Part8#
#طناز
توی اتاقم دراز کشیده بودم که با صدای داد بلند داداشم ترس برم داشت!! دویدم و از اتاق بیرون رفتم...سردار تلفنش دستش بود و خشکش زده بود!
سردار-باشه...باشه من بهش میگم!!
تلفنشو قطع کرد...با بهت پرسیدم:
-داداش؟!
برگشت سمتم و نگاهم کرد...غم توی نگاهش موج میزد!! دستمو گرفت و بردم توی اتاقم...نشستم روی تخت...دیگه داشت گریه ام میگرفت! پرسیدم:
-سردار توروخدا بهم بگو چیشده؟!
کلافه دستشو توی موهاش کشید و گفت:
-آرتان...همکلاسیت!!
با شنیدن اسمش قلبم ایستاد!! گفتم:
-چی؟ سردار بگو توروخدا چی شده آرتانم؟!
-یادته دیشب اومده بود در خونه میخواست ببینتت؟؟
با صدای بلند گفتم:
-خبببب!!
-از اینجا که داشت میرفت تو جاده با کامیون تصادف میکنه!! بارانا زنگ زد...الان توی کماست!!
دیگه هیچ صدایی نشنیدم...سرم گیج میرفت...با خودم این جملات رو تکرار میکردم:
-نه...نه امکان نداره!!...آرتانم طوریش نشده...دارن چرت و پرت میگن...!!
درد خیلی بدی توی سرم پیچید و از حال رفتم...آخرین صدایی که شنیدم صدای داداشم بود که اسممو صدا میکرد...!
خودمو توی لباس عروس خوشگلی میدیدم...چرخیدم و پف دامنم حرکت کرد...خیلی ناز بود!! اونطرف تر آرتان با کت و شلوار مشکیش پشت بهم ایستاده بود...
با صدای آرومی صداش زدم:
-آرتان؟! لباسم قشنگه؟
برگشت سمتم...چهره مردونه و قشنگش با اون چشما رویایی شده بود!! تو اون لباس دامادی انگار یه آرتانِ دیگه شده بود!! دامنمو گرفتم بالا و آهسته حرکت کردم سمتش:
-میدونستم امشب دیگه واسه همیم!
زل زد توی چشمام و گفت:
-کی گفته؟!
جا خوردم...خنده مصنوعی کردم و گفتم:
-شوخی میکنی؟!
دسته گل رز سفیدی که دستش بود رو محکم کوبید به سینه ام و گفت:
-اصلا شوخی نمیکنم...
خدای من...داشت میرفت!! صداش زدم:
-آرتان
برنگشت!! میخواستم دوباره صداش کنم که حس کردم صدا از هنجره ام بیرون نمیاد! دوباره سعی کردم ولی انگار داشتم خفه میشدم!! صدام بیرون نمیومد...
انگار که خودمو نزدیکش دیده باشم بازوشو گرفتم و گفتم:
-نمیتونی تنهام بذاری!
-تو منو تنها گذاشتی،نه من تورو...!! تو بودی که بی خداحافظی رفتی...
با وحشت از خواب پریدم!! سوزش عمیقی توی دستم حس میکردم...کسی بالای سرم گریه میکرد!
سرمو چرخوندم...اینجا بیمارستانه...بارانا اینجا چیکار میکرد؟!
آروم صداش زدم:
-بارون...
هین بلندی گفت و با صدای بلند گفت:
-سردار...سردار بیدار شد!!
در اتاق باز شد و سردار اومد داخل...بالای سرم رسید و تند تند میگفت:
-طناز چیشدی؟! خوبی؟! طناز یه چیزی بگو!!
اولین چیزی که از اتفاقات یادم اومد آرتان بود....!!
تصادفش...
کما...!
حرفایی که توی خواب بهم زد...
من ترکش کرده بودم؟! واقعا خیلی آدم پستی هستم!! خیلی پستم که واسه اینکه عشقم فاش نشه فرار کردم...
اشکهام بی محابا میریخت روی گونه ام...از بارانا سراغ آرتانو گرفتم...گفت هنوز دکترا چیزی نگفتن...
قلبم درد میکرد...مقصرش من بودم!! مقصر این حال آرتان بودم...💔
اشکهام بی صدا میلغزید روی گونه ام...بارانا درحالیکه موهامو نوازش میکرد آروم گفت:
-خوبی آجی جونم؟!
چشمامو بستم...چی باید میگفتم!! هیشکی از قلبم خبر نداشت به جز داداشم!!
دلم آرتانمو میخواست........!! بارانا بلند شد و گفت:
-میرم پیش نیما...
و در اتاقو باز کرد و رفت...
با بغض شدیدی گفتم:
-داداشی...
-جونم؟
-منو ببر پیش آرتان...دلم داره میترکه!!
-باشه...باشه میریم...حالت خوب بشه میریم!
-نه همین الان بریم!
-عههه...سرمت تموم شه اگه حالت خوب بود قول میدم میریم!
#بارانا
کنار نیما نشستم روی صندلی و پوفی کشیدم...
نگاهی بهم کرد و گفت:
-بهتره؟
-چی بگم نیما...بگم بَده ناراحت میشی...بگم داغونه چی؟؟
-هنوز نمیفهمم...آرتان دوست صمیمیش بود واسه چی تا این حد داغونه؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-همه راز هاشو به داداشش میگه...به منم گهگداری...ولی اصلا نمیفهمم این حالشو!!
-آخ...آرتان...چرا اینطوری شد من نمیفهمم...
بغضی توی گلوم نشسته بود...از یه طرف خواهرم حالش با میت فرقی نداشت...از یه طرف بهترین دوستم تو اون اتاق لعنتی داشت با مرگ دستو پنجه نرم میکرد!! خیلی وضعیت افتضاحی بود خیلی...
سرمو گذاشتم روی شونه نیما و چشمامو بستم!!
-خسته ام...اذیت نمیشی که؟!
خنده بی جونی کرد و گفت:
-رو نیست که ماشالا!!
نمیدونم چرا با حرفش احساس بدی بهم دست داد...
سرمو از روی شونه اش بلند کردمو با دلخوری گفتم:
-معذرت میخوام! ببخشید اذیت شدین!!
و سرمو تکیه دادم به دیوار...
نیما-بارانا؟
جواب ندادم. چشمامو بیشتر فشار دادم روی هم!!
-پیسسس!!...بارون!
بازم جواب ندادم...خیلی پرروئه!
چند ثانیه بعد حس کردم دیگه خسته شد و خودش ول کرد...ولی با اتفاقی که افتاد بدنم یخ کرد!!
آهسته لبهای داغشو گذاشت روی لبهام و بوسه خیلی کوتاهی زد و عقب کشید!!!
قلبم نمیزد! جرات نداشتم چشمامو باز کنم...آهسته کنار گوشم زمزمه کرد:
-منظوری نداشتم...باز کن چشماتو!
چشمامو آهسته باز کردم...تنها چیزی که میدیدم چهره مظلوم و قشنگش بود که ملتمسانه نگاهم میکرد!
از جام بلند شدم و پالتومو روی تنم جا به جا کردم...
-میرم یکم هوا بخورم...!
سریع از زیر نگاه های سنگینش فرار کردم...قلبم دیوانه وار میکوبید به سینه ام...چشمامو بسته بودم و اون لحظه شیرین و هرچند کوتاه رو توی ذهنم مجسم میکردم.......
#طناز
ساعت ۴ بعدازظهر بود که رسیدیم تهران...بیقرار بودم که ببینمش...خدایا هیچوقت بهم ظلم نکن...آرتانمو سالم برگردون...من...من عاشقشم💔
به بخش که رسیدیم نیما با دست به ته راهرو اشاره کرد و گفت:
-اونجاست
از پشت شیشه که دیدمش بغضی که از دیشب توی گلوم بود ترکید!! نفسم بالا نمیومد...نمیتونستم تو اون حال ببینمش...دور سرش یه پانسمان سفید بود...یه ماسک اکسیژن روی بینیش بود و هزارتا دستگاه دیگه...بدون اینکه با دکتر هماهنگ کنم در ICU رو باز کردم و دویدم سمتش!! سرمو بی وقفه گذاشتم روی سینه اش و از ته دل زار زدم:
-اومدم...اومدم آرتانم...برگشتم...چرا اینجا خوابیدی دورت بگردم...چرا رنگت پریده آرتانم...چرا اینجوری شدی!!
همه اینا رو با هق هق میگفتم و محکم بغلش میکردم!
برام مهم نبود نیما و بارانا بفهمن...هیچی بجز خوب شدنش واسم مهم نبود...خدایا منو اینجوری امتحانم نکن...!!
چند لحظه بعد یکی دستشو گذاشت روی شونه ام و با بغض گفت:
-آروم دختر...آرتان که صداتو نمیشنوه!
برگشتم...داداشم بود...با گریه گفتم:
-باید بشنوه...باید بشنوه صدامو...نباید چشماشو ببنده...😢
آروم گفتم:
-نمیدونه من عاشق اون چشمام اگه ازم بگیرشون نابود میشم....نمیدونه نفسم بنده به نفسش طوریش بشه دووم نمیارم!! نمیدونه......
پرستار-اینجا چه خبره خانم چرا نظم بخشو بهم میزنین؟؟؟ اصلا کی به شما گفته بیاین اینجا؛بفرمایید بیرون ممنوعه خانم!
یه لحظه جنون بهم دست داد و عصبانیتمو سر پرستار خالی کردم...
-تو به چه حقی به من داری میگی چیکار کنم چیکار نکنم؟ مگه بیمارستانو خریدی هاااان؟؟؟ به تو هیچ ربطی نداره خانم شاید دلم خواست تو همین آی سی یو بمیرم و راحت شم!! تنهام بذارید دیگه!!
پرستاره رفت...با گریه خودمو انداختم توی بغل داداشم...
-آروم...یهو به این بدبخت حمله کردی که چی؟! آرتان به هوش میاد؟ اره؟!
از زور گریه صدام دو رگه شده بود...گفتم:
-دست خودم نیست...دیوونه میشم!! دوسش دارم...
-میدونم قربونت بشم میدونم...بیا بریم اینجا ممنوعه میان بیرونمون میکنن...!
دستمو گرفت و با خودش برد بیرون اتاق...اشکهام بی محابا روی گونه ام میریخت و هیچی نمیگفتم....
***دو ماه بعد...***
#بارانا
دوتا تقه به در زدم...بعد از چند ثانیه در باز شد و نیما لبخند زد:
-سلام...
-خوبی؟
-خوبم...کسی پیشته؟!
-نه ولی...
دستمو گرفت و به طرف سالن هدایتم کرد. واییی چی میدیدم😍یه سگ ناز و خوشگل سفید!!
آهسته خندید و گفت:
-معرفی میکنم! دخترمه اسمش مایاست^^
بامزه گفتم:
-که دخترت!...واییی نگاش کن خداااا خیلی بامزست!
یکم نازش کردم و بعد بلند شدم...
نیما-چیزی میخوری؟ نوشیدنی؟
-مرسی...راستش اومدم باهات حرف بزنم!
-راجع به چی؟
آهسته خندیدم و گفتم:
-یه قهوه واسم بیار تا بگم بهت!
-پررو خانم-_-
بعد از چند دقیقه با دوتا فنجون قهوه برگشت و گفت:
-خب؟
با قیافه ناراحتی گفتم:
-دو ماه شد نیما...خیلی نگران آرتانم...!!
-اره...لامصب خیلی دلم برا هارت و پورتش تنگ شده:/
-اذیت نکن یکم جدی باش نیما...
یه قلپ از قهوه مو خوردم و ادامه دادم:
-طناز خیلی عوض شده...کاراش عجیب و غریب شده!
هر روز بیمارستانه...از آرتان جدا نمیشه!! شبا گریه میکنه باورت میشه؟؟! خودش فکر میکنه هیچکی نمیفهمه ولی من میفهمم...داره درد میکشه!
نیما-اره...منم دیدم دانشگاه که میاد اصلا باهامون حرفم نمیزنه...خیلی ساکته!!
یهو چیزی توی ذهنم جرقه زد!! نکنه......؟!؟!
-وای...
نیما-چیشد؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-نیما...یه چیزی بهت میگم بین خودمون بمونه!
-باشه بگو!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-ببین...طناز یه شب خواب میبینه یه مرد داره بهش ابراز علاقه میکنه!!...چهره شو نمیبینه فقط چشماشو میبینه و وقتی بیدار شد عاشق اون چشما میشه!!
روزی که یهویی گذاشت رفت قبلش داشت با آرتان دردودل میکرد...!
نیما-خب؟
-شک دارم اون عشقش که میگفت،آرتان باشه....!
نیما خنده مصنوعی کرد و گفت:
-نه بابا چرت نگو...اون فقط یکم بیشتر بهش وابسته بود وگرنه چرا...؟ نه نه نمیشه واقعا!!
جدی گفتم:
-نیما...توروخدا قضیه رو به شوخی نگیر عزیز من!! وقتی داشت با آرتان دردودل میکرد که مرض نداشت یهویی جمع کنه بره بعدش پیام بفرسته گمشده قلبم در عرض یه روز پیداش شد!!! میشه واقعا؟!؟!
نیما رفته بود تو فکر...اخه واقعا مگه میشد همچین چیزی...؟!
#طناز
دوماه گذشته بود ولی خبری از حال خوب آرتانم نبود...تحمل اینهمه دردش سخت بود برام...
بارانا و نیما مرتب میومدن بیمارستان ولی من گاهی وقتا که میموندم توی نمازخونه خوابم میبرد!!
خیلی واسش دعا کردم...نذر کردم...التماس کردم...خدایا برش گردون آرتانمو...نذار عذاب وجدان و ناراحتی بکشتم! اون شب خوابگاه بودم و رفتم که یکم استراحت کنم که بارانا به گوشیم زنگ زد. دکمه سبزو لمس کردم و گذاشتم در گوشم:
-الو
صداش با بغض و گریه همراه بود:
-طناز
قلبم ایستاد!!...آرتان...آرتانم..نکنه؟!؟!؟!
صدام از زور بغض دو رگه شده بود...پرسیدم:
-آرتان طوریش شده؟
از ته دل خندید! خنده و گریه اش قاطی شده بود...نمیفهمیدم چی شده! گفتم:
-بارانا نصف جون شدم حرف بزن!!
-مژدگونی بده طناز...آرتان به هوش اومد....وای باورم نمیشه به هوش اومد!!
اشک شوق رو میشد پشت پلکهام حس کنم!! خدایا واقعا شکرت😢❤
با بغض گفتم:
-چی میگی...وای...خدایا شکرت که به حرفم گوش دادی...خدایا شکرت که صدامو شنیدی...!!!
گریه میکردم و اینا رو میگفتم. گریه خوشحالی:)
یکم که آرومتر شدم پرسیدم:
-الان کجاست؟
-هنوز توی آی سی یو...دکترش داره ازش یه چیزایی میپرسه...
ته دلم چنان قربونش رفتم که خودم اشکم در اومد!
بارانا-ببین آجی من قطع میکنم بعدا دوباره میزنگم کاری نداری؟ بای
#آرتان
دکتر و چندتا پرستار بالای سرم بودن...دکتره سوالات بی ربطی میپرسید(دستاتو میتونی تکون بدی؟ چیزی از زمان حادثه یادت میاد و.....)
و من با بی حوصلگی جوابشو میدادم...دلم فقط یه نفرو میخواست!! یه نفر که حس میکردم الان تمامه قلبمو صاحب شده! یه آدم بی معرفت که جذاب ترین بود واسم...دکتر بعد از معاینات اولیه گفت:
-میتونی هر دو پاهاتو تکون بدی؟!
سعی کردم...نشد!! دوباره سعی کردم! چرا نمیشه؟!؟!
با ترس گفتم:
-نمیشه دکتر...بی حسِ بیحسه!!
دکتر از پرستار کنار دستش یه سوزن خواست...بعد رو به من گفت:
-الان اگر این سوزن رو حس کردی عدد 10 و اگه هیچی حس نکردی 0 بگو!!
دکتر-خب؟
باورم نمیشد!! چشمامو باز و بسته کردم و گفتم:
-صفر
دکتر-الان چی؟
-صفر
مهم نبود فلج میشم یا نه...میترسیدم طناز دیگه حتی نگاهم نکنه...💔
دکتر-نگران نباش چیزی نیست...ما هنوزم امیدواریم!! اگه چند جلسه تحت فیزیوتراپی باشی همه چی درست میشه!
خودتم باید تمرین کنی و راه بری!!
با این حرفش امیدوار شدم...
...
نیما-یعنی چی داداش؟ یعنی فلج شدی رفت؟!!
این دیگه چه خر زبون نفهمیه-_-
-نه داداشم گفت با فیزیوتراپی حل میشه!
بارانا که داشت گریه میکرد گفت:
-تو اگه حواستو جمع میکردی الان اینطوری نمیشدی!! اصلا ببینم چرا تعریف نمیکنه این؟! هان؟ چیشد که تصادف کردی!!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-قصه اش طولانیه...نمیخوام ناراحتتون کنم...!
بارانا-راستشو بگو آرتان...دلت پیش طناز گیره؟!!!
قلبم ایستاد...این از کجا فهمید! قرار بود بین خودم و قلبم باشه...قرار بود همونجا تو قلبم دفنش کنم...!!
خونسرد گفتم:
-دیگه بهم ربطی نداره...خودش خواست بی معرفت باشه...من همه چیم و تو این عشق باختم!!
همزمان صدای "هییین" هردو شون بلند شد...
پوزخندی روی لبم نشست و چیزی نگفتم...
#طناز
خیلی خوشحالم...همون موقع با سردار تماس گرفتم و بهش گفتم...اونم گفت سعی میکنه بیاد!
نزدیک ساعت ۱۱ صبح بارانا دوباره تماس گرفت...وقتی گفت آرتان نمیتونه پاهاشو تکون بده و درواقع فلج شده تموم تنم یخ کرد!! هی به خودم تحمیل میکرد که دروغه...باید دروغ باشه! ولی تقدیر...آه...قطره اشک درشتی روی گونه ام لغزید...میخواستم برم ببینمش اما از واکنشش میترسیدم...من دو ماه و ۱۴ روز پیشش نبودم! اون منو میخواد چیکار...💔
کم کم اون اشکها به گریه تبدیل شد و گریه به هق هق!
با تموم وجودم زار میزدم...
بارانا اومد...از همون در اتاق کیفش از دستاش ول شد!! اومد سمتم و بازومو گرفت:
-میفهمی داری با خودت چیکار میکنی؟ خودتو نابود کردی دختر...آرتان خوبه...بهترم میشه! به خدا آرتان از منو تو هم بهتره داری واسه چی گریه میکنی تو؟
بریده بریده و با گریه گفتم:
-اون...اون...اگه نتونه..نتونه راه بره....!!
عصبی گفت:
-از عشقش دست بر میداری؟!!!!
یه لحظه جنون بهم دست داد و با تموم وجود یه سیلی بهش زدم!!! بارانا شوکه مونده بود و به منی که الان آتیش از درونم فوران میکرد چشم دوخته بود!
داد زدم:
-من هیچوقت از اون چشما دل نمیکنم...!! من هیچوقت اونو تنها نمیذارم هیچوقت! بفهم دیگه!
وا رفتم روی زمین و بنا کردم به هق هق...
#آرتان
نیما-یکم دیگه سعی کن داداش!
دیگه زورم نمیرسید...محکم میله رو چسبیده بودم و سعی داشتم راه برم...نمیشد!
دکتر-سعی کن پسر تو میتونی...اصلا نا امید نشو هنوز وقت زیاد هست!
سعی کردم...خیلی سعی کردم...نشد!
یکماه دیگه هم همینجوری گذشت...هفته اولش از بیمارستان مرخص شدم...اما دیگه نمیتونستم راه برم! با اینکه تو همین یکماه خیلی سعی کردم راه برم...
نیما کمکم بود...همیشه! اون روز دراز کشیده بودم...نیما دانشگاه بود و من خونه موندم...زنگ خونه رو زدن...بلند گفتم:
-نیما...تویی؟!
به سختی از جام بلند شدم...یهو حس کردم انگار پاهام رو زمینه!
با تعجب یه نگاه به صندلی چرخ داری که باید روش مینشستم کردم و یه نگاه به پاهام که الان سالم بودن!
صدای زنگ داشت میرفت روی اعصابم...
آهسته از پله ها پایین اومدم...یکم درد حس میکردم... دم در که رسیدم گفتم:
-کیه؟!
درو باز کردم....از چیزی که میدیدم قلبم به تپش افتاد.......!!!!
.
.
.
#ادامه دارد
پ.ن:ببخشید دیگه جوری شد تموم اتفاقات تو یه پارت نوشته شد💕
حالا یه نظرسنجی جذاب
از کدوم شخصیت رمان بیشتر خوشتون میاد؟
۱.آرتان
۲.طناز
۳.نیما
۴.بارانا
۵.سردار
جوابو کامنت کنید حتما میبینم😍💕