Part16#
#طناز
ساعت ۵ صبح حرکت کردیم سمت تهران...ولی جدا از اون دلخوری دیشب،خیلی خوش گذشت^^
آرتان-عشقم؟
-جانم؟
-ضبط و روشن میکنی...؟
-باشه
ضبط رو روشن کردم و چندتا ترک رد کردم و رسیدم به آهنگ مورد علاقه ام...
آرتان-رسیدیم تهران قراره به مامانم زنگ بزنم بگم!
-چیو؟
-منو تو رو!
لبخندی زدمو سرمو گذاشتم روی شونه اش...
-آرتان..
-جونم زندگیم
-چقدر سریع همه چی داره اتفاق میفته...دقت کردی؟!
همه چی توی شیش ماه اتفاق افتاد...آشناییمون..عاشقیمون...تصادفت..کما..الانم ازدواجمون:)
آرتان-میفهمم...چون من خیلی هول بودم😜
-آرتاااان
-جووونمممم
-مسخره😁
#نیما
چشمامو باز کردم...با دیدن بارون که آروم توی آغوشم خوابیده بود لبخندی زدمو موهاشو از توی صورتش کنار زدم...چشماشو باز کرد و لبخندی زد:
-صبح بخیر عشقم❤
-نمیخوای بیدار شی؟
-ولش کن...خوابِ تو بغلتُ عشقه✌💋
بیشتر بغلم کرد...آهسته خندیدم و گفتم:
-دوست دارم انقدر محکم بغلت کنم که....!
بارانا-که استخونام بشکنه! دیگه چی:/
خندیدم:
-نخیرم...مگه دلم میاد☺
لبخندی زد و بوسه کوتاهی روی لبم زد و چشماشو بست:
-یکم دیگه اینجوری بمونیم...
-باشه ولی یاد آوری کنم امروز امتحان داریم!
چشماشو باز کرد و کلافه گفت:
-هیچی نخوندم!
-پس دیشب دوساعت تو اتاق چیکار میکردی-_-
-خوابیده بودم!
خنده ام گرفت و گفتم:
-منو بگو نشسته بودم عین این مهندس ها خر خونی میکردم!
با لب و لوچه آویزون گفت:
-نیما میگم هیچی نخوندم😢
-عزیزم میخواستی بخونی:/
بارانا-اون دوتا رو بگو اصلا نمیرسن به امتحان!
-کیا؟
-طناز و آرتان
-دارن بر میگردن...همون ساعت جلسه میان!
-عه خوبه!
#طناز
خیلی خسته بودم ولی ساعت ۱۰ امتحان داشتیم!بدون اینکه حتی لباس عوض کنیم رفتیم دانشگاه و توی بوفه صبحونه خوردیم...ولی من دیشب فقط جزوه مو دوره کردم!
خستگی از چشمام فوران میکرد آرتان بدتر از من! از ۵ صبح یه کله رانندگی میکرد...ای کادر دانشگاه والا انصاف نیست😢💔
آرتان-خسته ای؟
با بغض گفتم:
-میخام گریه کنم!
-چرا؟
-دارم بیهوش میشم😭
-من بدتر از تو!
-اصلا چرا امروز امتحان میگیره!
آرتان-نمیفهمم آخه وات د فاز؟!
-همینو بگو-_-
سرمو گذاشتم روی میز تا یکم بخوابم که آرتان گفت:
-پت و مت اومدن😐
برگشتم با دیدن بارانا و نیما از لقبی که آرتان داده بود بهشون خنده ام گرفت^^
-اینکه مخصوص تو و نیماست!
-بروووو-_-
نیما-سلام
آرتان-علیک
بارانا-منم سلام
-منم علیک
همگی پقی زدیم زیر خنده😂
نیما گفت:
-چیزی میخورین؟
آرتان-یه قهوه واسه من بگیر...تف تو روح پدرِ پدربزرگ کسیکه دانشگاهو ساخت😶
بارانا-حالا چرا انقدر توپت پره؟! به پدر پدربزرگ مرحوم یارو چیکار داری😐
خنده ام گرفت^^
گفتم:
-هیچی عزیزم آرتان از بیخوابی همرو فحش میده😐
سه تایی خندیدیم. نیما با چهارتا قهوه اومد سر میز و گفت:
-دوستان عزیز لطفا عین لاکپشت نخورید امتحان داریم بدبختمون میکنن! تند باشید-_-
-خوب حالا:/
بارون-آجی من هیچی نخوندم بهم میرسونی؟
-نوکرتم؟ خودم یکیو میخوام برسونه بهم!
آرتان-مگه نگفتی من خوندم؟
-همینجوری خوندم!
آرتان-من بهت میرسونم!
بارون-ب منم برسوووون!
نیما-من به تو میرسونم! استاد نمره چهارتامونو منفی میکنه بخدا..اگه یه جمله هم میخوندین بدبخت نمیشدیم😐
آرتان-بچه ها ول کنید ۵ دقیقه دیگه امتحانه بیاین بریم!
نیما-بزار از گلو مون بره پایین😑
آرتان-بلند شین من میرم ها
با هول بلند شدم و کیفمو انداختم روی دوشم:
-نه نه توروخدا نرو منم میام
نیما اینا هم پاشدن. نیما گفت:
-قهوه مو میخوام😣
آرتان-جهندم:/
نیما-بریم بریم که دیر شد
...
-خداییش آرتان چقدر خوب تقلب میرسونی!
آرتان-مطمئنی کسی نفهمید؟
-نه عشقم خیالت راحت
-اون دوتا کجا موندن
-داشتن امتحان میدادن!..بارانا هیچی نخونده!
آرتان-باز خوبه تو یه روخونی کردی:/
نشستیم روی یه نیمکت. سرمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:
-خوابم میاد...
-یه چرت بزن تا اون دوتا هم بیان!
-آرتان دیشب ساعت ۳ خوابیدم باورت میشه؟
-تا ساعت ۳ چیکار میکردی🤐
-جزوه میخوندم
-خیلی خوندی:/
-مسخره میکنی؟
-نه عشقم من چیکار دارم😐
دید پوکر نگاش میکنم محکم بغلم کرد و بوسه محکمی روی گونه ام زد^_^💋
آرتان-با اون ۱ متر قدت باید بفهمی شوخی میکنم😜
-آها الان قد من شد ۱ متر؟ پ تو چرا ۲ متری خیلی بلندی الان سرت میخوره ب سقف-_-
دوتایی خندیدیم...خدا کنه هیچوقت این روزا تموم نشه...🙃
بارانا و نیما هم اومدن...هر دوشون کلافه! گفتم:
-چیشد؟ امتحان دادین؟
نیما رو به بارانا گفت:
-اگه میخوندی این اتفاق نمیفتاد!
بارانا-خب یه جوری میرسوندی کسی متوجه نشه! چطور آرتان تونست برسونه تو نمیتونی؟!؟!
آرتان-چتونه عین بچه دبیرستانیا جر و بحث میکنین؟
نیما-نمره دوتامونو صفر رد کرد! من الان این ترم بخاطر یه درس مزخرف بیفتم چیکار کنم؟!
بارانا با بغض:
-اصن تقصیر منه...من خواستم بهم تقلب برسونی...معذرت میخوام!
رفتم سمتش و بغلش کردم:
-آجی اینجوری نکن دیگه...خب دوباره امتحان میدین!
نیما-اگه بخونه!
بارانا-بسه دیگه توام همش متلک میندازی...💔اشتباه کردم خودم جورشو میکشم!
نیما آرومتر شد و گفت:
-ببخشید..الان بریم..بعدا حرف میزنیم!
دست بارانا رو گرفت:
-فعلا...تا ترم جدید!
آرتان-داداش یه جوری گفتی تا ترم جدید فکر کردم تا سال آینده همو نمیبینیم عین بچه دبستانیا-_-
خنده ام گرفت..گفتم:
-اره منم دلم تنگ میشه..یادتونه چقدر دیوونه بازی در اوردیم؟ حالا شیش ماه تعطیلیم دیگه!
آرتان لبخندی زد و گفت:
-نظرتون چیه تو تعطیلات جمع کنیم بریم شهرمون؟!
گفتم-همین الان برگشتیم:/
نیما-من موافقم...
آرتان-تازه یه خبر خوبم تو راهه اوکی شد میگیم!
نیما چند لحظه با خنده نگاه من و آرتان کرد و گفت:
-خیر باشه داداش؟ حامله اید؟😀
بارانا همون موقع ترکید! آرتانم ریز ریز میخندید فقط من بودم که داشتم از خجالت عین بستنی قیفی آب میشدم:/
بارانا-واییی..فک کن😂هردوشون!!
نیما که انگار تازه فهمیده باشه چی گفته یهو منفجر شد!
آرتان-نه خیر از این خبرا نیس! داریم ازدواج میکنیم خواستیم لو ندیم سر عقد بهتون بگیم با این افتضاحی که شد مجبور شدیم😐
بارانا و نیما هر دو باهم:
-چیییییییی؟!
آرتان-لئوناردو داوینچی!
نیما-داداش بپا دیگ هلیم جلوته نیفتی توش!
گفتم:
-چمونه مگه! بعدم ما مث اون دختر پسرای فیس فیسو نیستیم تا دو سال دوست بمونیم بعد تصمیم بگیریم آیا ازدواج کنیم یا نکنیم-_-
نیما-من دیگه صحبتی ندارم😐
آرتان-با اجازتون یه هفته دیگه میریم حاضر باشین!
نیما-حله
آرتان-خب فعلا
دستمو گرفت و رفتیم بیرون..دلم تنگ میشه برا مقر دیوونه بازیمون😊(دانشگاه)
.
.
.
#ادامه دارد