Part11#
#نیما
تک تک لحظه های باهم بودنمون داشت تو ذهنم اکو میشد! اولین باری که دیدمش...یه دختر خوشگل و نجیب که دل هر پسری رو میبرد! اون موقع ها فکر میکردم این حسی که بهش دارم فقط یه وابستگی ساده است...اما اون روز توی بیمارستان،وقتی پیشونیمو بوسید یه چیزی تو وجودم جرقه زد..یه حس! طولی نکشید تا بفهمم اسمش عشقه!
اون روزی که طناز بیخبر رفته بود و بارانا نگرانش بود...عذرخواهی شبش! گل رز...قدم زدنمون تو هوای سرد...بارونی من که تنش بود:) راستی الان که یادم اومد انگار بارونیم پیشش مونده هنوز! چه خوبه که یه یادگاری ازم داره...💕
آیفون رو زدن...قطعا این وقت ظهر آرتان بود... با حال و روزی زار و نزار دکمه آیفون رو زدم و روی کاناپه نشستم...خب من پسرم...کوه که نیستم! حتی اگه کوهم باشم دلتنگ میشم💔
دست کسی نشست روی شونه ام:
آرتان-با خودت چیکار کردی دیوونه؟!
-هیچی...بشین!
آروم گفت:
-بارانا اومد اونجا...گریه که نه،هق هق میکرد! نیما کی شما دوتا میخواین آدم شین...؟ اون عاشقته! از حرفش خیلی پشیمونه! خیییلی پشیمونه!
گریه ام گرفت...
-پس چرا ازم فرار میکنه...؟
آرتان-چون روش نمیشه تو چشمات نگاه کنه!
-از خودم متنفرم... 💔
آرتان-نیما...
-از خودم متنفرم که اونجوری سرش داد زدم:(
آرتان-بس کن...داری خودتو نابود میکنی!
-بزار نابود شم...بزار بمیرم ولی عشقم نگه عاشقت نیستم...🙂💔
آرتان اشکش دراومده بود...
-فقط ۱۰ دقیقه پیش بوسیده بودمش...اونم گفت عاشقمه...توی ده دقیقه همه چی چطور تغییر کرد😢 آرتان-د بسه دیگه روانی...خودتو کشتی😢💔
طاقت نیاوردم و روی شونه اش بنا به هق هق کردم...!
#بارانا
با وحشت از خواب پریدم! خیلی ترسیده بودم! داشتم خواب نیما رو میدیدم...یه چیزیش شده بود😢
کمی که آروم شدم،پنجره رو کنار زدم..هوا تاریک شده بود و بارون میومد...چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به شیشه سرد! کل مغزم پر شده بود از نیما...خیلی دلتنگشم...خیلی💔
تو یه تصمیم آنی کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...طناز منو دید!
طناز-کجا؟
-پیش عشقم...دیگه نمیتونم تحمل کنم!
خنده اش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد!
با بغض گفتم:
-حق داری بخندی!
طناز-بارانا من منظوری.......!
-باشه خواهری خودم فهمیدم...💔
اومد سمتم و محکم بغلم کرد:
-اگه یهو دیدیش،طوری ببوسش که باورش بشه عاشقشی:)
قطره اشکی از چشمم پایین افتاد...
درو باز کردم و سر خیابون یه دربست گرفتم...
زنگ خونه اشو زدم...قلبم تند تند میزد!
آرتان-بفرمایید؟...پست؟ الان میام پایین!!
میدونستم داره جوری که نیما متوجه نشه منم رفتار میکنه!
چند لحظه بعد اومد پایین:
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم عشقم و ببینم...
با پوزخند گفت:
-اونموقع که بهت نیاز داشت کنارش نبودی؟
گریه ام گرفته بود...گفتم:
-آرتان حالم خوب نیس...میخوام برم پیشش!
-بارانا تو دوستمی قبول...ولی اگه دل داداشمو بشکنی دیگه هیچوقت نمیبیخشمت!
چند لحظه بعد از اینکه ساکت موند گفت:
-الان بهش زنگ میزنم بیاد پایین...منتظر بمون!
شماره نیما رو گرفت و گفت بیاد پایین...خودشم رفت توی خونه...تو چه دوستی هستی که فقط هوای برادرتو داری؟ نه مث اینکه من تو این جهان بی دل آفریده شدم😏💔
نیما که اومد پایین،قلبم ایستاد! خیلی لاغر شده بود:(
با چشمای خیس رفتم سمتش:
-نیما...
اونم وسط گریه آهسته خندید و اسممو اورد💕
به خودش جرات داد و محکم در آغوشم کشید:)
اونقدر محکم که استخون هام درد گرفت...ولی می ارزید! می ارزید به هرچی تنهایی و جداییه🙃
تا چند لحظه توی بغلش بودم...
نیما-بی معرفت دلتنگ عطرت بودم...:(
هق هقم شروع شده بود! مشت میزدم به سینه اش و هق میزدم:
-من بیشتر دیوونه...😢
نیما-دلم واسه چشمات تنگه لعنتی...!
سرمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم:
-من خیلی زیاد...:)
صورتشو بین دستام گرفته بودم و با چشمای خیس زل زده بودم بهش...
نیما-چیکار کردی باهام....💔
قطره اشکی از چشمم چکید...
-معذرت میخوام...😔
نیما-بارونم...توروخدا عاشقم باش😔
گریه راحتم نمیذاشت...خودمو لعنت میکردم از حرفی که زدم...نیما فراموش نمیکنه!
بریده بریده گفتم:
-عاشقت هستم...من...من هیچوقت..هیچوقت ازت متنفر نشدم...نیما اونشب چرت و پرت گفتم...هق..خیلی دوستت دارم:)
به ثانیه نکشید که لبهاش با لبهام تماس پیدا کرد! لبهاش نرم و آروم روی لبم حرکت میکرد و هر ازگاهی بوسه های ریزی میزد...
قلبم تحمل دوریشو نداره که هیچ....
با بوسه اش بدجور دیوونه شده🙃
زمان از دستمون در رفته بود و حتی یادمون نبود کجا هستیم! با سرفه آرتان سریع از همدیگه جدا شدیم!!
نگاه پوکری به نیما انداخت و سوئیچ ماشینشو از جیبش بیرون اورد:
-نه مثل اینکه اوضاع اینجا عالیه! من برم پیش عشقم تا افسردگی نگرفتم!!
بعد آهسته خندید! وقتش برسه به همون اندازه دیوونس😑😐
سوار ماشینش شد و رفت که رفت-_-
نیما آهسته خندید...با عشق بهم نگاه میکرد:
-از من دور نشو...هیچوقت!
-من عاشقتم نیما...اصلا معنی نداره تنهات بذارم:)
بوسه عمیقی روی پیشونیم نشوند...
نیما-خیلی دوستت دارم!
بغلش کردم................💕
#آرتان
درو آهسته زدم...جوابی نیومد! اخه تا الان که سرشبه باید بیدار میشد دیگه! دوباره در زدم...بعد از پنج دقیقه درو واسم باز کرد!
چرا اینجوری بود؟ رنگش پریده و چشماش بیحال بود! یه پتو هم دورش پیچیده بود!
گفتم:
-چیشد دورت بگردم خوبی؟
عطسه ای زد و گفت:
-من از ظهر نمیدونم چم شده...همش بیحالم! سردرد گرفتم بسکه دارم عطسه میکنم-_-
-سرما خوردی حتما
پوکر فیس نگاهم کرد و گفت:
-وای آرتان جدی؟ اصلا به فکرم نرسید😐
خنده ام گرفته بود از رفتارش...نمیدونستم مریض که میشه خیلی مظلوم و بامزه میشه^^
دستمو گذاشتم روی پیشونیش...داغ بود!
-عه؟ دختر تو نباید یه زنگ بهم بزنی؟!
-نمیدونم...فکر کردم نیما حالش خوب نیست باید پیشش بمونی...منم طوریم نیس که! مسکن خوردم بهترم!
پیشونی داغشو عمیق بوسیدم...دستامو پشت کمرش و پاهاش گذاشتم و بغلش کردم:
-باید تبتو بیارم پایین!
-آرتان...نکن بزارم زمین
-هییشش...:)
به سمت حموم رفتم و گذاشتمش زمین...موهاشو از تو صورتش کنار زد و با اعتراض گفت:
-چیکار میکنی؟!
-تبت رو میارم پایین...
دوش رو ولرم باز کردم...آب روی هردومون میریخت! شروع کردم باز کردن موهاش...موهای قهوه ایش😍
صورتشو که الان خیس شده بود نوازش میکردم...
طناز-نفسم بالا نمیاد آرتان...اینجا بخار شده!
-هیششش...خوب میشی...!
دکمه های پیراهنمو آروم اروم باز کردم...قصدم فقط عشقبازی بود نه چیز دیگه...اونقدر عاشقشم که شعورم میکشه نباید ناراحتش کنم:)
لبهامو گذاشتم روی لبهاش...بعد از چند ثانیه با لذت همراهیم کرد.............................................!!
***
-بهتری؟
طناز-اوهوم...
دستمو روی پیشونیش گذاشتم...
-تبت یکم پایین اومده...میخوای بخوابی؟
-یکم خستم...این آبه گرم بود قشنگ خواب اورد به چشمم!
آهسته خندیدم و بغلش کردم:
-پس بخواب...
سرشو گذاشت روی سینه ام و چشماشو بست....با منظم شدن نفس هاش منم خوابم برد.....
#بارانا
درحالیکه توی بغلش بودم و موهای خرماییم رو نوازش میکرد گفت:
-گرسنه ای؟
نگاهش کردم...با عشق! گفتم:
-تازه بهت رسیدم...
خندید:
-عه؟ نکنه یه نفر دیگه تو ساحل بوسیدت؟!
مشت آرومی حواله بازوش کردم و خودمم خنده ام گرفت!
نیما-جدی میگم صدای شکمم دیگه در اومد😐
-شکمو
-عع:/
-میدونستی بعضی وقتا خیلی با نمک میشی؟
موشکافانه نگاهم کرد:
-بعضی وقتا؟؟؟ عزیزم به من میگن گوله نمک هنوز منو نشناختی؟😑
-خب اقای گوله نمک پاشو یچی درست کنیم بخوریم تا دل و روده مون از گشنگی نزده بیرون!
-اووف...راستی..از صبح چیزی خوردی؟
-انقدر داغون بودم فقط به قهوه اکتفا کردم!
فقط نگاهم کرد...لبخند غمگینی زد و بغلم کرد:
-دیگه نمیزارم اینجوری داغون بشی عشقم...:(
چشمامو بستم...بعد از چند لحظه ازش جدا شدم و با خنده گفتم:
-نیما معدم درد گرفت دیگه بریم آشپزخونه🙄😑
خندید-یالا بریم پس!
تصمیم گرفتیم کتلت درست کنیم...من رنده کردن مواد رو به عهده گرفتم و نیما هم که دید بیکاره اومد کمک من! داشتم مواد نهایی رو با دست خوشگل ورز میدادم که یهو بووووووومممممم!! یه چیز مرطوب و بدبو حاصل از بوی گند زردچوبه و گرد لیمو و فلفل و...خلاصه هزار کوفت و زهرمار دیگه روی صورتم حس کردم!! ایییییییییی😷 خدا بگم چیکارت کنهههه
مواد رو از رو صورتم برداشتم و به محض باز کردن چشمام با لبخند دندون نمای نیما مواجه شدم-_-
میخواستم یه چیزی بگم که هَچچچچ!!
بعله-_- فلفل کار خودشو کرد!
-مگه دستم بهت.......هَچچ
-نرسه...هَچچ
-بیشور........هَچچچچ(داغون شد رسما😐)
-مگه دیوونه شدی😠
نیما داشت ریسه میرفت اونطرف! کبود شد بنده خدا:/
رفتم توی دستشویی و صورتمو شستم...بیشور نمیدونست ب فلفل حساسیت دارم😑
اومدم بیرون و داد زدم:
-کجایی نیما؟...بیا بیرون قایم نشو من میدونم یه جایی همین دور برا هستی!
تو آشپزخونه رو نگاه کردم. نبود!
گفتم:
-نیما عزیزم بیخیال دعوا بیا کتلت هارو سرخ کنیم سَقَط شدم از گشنگی!!
صداش از یه جا اومد:
-واقعا بیخیال؟
-اره بیا سر جونم نمیتونم معامله کنم و گشنگی بکشم!
آهسته و سلانه سلانه از پشت در اتاق اومد بیرون-_-
هوووممم...دارم برات!
لیوان آبی که روی اپن بود رو برداشتم و یه قلپ ازش خوردم:
-بریم دیگه...قرار شد تو سرخ کنی!
بوسه ای به لبم زد و گفت:
-لِتس گو بِیبی😁
یهو آب رو پاشیدم به صورتش! هنگ کرده بود😂
ابروهامو چندبار بالا انداختم و گفتم:
-با من شوخی کنی باهات شوخی میکنم عشقم😊
چپ چپ نگاهم کرد که بوسه ای به گونه اش زدم و ریلکس رفتم آشپزخونه و مشغول سرخ کردن کتلت ها شدم...
#طناز
چشمامو باز کردم...یه نگاه به آرتان انداختم. جوری خوابیده بود انگار صد سال نخوابیده!
وقتی چشماشو میبست دلم خود به خود میلرزید چه برسه به اینکه بگیره بخوابه=) یه گیرایی خاصی داشت چشماش که توی هیچکی ندیدم!
بهش نزدیکتر شدم و سرمو گذاشتم روی بالشتش...دستشو گرفتم و زمزمه کردم:
-چرا انقدر خوبی آخه:)
بوسه آرومی به دستش زدم...چشمامو بستم و سعی کردم یکم دیگه بخوابم!
با حس نوازش صورتم چشمامو باز کردم...لبخندی زدم و گفتم:
-صبح بخیر
لبهاشو گذاشت روی پیشونیم و نرم بوسید:
-بهتری؟
-اوهوم...
گفتم:
-آرتان...میشه دو سه روز برم شمال؟ دلم تنگ شده!
لبخند محوی نشست روی لبش و منو کشید توی بغلش:
-چرا از من اجازه میگیری؟ خونوادتن...هر زمان بخوای میتونی ببینیشون!
قطره اشکی از خوشحالی چکید روی گونه ام...چقدر این مرد باشعور بود:)
الان نزدیک دوهفته است که از تولد آرتان میگذره و داداشمو ندیدم...خیلی دلم تنگ شده...واسه غرغرای مامان بزرگم،واسه دختر خوشگلم گفتنش! واسه داداشم که تو هر شرایطی بهترین دوستمه!
ولی بیشتر دلم واسه سپهر تنگ شده بود...یکسالی میشه نمیریم تو قهوه خونه اش و فوتبال نگاه نمیکنیم!
اون تخمه ها،داد کشیدنمون موقع گل زدن تیم!
آهسته خندیدم! دلم واسه اونم تنگ شده! یادم باشه رفتم واسش ترشی ببرم!
آرتان-به چی میخندی؟
-توام باهام بیا
-چی؟
-بیا...مگه نمیخوای خونوادتو ببینی؟!
کمی فکر کرد و گفت:
-باشه...دانشگاه رو چیکار کنیم؟
-بابا همش دو سه روزه-_-
-اوکی...ببینم چیکار میتونم بکنم!
بغلش کردم...
.
.
.
#ادامه دارد
دوستان چندتا نکته...
۱.رمان داره به پارت های پایانی فصل اول میرسه
۲.فصل دوم رمان رو توی وب جداگونه مینویسم و پایین وب لینک میشه. میتونید هر دوتا فصل رو بخونید💜
۳.با کامنت هاتون بهم انرژی بدین😍❤