#آرتان
در اتاق نیما رو باز کردم و رفتم داخل...پکر تکیه داده بود به گوشه دیوار و هندزفری هم توی گوشش! چند بار بشکن زدم و صداش کردم اما حواسش نبود!! اخر سر بلند گفتم:
-نیما چه مرگته دارم بات حرف میزنما!
هول شد و هندزفری رو از گوشش کشید و گفت:
-ببخشید حواسم نبود...کاری داشتی؟!
لبخند خنده داری نشست روی لبم و گفتم:
-چته؟
مظلوم گفت:
-بی بارون موندم چیکار کنم! دلم عشقمو میخاد من این زندگی مجردی رو نمیخااام😢
بلند خندیدم و رفتم بغلش کردم:
-عزیز دلم...داداشم..دلش تنگ شده همش دو ساعته ندیدیش!
نیما-مسخره نکن
-نه چرا مسخره ات کنم...اتفاقا همدردیم! ولی مادربزرگ طناز گفته واسه شام برم خونشون که باهام آشنا شه! الان طناز بهم زنگ زد...میخوای توام بیای یا تنها برم؟!
چشماش برق زد و پاشد:
-جدی داری میری اونجا؟؟ آخ داداشم منم ببر با خودت!
خندیدم و گفتم:
-اگه میدونستم انقدر خر ذوق میشی زودتر میگفتم^^
-برو بابا..ضد حال😒
-میخوای نبرمت؟
-شوخی کردم شوخی کردم..‌.میخوای تو برو بیرون زشته میخوام لباسمو عوض کنم:/
-نخیرم...وایمیسم نگات میکنم😐
-خیلی خری
-اختیار داری چشات خر میبینه😊خودت از همه خرتری:/
-برو بیرون تا یکی نزدمت!
...
کراوات و خوشگل بستمش و یکم ادکلن به خودم زدم...نیما در اتاقمو باز کرد:
-آرتان حاضر شدی....اوهاااا جووون😐😶
ماتش برده بود رو من-_- دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم:
-هاا؟
-بله؟
-میگم چته
-هیچی..داداش توروخدا اونو درار خواستگاری نمیری که!
نگاهی به خودم توی آینه انداختم و لبخند محوی زدم و گفتم:
-ولش کن بزار باشه...بعضیا واسش میمیرن!
نیما-گرفتم منظورتو😐یالا بریم دیر شد باید شیرینی هم بخری!
-اوکی بریم...
#طناز
ظرف سالاد رو حاضر کردم و بلند بارانا رو صدا زدم:
-بارووون بیا اینو ببر تو تراس
بارانا از اون سر دنیا-به من چه خودت ببر!!
نفسمو با حرص فوت کردم و ظرف سالاد رو برداشتم...لم داده بود روی مبل و تلوزیون میدید-_-
-راحتی؟؟ پاشو الان میرسن انقدر حرصم نده!
بارانا-حاملم...شوهرم گفته دس ب سیاه و سفید نزن:/
با حرص گفتم:
-من اون شوهرتو....لا اله اله الله😒پاشو ببینم-_-
سردار-حرص نخور جوش میزنی زشت میشی! بیا من میزو چیدم!
-آخ...چقدر شعور داری تو...دستت درد نکنه عشقمم...داداشمم...بیا از این یاد بگیر😒
بارانا-ببند-_-
صدای در بلند شد!
ظرف سالادو دادم دست داداشم و دویدم درو باز کردم...
آرتان و نیما...جعبه شیرینی رو گرفت جلوم و با لبخند گفت:
-خودت گفتی گل و شیرینی..شرمنده گل واسه خواستگاریه^^
یواشکی بغلش کردم که نیما سرفه کرد:
-برید داخل آبرومون رفت-_-
از آرتان جدا شدم و رو به نیما گفتم:
-من باهات قهرم...چرا انقدر بارونو لوسش کردی ‌کمکم نمیکنه دیگه-_-
نیما-افرین ب توصیه هام گوش میده...عزیزم من گفتم بهت کمک نکنه😐
-عهه بیخود کردی‌‌...الان واسه هر کاری دلیل میاره حاملس و آقاشون اجازه نمیده...پس فردا که غذا نپخت واست گشنه موندی نیای پیشم اشک بریزی😒
نیما-نمیام یالا برو داخل دیگه🙄
آرتان-چقدر حرف زدین-_-
بارانا-چتونه پچ پچ میکنین دم در...اوهاا آقامون چ جنتلمن شده😍
خنده ام گرفت^^ بارانا نیما رو بغل کرد و گفت:
-دو ساعت نبودی افسردگی گرفتم:(
نیما-ببخشییید...دلم تنگ شده بود برات^^
دست آرتانو گرفتم و گفتم:
-بریم فقط بریم من این دوتا چندش میمونو نبینم-_-
مامان بزرگمم اومد نیما ایناهم رسمی وایسادن:/
مامان بزرگ:خوش اومدی پسرم...ماشالله خدا چی ساخته!
آرتان-خیلی ممنونم...طناز جان همیشه تعریف شمارو میکرد!
اوهو...طناز جان😁قربونش بشم که جلو بزرگترا مودبه^^
مامان بزرگ-اختیار داری پسرم....بفرمایین تو دم در زشته!
...
مامان بزرگ-خب؟ شغلت چیه پسرم؟
آرتان-راستش من فعلا درس میخونم...یعنی شغل خاصی ندارم ولی در آینده انشالله مدیر عامل شرکت پدرم!
-انشالله...
سردار-حالا میخواین صحبتا رو بذارین واسه بعد،شام یخ کرد! بفرمایین ازین طرف:/
رسمی بودنشو فقط^^ ایییی بمیرم:)) یه جوری اون کراواته رو بسته بود هرکی از بیرون ببینه فکر میکنه شاهزاده است:)
داشتیم شام میخوردیم که یهو داغی خاصی روی دستم حس کردم...زیر میز رو که نگاه کردم فهمیدم آرتانه:)
دستمو گرفته بود! طوریکه کسی نبینه کنار گوشم گفت:
-بعد از شام فرار کنیم!
آهسته پرسیدم:
-کجا؟
-هرجا...هرجا تو بگی...اصلا بریم تو جنگلا گم بشیم دوتایی=)
صدای سرفه نیما به خودمون اوردمون!! یه نگاه ب منو آرتان کرد یعنی بس کنید😒
....
ساعت ۱۲ شب آرتان پیام داد:
-نتونستم بدزدمت بعداز شام...فرار کن بیا پیشم^^
لبخندی زدمو واسش نوشتم:
-دیوونه ای...💗
-جدی میگم الان پشت درم...میای؟!
-اومدم...دو دقیقه صبر کن!
یه سوئیشرت نازک طوسی انداختم روی خودم و شال مشکی سرم کردم...گوشیمو برداشتم و بی سر و صدا از خونه بیرون رفتم!
همینکه در خونه رو بستم یهو دستم ‌به شدت کشیده شد و پرت شدم تو بغل یکی:)
آرتان-سرشب تاحالا دیوونه شدم...میخوام بوست کنم😍
-خب بوسم کن مگه جلوتو گرفتم^^
لبهای داغشو گذاشت روی لبهام...چشمامو بستم! قلبم تند تند میزد مثل اولین باری که بوسیدتم:) روز تولدش!
حرکت لبهاش متوقف شد و آهسته زمزمه کرد:
-چیکار کنم بفهمی بدجور عاشقتم...💖
لبخندی زدم و گفتم:
-خودم میدونم! خیلی وقت پیش ها رو قلبم تَتوش کردی:)
سرمو گذاشتم روی سینه اش:
-خیلی دوستت دارم عشق زندگیم...خیییلی💋
یکم بعد گفتم:
-بریم اینجا واینسیم فردا فضول های محل راپورت بدن:/
....
توی ساحل روی ماسه ها دراز کشیده بودیم و به آسمون خیره شده بودیم...آرتان آروم گفت:
-باورم نمیشه!
لبخندی زدمو پرسیدم:
-چی باورت نمیشه؟
-من و تو...حداقل دو سه ماه دیگه ازدواج میکنیم!
آهسته خندیدم و دستشو گرفتم تو دستم...
-اره...هیجان دارم خیلی! آرتان یه قول بهم میدی؟
لبخندی زد و با چشمای خوشگلش نگاهشو بهم دوخت:
-چه قولی؟
-هیچوقت...هیچوقت ترکم نکن! تنهام نذار...من بدون تو میمیرم...کم میارم:)
دستاشو واسم باز کرد...خودمو توی بغلش جا کردم و گفتم:
-قول مردونه؟!
چشماشو باز و بسته کرد و با لبخند محوی گفت:
-قول مردونه💗
صدای دریا آرومبخش بود...دستم توی دستش بود و به آسمون خیره شده بود...آهسته گفت:
-طناز؟
-جونم عشقم...؟
-بزرگترین آرزوت چیه؟!
کمی فکر کردم و گفتم:
-خب...بزرگترینش اینه که بهت برسم:) اما اگه از نظر اجتماعی میخوای بدونی، بزرگترین آرزوم طراح شدنه! یه طراح موفق...فکرشو بکن! همه جا اسمت که میاد معروفی..همه راجع بهت حرف میزنن!
لبخندی زد و گفت:
-دقیقا این یکی از بزرگترین هدف هامه...کاش بشه!
-خب؟؟‌ بزرگترین آرزوی تو چیه؟!
تو چشمام خیره شد و با لبخند شیرینش گفت:
-یه دختر شبیه تو داشته باشم!موهاش...بینیش...چشماش‌...لبهاش...همه چیش عین خودت:) گاهی وقتا مثلا غر بزنه...حسودی کنه بگه بابا مامانمو نبوس! مگه من اینجا بوقم😍 منو توام بخندیم و کلی قلقلکش بدیم:))
با ذوق گفتم:
-اما من یه پسر میخوام! کپی خودت...یعنی کپی خودت آرتان!! آییی اون چشمای مشکیش به تو بره...اووف قربونش میشم کههه:) بزرگ که میشه همه دخترا واسش صف میکشن...پسرم فقط اونی که لایقشه رو انتخاب میکنه!
آرتان-یواش عشقم یواش! پسرمونو زن دادی رفت:/
-دخترمونم شوهر میدیم^^ یه عروسی واسش بگیرم...یه پسر خوب گیرش بیاد کافیه:) فقط عاشقش باشه!
اخم مصنوعی کرد و گفت:
-از الان داری این حرفا رو میزنی ها...من رو دخترم غیرت دارم...همین که گفتم...دخترمو ترشی میندازم-_-
از جام پاشدم و نشستم و با تعجب گفتم:
-اوهو...نه بابا پسرمو زنش بدی دخترتو ترشی بندازی؟
چند لحظه بهم نگاه کردیم و بلند زدیم زیر خنده😂
نیما-اوووو...تا کجا رفتین!...از دنیای واقعی به آرتان و طنازِ عاشق! برگردین سر جاتون^^
-تو دیگه از کجا پیدات شد:/
نیما-دیگه😁سرنوشتمون بهم گره خورده هرجا شما هستین منو بارونم هستیم!
آرتان-حالا نمیشد مزاحم خیالپردازیمون نمیشدین😐
نیما-که دخترتو شوهر نمیدی...بابا عجب پدری هستی😒
آرتان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-کل خیالپردازی رو شنیدن بنظرت؟!
-نمیدونم لابد شنیدن:/
نیما-نترسین اقا نترسین الان رسیدیم😂
اونام نشستن...با خودشون تخمه اورده بودن منم ‌که عاااشق تخمه🤗 نیما خندید و گفت:
-خب؟؟ تعریف کنید یکم ازین خیالپردازیاتون!
آرتان-ول کن داداشم حوصله داریا...اینا دوتایی میچسبه✌
کمی مکث کرد و گفت:
-اصلا تو بگو! به اسم بچه فکر کردین؟!
نیما-داداش بزار بچه برسه:/ اندازه انگشت کوچیکمه هنوز!
گفتم:
-حالا تو بگو ما یه فکری به حالش میکنیم😐
بارانا دستاشو به هم کوبید و با ذوق گفت:
-مانی!!
نیما-جااان؟
بارانا-مانی...قشنگه به نیما هم میاد!
آرتان-اون موقع اسماشون قاطی میشه گفته باشم! باز اگه دختر شد میشه گذاشت مانیا...ولی مانی:/
بارانا-اوکی باو فهمیدم...نکیسا چطوره؟!
نیما-عشقم همش داری پسر میگی اگه دختر بود چی؟!
بارانا-عشقم تقصیر طنازه گفت بچه پسره-_-
-عههه حالا یه حرفی زدم...اصلا مگه من قابله ام؟!
هممون خندیم^^
آرتان-نکیسا رو خوشم اومد!
-اره منم...
بارانا-اره...معنیشم میشه جواهر گرانبها..قشنگه!
نیما-خب بگیم نکیسا...دختر شد چیکار کنیم!؟
آرتان-گیر دادیا...مگه طناز نگفت پسر میشه😑
نیما-داداش نگفت حتماااا پسر میشه!
آرتان-من اگه دختر دار بشم اسمشو میذارم آرتمیس😍
با لبخند نگاهش کردم که گفت:
-خیلی قشنگه به اسم منم میاد...آرتان/آرتمیس! پسر دار شدمم میزارم آرتام!
اعتراضی گفتم:
-واقعا که-_- دختر و پسرو تو انتخاب کردی که!
آرتان-آرتمیس خوشگله💗
-باشه ولی حداقل پسرمو بذار خودم واسش اسم بذارم!
آرتان-چی میذاری؟...مگه از آرتام قشنگترم داریم؟
-اسماتون قاطی میشه:/ یهویی میام تورو صدا کنم اون وروجک میاد پیشم!
خنده اش گرفت و گفت:
-اوکی اوکی😂
چند لحظه فکر کردم و گفتم:
-آرتین
نیما-بچه ها تبریک میگم! طناز دوقلو بارداره!! یکی پسر یکی دختر😐جمع کنید باااو انگار ۹ ماهشه میخاد زایمان کنه😒
خندیدم و گفتم:
-به من چه اول آرتان شروع کرد-_-
آرتان-ولی من این "آرتمیس" رو یه جا یادداشت میکنم یادم نره😀
-واااییی بمیرررمممم دختر میخاد😍😘نمیدونستم انقدر دختر دوس داره اگه میدونستم زودتر شروع میکردم یکی واسش میاوردم😂
چشاش برق زد و با نیش باز گفت:
-راس میگی؟؟؟!!
نیما-حیا کن...شرم کن خواهرم شرم کن😐🙇
لبمو گاز گرفته بودم و ریز ریز میخندیدم^^
آرتان که انگار خورد تو پرش زانوهاشو بغل کرد و چیزی نگفت:/
نیما-وااای طناز واقعا زدی تو برجکش ببین چطور ناراحت شد😂
بغلش کردمو آهسته بش گفتم:
-نه خیییر ازین خبرا نیس^^ ناراحتم نشو بغلم کن😘
آرتان-دارم برات😉
-عزیزم میشه ببندی فکو حالا من یه چی گفتم😑👊
.
.
.
#ادامه دارد