Part22#
#بارانا
در خونه رو باز کردم و نیما همزمان بامن داخل شد:
-عجب غلطی کردما
-چرا؟
-قضیه بارداریمو جار زدم-_-
خندید و گفت:
-برات خوب شد...واقعا میگم الان هیچکس نمیزاره دست ب سیاه و سفید بزنی!
-نیما توروخدا بزرگش نکن ببین هنوز کوچیکه انقدرشه!
-من گفتم از الان مراقب خودت باش...فقط استراحت کن^^
دستامو حلقه کردم دورش و با لبخند سرمو کج کردم:
-بچه رو بیشتر از من دوس داری؟!
خندید و گفت:
-حسودیات شروع شد؟...نه عشقم دوتاتونو دوست دارم^^
دستمو زیر چونه اش گذاشتم و صورتشو برگردوندم و واسش ابرو بالا انداختم:
-راست بگو وگرنه میکشمت😐
آهسته خندید و بوسه کوتاهی به لبم زد:
-ثابت کنم یا همینقدر کافیه؟!؟!
-ثابت کن😁
یهو دستش رفت سمت دکمه هاش که سریع گفتم:
-چیکار میکنی؟
-میخوام ثابت کنم^^
-اینجوری؟
-پس چجوری؟
-خیلی بی ادبی-_-
-ممنون:/
خنده اش گرفت و دستاشو باز کرد:
-بیا اینجا ببینم...ثابت کردن نمیخواد که...همینجوریشم میمیرم برات😍
بغلش کردم...چقدر دنیای خوبی داشتیم دوتایی..عه ببخشید با فندقمون سه تایی^^
#طناز
داشتم ظرفا رو میشستم که دست آرتان حلقه شد دورم...
سرشو گذاشت روی شونه ام...لبخندی زدمو آهسته گفتم:
-چیشده؟
-هیچ...دارم نگات میکنم!
-نگاه کن پس
برم گردوند سمت خودش! لبخند شیطونی زد و گفت:
-میخوای الان اون دستکشارو در بیاری آبش چکه نکنه روی من؟😐
-همینه که هست!
-دستامو گرفت و دستکشارو از دستم دراورد...اعتراضی گفتم:
-نکن آرتان اینهمه ظرف مونده!
-بیخیالش شو چند ساعت...تو مگه شوهر نداری؟!
-هنوز نه چون شوهرم نشده!
-اما میشه😍
آهسته خندیدم و گفتم:
-دوتا قهوه درست کن میریم توی باغ...حرف میزنیم!
-چشم خانومم...برو منم میام!
صندلی رو کشیدم عقب و نشستم...هوا گرم بود. یهو با فکری که به سرم زد لبخند شیطونی زدم و گوشیمو برداشتم!
الکی گذاشتمش در گوشم که دیدم آرتان داره میاد! عااالی شد😁شروع کردم حرف زدن:
-اره عشقم...نمیتونم بیام میدونی که!..آیی عشقم نکن اینجوری! ناراحت شدم! لبخند خبیثی زدم و گفتم:
-عشقم...آرتان اومد بای!
گوشیمو گذاشتم رو میز و نگاهی به آرتان انداختم! اخمی روی چهره اش نشسته بود...قهوه هارو گذاشت روی میز و گفت:
-کی بود؟!
-بله؟؟
-کی بود پشت خط؟
-چرا پرسیدی!؟
عصبی گفت:
-میپرسم چون مهمه!!
اوه اوه خیلی خطرناک شد...بلند خندیدم^^ اونم تعجب کرده بود بیچاره!
-باور کردی؟؟؟
-دروغ بود؟
از خنده زیاد اشکم در اومده بود^^ گفتم:
-الان باید قیافه خودتو ببینی😂تو حسودی کردی؟!
-نه عزیزم چه ربطی داره...از اول میدونستم!
-نخیرم تو ترسیدی😁
-اره ترسیدم...واقعا عصبانی ام از دستت دیگه ازین شوخیا نکن!
خنده امو خوردم و با لبخند نگاهش کردم...چقدر خوبه! اینکه فکر کنه از دستم میده دیوونه میشه:)
سرمو گذاشتم روی شونه اش و مظلوم گفتم:
-قهر نکن...ببخشید! خواستم شوخی کنم!
لبخند محوی نشست روی لبش و گفت:
-دیگه نکن...نزدیک بود سکته کنم از ترس☺
گونه اشو آهسته بوسیدم و گفتم:
-هرچی تو بگی...
قهوه امو برداشتم و یکم ازش خوردم:
-استرس دارم...الان یعنی داره با مامان بزرگم حرف میزنه؟
-گفت زنگ میزنم که شماهم بشنوید! پس هنوز حرف نزده!
همون لحظه داداشم زنگ زد:/ جواب دادم:
-الو داری میحرفی باهاش؟
-یواش! اول سلام بعدم اینکه تازه میخوام باهاش حرف بزنم...رفتم چایی ببرم مثلا مقدمه چینی بشه! آخ طناز اخر منو به کشتن میدی😑
-اها اوکی...وظیفته عسلم^^ حرف بزن گوشی هم قطع نکن! میزارم رو اسپیکر...
-خیلی پررویی میدونستی:/
-توام همچنین!
-پس من برم...فعلا!
گوشی رو حالت اسپیکر گذاشتم و گفتم:
-الان داره میره بحرفه!
صداشون اومد😐:
سردار-خوووب...چاییم اوردم! میشه الان یه موضوعی رو مطرح کنم:/
مامان بزرگ-بگو بگو ببینم چی میخوای بگی از سرشب-_-
سردار-میگم که...نوه تو شوهرش بدیم!!
مامان بزرگ-چی؟؟؟
سردار-آی...داد نزن میترسم!
مامان بزرگ-یه بار دیگه بگو؟؟؟
با استرس به آرتان نگاه میکردم...الانه که اونجا جنجال به پا شه!
سردار-مامان بزرگ الان آروم باش ببین چی میگم...افرین! بیا چایی بخور:/ میگم دیگه وقتشه! یعنی یه مورد هست اما خب تو باید تصمیم بگیری! فقط لجبازی نکن چون....
مامان بزرگ-چون؟
سردار-چون بدجور همو میخوان از سر لجبازی تصمیم نگیر!!!
+سکوت......!!!
من رو به آرتان:
-وای الان سکته میکنم...
مامان بزرگ-کی هست؟
سردار-مامان بزرگ خوبی؟
مامان بزرگ-گفتم کیه؟
سردار-دوستش...یعنی هم کلاسیش!
کمی مکث...آییی چقدر مکث میکنن!! دیوونه میشم الان!
مامان بزرگ-خوبه باشه بگو بیان!
سردار بلند گفت:
-جدی گفتی الان؟
-باهات شوخی دارم؟ بدو ببینم بدو!
-من عاشقتم یعنی..بیا ببوسمت!
گفتم:
-نگاه کن انگار واسه اون خواستگار اومده😑😐
آرتان-یواش حرف بزن الان میفهمه داریم گوش میدیم!
دو دقیقه بعد صدای داداشم اومد:
-طناز هنوز اونجایی؟
-اره اره شنیدم! مرررسیییی😍
-دیدی آخر شد؟
-ارررره...اگه نداشتمت واقعا چیکار میکردم!
-خب حالا جلف نشو
-یعنی اون لحظه هایی که سکوت میکرد میخواستم سرمو بکوبم ب دیوار!!
-ترسو
-یالا قطع کن بای بای!
تلفن که قطع شد آرتان با خوشحالی گفت:
-بالاخره شد!!!
-گوشم!! یواشتر داد بزن-_-
-خوشحالم😍
آهسته خندیدم و گفتم:
-ولی بگم ها...پا قدم بچه نیما اینا خیلی خوب بود😂
-اره اگه نمیومد ما حالا حالا ها انتظار میکشیدیم!
-من واسه شوخی گفتم...وگرنه خدا منو تو رو دوس داره خواسته خوشبخت شیم^^
قهوه اشو یه نفس سر کشید و بلند شد:
-برم ب مامانم زنگ بزنم...خبر بدم!
-اوکی
#آرتان
گوشیمو برداشتم و شماره مامانمو گرفتم...بعداز چندتا بوق پی در پی بالاخره جواب داد:
-بگو مامان دستم بنده!
-پس داداش من اونجا چیکار داره که همه کارارو تو انجام میدی؟!؟
-اون بیچاره هم کمک دسته دیگه^^ کاری داشتی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-مژدگونی بده...
-چیشده؟...
-یادته پریشب بهت چی گفتم؟
-چی؟
-گفتم یه نفر هست...خیلی میخوامش! قراره ازدواج کنیم:)
با خوشحالی گفت:
-واییی درست شد؟؟
-آره😍داداشش با مامان بزرگش حرف زد...اوکی داد!
-چشمت روشن مامان جان...مبارکت باشه☺
-فقط همین؟
-دیگه چی؟
-نمیخوای شماره بدم...زنگ بزنی قرار بزاری؟! یا خودمون بریم تنهایی عقد کنیم:/
-بیخود! شماره شونو بده خودم قرار میزارم😁
-من قربونت بشم آیا؟😇
-خدانکنه...قطع میکنم شماره رو اس ام اس کن!
قطع کرد...از ته دلم خیلی خوشحال بودم...:))
رفتم توی باغ و از پشت محکم طناز رو بغلش کردم! گونه اشو بوسیدم و با خوشحالی گفتم:
-چطوری عروس خانوم؟!
آهسته خندید:
-چیشد حرف زدی؟
-اوهوم...از طرف منم اوکیه فقط میمونه "بله" تو!!
دستاشو محکم دور گردنم گره زد...آهسته کنار گوشم گفت:
-بله:)❤
قطره اشکی از شوق چکید روی گونه ام...محکم به خودم فشردمش...
#بارانا
دراز کشیده بودم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبرد...همش دستمو میذاشتم روی شکمم و بچه رو نوازش میکردم...:)
تو دلم باهاش حرف میزدم...یه جوری شده بودم انگار...مادر شدن خیلی حس خوبیه❤خوبه که تورو دارم!
نیما چشماشو باز کرد و با صدای خسته ای گفت:
-نخوابیدی؟
-نه...
دستمو گرفت توی دستش:
-چیشده؟
لبخندی نشست روی لبم...دستشو گرفتم و گذاشتم روی شکمم و آروم گفتم:
-داشتم فکر میکردم خیلی خوبه که کنارمونه! با اینکه هنوز کوچیکه ولی من حسش میکنم...به من و تو احتیاج داره:)
لبخند مهربونی زد و بغلم کرد:
-از همون موقعی که فهمیدم این موجود کوچیک تو زندگیمونه عاشقش شدم😍حس خوبی بهم دست داد...یعنی...تاحالا کسی بهم بابا نگفته!
آهسته خندیدم-بزرگ بشه حتما میگه:)
سرشو نزدیک شکمم برد و آهسته واسش لالایی میخوند...اشک خوشحالی روی گونه ام میلغزید...خیلی بهش وابسته شده!
.
.
.
#ادامه دارد