Part18#
#آرتان
لعنت بهت...چیکار کردی؟!؟! میخواستی ناراحتش کنی؟ اخه بیشرف تویی که میخواستن دست به ناموست بزنن میفرستادیشون سینه قبرستون خودت چیکار کردی؟ چیکار کردی مرتیکه...
هرچی میگرفتمش خاموش بود! داشتم روانی میشدم!
مبادا بلایی سر خودت اورده باشی💔
تلفنم زنگ خورد. نیما بود:
-بگو نیما...بگو داداشم توروخدا..خبری ازش نشد؟!
نیما-تلفنمو جواب نمیده..گوشی بارانا هم همینطور!
چشمامو بستم...درد بدی تو قلبم پیچید! ماشینو زدم بغل و نفس عمیقی کشیدم...با بغض گفتم:
-نیما...نیما طناز رو پیداش کن...نیما دست خودم نبود...داداشم تا میتونی بگرد دنبالش...دارم میرم شمال..انشالله که پیداش کنم!
نیما-باشه آرتان توروخدا اونجوری نکن...پیداش میشه!
قطع کردم...ماشینو تا خود شمال گاز میدادم...
#طناز
با دستایی که دیگه نایی واسشون نمونده بود آهسته درو زدم...چند لحظه بعد مامان بزرگم درو باز کرد! با دیدنش بغضم ترکید...محکم بغلش کردم!
مامان بزرگ-چیشده دخترم؟ طنازم چیشده چرا اینجوری گریه میکنی؟! سردار...سردار کجایی..بیا ببین خواهرت چش شده..!
دستاشو گذاشت روی گونه ام و با ترس میگفت:
-چیه دخترم..کی اینکارو باهات کرده..این چه سر و وضعیه...؟! چرا انقدر بدنت یخه؟!
دیگه صداشو نشنیدم...چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم!
چشمامو آهسته باز کردم...صبح شده بود! توی بیمارستان بودم...سردار کلافه کنارم نشسته بود و صدای گریه های آروم مامان بزرگم قلبمو چنگ میزد!
با صدای گرفته ای گفتم:
-داداش...
از جاش پرید و محکم بغلم کرد:
-جونم داداشی؟ جونم؟! چیشدی تو...؟
قطره اشکی روی گونه ام سر خورد و رفت پایین!
مامان بزرگم با چشمای خیس نگاهم میکرد...
آهسته گفتم:
-طوریم نیست...فقط خیلی دلم برات تنگ شده💔
مامان بزرگ-دخترم من دارم از نگرانی میمیرم...کی اینکارو باهات کرده اخه؟!
لبخند بی جونی زدم:
-گفتم که چیزیم نیست..نگران نباش دورت بگردم!
چشمامو بستم...ازت متنفرم آرتان...متنفرم!
مامان بزرگ-گرسنه نیستی؟ وایسا واست صبحانه بگیرم...جون توی تنش نمونده نگاش کن!
مامان بزرگم که رفت زدم زیر گریه...داداشم گفت:
-آرتان کجا بود دست اون عوضی ای که بهت خورده بود رو میشکست؟! کدوم گوری بود؟!!
یادش که میفتادم تنم بیشتر میلرزید...با صدایی که میلرزید گفتم:
-اسمش و نیار...اسم اون بیشرف رو نیار!
سردار-طناز دارم دیوونه میشم بگو چیکار کرده باهات تا برم جد و آبادشو بیارم جلو چشماش!
-میخواست..میخواست بهم دست بزنه...مست بود تو حال خودش نبود میخواست اذیتم کنه😢
سردار-وای...وای طناز الان میگی؟! الان میگی؟!!
با عصبانیت وحشتناکی بلند شد و در اتاقو باز کرد:
-حالیش میکنم مرتیکه بی ناموس رو!!
-نه داداش نرو خواهش میکنم نرو!
دیگه دیر شده بود..رفته بود😔
مامان بزرگم با سینی صبحونه اومد توی اتاق و من حتی میل نداشتم چیزی بخورم...
مامان بزرگ-سردار کجا رفت؟!
آروم گفتم:
-دوستش زنگ زد...کار مهمی پیش اومده واسش!
-باشه...تو اینو بخور رنگ به روت نمونده!
-نمیتونم...
-دختر چرا لج میکنی؟! بخور میگم تو بمیری بیفتی رو دستم من چیکار کنم؟!
با بی میلی لقمه ای خوردم و پتو رو کشیدم روی صورتم...
#آرتان
هرچی در خونه رو میزدم کسی باز نمیکرد! مرتب پیام میدادم بهش..چرا اینجوری شد...چرا؟!
با صدای سردار برگشتم:
-چطور روت میشه بیای اینجا مرتیکه؟!
و مشتش فرود اومد تو صورتم...همینجور مشت میزد و من چیزی نمیگفتم...شاید حقمه💔
داد زد:
-بیشرف من بهت اعتماد کرده بودم! چیکار کردی با روح و روان خواهر من؟! چیکار کردی؟!
گفتم:
-سردار ببین...
یقه امو محکم چسبید و هولم داد سمت دیوار:
-خفه شو...خفه شو ببین چی بهت میگم! خدا میدونه دیشب از دستت چه عذابی کشیده! خدا میدونه چه فریاد هایی که نزده! ولی به این خدایی که بالا سرمه قسم،اگه بفهمم..بفهمم نزدیک طناز بشی خودم کارتو تموم میکنم!
یقه امو ول کرد و نگاه عصبی ای انداخت و دور شد!
حالم بد بود...فقط میخواستم بمیرم...این چه عذابیه
#طناز
در اتاق باز شد و داداشم اومد داخل...دکمه یقه اش باز شده بود انگار که دعوا کرده باشه...آروم و مهربون گفت:
-دکترت گفت مرخصی...میریم خونه!
بغلم کرد و از بیمارستان خارج شدیم...همه راه یه بغض بدی تو گلوم بود💔:( عشقم چطور تونست اینکارو بکنه...ما داشتیم ازدواج میکردیم!! داشتیم خوشبخت میشدیم.....!
یه هفته با مِیّت هیچ فرقی نداشتم! همش هزیون میگفتم...نصف شب جیغ میزدم و با وحشت از خواب میپریدم! از آرتان هیچ خبری نبود...پیامایی که روز حادثه واسم فرستاده بود رو میخوندم و بیشتر گریه ام میگرفت! پیامای قبلیمون...عاشقانه هامون!
در اتاقم و زدن:
داداشم:طناز؟ خواهری خوابی؟!
درو باز کرد...همراه داداشم،نیما و بارانا اومدن توی اتاق...با دیدنشون اشکهام ریخت روی گونه ام...بارانا گریه میکرد و نیما حالمو میپرسید!
بعد از چند دقیقه که آروم شدم همه چیو تعریف کردم براشون! بارانا گفت:
-خودتو ناراحت نکن قربونت بشم...خب؟ همش میگذره!
نیما-طناز...آرتان اصلا آدم بدی نیست بخدا..فقط مست بود...قلبش خیلی مهربونه! خیلی عاشقته! من دیدم هفته پیش به چشم خودم میدیدم چطور بال بال میزد پیدات کنه و عذرخواهی کنه💔
سردار-نیما...میبینی حالش خوب نیست اسمشو نیار!
نیما دیگه حرفی نزد...بارانا گفت:
-میخوای بمونم پیشت؟
نیما-اره...اره بمون پیشش تنهاش نذار..منم میرم پیش آرتان ببینم در چه حاله!
عصبی گفتم:
-نیما ساکت شو دیگه!! هرکار میخوای بکن فقط توروخدا جار نزن!
چیزی نگفت و با داداشم از اتاق رفتن بیرون...بارانا با لحن مهربونی گفت:
-غصه نخور دورت بگردم...درست میشه!
با بغض گفتم:
-ازش متنفرم...
بارانا-اینجوری نگو بعدش پشیمون میشی...:(
-بارون ما داشتیم ازدواج میکردیم💔
محکم بغلم کرد...اگه خواهریمو نداشتم چیکار میکردم!
#آرتان
در اتاقمو زدن:
مامان-آرتانم...چیشده؟ الان یه هفته ست خودتو حبس کردی تو اون اتاق! پاشو بیا بیرون بخدا نگرانم!
عصبی گفتم:
-د تنهام بزارین!
مامان-عاشق شدی؟ خب بگو چرا خودتو اذیت میکنی!
اینبار صدامو بلند کردم:
-مامان میشه تنهام بذاری؟؟
دیگه صداشو نشنیدم...اشکهام شروع به ریختن کرد...یکی پس از دیگری! جلومو تار میدیدم...بسه هرچی سختی کشیدم...خدایا این تاوانِ کدوم گناهمه؟!
عکسامون..صداهامون..عشقبازیامون..بوسه هامون! همه ش تو فکرم بود یه لحظه هم از فکرم نمیرفت:)
میخواستم دیوونه شم...این دیگه چه امتحانیه😔
کاش یهو بیدار میشدم میدیدم همش یه کابوسه..طناز آروم کنارم خوابیده و هیچی نشده...!
تلفنم زنگ خورد...برش داشتم. نیما بود! جواب دادم:
-نیما...چیشد باهاش حرف زدی؟!
با لحن عجیبی گفت:
-پسر تو چیکار کردی که اسمتم میارن عصبی میشه؟!!
سرمو گرفتم بین دستام...اعصابم داغونه توام هی بدترش کن!!
نیما-الو؟ آرتان اونجایی؟ الو؟!!
-بگو دارم میشنوم...
نیما-میخوای چیکار کنی...؟
کمی مکث کردم و بعد گفتم:
-چیزه..نیما! داداشم..میتونی یه کاری واسم بکنی؟!
نیما-هه...یه کار!! تو جون بخواه من نوکرتم!
-نیما به یه بهونه ای ببرش از اون خونه بیرون...چمیدونم با بارانا سرشو گرم کنید..منم میام باید باهاش حرف بزنم! دارم دیوونه میشم یه هفتهس ندیدمش😔
نیما-اوکی داداش حله...ساعت ۸ شب بیا ساحل...اونجاییم! البته اگه خانم بخواد از خونه بره بیرون-_-
-یدونه ای داداش عاشقتم یعنی...۸ و نیم اونجام!
سریع قطع کردم...دلم پر پر میزد واسه اینکه فقط یه کلمه صداشو بشنوم:)
#طناز
در اتاقم باز شد و دست یه نفر اومد داخل ولی خودش نیومد! قطعا نیمایی دیگه-_- بی حوصله گفتم:
-بیا داخل جلف بازی در نیار
آهسته خندید:
-عشقم کجا رفت؟
-مسترا
-هوووش درست صحبت کن!
-نه که خودت با ادبیات ایران باستان صحبت میکنی!
کمی چرخید دور اتاق و بعد نشست رو صندلی:
-امممم..میگم نظرت چیه سه تایی بریم یه هوایی بخوریم؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
-شما برید من نمیام...تازه براتونم خوبه!
-نکن دیگه..امشب رو خراب نکن! تازه شایدم یه چیزایی بخوریم!
-شما گشنه اید من سیرم بفرمایید با عشقتون!
-سینما؟!
-بله؟؟؟
-کنسرت😃
-عمرا...
-دیگه رستوران که باید باشی😐
-نیما برو بیرون حوصله ندارمااا
بارانا اومد داخل و گفت:
-باز چیشده؟
نیما-میگم سه تایی بریم هوا خوری گوش نمیده!
بارانا-عه خوبه که...طناز بیا دیگه بریم لوس نشو!
-نمیام...
بارانا محکم بوسم کرد و گفت:
-عشق منه به آبجیشم نه نمیگه! مگه نه؟؟؟
لبخند بی جونی نشست روی لبم...
...
نیما-اینه...بالاخره تونستم نفس راحت بکشم. آخییش!
بارانا-نیما بریم بستنی بخوریم؟
نیما-موافقم...طناز هستی دیگه؟
-من زیاد اشتها ندارم...واقعا میگم برید نوش جان!
نیما-اوکی!
عجیب بود اصرار نکردن!! بیخیال یه جای دنج تو ماسه ها پیدا کردم و نشستم...خیره شدم به دریا
آرتان یه لحظه از فکرم نمیومد بیرون💔
دروغ نگم...دلم خیلی براش تنگ شده...اما این حس..تنفره یا عصبانیت ساده؟!؟!!
با حس حضور کسی کنارم سرمو برگردوندم!! قلبم تند تند میزد! یهویی از جام بلند شدم و گفتم:
-اینجا چی میخوای؟ با چه رویی اومدی؟
آرتان-عشقم منم حرف دارم باهات...یه عالمه!
انگشتمو تهدید وار سمتش گرفتم و گفتم:
-هرگز...هرگز این کلمه رو به زبون نیار!
-طناز یه عالمه باهات حرف دارم...درد و دل دارم..دلم میخواد سرمو بذارم روی پاهات واست حرف بزنم...توام گوش کنی! دلم میخواد سرمو بذارم روی شونه ات گریه کنم...بگم خریت کردم!! منو ببخش عشقم..چی میشه؟!
اشک تو چشمام جمع شده بود...ولی کوتاه نمیومدم!
با صدایی که واضح بود از بغض میلرزه گفتم:
-آرتان نمیخوام ببینمت! واسم تموم شدی...برو!!
خنده بی جونی کرد و گفت:
-ببین..توام عین من صدات میلرزه...توام عین من یه بغض بدی اینجاته داره خفه ات میکنه!!(به سینه اش اشاره کرد).
دستشو گذاشت روی قلبم و آهسته گفت:
-خودتو لو دادی دختر...چقدر تند میزنه این!!
اشکشو پاک کرد و با همون لبخند همیشگیش گفت:
-گفتی برو...باشه عزیزم💔میبینمت:)
به ثانیه نکشید که دور شد...
حتی نتونستم بگم بمون!! صدام خفه شده بود انگار توی گریه! گریه بی صدایی که کم کم به هق هق تبدیل میشد...
.
.
.
#ادامه دارد