشقم...؟
-بزرگترین آرزوت چیه؟!
کمی فکر کردم و گفتم:
-خب...بزرگترینش اینه که بهت برسم:) اما اگه از نظر اجتماعی میخوای بدونی، بزرگترین آرزوم طراح شدنه! یه طراح موفق...فکرشو بکن! همه جا اسمت که میاد معروفی..همه راجع بهت حرف میزنن!
لبخندی زد و گفت:
-دقیقا این یکی از بزرگترین هدف هامه...کاش بشه!
-خب؟؟‌ بزرگترین آرزوی تو چیه؟!
تو چشمام خیره شد و با لبخند شیرینش گفت:
-یه دختر شبیه تو داشته باشم!موهاش...بینیش...چشماش‌...لبهاش...همه چیش عین خودت:) گاهی وقتا مثلا غر بزنه...حسودی کنه بگه بابا مامانمو نبوس! مگه من اینجا بوقم😍 منو توام بخندیم و کلی قلقلکش بدیم:))
با ذوق گفتم:
-اما من یه پسر میخوام! کپی خودت...یعنی کپی خودت آرتان!! آییی اون چشمای مشکیش به تو بره...اووف قربونش میشم کههه:) بزرگ که میشه همه دخترا واسش صف میکشن...پسرم فقط اونی که لایقشه رو انتخاب میکنه!
آرتان-یواش عشقم یواش! پسرمونو زن دادی رفت:/
-دخترمونم شوهر میدیم^^ یه عروسی واسش بگیرم...یه پسر خوب گیرش بیاد کافیه:) فقط عاشقش باشه!
اخم مصنوعی کرد و گفت:
-از الان داری این حرفا رو میزنی ها...من رو دخترم غیرت دارم...همین که گفتم...دخترمو ترشی میندازم-_-
از جام پاشدم و نشستم و با تعجب گفتم:
-اوهو...نه بابا پسرمو زنش بدی دخترتو ترشی بندازی؟
چند لحظه بهم نگاه کردیم و بلند زدیم زیر خنده😂
نیما-اوووو...تا کجا رفتین!...از دنیای واقعی به آرتان و طنازِ عاشق! برگردین سر جاتون^^
-تو دیگه از کجا پیدات شد:/
نیما-دیگه😁سرنوشتمون بهم گره خورده هرجا شما هستین منو بارونم هستیم!
آرتان-حالا نمیشد مزاحم خیالپردازیمون نمیشدین😐
نیما-که دخترتو شوهر نمیدی...بابا عجب پدری هستی😒
آرتان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-کل خیالپردازی رو شنیدن بنظرت؟!
-نمیدونم لابد شنیدن:/
نیما-نترسین اقا نترسین الان رسیدیم😂
اونام نشستن...با خودشون تخمه اورده بودن منم ‌که عاااشق تخمه🤗 نیما خندید و گفت:
-خب؟؟ تعریف کنید یکم ازین خیالپردازیاتون!
آرتان-ول کن داداشم حوصله داریا...اینا دوتایی میچسبه✌
کمی مکث کرد و گفت:
-اصلا تو بگو! به اسم بچه فکر کردین؟!
نیما-داداش بزار بچه برسه:/ اندازه انگشت کوچیکمه هنوز!
گفتم:
-حالا تو بگو ما یه فکری به حالش میکنیم😐
بارانا دستاشو به هم کوبید و با ذوق گفت:
-مانی!!
نیما-جااان؟
بارانا-مانی...قشنگه به نیما هم میاد!
آرتان-اون موقع اسماشون قاطی میشه گفته باشم! باز اگه دختر شد میشه گذاشت مانیا...ولی مانی:/
بارانا-اوکی باو فهمیدم...نکیسا چطوره؟!
نیما-عشقم همش داری پسر میگی اگه دختر بود چی؟!
بارانا-عشقم تقصیر طنازه گفت بچه پسره-_-
-عههه حالا یه حرفی زدم...اصلا مگه من قابله ام؟!
هممون خندیم^^
آرتان-نکیسا رو خوشم اومد!
-اره منم...
بارانا-اره...معنیشم میشه جواهر گرانبها..قشنگه!
نیما-خب بگیم نکیسا...دختر شد چیکار کنیم!؟
آرتان-گیر دادیا...مگه طناز نگفت پسر میشه😑
نیما-داداش نگفت حتماااا پسر میشه!
آرتان-من اگه دختر دار بشم اسمشو میذارم آرتمیس😍
با لبخند نگاهش کردم که گفت:
-خیلی قشنگه به اسم منم میاد...آرتان/آرتمیس! پسر دار شدمم میزارم آرتام!
اعتراضی گفتم:
-واقعا که-_- دختر و پسرو تو انتخاب کردی که!
آرتان-آرتمیس خوشگله💗
-باشه ولی حداقل پسرمو بذار خودم واسش اسم بذارم!
آرتان-چی میذاری؟...مگه از آرتام قشنگترم داریم؟
-اسماتون قاطی میشه:/ یهویی میام تورو صدا کنم اون وروجک میاد پیشم!
خنده اش گرفت و گفت:
-اوکی اوکی😂
چند لحظه فکر کردم و گفتم:
-آرتین
نیما-بچه ها تبریک میگم! طناز دوقلو بارداره!! یکی پسر یکی دختر😐جمع کنید باااو انگار ۹ ماهشه میخاد زایمان کنه😒
خندیدم و گفتم:
-به من چه اول آرتان شروع کرد-_-
آرتان-ولی من این "آرتمیس" رو یه جا یادداشت میکنم یادم نره😀
-واااییی بمیرررمممم دختر میخاد😍😘نمیدونستم انقدر دختر دوس داره اگه میدونستم زودتر شروع میکردم یکی واسش میاوردم😂
چشاش برق زد و با نیش باز گفت:
-راس میگی؟؟؟!!
نیما-حیا کن...شرم کن خواهرم شرم کن😐🙇
لبمو گاز گرفته بودم و ریز ریز میخندیدم^^
آرتان که انگار خورد تو پرش زانوهاشو بغل کرد و چیزی نگفت:/
نیما-وااای طناز واقعا زدی تو برجکش ببین چطور ناراحت شد😂
بغلش کردمو آهسته بش گفتم:
-نه خیییر ازین خبرا نیس^^ ناراحتم نشو بغلم کن😘
آرتان-دارم برات😉
-عزیزم میشه ببندی فکو حالا من یه چی گفتم😑👊
.
.
.
#ادامه دارد

Part23#

#طناز
با شنیدن صدای گوشیم چشمامو باز کردم...کیه این وقت شب یعنی-_- بازش کردم:
-طناز هستم بفرمایید؟!
داداشم-اووو میبینم واس خودتون شرکت زدین! دختر به خودت بیا😑
خواب از سرم پرید و کلافه گفتم:
-کجایی الان اون سیبیلاتو از ته بتراشم...نصف شب چه وقت زنگ زدنه اخه🙄
-مامان بزرگ...میخواد باهات حرف بزنه!
-الان؟؟؟
-نه فردا...گفتم در جریان باشی!
-اوکی...میذاری بخوابم؟
-راحت باش:/
-راحتم-_-
تلفنو قطع کردم و صاف خوابیدم سر جام و ب سقف خیره شدم...صدای آرتان از فکر و خیال بیرونم اورد:
-بیداری؟
-نه بیدارم کردن! الانه که گوشیمو خورد و خاکشیر کنم😑
خندید:
-خب دیوونه گوشیتو خاموش کن دیگه چرا بزنی بشکنیش!
چند لحظه بهش خیره شدم و گفتم:
-عههه..راست میگیا..حواسم نبود! قربون اون عقل فریادرست بشم😁
خم شدم و گوشیمو برداشتم و خاموشش کردم.
آرتان-الان راحت بگیر بخواب...کسی بهت زنگ نمیزنه!
-توام گوشیتو خاموش کن
-اوکی
چشمامو بستم و به زور سعی کردم بخوابم! خوابم نمیبرد!
کلافه نفسمو فوت کردم و گفتم:
-خوابم نمیبره دیگه!
آرتان-منم همینطور...الان ۴ صبحه پاشیم صبحونه بخوریم:/
خنده ام گرفت...گفتم:
-اره این ساعت گربه های محله هم بیدار نمیشن! عشقم میشه اراجیف نگی-_-
از جاش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد:
-اگه خوابت نمیبره بیا یه فکری دارم!
-چی؟
دستمو گرفت و بلندم کرد:
-بریم حالا میفهمی!
دنبالش از پله ها پایین رفتم...tv روشن کرد و گفت:
-فیلم ترسناک ببینیم...یوووهااااااا😈
جیغ خفه ای کشیدم و کوسن مبل رو پرت کردم سمتش:
-مرض چرا میترسونی آدمو😢
بلند خندید:
-چون ترسوندنت باحاله^^ لذت میبرم بترسونمت😂
لبامو غنچه کردم و مظلوم گفتم:
-آرتان نکن ازین شوخیا واقعا میترسم!
اومد سمتم و محکم بغلم کرد...بوسه کوتاهی روی گونه ام زد و گفت:
-باشه باشه شوخی کردم...یالا بریم پفیلا درست کنیم...تخمه هم بیاریم! اینجوری بیشتر حال میده^^
-اما من شکلات داغ میخوام!
-اونم میشه...بدو بیا
رفتیم تو آشپزخونه...آرتان رفت پفیلا درست کنه منم شکلات داغ...شکلات که حاضر شد ریختمش توی فنجون و گفتم:
-بنظرم خوب شده!
یکم ازش خوردم...
آرتان-منم امتحانش کنم!
نزدیکم شد و بوسه ای روی لبم زد😍ابروهاشو انداخت بالا و با لبخند گفت:
-خوشمزه‌ست! واسه منم بیار^^
لبخند خجالتی زدم و باشه ای گفتم‌‌...با سینی شکلات داغ رفتم توی هال...نشستم و رو به آرتان گفتم:
-چی ببینیم؟
-احضار😈
-جییییغ:/
-باشه نترس^^
فیلم رو گذاشت و با لبخند رو به من گفت:
-ترسیدی بغلم کن!
سری تکون دادم و فنجون شکلات داغمو گرفتم دستم...
یکم از فیلم گذشت که دستاش دورم حلقه شد:)
آرتان-بیا اینجا...❤
بغلش کردم و نگاهمو به فیلم دوختم! صحنه ها هی ترسناکتر میشد و من بیشتر فرو میرفتم توی بغلش! چشمامو از ترس بسته بودم و آرتانم هر ازگاهی با خنده میگفت:
-بیار بالا سرتو اینجاش ترسناک نیس!
ولی به محض اینکه نگاهم به تلوزیون میفتاد از ترس جیغ میکشیدم-_- فقط منو حرص میداد!
فیلم که تموم شد گفتم:
-دست و پام داره میلرزه هنوز...لعنت ب کارگردانش😢
-کارگردانشو چیکار داری؟
-ترسیدم‌...
دستاشو باز کرد و منو کشید توی بغلش:
-ترسوی خودمی...عشقمی...نفسم💋
به چشماش خیره شدم...چشمای مشکیش! یاد اون روزی افتادم که فهمیدم عشقمه:)) کاش نمیرفتم و همونجا بهش میگفتم خیلی عاشقتم☺❤
آرتان-هوا روشن شده...خیلی خسته ام...تو چی؟
سرمو گذاشتم روی شونه اش و چشمامو بستم:
-والا من گیج میزنم...میشه اینجا بخوابم...سرم روی شونه ات باشه...عطرتو حس کنم=)
بوسه عمیقی روی پیشونیم نشست و بعد صدای خسته اش:
-همینجا بخواب‌...باتو آرومم عشقم💗
صدای نفس های منظمشو که شنیدم فهمیدم خوابش برده:)
سرمو گذاشتم روی شونه اش و به خواب عمیقی فرو رفتم‌.....
#بارانا
با حس نوازش موهام چشمامو باز کردم...لبخندی روی لب نیما نشست و آهسته گفت:
-صبح بخیر عشقم
-بغلم کن☺
دستاشو واسم باز کرد...خزیدم توی آغوشش..:)
-من و فندق خیلی سردمون شده^^
-بمیرم واسه تو و فندق که انقدر خوبین😍
-خدانکنه بابایی:)
تک خنده آرومی زد و تکرار کرد:
-بابایی...خیلی قشنگه!
چند لحظه بعد گفتم:
-میرم صبحونه حاضر کنم...توام بیا
از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم......
#طناز
چشمامو باز کردم...سرم روی شونه آرتان بود و کمرم حسابی درد میکرد! اره دیگه طناز چند ساعت توی همین حالت بخوابی معلومه کمر درد میگیری!
نگاهی به آرتان انداختم...لبخندی روی لبم نشست و بوسه آرومی روی گونه اش زدم و زیر لب گفتم:
-زیبای خفته...انقدر خوشگل نباش💗
صورتشو نوازش میکردم...میخواستم حفظش کنم...هر سانتش رو...هر جزء شو:)
بلند شدم و روشو با پتو گرفتم...ساعت ۱۱ صبح بود...خیلی کم خوابیدم امروز!! عااا تقصیر داداشمه دیگه-_- مثلا میمرد فردا بزنگه! داشتم صبحونه رو حاضر میکردم که دستای آرتان حلقه شد دورم:
-صبح بخیر...عشقم:)
لبخندی زدمو گفتم:
-راحت خوابیدی؟
-با تو آره ولی اون کاناپه لعنتی خیلی اذیتم کرد-_-
-اوهوم...کمر منم خیلی درد گرفت!
کمی مکث کردم و گفتم:
-تخم مرغ آبپز میخوری؟
-باشه
میز رو حاضر کردم و نشستم...داشتیم صبحونه میخوردیم که آرتان گفت:
-بریم شمال؟
-هوم؟
-میگم بریم شمال...با مامانم اینا آشنات کنم!
لبخندی نشست روی لبم و گفتم:
-باشه...کی میریم؟
-بعداز ظهر...یکم کار دارم انجام بدم بعدش میریم!
-پس من وسایلمونو جمع کنم...دیر نکنیم!
-اره اره جمع کن...شاید دو سه هفته بمونیم!
-میگم به نیما ایناهم بگو...خواستن بیان
-باشه...به بارانا پیام بده از الان...دیر نکنن
آب پرتقالشو یه نفس سر کشید و بلند شد:
-من برم یکم خرید کنم واسه توی راه...میام!
-باشه..مواظب خودت باش
-فعلا
گوشیمو برداشتم و به بارون اس زدم...چند دقیقه بعد سین زد و گفت اوکیه! خیالم راحت شد و رفتم چمدون ببندم...
#بارانا
-عشقم؟
-هوم؟
-میگم آرتناز میخوان برن شمال ماهم بریم؟!
با تعجب گفت:
-کیا؟؟؟؟
-آرتناز...مخفف آرتان و طناز😂
خندید و گفت:
-دیوونه^^ گفتی میرن شمال؟
-اره
-اوکیه...ماهم بریم!
-باشه پس من بهش میگم...
به طناز اوکی دادم و رفتم تا وسیله جمع کنم...هول بودن انگار:/ میخوان بعد از ظهر برن!
....
نزدیک ساعت ۴ بعد از ظهر طناز زنگ زد بهم:
-بارووون...باروون...نم نم میباره^^ چطوری رعد و برقم؟!
-کوفت..زهرمار...نگفتم اسممو مسخره نکن؟!
-شکلات فندقیم چطوره؟!
-اونم خوبه‌
-میگم ما راه افتادیم سمت خونتون...حاضر باشین!
-عههه من هنوز چیزی نخوردم!!
-ولکن لمبوندنو آرتان ساندویچ خریده توی راه بخور!
-نچ...به بچم باید غذای سالم ارگانیک برسه😐
-ارگانیک بودنت تو حلقم-_- بیاین پایین رسیدیم!
-قطع کن اومدیم.
#طناز
تلفنو قطع کردم و گفتم:
-الان میاد...خدا فقط بارونو گیرش بیارم موهاشو بکشم!!
آرتان-چرا؟
-از وقتی حامله شده چرت و پرت زیاد میگه:/
-چی میگه؟😂
-بهم میگه من ساندویچ نمیخورم بچم باید غذای ارگانیک بخوره!
خندید و گفت:
-یه نگاه بنداز اگه توی بساطتت نون پنیر داشتی بده بخوره! هم سالمه هم ارگانیک😐
-آی گل گفتی...ماهم قشششنگ جلوش ساندویچ میخوریم تا دیگه هوس ارگانیک خوردن به سرش نزنه^^
در ماشین باز شد و بارانا نشست داخل:
-کولرو روشن کن خفه شدم!
آرتان-علیک سلام! بزار برسی-_-
-نیما کو پس؟
-میاد داره بند کفشاشو میبنده!
آرتان-دقیقا دوساعت براش وقت میذاره:/
خندیدم و گفتم:
-واقعا از نیما چه انتظاری داری! آدمو معطل نکنه که دیگه اسمش نیما نیس اسمش غضنفره😑
کل ماشین با خنده امون منفجر شد! من با نمکم یا اونا زیادی بی جنبه:/
نیما هم سوار ماشین شد.
آرتان-چه عجب! آیا بستن یه بند کفش خیلی سخته؟ گرما زده شدیم اینجا-_-
نیما-چرت و پرت نگو کولر تا درجه اخر روشنه دارین بستنی میشین!
بعد یه ژاکت انداخت روی بارانا و گفت:
-بیا عشقم معلوم نیس خاموشش کنه یا نه تو سرما نخور:/
بارانا-میخوای بری یا همینجا وایمیسی حرف میزنی؟! ۵ ساعت تو راهیم آتیش کن!
آرتان-نه الان میریم
استارت زد و از خیابون خارج شدیم.....
....
#آرتان
دوساعت بود یه کله رانندگی میکردم! خب منم آدمم خسته شدم-_- اون دوتا لاکپشت که اون عقب تخت خوابیده بودن!
طناز هم سرش روی شونه ام خوابش برده بود:)
اذیت نشه...آروم صداش زدم:
-طناز...عشقم..اینجوری نخواب اذیت میشی!
با صدای خسته ای گفت:
-هووم؟
-میگم تکیه بده اینجوری کمر درد میگیری!
یکم جا به جا شد و به صندلیش تکیه داد...
طناز:چقدر مونده برسیم؟
-ساعت خواب؟ تازه دو ساعته حرکت کردیم!
آهسته خندید و گفت:
-چیکار کنم‌...دیشب درست نخوابیدم!..آی آرتان میشه اینو خاموش کنی سرماش صاف داره میخوره به من!
کولرو خاموش کردم...دستشو گرفتم و آروم بوسیدم...
-همه کار میکنم تا خوشحال باشی^^
-عزیزم😍اینجوری میگی دلم میلرزه یواشتر💗
خم شد و سرشو گذاشت روی شونم:
-دوستت دارم...
نیما-این پشت آدم نشسته کاراتونو بذارین یه وقت دیگه!
-صبح شماهم بخیر-_-
نیما-ظهر شده:/
-میدونم!
نیما-گرسنه ام شد...اقای آرتان میخوای یه جا نگهداری یه چیزی بخوریم؟!
گفتم:
-عقب ماشین ۴ تا ساندویچ هس‌...یکیشو بردار بخور
-عه قربونت مرسی😁
-خواهش میکنم
طناز-نیما یکی ب منم بده
بارانا هم انگار بیدار شد و یهو با ترس داد زد:
-چیشده تصادف کردیم!!
گفتم:
-اره الان ته دره ایم این روح منه داره باهات صحبت میکنه:/
بارانا-مرض😑داشتم خواب میدیدم!
طناز-هوووی با عشقم درست صحبت کن!
بارانا-یه لحظه همگی ساکت گشنمه!
طناز-خب بخور چرا میگی ساکت؟؟
بارانا-میخوام تمرکز کنم!
کل ماشین منفجر شد😂دیوونه...گفتم:
-داداش سرویس همه رو بده! منم گشنمه!
ماشینو زدم و کنار که غذا بخوریم....🍔🍟
***
#طناز
چمدون هارو بلند کردم و با پسرا خداحافظی کردیم...
بخاطر بارداری سرکار خانم هم اقا نیما خیلی مخمو خورد که چمدون سنگین دستش ندم-_- الان دستام داره میشکنه:/
به محض رفتنمون تو خونه دوتایی فریاد زدیم:
-ما اومدیممممم!
سردار-عههه کیا اومدن! چه عجب پیداتون نیس؟
مامان بزرگ-سردار کیه؟
سردار-نوه دم بختت با جاریش😐
بارانا-ببند سردار هنوز ازدواج نکردیم-_-
سردار-بزار اینا ازدواج کنن دارم برا شماهم!
مامان بزرگ اومد پیشمون..خوشحال بود! یعنی از اون هفته ای که یهویی بخاطر آرتان پاشدم رفتم دیگه ندیدمش:)
بغلش کردم و گفتم:
-خیلی دلم برات تنگ شده بود!
مامان بزرگ-کجایی دخترم...از اونشب به بعد یهویی با اون حال خراب غیبت زد!
-خوبم دیگه...خیلی خوبم!
مامان بزرگ-بیاین تو بیاین...چایی هم دم کردم بشینیم مفصل حرف بزنیم!
...
مامان بزرگ-سردار یه چیزایی میگفت!
یکم خجالتی گفتم:
-اوهوم اره...یعنی یهویی شد! یهو تصمیم گرفتیم که اینجور بشه..!
مامان بزرگ-خونوادش کیه؟ کجا زندگی میکنه؟
-همین شمال خودمون ساکنن! خونوادشم خونواده خوبین...مثل ما نیستن ولی اصیلن! دیگه‌...مثل اینه پدرش و عموش یه شرکتو اداره میکنن...وضعشونم خوبه!
لبخند محوی نشست روی لبش و گفت:
-۲۰ سال پیش انقدری بودی تازه از بیمارستان با مادرت اوردیمت خونه...داداشت ۴ ساله بود مثل پروانه دورت میچرخید! خیلی کوچیک بودی...کی انقدر بزرگ شدی تو اخه..؟☺
داداشم-خب حالا مامان بزرگ لوسش نکن! داره شوهر میکنه نمیره افغانستان که:/
بارانا-اگه میرفت من تنهایی چیکار میکردم!
-آییی بمیرم منن برات...بیا اینجا دختر بغلت کنم^^
محکم همو بغل کردیم. مامان بزرگم گفت:
-دخترم...بهش زنگ بزن بگو واسه شام بیاد اینجا...آشنا شیم!
-عِ مامان بزرگ زشته یکماهه خونوادشو ندیده بزار بعدا
-تو زنگ بزن...بهش بگی میاد!
شونه ای بالا انداختمو با گوشیم رفتم تو اتاقم...
بوووق..بووق..بووق:
آرتان-مشترک مورد نظر میخواد قربون عشقش بره😍
آهسته خندیدم:
-مشترک مورد نظر...امشب شام بیا خونمون!
آرتان-کی؟ من بیام؟
-اره...مامان بزرگم دیگه! میخواد باهات آشنا شه!
-چشم..‌.امر دیگه؟
-آرتان..با گل و شیرینی بیا😜
خندید و گفت:
-اونو وقتی اومدیم خواستگاری...ساعت چند بیام؟
-۸ اینجا باشی خوبه...واست دلمه بپزم؟
-اوکی...بوسم کن تا قطع کنم!
-مسخره پشت خطی چطور بوست کنم😐
-تو ببوس صداشم بیاد کافیه😍
لبمو به گوشی چسبوندم و بوسه محکمی زدم و با خنده آرومی گفتم:
-خوب شد؟
-اوهوم...پس دو ساعت دیگه میبینمت💗
-فعلا
صدای بارانا از فکرای عاشقونم بیرونم اورد-_-
بارانا-حالا دیگه از پشت خط؟؟ نچ نچ نچ...قشنگ بیارش تو اتاقت...دستتو بکشه پرت شی تو بغلش،طولانیشم کن😈
بالشتو پرت کردم سمتش:
-بیشعور کی میخوای آدم شی تو😑
بلند خندید و نشست روی صندلی...
بارانا-خوشم میاد حرصتو درارم^^
-بارون برو بیرون بذار تو افکار خوشم غرق باشم!
-اوکی من رفتم...ولی تو افکارت یه چیز رمانتیک تر بساز مثلا...........!
حرفشو قطع کردم و جیغ زدم:
-فرار کن وگرنه گیرت بیارم چنان بزنم.........😤
با خنده از اتاقم فرار کرد:/
.
.
.
#ادامه دارد

Part22#

#بارانا
در خونه رو باز کردم و نیما همزمان بامن داخل شد:
-عجب غلطی کردما
-چرا؟
-قضیه بارداریمو جار زدم-_-
خندید و گفت:
-برات خوب شد...واقعا میگم الان هیچکس نمیزاره دست ب سیاه و سفید بزنی!
-نیما توروخدا بزرگش نکن ببین هنوز کوچیکه انقدرشه!
-من گفتم از الان مراقب خودت باش...فقط استراحت کن^^
دستامو حلقه کردم دورش و با لبخند سرمو کج کردم:
-بچه رو بیشتر از من دوس داری؟!
خندید و گفت:
-حسودیات شروع شد؟...نه عشقم دوتاتونو دوست دارم^^
دستمو زیر چونه اش گذاشتم و صورتشو برگردوندم و واسش ابرو بالا انداختم:
-راست بگو وگرنه میکشمت😐
آهسته خندید و بوسه کوتاهی به لبم زد:
-ثابت کنم یا همینقدر کافیه؟!؟!
-ثابت کن😁
یهو دستش رفت سمت دکمه هاش که سریع گفتم:
-چیکار میکنی؟
-میخوام ثابت کنم^^
-اینجوری؟
-پس چجوری؟
-خیلی بی ادبی-_-
-ممنون:/
خنده اش گرفت و دستاشو باز کرد:
-بیا اینجا ببینم...ثابت کردن نمیخواد که...همینجوریشم میمیرم برات😍
بغلش کردم...چقدر دنیای خوبی داشتیم دوتایی..عه ببخشید با فندقمون سه تایی^^
#طناز
داشتم ظرفا رو میشستم که دست آرتان حلقه شد دورم...
سرشو گذاشت روی شونه ام...لبخندی زدمو آهسته گفتم:
-چیشده؟
-هیچ...دارم نگات میکنم!
-نگاه کن پس
برم گردوند سمت خودش! لبخند شیطونی زد و گفت:
-میخوای الان اون دستکشارو در بیاری آبش چکه نکنه روی من؟😐
-همینه که هست!
-دستامو گرفت و دستکشارو از دستم دراورد...اعتراضی گفتم:
-نکن آرتان اینهمه ظرف مونده!
-بیخیالش شو چند ساعت...تو مگه شوهر نداری؟!
-هنوز نه چون شوهرم نشده!
-اما میشه😍
آهسته خندیدم و گفتم:
-دوتا قهوه درست کن میریم توی باغ...حرف میزنیم!
-چشم خانومم...برو منم میام!
صندلی رو کشیدم عقب و نشستم...هوا گرم بود. یهو با فکری که به سرم زد لبخند شیطونی زدم و گوشیمو برداشتم!
الکی گذاشتمش در گوشم که دیدم آرتان داره میاد! عااالی شد😁شروع کردم حرف زدن:
-اره عشقم‌.‌..نمیتونم بیام میدونی که!..آیی عشقم نکن اینجوری! ناراحت شدم! لبخند خبیثی زدم و گفتم:
-عشقم...آرتان اومد بای!
گوشیمو گذاشتم رو میز و نگاهی به آرتان انداختم! اخمی روی چهره اش نشسته بود...قهوه هارو گذاشت روی میز و گفت:
-کی بود؟!
-بله؟؟
-کی بود پشت خط؟
-چرا پرسیدی!؟
عصبی گفت:
-میپرسم چون مهمه!!
اوه اوه خیلی خطرناک شد...بلند خندیدم^^ اونم تعجب کرده بود بیچاره!
-باور کردی؟؟؟
-دروغ بود؟
از خنده زیاد اشکم در اومده بود^^ گفتم:
-الان باید قیافه خودتو ببینی😂تو حسودی کردی؟!
-نه عزیزم چه ربطی داره...از اول میدونستم!
-نخیرم تو ترسیدی😁
-اره ترسیدم...واقعا عصبانی ام از دستت دیگه ازین شوخیا نکن!
خنده امو خوردم و با لبخند نگاهش کردم‌...چقدر خوبه! اینکه فکر کنه از دستم میده دیوونه میشه:)
سرمو گذاشتم روی شونه اش و مظلوم گفتم:
-قهر نکن...ببخشید! خواستم شوخی کنم!
لبخند محوی نشست روی لبش و گفت:
-دیگه نکن‌‌‌...نزدیک بود سکته کنم از ترس☺
گونه اشو آهسته بوسیدم و گفتم:
-هرچی تو بگی...
قهوه امو برداشتم و یکم ازش خوردم:
-استرس دارم‌...الان یعنی داره با مامان بزرگم حرف میزنه؟
-گفت زنگ میزنم که شماهم بشنوید! پس هنوز حرف نزده!
همون لحظه داداشم زنگ زد:/ جواب دادم:
-الو داری میحرفی باهاش؟
-یواش! اول سلام بعدم اینکه تازه میخوام باهاش حرف بزنم‌...رفتم چایی ببرم مثلا مقدمه چینی بشه! آخ طناز اخر منو به کشتن میدی😑
-اها اوکی...وظیفته عسلم^^ حرف بزن گوشی هم قطع نکن! میزارم رو اسپیکر...
-خیلی پررویی میدونستی:/
-توام همچنین!
-پس من برم...فعلا!
گوشی رو حالت اسپیکر گذاشتم و گفتم:
-الان داره میره بحرفه!
صداشون اومد😐:
سردار-خوووب...چاییم اوردم! میشه الان یه موضوعی رو مطرح کنم:/
مامان بزرگ-بگو بگو ببینم چی میخوای بگی از سرشب-_-
سردار-میگم که.‌..نوه تو شوهرش بدیم!!
مامان بزرگ-چی؟؟؟
سردار-آی...داد نزن میترسم!
مامان بزرگ-یه بار دیگه بگو؟؟؟
با استرس به آرتان نگاه میکردم...الانه که اونجا جنجال به پا شه!
سردار-مامان بزرگ الان آروم باش ببین چی میگم...افرین! بیا چایی بخور:/ میگم دیگه وقتشه! یعنی یه مورد هست اما خب تو باید تصمیم بگیری! فقط لجبازی نکن چون....
مامان بزرگ-چون؟
سردار-چون بدجور همو میخوان از سر لجبازی تصمیم نگیر!!!
+سکوت......!!!
من رو به آرتان:
-وای الان سکته میکنم...
مامان بزرگ-کی هست؟
سردار-مامان بزرگ خوبی؟
مامان بزرگ-گفتم کیه؟
سردار-دوستش...یعنی هم کلاسیش!
کمی مکث...آییی چقدر مکث میکنن!! دیوونه میشم الان!
مامان بزرگ-خوبه باشه بگو بیان!
سردار بلند گفت:
-جدی گفتی الان؟
-باهات شوخی دارم؟ بدو ببینم بدو!
-من عاشقتم یعنی‌..بیا ببوسمت!
گفتم:
-نگاه کن انگار واسه اون خواستگار اومده😑😐
آرتان-یواش حرف بزن الان میفهمه داریم گوش میدیم!
دو دقیقه بعد صدای داداشم اومد:
-طناز هنوز اونجایی؟
-اره اره شنیدم! مرررسیییی😍
-دیدی آخر شد؟
-ارررره...اگه نداشتمت واقعا چیکار میکردم!
-خب حالا جلف نشو
-یعنی اون لحظه هایی که سکوت میکرد میخواستم سرمو بکوبم ب دیوار!!
-ترسو
-یالا قطع کن بای بای!
تلفن که قطع شد آرتان با خوشحالی گفت:
-بالاخره شد!!!
-گوشم!! یواشتر داد بزن-_-
-خوشحالم😍
آهسته خندیدم و گفتم:
-ولی بگم ها...پا قدم بچه نیما اینا خیلی خوب بود😂
-اره اگه نمیومد ما حالا حالا ها انتظار میکشیدیم!
-من واسه شوخی گفتم...وگرنه خدا منو تو رو دوس داره خواسته خوشبخت شیم^^
قهوه اشو یه نفس سر کشید و بلند شد:
-برم ب مامانم زنگ بزنم...خبر بدم!
-اوکی
#آرتان
گوشیمو برداشتم و شماره مامانمو گرفتم...بعداز چندتا بوق پی در پی بالاخره جواب داد:
-بگو مامان دستم بنده!
-پس داداش من اونجا چیکار داره که همه کارارو تو انجام میدی؟!؟
-اون بیچاره هم کمک دسته دیگه^^ کاری داشتی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-مژدگونی بده...
-چیشده؟...
-یادته پریشب بهت چی گفتم؟
-چی؟
-گفتم یه نفر هست...خیلی میخوامش! قراره ازدواج کنیم:)
با خوشحالی گفت:
-واییی درست شد؟؟
-آره😍داداشش با مامان بزرگش حرف زد...اوکی داد!
-چشمت روشن مامان جان...مبارکت باشه☺
-فقط همین؟
-دیگه چی؟
-نمیخوای شماره بدم...زنگ بزنی قرار بزاری؟! یا خودمون بریم تنهایی عقد کنیم:/
-بیخود! شماره شونو بده خودم قرار میزارم😁
-من قربونت بشم آیا؟😇
-خدانکنه...قطع میکنم شماره رو اس ام اس کن!
قطع کرد...از ته دلم خیلی خوشحال بودم...:))
رفتم توی باغ و از پشت محکم طناز رو بغلش کردم! گونه اشو بوسیدم و با خوشحالی گفتم:
-چطوری عروس خانوم؟!
آهسته خندید:
-چیشد حرف زدی؟
-اوهوم...از طرف منم اوکیه فقط میمونه "بله" تو!!
دستاشو محکم دور گردنم گره زد...آهسته کنار گوشم گفت:
-بله:)❤
قطره اشکی از شوق چکید روی گونه ام...محکم به خودم فشردمش...
#بارانا
دراز کشیده بودم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبرد...همش دستمو میذاشتم روی شکمم و بچه رو نوازش میکردم...:)
تو دلم باهاش حرف میزدم...یه جوری شده بودم انگار...مادر شدن خیلی حس خوبیه❤خوبه که تورو دارم!
نیما چشماشو باز کرد و با صدای خسته ای گفت:
-نخوابیدی؟
-نه...
دستمو گرفت توی دستش:
-چیشده؟
لبخندی نشست روی لبم...دستشو گرفتم و گذاشتم روی شکمم و آروم گفتم:
-داشتم فکر میکردم خیلی خوبه که کنارمونه! با اینکه هنوز کوچیکه ولی من حسش میکنم...به من و تو احتیاج داره:)
لبخند مهربونی زد و بغلم کرد:
-از همون موقعی که فهمیدم این موجود کوچیک تو زندگیمونه عاشقش شدم😍حس خوبی بهم دست داد...یعنی...تاحالا کسی بهم بابا نگفته!
آهسته خندیدم-بزرگ بشه حتما میگه:)
سرشو نزدیک شکمم برد و آهسته واسش لالایی میخوند...اشک خوشحالی روی گونه ام میلغزید...خیلی بهش وابسته شده!
.
.
.
#ادامه دارد