Part16#

#طناز
ساعت ۵ صبح حرکت کردیم سمت تهران...ولی جدا از اون دلخوری دیشب،خیلی خوش گذشت^^
آرتان-عشقم؟
-جانم؟
-ضبط و روشن میکنی...؟
-باشه
ضبط رو روشن کردم و چندتا ترک رد کردم و رسیدم به آهنگ مورد علاقه ام...
آرتان-رسیدیم تهران قراره به مامانم زنگ بزنم بگم!
-چیو؟
-منو تو رو!
لبخندی زدمو سرمو گذاشتم روی شونه اش...
-آرتان..
-جونم زندگیم
-چقدر سریع همه چی داره اتفاق میفته...دقت کردی؟!
همه چی توی شیش ماه اتفاق افتاد...آشناییمون..عاشقیمون...تصادفت..کما..الانم ازدواجمون:)
آرتان-میفهمم...چون من خیلی هول بودم😜
-آرتاااان
-جووونمممم
-مسخره😁
#نیما
چشمامو باز کردم...با دیدن بارون که آروم توی آغوشم خوابیده بود لبخندی زدمو موهاشو از توی صورتش کنار زدم...چشماشو باز کرد و لبخندی زد:
-صبح بخیر عشقم‌❤
-نمیخوای بیدار شی؟
-ولش کن‌...خوابِ تو بغلتُ عشقه✌💋
بیشتر بغلم کرد...آهسته خندیدم و گفتم:
-دوست دارم انقدر محکم بغلت کنم که....!
بارانا-که استخونام بشکنه! دیگه چی:/
خندیدم:
-نخیرم...مگه دلم میاد☺
لبخندی زد و بوسه کوتاهی روی لبم زد و چشماشو بست:
-یکم دیگه اینجوری بمونیم...
-باشه ولی یاد آوری کنم امروز امتحان داریم!
چشماشو باز کرد و کلافه گفت:
-هیچی نخوندم!
-پس دیشب دوساعت تو اتاق چیکار میکردی-_-
-خوابیده بودم!
خنده ام گرفت و گفتم:
-منو بگو نشسته بودم عین این مهندس ها خر خونی میکردم!
با لب و لوچه آویزون گفت:
-نیما میگم هیچی نخوندم😢
-عزیزم میخواستی بخونی:/
بارانا-اون دوتا رو بگو اصلا نمیرسن به امتحان!
-کیا؟
-طناز و آرتان
-دارن بر میگردن...همون ساعت جلسه میان!
-عه خوبه!
#طناز
خیلی خسته بودم ولی ساعت ۱۰ امتحان داشتیم!بدون اینکه حتی لباس عوض کنیم رفتیم دانشگاه و توی بوفه صبحونه خوردیم...ولی من دیشب فقط جزوه مو دوره کردم!
خستگی از چشمام فوران میکرد آرتان بدتر از من! از ۵ صبح یه کله رانندگی میکرد...ای کادر دانشگاه والا انصاف نیست😢💔
آرتان-خسته ای؟
با بغض گفتم:
-میخام گریه کنم!
-چرا؟
-دارم بیهوش میشم😭
-من بدتر از تو!
-اصلا چرا امروز امتحان میگیره!
آرتان-نمیفهمم آخه وات د فاز؟!
-همینو بگو-_-
سرمو گذاشتم روی میز تا یکم بخوابم که آرتان گفت:
-پت و مت اومدن😐
برگشتم با دیدن بارانا و نیما از لقبی که آرتان داده بود بهشون خنده ام گرفت^^
-اینکه مخصوص تو و نیماست!
-بروووو-_-
نیما-سلام
آرتان-علیک
بارانا-منم سلام
-منم علیک
همگی پقی زدیم زیر خنده😂
نیما گفت:
-چیزی میخورین؟
آرتان-یه قهوه واسه من بگیر‌...تف تو روح پدرِ پدربزرگ کسیکه دانشگاهو ساخت😶
بارانا-حالا چرا انقدر توپت پره؟! به پدر پدربزرگ مرحوم یارو چیکار داری😐
خنده ام گرفت^^
گفتم:
-هیچی عزیزم آرتان از بیخوابی همرو فحش میده😐
سه تایی خندیدیم. نیما با چهارتا قهوه اومد سر میز و گفت:
-دوستان عزیز لطفا عین لاکپشت نخورید امتحان داریم بدبختمون میکنن! تند باشید-_-
-خوب حالا:/
بارون-آجی من هیچی نخوندم بهم میرسونی؟
-نوکرتم؟ خودم یکیو میخوام برسونه بهم!
آرتان-مگه نگفتی من خوندم؟
-همینجوری خوندم!
آرتان-من بهت میرسونم!
بارون-ب منم برسوووون!
نیما-من به تو میرسونم! استاد نمره چهارتامونو منفی میکنه بخدا..اگه یه جمله هم میخوندین بدبخت نمیشدیم😐
آرتان-بچه ها ول کنید ۵ دقیقه دیگه امتحانه بیاین بریم!
نیما-بزار از گلو مون بره پایین😑
آرتان-بلند شین من میرم ها
با هول بلند شدم و کیفمو انداختم روی دوشم:
-نه نه توروخدا نرو منم میام
نیما اینا هم پاشدن. نیما گفت:
-قهوه مو میخوام😣
آرتان-جهندم:/
نیما-بریم بریم که دیر شد
...
-خداییش آرتان چقدر خوب تقلب میرسونی!
آرتان-مطمئنی کسی نفهمید؟
-نه عشقم خیالت راحت
-اون دوتا کجا موندن
-داشتن امتحان میدادن!..بارانا هیچی نخونده!
آرتان-باز خوبه تو یه روخونی کردی:/
نشستیم روی یه نیمکت. سرمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:
-خوابم میاد...
-یه چرت بزن تا اون دوتا هم بیان!
-آرتان دیشب ساعت ۳ خوابیدم باورت میشه؟
-تا ساعت ۳ چیکار میکردی🤐
-جزوه میخوندم
-خیلی خوندی:/
-مسخره میکنی؟
-نه عشقم من چیکار دارم😐
دید پوکر نگاش میکنم محکم بغلم کرد و بوسه محکمی روی گونه ام زد^_^💋
آرتان-با اون ۱ متر قدت باید بفهمی شوخی میکنم😜
-آها الان قد من شد ۱ متر؟ پ تو چرا ۲ متری خیلی بلندی الان سرت میخوره ب سقف-_-
دوتایی خندیدیم...خدا کنه هیچوقت این روزا تموم نشه...🙃
بارانا و نیما هم اومدن...هر دوشون کلافه! گفتم:
-چیشد؟ امتحان دادین؟
نیما رو به بارانا گفت:
-اگه میخوندی این اتفاق نمیفتاد!
بارانا-خب یه جوری میرسوندی کسی متوجه نشه! چطور آرتان تونست برسونه تو نمیتونی؟!؟!
آرتان-چتونه عین بچه دبیرستانیا جر و بحث میکنین؟
نیما-نمره دوتامونو صفر رد کرد! من الان این ترم بخاطر یه درس مزخرف بیفتم چیکار کنم؟!
بارانا با بغض:
-اصن تقصیر منه...من خواستم بهم تقلب برسونی‌‌.‌‌..معذرت میخوام!
رفتم سمتش و بغلش کردم:

-آجی اینجوری نکن دیگه...خب دوباره امتحان میدین!
نیما-اگه بخونه!
بارانا-بسه دیگه توام همش متلک میندازی...💔اشتباه کردم خودم جورشو میکشم!
نیما آرومتر شد و گفت:
-ببخشید..الان بریم..بعدا حرف میزنیم!
دست بارانا رو گرفت:
-فعلا...تا ترم جدید!
آرتان-داداش یه جوری گفتی تا ترم جدید فکر کردم تا سال آینده همو نمیبینیم عین بچه دبستانیا-_-
خنده ام گرفت..گفتم:
-اره منم دلم تنگ میشه..یادتونه چقدر دیوونه بازی در اوردیم؟ حالا شیش ماه تعطیلیم دیگه!
آرتان لبخندی زد و گفت:
-نظرتون چیه تو تعطیلات جمع کنیم بریم شهرمون؟!
گفتم-همین الان برگشتیم:/
نیما-من موافقم...
آرتان-تازه یه خبر خوبم تو راهه اوکی شد میگیم!
نیما چند لحظه با خنده نگاه من و آرتان کرد و گفت:
-خیر باشه داداش؟ حامله اید؟😀
بارانا همون موقع ترکید! آرتانم ریز ریز میخندید فقط من بودم که داشتم از خجالت عین بستنی قیفی آب میشدم:/
بارانا-واییی‌..فک کن😂هردوشون!!
نیما که انگار تازه فهمیده باشه چی گفته یهو منفجر شد!
آرتان-نه خیر از این خبرا نیس! داریم ازدواج میکنیم خواستیم لو ندیم سر عقد بهتون بگیم با این افتضاحی که شد مجبور شدیم😐
بارانا و نیما هر دو باهم:
-چیییییییی؟!
آرتان-لئوناردو داوینچی!
نیما-داداش بپا دیگ هلیم جلوته نیفتی توش!
گفتم:
-چمونه مگه! بعدم ما مث اون دختر پسرای فیس فیسو نیستیم تا دو سال دوست بمونیم بعد تصمیم بگیریم آیا ازدواج کنیم یا نکنیم-_-
نیما-من دیگه صحبتی ندارم😐
آرتان-با اجازتون یه هفته دیگه میریم حاضر باشین!
نیما-حله
آرتان-خب فعلا
دستمو گرفت و رفتیم بیرون..دلم تنگ میشه برا مقر دیوونه بازیمون😊(دانشگاه)
.
.
.
#ادامه دارد

Part15#

#طناز
مامان بزرگ-میگم امشب بد مشکوک میزنی!
سرفه ای کردم و به داداشم نگاه کردم:
-نه بابا این چه حرفیه کجام مشکوکه؟!
مامان بزرگ-منو رنگ نکن! دیشب تا ساعت ۱۱ کجا بودی؟!!
-ای بابا شماهم فکرای بد میکنین! کی رو دارم جز سپهر برم پیشش؟!
سردار-راست میگه جز سپهر هیچ بدبختی نیس باهاش حرف بزنه^^
چشم غره ای بهش رفتم.
مامان بزرگ قری به گردنش اومد و درحالیکه چاقو رو جلوم گرفته بود و حرکت میداد گفت:
-حالا هرچی خوب نیس تا ۱۱ شب بشینین توی اون قهوه خونه فکستنی حرف بزنین!
-عههه چاقو رو ببر اونطرف مامان بزرگ😕
نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و مشغول پاک کردن سبزیاش شد...
صدای پیامک گوشیم اومد. آرتان نوشته بود:
-دلم برات تنگ شده💖
لبخندی زدم و نوشتم:
-چیشده؟
-هیچی...بیا پایین ببینمت!
-چی؟! الان؟
-اره..مگه چیشده؟
-اخه مامان بزرگم بیداره...همین الان داشت بازخواستم میکرد که دیشب تا ساعت ۱۱ کجا بودم! مجبور شدم بگم قهوه خونه بودم پیش سپهر!
-طناز یه چیزی بپرسم قول میدی ناراحت نشی؟!
-نه بپرس
-این پسره که الان گفتی...دوستته؟!
-اره چطور مگه؟
-هیچی..میترسم..میترسم دوستم نداشته باشی! یا..چه میدونم...زیاد باهاش صمیمی نشو!
-آرتان میفهمی چی میگی خودت؟...
بلند شدم و رفتم توی اتاقم و بهش زنگ زدم!
حق نداشت اینجوری فکر کنه!
بعد از یه بوق جواب داد:
-طناز من منظوری...
-آرتان..ببین اینی که میگم توی ذهنت همیشه ثابت باشه! اگه یه ذره..فقط یه ذره به دوست داشتنم شک داری این رابطه به درد هیچی نمیخوره!! بعدشم من و سپهر و سردار تقریبا از بچگی باهم بزرگ شدیم...مثل خواهر برادر میمونیم! پس خوب فکر کن...اگه فکر میکنی من دوستت ندارم پس بهم زنگ نزن!!!
قطع کردم..اشک تو چشمم جمع شده بود...
چرا مردی که اینهمه دوستش دارم اینجوری راجع بهم فکر میکنه💔
صورتمو گرفتم بین دستهام...دلم خیلی گرفته بود!
مرتب ازش پیام میومد:
-طنازم..
-عشقم معذرت میخوام..
-من یهویی یه چیزی گفتم اینجوری نکن باهام!
-طناز جوابمو بده خواهش میکنم...
-طناز قهر نکن دیوونه میشم...بگی دوستت ندارم میمیرم...
داداشم در اتاقو باز کرد:
-اینجایی؟
قیافه ناراحتمو که دید نشست کنارم و گفت:
-چیشده؟
گوشیم همون لحظه زنگ خورد...خاموشش کردم!
سردار-جوابشو بده!
اشکمو پاک کردم و گفتم:
-حرفی ندارم باهاش!
-چیشده دوباره؟
گریه ام گرفت...با گریه گفتم:
-آخه تو که به هیشکی اعتماد نداری واسه چی منو هوایی میکنی؟!
-حرفی زده؟
-میگه رابطت با سپهر چیه...آخه خنگول تو با یه نگاهم میتونی بفهمی هیچی بینمون نیس الکی حرف میزنی!
خندید! هلش دادم و عصبی گفتم:
-نخند بیرونت میکنم بخدا...نخند!!
خنده شو خورد و گفت:
-بابا جوابشو بده گوشی خودشو کشت!
-تو جواب بده...بگو نیست!
گوشی رو برداشت و جواب داد:
-آرتان...هیچی الان پیششم! آخه برادر من آدم یکم فکر میکنه-_-
-خوب میدونم اشتباه کردی!
آهسته خندید  و گفت:
-نبودی ببینی پشت سرت چی میگه!
محکم زدمش و گوشیو کشیدم و عصبی گفتم:
-خب راحت شدی؟! خداحافظ!
قطع کردم و به سردار توپیدم:
-تو چرا چرت و پرت میگی😤
-دختره روانی حالا این یه حرفی زد چرا دیگه زمین و زمان و بهم میبافی😑
با بغض گفتم:
-بهش بگو باید بیاد معذرت خواهی کنه!
بغلم کرد...
-آخه چی بگم بهت...به وقتش دیوونه ای!
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-خسته ام
سردار-پس آرتان چی؟
-خودت باهاش حرف بزن...
-من زنشم یا تو؟
-اسکل-_-
رو تختم دراز کشیدمو پتو رو کشیدم رو صورتم:
-برو بیرون برقم خاموش کن!
-چشم

#آرتان
آخه پسر تو چقدر نفهمی...ببین هنوز یه روز نگذشته از پیشنهاد ازدواجت باهات قهر کرده!
دپرس تو اتاقم نشسته بودم که آرمین اومد تو اتاقم:
-شام نمیخوری؟
لبخندی زدم و گفتم:
-نه داداشی...نوش جان
نشست کنارم و گفت:
-چیشده؟..ناراحتی!
-دلشو شکوندم...💔
-طناز؟
-اوهوم...
-درست میشه..فردا یه شاخه گل بخر برو پیشش..شام بیرون دعوتش کن و ازش عذر بخواه!
دستمو فشرد و گفت:
-پاشو بیا شام!
-برو الان منم میام...
...
#طناز
روز آخری بود...فردا باید میرفتیم ولی نمیفهمم چرا هنوز ازش ناراحتم...گوشیم زنگ خورد. برش داشتم و جواب دادم:
-آرتان-سلام عزیزم!
-چیزی میخواستی بگی؟
-طناز هنوزم؟!...یه اشتباه کوچیک بود!
-واسه من مهمه اعتماد داشته باشی بهم...پس بزرگ بود!
با لحن غمگینی گفت:
-امشب باهام میای بیرون؟
-ببینم چی میشه...
-دوستت دارم عشقم❤
تماس قطع شد...قطره اشکی روی گونه ام لغزید و لب زدم:
-منم دوستت دارم...
دراز کشیدم روی تختم و هندزفری و گذاشتم تو گوشم...

کی مثل من میسوزه و
چشم و چراغ خونته
هم قدِ من که هیچی...
کی نصف من دیوونته؟
ببخش اگه نبودم و
نفس کشیدم تو هوات...
جایی ندیدم تورو که
یه شهر میمردن برات
نبودن تو توی هر نفس
قلب منو اتیش زده...
بدون تو حالم بده
بدون تو حالم بده💔
به منی که یه عمره بی توام
هی ترس تنهایی نده...
بدون تو حالم بده
بدون تو حالم بده:(

#بارانا
-نیمایی؟!
نیما-این چه طرز صدا کردنه😐
-خواستم مثلا جدید باشه!
-خب بگو عشقم،عزیزم،شوهرم...دیگه چرا اسممو عوض میکنی!
-شوهر عزیزممم-_-
نیما:جااانم؟
-خواستم بگم حوصله ام سر رفته...نمیشه کلا چند روز بیخیال دانشگاه شیم توروخداااا😣
نیما-مگه مدرسه ست یه روز بریم یه روز نریم؟!
-بمونیم دیگه چی میشه...☺
خندید و گفت:
-همه خوب میدونن چطوری خرم کنن توام یکیش^^
بعد نشست روی کاناپه و با قیافه حق به جانبی گفت:
-بفرمایید چیکار کنیم کلِ روزمون هدر نره؟!
-اون قیافه درهمتو درست کن میگم!
نشستم کنارش و TV رو روشن کردم...فیلمو گذاشتمو سرمو تکیه دادم به شونش که نیما غر زد:
-باروون اینو ده دفعه دیدی🤕
-خو دوسش دارم:/
آهسته خندید:
-برم دوتا قهوه بیارم

#طناز
ساعت ۹ آرتان بهم پیام داد:
-حاضر شو باهم میریم بیرون!
واسش نوشتم:
-کی میای...
-نیم ساعت دیگه
-اوکی
گوشیو گذاشتم کنار و یه مانتوی کرم رنگ از کمدم برداشتم با شلوار جین تیره. شال قهوه ایمم سرم کردم و یه رژ گلبهی و خط چشم نازک کشیدم...کفشای پاشنه بلند کرمی مو پوشیدم و با برداشتن گوشیم زدم بیرون...
آرتان از توی ماشین واسم بوق زد..سوار شدم و آهسته سلام کردم. دستمو گرفت توی دستش و گفت:
-قهری؟!
چیزی نگفتم...
دستمو برد سمت لبش و آروم بوسید و حرکت کرد...
ولی دلم براش پرپر میزد🙃دلم واسه آغوشش تنگ شده...
جلوی یه کافیشاپ نگهداشت و در ماشینو واسم باز کرد. رفتیم داخل و یه میز رزرو کردیم...آرتان آهسته خندید و گفت:
-قهوه های اینجا حرف نداره!
شونه بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:
-چه خوب
آرتان-چی میخوری؟
-هرچی تو سفارش دادی واسه منم همون...
نگاهش غمگین شد..گارسون رو صدا زد و دوتا شیک قهوه سفارش داد...
دستشو دراز کرد و دستمو گرفت..
-نمیخوای حرف بزنی؟
-وقتی اعتماد نداری چطور حرف بزنیم...
-اینجوری نکن باهام...یه لحظه از دهنم پرید! معذرت میخوام💔
اشکی که داشت از چشمام سرازیر میشد و پس زدم و گفتم:
-مردای دور و بر من همشون بچه ان!! همشون نمیدونن چطور باهام حرف بزنن..چطوری محبت کنن! نمونش داداشم! اون دیگه از تو بچه تره!
خنده اش گرفته بود ولی به روش نمیاورد!
آرتان-قربون اون بغضت بشم..چشم قول میدم دیگه بزرگ بشم...بچه نباشم!
-مسخره نکن...
-چشم..ولی قول میدم تا چیزی رو نمیدونم نپرسم!
-من نمیگم نپرس...اتفاقا بپرس ولی یه جوری نپرس بهم بر بخوره! تو میتونستی یه جور دیگه اون سوالو بپرسی!
آرتان-چجوری مثلا؟
-خب..میتونستی بگی طناز این دوستت قابل اعتماده؟ منم میگفتم بله قابل اعتماده..دیگه چرا به همه چی ربط میدی مسئله رو!
آرتان-حق داری عشقم...زیاده روی کردم❤
آرومتر شده بودم. شاخه گل رزی به سمتم گرفت و آروم گفت:
-حالا آشتی؟!
لبخند محوی نشست روی لبم...
-ببینیم چی میشه!
بعد از خوردن شیک ها رفتیم کنار ساحل...دریا موج دار بود...فقط وقتی شب میشد دیدنی بود! رویایی میشد😍دست آرتانو محکم گرفتم...نگاهم کرد و با لبخندی گفت:
-چیشده..تصمیم گرفتی آشتی کنی بالاخره^^
-هنوز نه...ولی دریا رو که میبینم حس میکنم چقدر عاشقتم...:)
بغلم کرد...دستامو محکم دورش حلقه کردم و از ته دل نفس عمیقی کشیدم! بعد با لحن شیطونی کنار گوشش گفتم:
-خودت بگو چطوری ببخشمت خوشت بیاد😁
دوتایی خندیدیم...گفت:
-چطوری...صبر کن فکر کنم..اهااا..چشمامو میبندم،باید ببوسی منو...☺
چشماشو بست! نزدیکش شدم و لبخندی زدم..صورتشو بین دستهام گرفتم و آروم بوسیدمش💋ازش جدا شدم و گفتم:
-بخشیدم^^
-نوچ...خوب نبود!
-چرااا
-طولانیش کن!
-آرتان
-خلوته کسی نیس هواسم هست😎
(حالا منو میگین،ادمین داره آب میشه از خجالت😂)
لبهامو گذاشتم روی لبهاش...بوسه خیلی عمیقی زدم و کنار کشیدم!
-الان چی😀
-مرسی عشقم😍😘
محکم بغلم کرد!
-یواش تر بچم افتاد:/
-عههه ما بچه داریم!!؟؟؟ نمیدونستم کی به سلامتی!
خنده ام گرفته بود! گفتم:
-بهت نگفتم ولی داریم😐
-عه؟دختره یا پسر؟طناز خانوم مثل اینکه خیلی دلت میخواد ها😂
-هییی نیای نزدیکم هاا-_-
-عشقم ما بچه داریم شوهرتم چرا نیام سمتت اخه😐
-ویار دارم بهت😂
-دیوونه^^
(رد دادن😐😑)
با عشق محکم بغلم کرد...:) آهسته گفت:
-اونم میشه...پدر خوبی میشم^^
-معلومه...یه بابای کیوت،صبح که بچه نق میزنه مامانه رو بیدار نمیکنه میذاره بخوابه...خودش میره بچشو از گهواره بغل میکنه شیر خشکشو حاضر میکنه بهش شیر میده😀☺
آرتان-عمرااااا😣شیرخشک بهش میدم ولی دیگه نق زد میخوابم:/
-باشه حالا هنوز نه به باره نه به داره واس چی نقشه میکشی-_-
آرتان-ایشالا که میاد خیلی زود😎
-آرتان میزنمت هااا
-باشه عشقم دیگه ببندیمش موضوع رو😐😜
.
.
.
#ادامه دارد

Part14#

#آرتان
چشمامو باز کردم...صورتش هنوز نزدیک صورتم بود...لبخندی روی لبم نشست! من واقعا عاشق طنازم بودم! دستشو گرفتم و جلوش زانو زدم:
-منو با همین سادگیم ولی عشق زیادم میپذیری خانوم جذابم؟!
آهسته خندید:
-خیلی دیوونه ای...❤
بعد سرشو چند بار تکون داد و با لبخندی گفت:
-بله
بغلم کرد...خیلی محکم! یه جوری بهش دلبسته بودم که حسم از عاشقی فراتر رفته بود!!
صورتشو بین دستام گرفتم و با عشق بهش خیره شدم...آروم لب زدم:
-هیچوقت تنهات نمیذارم طناز...قول!!
پیشونیشو با عشق بوسیدم و سرشو گذاشتم روی سینه ام...
-فردا میخوام با سردار حرف بزنم!
سرشو از رو سینه ام بلند کرد و با تعجب گفت:
-انقدر زود؟! هنوز خودم تو شوکم!
خندیدم...من قربونش بشم که تو شوک بود^^ موهاشو نوازش کردم و گفتم:
-تنها آرزوم رسیدن بهته!
لبخندی روی لبش نشست و گفت:
-بهت اعتماد دارم...وقتی آدما عاشق میشن خود به خودی به عشقشون اعتماد میکنن!
بوسه کوتاهی به لبهاش زدم....

#بارانا
داشتم با لپتاپم کار میکردم که صدای گوشیم بلند شد! نیما بود...بازش کردم:
-بارونم...خوابی؟!
لبخندی زدم و واسش نوشتم:
-بیدارم...خوابم نمیبره! تو چرا نخوابیدی؟!
-پیشم نیستی:(
نوشتم:
-بیام پیشت؟!
ایموجی 😍 گذاشت و نوشت:
-بیا...دلم واست تنگ شده!
خنده ام گرفت...نوشتم:
-پفیلا داری؟
-دارم!
-فیلم ببینیم؟!
-چشم...بیام دنبالت؟!
-باشه بیا‌...بزنگ بهم!
گوشی رو خاموش کردم و از جام پاشدم...یه پالتو خز قهوه ای با شلوار جین تیره پوشیدم و شال مشکیمم انداختم...یه رژ صورتی به لبهام زدم و با برداشتن کیفم و گوشیم رفتم پایین...گوشیم زنگ خورد.جواب دادم:
-الو؟
نیما-پایینم!
-اره منم اومدم...
دیدمش و واسش دست تکون دادم و سوار ماشین شدم...
...
#طناز
در خونه رو باز کردم و کفشهامو از پام در اوردم:
-من اومدم! کسی نیست؟!
صدای سردار از تو آشپزخونه بلند شد:
-هیس سر و صدا نکن مامان بزرگ سرش درد میکنه خوابیده!
-وا...چشه؟
رفتم تو آشپزخونه. از دیدنش خنده ام گرفت! با خنده ای که قطع نمیشد پرسیدم:
-چیکار داری میکنی سیبیلو؟!
-سیبیلو خودتی-_-
-باورم نمیشه داری آشپزی میکنی^^
-هر هر هر هر😒
-چی میپزی خیلی گشنمه!
-پاستا
-غذا قحطی بود-_-
-نمیخوری مشکل من نیس!
-انقدر خوشحالم که سنگم بزاری جلوم نه نمیگم😍
برگشت و با تعجب نگام کرد:
-چرا چیشده؟
دستمو گرفتم جلوشو تکون دادم!!
-ازدواج میکنیم^^
یهو حلقه رو از دستم قاپید و با چشای گرد شده نگام کرد!
-جون من اینو آرتان بهت داده؟! شوخی نکنیا
حلقه رو ازش گرفتم و گذاشتم تو انگشتم:
-بله! لطفا با حلقه نازنینم درست رفتار کن😒
-شت:/..چیشد تعریف کن واسم!
عین این دخترای احساساتی با لبخند ب سقف خیره شدم:
-واااییی نمیدونی چقدر رمانتیکه😍هععییییییی=)
چپ چپ نگام کرد که خنده ام گرفت و گفتم:
-واقعا الان فکر کردی واست تعریف میکنم؟!
-پاستا حاضره...سنگین باش یکم-_-
دیگه چیزی نگفتم. فک کردی همه چیو بهت میگم؟!
نخیر بیام از اولین بوسه با تموم جزییاتشم بگم قشنگ شیرفهم شه؟!😐
غذامو کشیدم و با اشتها خوردم. بعدم جیش بوس لالا...😜
از خوشحالی مگه خوابم میبرد...هی اینوری غلت میزدم آرتان میومد جلو چشمم...اونطرفی غلت میزدم صحنه بوسه اش میومد تو ذهنم! ذوقی که داشتم بیشتر از اینا بود❤
صدای پیامک گوشیم بلند شد...برش داشتم‌. آرتان بود!
+ عشق یعنی وجودت❤
حضورت یعنی خوشبختی💞
خوشبختی یعنی باتو بودن💫
با تو بودن یعنی"تنها آرزوی من💋"
لبخندی زدم که دوباره نوشت:
-خوب بخوابی زندگیم...
ایموجی قلب واسش گذاشتم و نوشتم:
-حرفات قشنگه...:)
آرتان-بیداری هنوز؟
-اوهوم...خوابم نمیبره..دوست داشتم بغلت کنم..چشمامو ببندم و یه نفس عمیق بکشم که خوابم ببره!
-میگذره عشقم...ازدواج میکنیم^^
-آرتان...تو واقعا بی نظیری!
-😘
-طنازم
-جونم
-میشه خوابتو واسم تعریف کنی؟!
-آرتان من از وقتی بدنیا اومدم شاید ۱۰ میلیارد تا خواب دیده باشم کدوم خواب رو میگی😐
چند لحظه بعد نوشت:
-خوابی که با دیدنش عاشقم شدی!
یادش افتادم...دلم لرزید! با لبخند نوشتم:
-چشم
شروع کردم به دادن ویس و تعریف خوابم....
ویس رو که گوش داد از این ایموجیا گذاشت"😍"
آرتان-چقدر خواب هات قشنگه...لااقل واسه من!
-میشه یه چیزیو اعتراف کنم؟!
-چیو
-نمیدونم چشمات چی داره که انقدر عاشقشونم!
-چشمای من چیزی نداره...عشق تو حقیقیه:)
-خیلی عجیب عاشقتم...❤
خواب به چشمم اومده بود...چشمامم کم کم بسته شد.....
#آرتان
طناز-خیلی عجیب عاشقتم...❤
لبخندی نشست روی لبم...واسش نوشتم:
-من بیشتر...
پیاممو خوند اما هرچی منتظر شدم جواب نداد!
-طناز؟
-عشقم کجا رفتی؟
-خوابیدی؟
-طناز دارم نگران میشم خوابی؟!
با خودم گفتم الان ساعت ۳:۳۰ شب کیه که خوابش نیاد😑فهمیدم رو صفحه چت من خوابش برده! آهسته خندیدم...واسش نوشتم:
-خوب بخوابی ملکه زندگیم...:)😙
چت رو بستم و چشمام کم کم گرم شد....
#بارانا
در خونه رو باز کرد و گفت:
-بفرمایید خانوم!
خندیدم...پالتومو از تنم در اوردم و آویزون کردم به چوب لباسی و موهامو باز ریختم رو شونم...
گفتم:
-چه فیلمی ببینیم؟
آهسته خندید.
نیما-اول بریم پفیلا درست کنیم!
رفتیم توی آشپزخونه...داشتم دنبال قابلمه میگشتم که نیما یکی داد دستم...گفتم:
-ذرت ها کو؟
نیما-کابینت طبقه بالایی رو بگرد اونجاست!
ذرت ها رو ریختم و نمک و روغنم اضافه کردم. گفتم:
-نیما در قابلمه کجاست
-همینجا ها بود،نیست؟!
در کابینت پایینو باز کردم و داشتم دنبال در میگشتم که با صدای نیما پریدم:
-بارانا پفیلا ها ترکیدن رو اجاق!
همینجور پفیلا بود که میپاشید بهمون...نیما دستشو دورم قلاب کرد و واسم سنگر گرفت! خیلی باحال بود...صدای خنده مون تو کل خونه پخش شده بود!
نیما درشو گذاشت و پوفی کرد:
-آخیییش...!
خندیدم و گفتم:
-حالا این افتضاحی که تو آشپزخونه ست رو چجور تمیزش کنیم؟!
نیما-یه کاریش میکنیم دیگه...یه نگاه بنداز ببین حاضرن؟
درشو آروم باز کردم. دیگه چیزی نمیترکید! خالیشون کردم توی یه ظرف و بردم توی هال...ظرف رو گذاشتم رو میز و گفتم:
-چی میبینیم؟!
-بروکلین..آمریکاییه..من و آرتان عاشقشیم!
-عاشقانه؟
-اوهوم...فیلم جذابیه حالا ببینی عاشقش میشی!
فیلم رو که گذاشت سرمو تکیه دادم به شونه اش و لبخندی زدم...
حدود یکساعت از فیلم گذشته بود و خیلی خوابم گرفته بود...نیما تلوزیونو خاموش کرد و بغلم کرد و رفت سمت اتاقش...آهسته دراز کشیدم و چشمام رفت رو هم‌...دستای نیما دورم حلقه شد و گاهی اوقات آهسته بدنمو نوازش میکرد...نیم ساعت گذشته بود که آهسته کنار گوشم گفت:
-بیداری؟!
سرمو تکون دادم و چشمامو باز کردم...موهامو نوازش گونه از توی صورتم کنار زد و گفت:
-بارانا...من خیلی دوستت دارم!
لبخندی زدم و بیشتر توی بغلش فرو رفتم...
یاد حرفای طناز افتادم...گفت ازش بپرس..ولی اخه خجالت میکشیدم ازش بپرسم دلت میخواد با من س*ک*س داشته باشی!!! دو دل بودم‌...بالاخره نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:
-نیما...
-جانم
-تو میتونی هرچی تو دلته بهم بگی...منو راز دارت بدون! همینطور عشقت:)
لبخندی زد و گفت:
-چند وقته میخوام راجع به موضوعی باهات حرف بزنم...اما میترسیدم عصبی بشی..بیخیالش شدم!
ته ریششو آروم نوازش کردم و گفتم:
-بگو...واسه چی عصبی بشم!
-آخه یکم غیر منطقیه...یعنی..از واکنشت میترسم!
خندیدم و گفتم:
-واکنشم ته تهش یه چک نر و ماده ست!
ایندفعه خودشم خندید^^
نفس عمیقی کشید و توی آغوشش فشردتم...
-میخواستم بگم...میشه ما...یعنی..من و تو....!
-خب؟!
-من و تو...امشب واسه هم بشیم!
یکم خیره نگاهش کردم و بعد هر دو زدیم زیر خنده!
نیما-چَکه رو نمیزنی نه؟!
-دیوونه...😁
کمی بعد با لحن مظلومی گفت:
-من اصلا دوست ندارم ناراحت بشی...اگه دوست نداری بگو نه من این بحثو تمومش میکنم!
لبخند محوی نشست رو لبم...آهسته گفتم:
-بهت اعتماد دارم...هم به تو،هم به عشقت!
چشماشو آروم بست و لبهاش با لبهام تماس پیدا کرد..................!

#طناز
با صدای زنگ گوشیم که هر لحظه داشت میرفت رو اعصابم چشمامو باز کردم. دستمو کشیدم زیر پتو و گوشیو چنگ زدم و کشیدمش بیرون:
-هوم؟
آرتان-آخی...الهی بگردم خوابیدی^^
-خیلی خوابم میااااد
-رو صفحه چتم خوابت برده بود!
-واقعا؟
-اوهوم
-پاشو پاشو دارم میام یه کار مهم دارم!
-کجا میای؟
-طناز حالت خوبه؟
-اها ببخشید. اره الان حاضر میشم:/
-بوس بهت😘👋
گوشیو قطع کردم و رفتم که حاضر شم....
مانتوی قهوه ای سوخته و شال کرمی و شلوار جین پوشیدم و موهامو کج ریختم یه طرف صورتم...
با یه رژ صورتی کارمو تموم کردم که آرتان زنگ زد! جواب دادم:
-حاضرم الان میام
-ببین...چیز..به داداشت بگو اونم بیاد...میخوام باهاش حرف بزنم!
-بهش گفتم دیشب...ولی چیزی از حرف زدن رسمی نگفت!
-خب تو الان بگو سه تایی بریم کافیشاپ حرف میزنیم!
-نه دیگه میخواستین مردونه برید چرا من حاضر شدم:/
خندید و گفت:
-پس تو بمون تا خودم بیام دنبالت میریم بیرون!
خمیازه ای کشیدم و با لبخند گفتم:
-چقدر خوب گفتی...بذار یکم دیگه بخوابم تازه ساعت ۱۰ صبه:/
-اوکی...به سردار بگو پایین منتظرشم!
-بای
گوشیو قطع کردم و رفتم توی هال...سردار با مامان بزرگ صبحونه میخوردن! با کمی من و من گفتم:
-داداش...دوستت پایینه میگه میخواد باهات بره جایی!
بیخیال گفت:
-دوستم کیه!
-لگدی به پاش زدم و براش ابرو بالا انداختم:
-دوستت!!
و یواشکی به حلقه ام اشاره کردم:/
لقمه پرید تو گلوش و بعد از دو سه تا سرفه گفت:
-هااا..چیز...الان حاضر میشم الان!
خنده م گرفته بود...ولی بالاخره که مامان بزرگ میفهمید دیگه...قرار بود همه چی رسمی شه!

#نیما
چشمامو آروم باز کردم...بارانا توی آغوشم مثل یه فرشته خوابیده بود...:) بوسه خیلی آرومی به پیشونیش زدم و صداش زدم:
-عشقم...بارونم...نمیخوای بیدار شی؟! خانومم؟!!
چشماشو باز کرد...لبخند زورکی زد و گفت:
-خیلی سرده!
محکم بغلش کردم و پتو رو کشیدم روی سرش...بازومو چنگ زد و آخ آرومی گفت! نگرانش شدم...صورتشو گرفتم بین دستامو لب زدم:
-خوبی؟
-دلم...دلم خیلی درد میکنه‌...
از جام بلند شدم و تیشرتمو پوشیدم و پیشونیشو بوسیدم:
-مسکن میخوای؟
-ممنون...
به طرف آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب پر کردم با یه ژلوفن بردم پیشش...قرص رو که خورد انگار آرومتر شد...❤
دستمو گرفت توی دستش و خیره به نقطه نا معلومی گفت:
-الان چی میشه...؟
-چی؟
-زنت شدم یعنی؟
-دوست نداشتی بشی..؟
-چرا...من خیلی دوستت دارم:)
لبخندی زدم و گفتم:
-ازدواج میکنیم! بهت قول میدم عشقم‌‌‌...
-درسته خونوادم فوت شدن اما داداش طناز برادرم محسوب میشه...و همه کاره من! باهاش حرف میزنم...راجع به تو میگم...از خوبی هات،مهربونیات💞
قطره اشکی از ذوق چکید روی گونه ام...
محکم بغلش کردم و گفتم:
-قربونت بشم که انقدر خوبی...عشقم!

#آرتان
درو باز کرد و اومد بیرون:
-سلام
-سلام‌‌‌...بیا بشین
حرکت کردم.
سردار-کجا میریم؟
-میخوام بات حرف بزنم...جدی!
-میدونم...طناز دیشب گفت
-میدونی...خیلی دوسش دارم...حاضرم بهترین بهترینا رو واسش فراهم کنم! یه زندگی عالی واسش میسازم...کاری میکنم آب تو دلش تکون نخوره! فقط اول از تو بعد از‌ مادر بزرگت اجازه میگیرم...خوشبختش میکنم!
با تعجب گفت:
-آرتان مگه داری از دختر پادشاه خواستگاری میکنی؟!
خنده م گرفت!
-خب گفتم رسمی باشه!
سردار-همچین آب و تاب دادی مسئله رو...من گفتم نمیدمش مگه:/
پوکر نگاهش کردم که بلند خندید. واقعا طناز از هزارتا شاهزاده هم با ارزش تر بود:)
سردار-اوکی...من امشب با مامان بزرگم حرف میزنم..بعد بهت زنگ میزنم یه روزی تو آخر هفته بیاین خونمون!
-مرسی
-بپیچ سمت راست قهوه خونه رفیقم!
.
.
.
#ادامه دارد