Part10#
#طناز
-آرتان...نیما اینا پیداشون نیس کجان؟!
-حتما یه جا همین دور و بران...
-نگران بارانا شدم...این دختر دوروزه چشه؟
نیمچه لبخندی نشست رو لبش و همونجور که به فنجون قهوه اش نگاه میکرد گفت:
-عاشقه طفلکی!!
با تعجب نگاش کردم! گفتم:
-چی؟ تو از کجا فهمیدی؟
-خیلی ساده...از رفتارش! از وقتایی که کنار نیماست انگار هیجانو میتونم از درونش حس کنم! همیشه وقتی نیما رو میبینه لبخند میزنه،گاهی اوقات دست و پا چلفتی میشه!!
لبخندی اومد روی لبم...بارانا چه آب زیرکاهی هستی!
خندیدم و گفتم:
-اووو...مهندس روانشناسمون اگه بگه که واقعا درست میگه!!
آرتان-تازه توی گوشی نیما هم یه چیزایی دیدم!
-چیییی
-یه بار رفته بود دستشویی،گوشیشو باز کردم و رفتم تو مخاطبینش...دیدم یه شماره به اسم"زندگیم"سیو شده! زنگ زدم بهش بارانا جواب داد ولی سریع قطع کردم! اون موقع یه بوهایی بردم از این علاقه😎
تازه بعدشم رفتم تو گالریش یه پوشه جدا درست کرده بود اسمشو "مسکن قلب" سیو کرده بود! پر از عکسای بارانا و عکسای دسته جمعی مون!! همه هم ادیت کرده و دور کله بارانا یه قلب خوشگل کشیده بود😐
-اوووو بس کن بس کن فهمیدم:/
خندید:
-فقط خوشم میاد از رو نمیره انکارم میکنه ازش میپرسم؛میگه فقط یه دوستیه ساده😑
-بالاخره که یه روز مچشونو میگیریم😜
دستشو اورد بالا و گفت:
-پس بزن قدش!
از دور دیدم دوتاشون دارن میان...گفتم:
-عه اومدن!
-صبر کن من واسه اینا برنامه دارم😎
-چه برنامه ای🤔
متفکرانه به یه نقطه خیره شد و گفت:
-امشب رو که ذاتا باید بمونی پیشم!! چونکه اصلا نمیتونم راحت بخوابم! اما....فرداشب یه مهمونی ۴ نفره راه میندازم،جرات حقیقت بازی میکنیم!
شبشم که دیگه میخواستیم بخوابیم قراره این دوتا رو بندازم تو یه اتاق😎😐
-آرتان😐
-جونم
-تو چه انسان موذی هستی😐
-تشکر میکنم واقعا😁
-هیس...اومدن چیزی لو نده...!!
نیما(با خنده غمگین)-چطورین شما...باز چشم منو دور دیدین؟!
تعجب کردم از رفتارش!
رفتم کنار بارانا و آهسته گفتم:
-خوبی تو؟
نگاهم کرد! چشماش داد میزد گریه کرده! ولی چرا؟؟
با نگرانی گفتم:
-چیه قربونت برم چیشده؟ گریه کردی؟!
محکم بغلم کرد...سفت!! با بغض خیلی آروم کنار گوشم گفت:
-هیچی نیس آجی غمت نباشه...🙃
از بغلم جداش کردم و با تردید رو به نیما گفتم:
-نیما این چش شده؟!
نیما هم چیزی نگفت...اما از چشماش ضایه بود یه چیزی شده بینشون!
بارانا-آرتان میشه منو برسونی تهران؟!
آرتان-خوبی؟
بارانا-اوهوم...یکم خستهم...ببخشید! تولدت مبارک!
آرتان-خیلی خب...برو سوارشو منم میام!
بارانا رفت...بازوی آرتانو گرفتم و گفتم:
-چشه این؟
شونه بالا انداخت و گفت:
-نمیدونم...یه چیزی شده بینشون انگار...!! طناز آخرشب با نیما برگرد یه راست برو خونه من!
بعد کلید خونه شو از جیبش در اورد و داد بهم:
-اینم پیشت باشه.
-باشه...خداحافظ
رو به نیما گفتم:
-چیزی بهش گفتی؟!
نیما-نه به خدا..!!
-پس چرا حالش اینجوری بود؟ دعوا کردین؟
نیما-نه...
-پس چی؟
نیما-نپرس!
-ای بابا هردوتون لال شدین هیچی نمیگین به ادم!!
کیفمو برداشتم و شالمو انداختم روی سرم...
-بیا بریم همه چیو واسم تعریف کن!
...
تو جاده بودیم نیما هم رفته بود رو اعصابم! لام تا کام حرف نمیزد فقط میروند! آخر عصبی گفتم:
-نیما...ببین یه چیزی بهت میگم ها!! بنال ببینم با خواهرم چیکار کردی اینجوری گریه کرده؟!
با حرص و گریه ای که ازش بعید بود گفت:
-بابا من فقط یه داد کوچیک زدم هیچکاری نکردم به قرآن!!!
تعجب کردم...گفتم:
-چی؟...بعدش چی گفت؟!
#آرتان
-مسخره بازی نکن بارانا بگو چیکار کردی؟!
با بغض-هیچی...
-میگم بگو
-گفتم...گفتم...!!
زد زیر گریه! کلافه ماشینو یه جا نگه داشتم! دخترهی دیوونه...
-خیلی خب اروم...بگو ببینم چی گفتی بهش؟!
بارانا-بعد از اینکه منو بوسید...اولش خوشحال بودم اما چند دقیقه بعد گفت میره یه کاری داره و زود برمیگرده...رفت...دو دقیقه بعد یه پسره نشست کنارم و میخواست مزاحمم بشه!! نیما دید...اول پسره رو سیر کتک کرد بعدشم....!!
بغضش ترکید...! گفتم:
-بعد چی؟
با گریه گفت:
-سرم داد زد...عصبی شدم...بهش گفتم دیگه دوستت ندارم...بهش گفتم عاشقت نیستم اما چرت گفتم...چرت گفتم آرتان هنوز میخوامش...💔😭
سرشو گذاشت روی شونه ام و هق هق میزد...
-خیلی خب...آروم...اونم اشتباه کرد! نباید داد میزد!!
بارانا-آرتان غلط کردم...بخدا یه لحظه عصبی شدم وگرنه چرت و پرت گفتم💔کمکم کن! کمکم کن باید دلشو به دست بیارم....😢
-باشه...باشه من باهاش حرف بزنم تو آروم میشی؟
-آره...بهش بگو حرف مفت زد...بهش بگو غلط بیجا کرد هنوز دوستت داره...!!
یه بطری آب معدنی خریدم و دادم دستش:
-بخور...واقعا سردرد گرفتم آخه این چه کاری بود...!!
-ببخشید سرتم درد اوردم😔
-عیب نداره
تلفنم زنگ خورد...مثل همیشه "عشقم" بود💕
-الو؟
-رسیدی؟
-نه...نگهداشتم وسط جاده تا خانم حرف بزنه!!
-فهمیدی چیشد؟
-اره
-نیمای بیشعور هیچی نمیگه کلافه شدم!!
-میام واست تعریف میکنم...کجایی؟
-نزدیکم...
-منم راه افتادم دیگه...میبینمت!
...
بارانا رو رسوندم خوابگاه و خودم رفتم سمت خونه...درو باز کردم. چراغا همه خاموش بود! رفتم سمت اتاقم...با دیدن طناز که مثل یه فرشته روی تختم خوابیده بود لبخندی نشست روی لبم...:)
دوست داشتم تموم شب موهای قهوه ای روشنش رو که توی صوتش ریخته بود نوازش کنم تا خوابم بگیره!
لباسمو با یه تیشرت مشکی عوض کردم و آهسته کنارش دراز کشیدم...چشماشو وقتی میبست رویایی میشدن! آهسته لب زدم:
-تو باهام چیکار کردی اخه....❤
لبمو گذاشتم روی گردنش و آهسته بوسیدم...دستاش،گونه اش،چشماش،لبهاش...یکی یکی:)
میخواستم این حس خوب تو وجودم حل بشه!!
آخرش بیدار شد و غر زد:
-آرتان...خوابم میاد!!
آهسته خندیدم...گفتم:
-چیکارت کنم...خوشگلی...عاشقتم هستم! تحملم ندارم میخوای بخوابی؟!
چشماشو باز کرد و لبخندی زد...دستامو واسش باز کردم و گفتم:
-بیا اینجا...:)
خزید توی آغوشم...انگار سردش بود! محکم به خودم فشردمش و روی موهاشو بوسیدم...
طناز-چی میشه صبح بیدار بشم ببینم هنوز همینجام:)
-همینطورم میشه...جایی نمیرم عشقم...
دستشو گذاشت روی گونه ام و ته ریشمو نوازش کرد:
-نمیدونم کی انقدر بهت وابسته شدم...🙃
بوسه کوتاهی به لبهاش زدم:
-از وقتی یهو گذاشتی رفتی کلافگی رو میشد واضح حس کنم!!...یه حس وابستگی شدید!! بعدا فهمیدم این عشقه...عشق!!
لبخندی نشست روی لبش و چشماشو بست...با حس نفس های منظمش چشمای منم بسته شد...❤
...
#طناز
چشمامو آروم باز کردم...آفتاب میزد به چشمم! یه نفرم محکم بغلم کرده بود...:)
دستمو بردم سمت صورتش...آهسته نوازشش میکردم...خم شدم و آروم چشماشو بوسیدم...بعد لبهاش...یه بوسه عمیق.....💋
چشماشو باز کرد...کشیده شدم توی آغوشش!!
-وای وای..نگاش کن اول صبحی دلش بوس میخواد😍
آهسته خندیدم...گفتم:
-بیدار شو دیگه😁
گونه مو بوسید و گفت:
-نریم دانشگاه امروز
-چی میگی من خودم اندازه یه هفته غیبت خوردم!!
-بیا یه روز ادای تنبل ها رو دربیاریم😎
-چقدرم که سحرخیزی!
-نظر لطفته😐
سرمو گذاشتم روی بالش و رومو دادم اونطرف...دستاش از پشت دورم حلقه شد و محکم بغلم کرد...
آرتان-قهر نکن
-نیستم
-آفرین...پس اینطرفی شو☺
برگشتم سمتش و یهو لبهامو گذاشتم رو لبهاش.....💕
#بارانا
بعد از کلاس میخواستم برم بوفه که نیما جلومو گرفت! محلش نذاشتم،هم دلم ازش پر بود هم مثل سگ پشیمون بودم از حرفی که زدم!!
نیما-بارانا باید حرف بزنیم!
سرمو انداختم پایین:
-بسه نیما...مزاحم نشو!
مچ دستمو گرفت:
-مزاحمت نیستم...دوستت دارم...مثل چی دوستت دارم بفهم!
داشت گریه ام میگرفت...چرا اون حرفو زدم...😔💔
با بغض گفتم:
-سرم داد زدی!
نیما-غلط کردم...کاش لال میشدم ولی......!
حرفشو قطع کرد...
نیما-ولی عاشقم میموندی!!
قطره اشکی چکید روی گونه ام...میدونستم یکم دیگه ادامه بده طاقت نمیارم و بغلش میکنم!! برا همین گفتم:
-من باید برم...مراقب خودت باش...!!
از دانشگاه که زدم بیرون به اشک هام اجازه ریختن دادم...یه راست دربست گرفتم و رفتم خونه آرتان...
زنگ درو زدم...طناز درو باز کرد...یهویی خودمو انداختم توی بغلش و بلند هق هق کردم!
طناز-بارونم چیشده؟ کی اذیتت کرده؟ حرف بزن آجی!
بارانا-من...من خیلی عاشقشم...💔
طناز-خیلی خب آروم...آروم!! بیا داخل
رفتیم داخل...
آرتان-چیشده؟
طناز-هیچی...آرتان یه دمنوش بذار واسش!
نشستیم روی کاناپه...سرمو روی شونه طناز گذاشتم و همینجوری بیصدا اشک میریختم...
طناز-آجی...بهم نمیگی چیشده؟! دیشبم از نیما پرسیدم جوابمو نداد تو بگو!
با بغض گفتم:
-حالم خیلی بده...از یه طرف پشیمونم که چرا بهش اون حرفو زدم،از یه طرفم از دستش عصبانیم😢
آرتان با یه فنجون دمنوش اومد و عصبی داد زد:
-این دختره از اول دیوونه بود یا تازگیا دیوونه شده؟؟ چرا نمیری بهش بگی ببخشید؟! حالا که انقدر خودتو مقصر میدونی برو بجنگ! نذار عشقتو از دست بدی دیوونه!!
دستامو روی گوشام گذاشتم و داد زدم:
-بسه دیگه آرتان....داد نزن!
آرتان-من با تو دیگه کاری ندارم...دوساعته بهش راه حل میدم باز میشینه گریه میکنه!
طناز-هیییس...بسه دیگه توام!! نمیبینی حالش بده داد میرنی!
دستمو گرفت و بردم تو یه اتاق...
طناز-بیا خواهری یکم استراحت کن آروم میشی...
-طناز...اگه ازم نا امید بشه چی؟
-نمیشه...اون عاشقته!! جونشم واست میده خیلی میخوادت☺الان یکم بخوابی آروم میشی...
پیشونیمو بوسید و گفت:
-من میرم بیرون راحت باش...
رفت...چشمامو بستم و سعی کردم چهره نیما رو مجسم کنم...چهره مردونه و خیلی کیوت! نه خیلی مردونه و نه خیلی بچه گونه!
دلم خیلی براش تنگ شده بود...دلم واسه بوسه دیشبش پرپر میزد💔دلم آغوش گرم و عاشقونه شو میخواست...دلم دستای گرمشو میخواست که حلقه میشدن دورم:)
همینجور چشم بسته اشک میریختم و با خودم درد و دل میکردم...
#طناز
-دلم میسوزه براش...گناه داره!
آرتان-تقصیر خودشه...قبول این حرفو از سر عصبانیت زده...ولی دیگه چرا محلش نمیذاره؟؟؟
-توام نباید سرش داد میزدی...آرتان حال منم همینجور بود وقتی فهمیدم رفتی تو کما...یکم درکش کن!
آروم بغلم کرد...
آرتان-دیگه راجع بهش حرف نزنیم...ما بعد از یه سختی طولانی به هم رسیدیم!
گوشیش زنگ خورد...جواب داد:
آرتان-الو؟
+....
-نمیشه داداش من...الان نه...حالش خوب نیست!
+....
-نمیفهمم الان گریه ات واسه چیه؟!
+....
-بخدا خودشم پشیمونه! ولی بذار یکم بگذره...درست میشه!
+....
-من بیام پیشت؟...اوکی...دارم میام قطع کن!
گوشی رو قطع کرد و گونه امو بوسید:
-مراقبش باش...من میرم پیش نیما
-کی برمیگردی؟
-شاید شب پیشش بمونم:(
-باشه...من کی رو بغل کنم آروم شم🙃
محکم بغلم کرد...
آرتان-فقط یه شب...قول!
بوسه طولانی به لبهام زد...گونه اش رو نوازش کردم و گفتم:
-زود بیا...:)
-چشم💕
با برداشتن سوئیشرتش از خونه رفت بیرون...
یه آب پرتقال واسه خودم برداشتم و نشستم پای tv و یه فیلم سینمایی گذاشتم...داشت خوابم میبرد...
تلوزیون رو خاموش کردم و رفتم بالا...به بارانا یه سر زدم! انقدر گریه کرده بود که روی صورتش رد اشک خشک شده بود:( خیلی گناه داره...💔
در اتاقشو بستم و رفتم اتاق خودم...دلم میخواست آرتان پیشم بود! جاییکه ارتان میخوابید دراز کشیدم و بالشتشو بغل کردم...محکم...💋چشمام سنگین شد و خوابم برد...
.
.
.
#ادامه دارد