#طناز
گوشیمو برداشتم و در اتاقو بستم...شماره داداشمو گرفتم.چند ثانیه بعد جواب داد:
-سلام خوبی؟
-اوهوم...تو چطوری؟
-خوبم...کاری داشتی؟
-مگه حتما باید کاری داشته باشم بهت زنگ بزنم-_-
خندید و گفت:
-باااشه...تو حالا بگو!
-میگما...میشه یه کاری واسم انجام بدی؟
-هرچی باشه
-ببین..این قضیه منو آرتان هستا..یواش یواش دیگه واسه مامان بزرگم بگو! چونکه آرتان همین الان داره با مامانش حرف میزنه شماره خونمونم بهش داده! فقط گفتم یکم دست نگهدارین تا داداشم به مامان بزرگم خبر بده بعدش زنگ بزنید!
با تعجب گفت:
-طناز ب این زودی؟؟ ببین منو هنوزم تردید دارم بخاطرت! آرتان منو بی اعتماد کرده نمیتونم بزارم انقدر زود ازدواج کنی! باشه...یه اشتباه کرد اما بخشیدمش..ولی انقدر زود اصلا فکرشو نکن آبجی!
بغضم گرفت..‌.تو دیگه چرا؟! چرا نمیذارید بهم برسیم!
چرا این زندگی لعنتی نمیزاره خوشبخت باشیم💔
با بغض بدی گفتم:
-واقعا که...
-طناز من بخاطر خودت میگم خواهری...برای اینکه پس فردا بچه دار شدین یه چیزی شد بینتون سرد شدین از همدیگه،خودت ضربه میخوری! باشه...میدونم خیلی دوسش داری! ولی بزار یکم فاصله بیفته! من به مامان و بابا قول دادم...قول دادم خوشبخت بشی! قول دادم خواهرمو کسی هیچوقت ناراحتش نکنه!
گفتم:
-من دوسش دارم...ما ازدواج میکنیم داداش!! نمیدونم این حرفات برای چیه💔
-صبر کن من چند ساعت دیگه تهرانم! باید باهات جدی حرف بزنم...
با گریه گفتم:
-تو الان داری حرفاتو تحمیل میکنی؟!!
-نه تحمیل نمیکنم! دارم میام تهران قطع کن حرف میزنیم بعد...خداحافظ!
خیلی بی رحم قطع کرد تلفنو...سرمو بین دستام گرفتم و هق هق میکردم...دقیقا وقتی میگی همه چی تموم شد...یهو میبینی همش خوابه! اما من به معجزه باور دارم...نمیزارم این اتفاق بیفته!
در اتاق باز شد و آرتان متعجب اومد داخل:
-اِ...چیشدی؟
اشکهام همینجوری میریخت..چی بهش میگفتم؟!
نشست کنارم و محکم بغلم کرد:
-اونجوری گریه میکنی که نمیفهمم چیشده! باهام حرف بزن...بهم بگو عشقم❤
دستاشو گذاشت روی گونه هام و آهسته اشکمو پاک میکرد:
-بگو...باهام حرف بزن...چیشده تو که همین الان خوشحال بودی!
-ما..ما نمیتونیم!!...نمیتونیم ازدواج کنیم!
-چی؟؟ طناز توروخدا شوخی نکن...!
-داداشم میگه من به آرتان اعتماد ندارم...اعتمادمو خراب کرده! نمیذارم انقدر زود ازدواج کنید..💔
منو توی بغلش فشرد و آهسته گفت:
-عشقم خب منظورش این نیست که بیخیال هم بشیم! شاید بخواد دو سه ماه نامزد باشیم! یعنی اینجوری به ذهنم میرسه!
-میترسم از دستت بدم😔
روی موهامو آروم بوسید و گفت:
-نترس...عشق ما طوریش نمیشه:))💋
خیره شدم به چشماش و گفتم:
-من بدون تو اصلا دووم نمیارم...اگه حس کنم نیستی میمیرم!
بغلم کرد و آروم دراز کشید...موهامو نوازش میکرد و یه آهنگ نامفهومی رو توی گوشم زمزمه میکرد...کمی که گذشت گفت:
-الان آرومی..؟
آهسته سرمو تکون دادم...دستاش حلقه شد دورم و مهربون گفت:
-همه چی درست میشه...الان چشماتو ببند به هیچی فکر نکن خب؟
چشمامو بستم...انگار صورتش نزدیک صورتم شد چون گرماش رو حس میکردم💕دستمو آهسته فشرد و گفت:
-شب بخیر عشق زندگیم...❤
کمی بعد چشمام سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم...
#آرتان
با منظم شدن نفس هاش فهمیدم خوابش برده...خیلی نگران آینده امون بودم...یعنی چی میشه؟! خیره شدم به چهره مظلومش و آهسته لب زدم:
-چرا انقدر خوشگلی...:) چرا صدات انقدر قشنگه!
بوسه آرومی روی پیشونیش زدم و گفتم:
-آخرش چی میشه یعنی...؟! بهم میرسیم...؟؟
فکر و خیال آرومم نمیذاشت...کاش جفت پاهام تو همون تصادف فلج میشد ولی به اون مهمونی نمیرفتم!! چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم...مگه خوابم میبرد؟!
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم...نه من تا یه فنجون قهوه نمیخوردم مغزم درست کار نمیکرد!! رفتم تو آشپزخونه و یکی از ابروهامو انداختم بالا...! باید یه فکری واسه منبع قهوه اینجا بکنم...شاید یه قهوه ساز سفارش بدم...میزارمش اینجا!...نه اونجا پرستیژ آشپزخونه بهم میخوره! اصلا میزارمش کنار اجاق-_-
نصف شبی با خودم درگیر بودما😐 یه فنجون قهوه واسه خودم درست کردم و نشستم پای tv...از بیکاری مستند حیوانات(😐)نگاه میکردم که دست یکی نشست روی شونه ام!! با ترس از جام پریدم و داد زدم! قهوه ریخت روی فرش-_-
طناز-آرتان منم چرا داد میزنی!
نفسمو فوت کردم و گفتم:
-برا چی خبر نمیدی بیدار شدی!؟
خندید و گفت:
-تشنه ام بود خواستم آب بخورم که البته با یه مورد عجیب رو به رو شدم! آرتان واقعا حیوونا نصف شب به تو نیاز ندارن پاشو بگیر بخواب😁
خودمم خنده ام گرفته بود...گفتم:
-باشه بزار غذاشونو شکار کنن خیالم راحت بشه گرسنه نمیمونن چشم...میگیرم میخوابم😐
-اره حتما...قهوه میخوری دیگه تا صبح خوابت نمیبره!
-ترسوندیم منم ریختمش رو فرش!!
-برم یه چیزی پیدا کنم اینجا ها رو تمیز کنیم...
-ولش کن فردا کارگر صدا میکنم..توام بگیر بخواب!
-خیلی خب...توام بیا بیدار نمون!
نگاهی به پلنگ توی تلوزیون انداختم و با خنده گفتم:
-ببینش! بدون من نمیتونه! منکه رفتم توام شکارتو بکن
...
#طناز
با صدای زنگ گوشیم کلافه لای چشمامو باز کردم و دستمو سمت عسلی بردم و گوشیو چنگش زدم...جواب دادم:
-بله؟
+طناز درو باز کن!
-هوووم..کی هستی؟!
-بابا منم داداشت😑خل و چل...باز کن درو!
-خوابم میاد😢
-باز کن قرار بود حرف بزنیم!
-اومدم...
از جام پاشدم و چشمای خواب آلودمو مالیدم...نگاهی حسرت وار ب آرتان انداختم.خیلی راحت خوابیده بود!
از پله ها اومدم پایین و درو باز کردم:
سردار-سلام...
بغلش کردم و گفتم:
-بیا تو
لبخندی زد و گفت:
-از دستم عصبانی نیستی؟
-چرا واقعا خیلی عصبانیم!! خیلی گریه کردم بخاطر حرفات...یعنی به معنای واقعی کلمه"ناراحت شدم!"
-ببین من فقط میخوام خوشبخت بشی..نمیخوام از سر احساساتت عمل کنی!
-منم میدونم خوبیمو میخوای..ولی اینجوری که گفتی فکر کردم میخوای جدا شیم!
-من اینو گفتم؟؟؟
-نه نگفتی! ولی حس کردم اینو میگی!
-خب پس دیگه چی؟
-ببین الان برو بالا تا صبح بگیر بخواب فردا حرف میزنیم! خیلی خستم!
-باشه...ببخشید بیدارت کردم پشت در میموندم!
خنده ام گرفت...گفتم:
-باشه حالا تو یکم بخواب...صبح باهم حرف میزنیم!
....
میز صبحونه رو چیدم و رفتم بالا...با دیدن آرتان کلافه نفسمو فوت کردم و با صدای بلند گفتم:
-بیدار شو!
-عههه...
-۳ بار تاحالا صدات زدم باز میخوابی😤
-دیشب ساعت ۳ خوابیدم خیلی خستم!
-منم همون ساعت خوابیدم چطور خوابم نمیاد:/
بالشتو برداشتم و با خنده آروم کتکش میزدم:
-بیدار میشی یا یه جور دیگه بات رفتار کنم!
-طناز! جونِ من..دو دقیقه دیگه💤
باز گرفت خوابید! گفتم:
-من میدونم و تو و قهوه‌ی نصف شب!!
سریع چشماشو باز کرد و لبخند دندون نمایی زد:
-کاری که باهاشون نکردی؟!
-اگه همین الان بیدار نشی یه فکرایی واسشون دارم!
سریع از سر جاش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد و خندید:
-صبح بخیر!
لبخند خبیثی زدم و زیر لب گفتم:
-هوووممم پس نقطه ضعف داری پیشم!!
آرتان-شنیدم ها
-اون به لطف گوشای تیزته! صبحونه یخ کرد بیا!!
-چرا جدیدا تو و نیما میگین صبحونه یخ کرد اخه مگه یخم میکنه؟!
خندیدم و شونه امو بالا انداختم...یهو انگار چیزی یادم افتاده باشه گفتم:
-راستی داداشم نصف شبی اومد اینجا واسه همون حرفایی که زده بود...میگم بریم رو مخش راضیش کنیم من دیگه نمیخوام جدا بشیم!
-همینه! تو میتونی^^
-میگم باهمدیگه-_-
-اوکی...واااای چقدر خوابم میاد!
-آرتان:/
-ببخشید!
#نیما
کلید انداختم و درو باز کردم...بلند بارانا رو صدا زدم. صداش نیومد! رفتم توی اتاق که دیدم دراز کشیده و چشماشو بسته! موهاشو از توی صورتش کنار زدم و گونه اشو بوسیدم...آهسته صداش زدم:
-من اومدما...نمیخوای بیدار شی؟!
چشماشو باز کرد و آروم بغلم کرد:
-خوش اومدی...
-چیشده؟
-حالم خوب نیست...دلم یکم پیچ میره!
-میگم...اونجوری شدی؟
-چجوری؟
-همینکه هر ماه میاد😐
-نه...یکماهه خبری نیس!..هم دلم درد میکنه هم نگرانم!
با تعجب گفتم:
-خب چرا نمیگی؟؟ میدونی ضرر داره؟! پاشو همین الان میریم دکتر!
دستشو گرفتم و اروم بلندش کردم و گفتم:
-یه چیزی بپوش حاضر شو میریم دکتر
-نیما خوبم فقط دلم درد میکنه...انگار همین روزا میشم!
-مطمئنی؟؟
-اوهوم...
یه نگاه خنده داری بهم انداخت و گفت:
-الان قیافه ات خیلی دیدنیه! بامزه شدی^^
-چرا؟
-تو نگرانمی؟
-معلومه...نباشم؟!
بغلم کرد و سرشو گذاشت روی شونه ام...گفت:
-چرا...همیشه باش!
دستامو دورش حلقه کردم و نفس عمیقی کشیدم...
کمی بعد از آغوشم اومد بیرون و گفت:
-میرم یه چیزی درست کنم واسه ناهار
-خوبی؟
-اره خوبم...چیزی نیست نگران نباش❤
#بارانا
به آشپزخونه رفتم و مشغول شدم...ولی دلم بدجور تیر میکشید! من چم شده اخه؟ بیخیال به درد یه نیم ساعتی سرمو با آشپزی گرم کردم تا کارم تموم شد...
دوتا چایی ریختم و رفتم کنار نیما:
-کی الان چایی میخوادددد😀
نیما-من من من^^
خم شدم که سینی رو بزارم روی میز که یهو سرم گیج رفت و سینی افتاد زمین! اگه نیما نگهم نداشته بود الان میفتادم روی سرامیک سرد!
سریع پاشد و بغلم کرد:
-چیشدی تو؟ ببینمت خوبی؟!
دیگه واقعا جونی واسم نمونده بود...نمیدونستم از چیه! اهسته گفتم:
-چیزیم نیست سرم گیج میره...خوبم الان!
هدایتم کرد سمت کاناپه و گفت:
-بیا دراز بکش اینجا...چشماتو ببند...میخوای واست آب بیارم؟!
-باشه...
نیما رفت و با یه لیوان آب برگشت...اما قبل از اینکه بتونم لیوان رو بگیرم حالم بد شد...دویدم سمت دستشویی..خیلی بد بود...بعد از اینکه یکم بهتر شدم اومدم بیرون...نیما سریع اومد سمتم و بغلم کرد:
-نه تو واقعا حالت بد شده...مسموم شدی حتما...عشقم لجبازی نکن پاشو بریم دکتر!
نگرانی و بغضی که تو چشماش دیدم قلبمو چنگ زد...لبخند بی جونی زدم و گفتم:
-باشه...باشه من حاضر شم...
....
+گفتید یکماهه اتفاقی نیفتاده؟!
-نه دکتر
+توی یکماه اخیر رابطه داشتید؟
-بله...ولی اینا چه ربطی به مسمومیت غذایی داره؟
+راستش این حالت شما بعید میدونم مسمومیت باشه!
نیما-پس چیه دکتر؟ طوریش که نیست؟!
+فعلا نگران نباشین...این آزمایشایی که مینویسم بدین جوابشو واسم بیارین.
کاغذی نوشت و به نیما داد...از اتاق رفتیم بیرون.
نیما-اگه مسمومیت نیست پس چیه یعنی...؟
-یه چیزایی به ذهنم میرسه...فقط خداکنه واقعی نباشه!
نیما-چی؟
-هیچی هیچی...بریم!
نیما-باشه عشقم...خوب میشی!
....
جواب آزمایشو واسه دکتر بردم...نیما داخل نیومد همونجا ایستاد...دکتر با دقت برگه هارو نگاه کرد و بعد با لبخند گفت:
-وای...چه چیزایی میبینم!
با استرس گفتم:
-وای خانم دکتر خواهش میکنم بگید من نگرانم!
دکتره خندید و گفت:
-تبریک میگم...دیگه باید از الان مراقب خودت باشی! چون یه نینی خوشگل میخواد بیاد پیشتون😍
اینو که گفت همونجا خشکم زد!! باورم نمیشد...یعنی حدس زده بودم ولی...نمیدونم! یه دلم خوشحال بود یه دلم میترسید از سردار!! چی بهش بگم الان؟؟؟
وای نه بارون...خودتو جمع و جور کن...خواهر واقعیش که نیستی بیخود میکنه حرفی بزنه!! با صدای دکتر به خودم اومدم:
-خوبی الان؟
-بله...بله خوبم...ممنون! خدانگهدار
با عجله رفتم بیرون که نیما نگهم داشت:
-چی گفت دکتر؟
-گفت چیزیت نیست...چندتا دارو داد بخورم خوب میشم!
-بارون مطمئنی دیگه؟
-اوهوم...
....
توی ماشین بودیم...یه چیزی هی احساسمو قلقلک میداد به نیما بگم قضیه رو! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-نیما...
-جونم...خوبی؟
-نیما بزن کنار...
-چیشده؟
-تو بزن کنار بهت میگم!
ماشینو کنار خیابون پارک کرد و گفت:
-اگه حالت بده....!
حرفشو قطع کردم و یهویی گفتم:
-حامله ام!
چند لحظه با تعجب نگاهم کرد ولی بعد خندید!
نیما-الکی نگو
-نخند نیما دارم جدی حرف میزنم!
خنده اشو خورد و نگاهم کرد...گفتم:
-نخواستم اونجا بگم چون میدونستم از خوشحالی داد میزنی!
نیما-من الان نفهمیدم...میشه یه بار دیگه بگی؟!
آهسته خندیدم...گفتم:
-نیما داری پدر میشی! اخه خبر ب این خوبی مگه میشه نفهمیش:)
یهو پرید و محکم بغلم کرد...استخونم داشت میشکست ولی درکش میکردم بخدا😁حس خوبیه!
چند بار محکم بوسم کرد و داد میزد:
-خدایااااااا چه کار خوبی واست انجام دادم من؟😍😍خدایا قربونت بشم که انقدر خوبی....:))
صورتمو گرفت بین دستام و با تعجب نگام میکرد:
-این الان تویی یا یه فرشته است نشسته رو به روم؟!
اشکم در اومد از خوشحالی...دیوونه‌ی این دیوونه بازیاشم خدایا...❤
لبهاشو گذاشت روی لبهام و عمیق بوسید...تا دو دقیقه ولم نمیکرد بدجور خوشحال بود^^
.
.
.
#ادامه دارد