Part5#
#طناز
رسیدم خوابگاه...با کمک بارانا رفتم توی اتاق و یه دوش حسابی گرفتم...فکر اون چشما یه لحظه ولم نمیکرد...آب گرم روی سرم میریخت...چشمامو بستم و خودمو به گرمای آب سپردم...
...
+طناز؟...آجی جونم...خوبی؟!
آهسته چشمامو باز کردم. بارانا بود. گفت:
-میتونی بیای دانشگاه؟! سرت بهتر شد؟!
سری تکون دادم و کش و قوسی به بدنم دادم...
-ساعت چنده؟
-۷ صبح
-باشه...
از روی تختم بلند شدم و رفتم دستشویی...آبی به صورتم پاشیدم و خودمو توی آینه نگاه کردم...
چشمای قهوه ای سوخته ام پف کرده بود و خیلی بامزه شده بود!
آرایش ملایمی کردم و مانتو و مقنعه مشکیم و شلوار لی تیره مو پوشیدم و با بارانا زدیم بیرون.
...
بارانا-تا کلاس یه نیم ساعت مونده بریم بوفه؟!
-بریم...
به بوفه دانشگاه رسیدیم...صندلی هارو کشیدیم عقب و نشستیم...بارانا دوتا املت سفارش داد و با قیافه ای پر از سوال گفت:
-تعریف کن ببینم!!
سردرگم پرسیدم:
-چی؟
-دیشب چت شد؟؟ چی تو خواب دیدی...اون چشمایی که طراحیشون کردی...؟!؟!
چشمامو یبار باز و بسته کردم و نفس عمیقی کشیدم:
-مهم نیست...
دستمو گرفت و با لبخند گفت:
-وقتی یه دختر با حال آشفته میگه مهم نیست پس حتما یه چیزی تو دلشه!!
سرمو زیر انداختم...قطره اشکی که گوشه چشمم بود رو پس زدم و دستشو گرفتم...دستام یخ بود!
شروع کردم تعریف کردن:
-خواب دیدم یکی بغلم کرده!! یه مَرد...چهره اش معلوم نبود ولی وقتی برگشتم سمتش فقط چشماش ظاهر شد! چشمای براق و مشکیش...یه لحظه یه جوری شدم...انگار قلبم میخواست سینه امو بشکافه بیاد بیرون!! با دقت به اجزای صورتم نگاه میکرد که یهو بوسیدم و نفهمیدم چیشد...
چشماش یادم موند...به محض به هوش اومدنم طراحیشون کردم...(:
بارانا با دقت محو حرفام شده بود!! وقتی حرفم تموم شد با لبخند گفت:
-دختر تو بد عاشقی!! ولی بدبختانه داماد خوشبخت کسیه که نمیشناسیش!!
مشتی حواله بازوش کردم و با خنده بیحالی گفتم:
-کوفت...
املتا رو اوردن و با اشتها خوردیم...آخه دیشبم نتونستم چیزی بخورم بخاطر آزمایشایی که دادم...
بارانا-اوف...عجیب به دلم چسبید!! یالا پاشو بریم ۵ دقیقه دیگه کلاسه!
کیفمو روی شونه ام انداختم و گفتم:
-اومدم...
استاد هنوز نیومده بود...نشستیم روی صندلی که همزمان با نشستنمون آرتان داخل شد...دستی واسم تکون داد و صندلی کناریم نشست:
آرتان-سلام. چطوری
-سلام خوبی. چه خبر
-میگذره...
استاد که اومد همه بلند شدیم و با اشاره اش دوباره نشستیم سر جاهامون...
بعد از کلاس آرتان داشت کیفشو جمع میکرد که گفتم:
-بیا بریم بوفه
بارانا-جدیدا منو تنها میذارید؟؟؟
آرتان خندید و گفت:
-باشه توام بیا...فقط صبر کنید من برم نیما رو صدا کنم بعدش توی بوفه میبینمتون!
با تعجب پرسیدم:
-نیما دیگه کیه🤔
آرتان-رفیقمه...از بچگی. کلاسش طبقه بالاست معماری میخونه!
-اها...
آرتان-خب من برم:/
-برو
همراه بارانا رفتیم بوفه دانشگاه و جای دنجی پیدا کردیم...بارانا تا نشست گفت:
-کنجکاوم بدونم این نیما کیه؟!
با خنده گفتم:
-خب حالا...از دست نری!!
-زهرمار-_-
-خف بگیر اومدن!!
آرتان و یه پسر نسبتا قد بلند اومدن سر میز ما...پسره که قطعا نیما بود با رویی خوش احوالپرسی کرد. نمیشد گفت درحد آرتان لاغر ولی درحد خودش بود!! ته ریش کمی داشت و خیلیم بانمک بود.
ولی من عجیب باهاش گرم گرفتم! انگاری که از آرتان دزدیده باشمش یه شبه شدیم رفیق فابریک هم!! آرتانم غر میزد و میگفت رفیقم از دست رفت یه کاری بکنین😂
بعد از چند دقیقه دوباره یاد اون چشما افتادم و وسط خنده یهویی لال شدم!! ولی اونا هنوز داشتن حرف میزدن...!! بغض بدی تو گلوم بود...چطور ممکنه یه شبه آدم تو خوابش عاشق کسی بشه که اصلا نمیشناسش!!
از جام بلند شدم...آرتان گفت:
-کجا میری؟
-میرم یکم هوا بخورم...!!
رفتم توی محوطه دانشگاه که فضای سبز بود...یه جا به درخت تکیه دادم و نشستم...دیگه وقتش بود ببارم...کسی نبود و راحت میشد گریه کنم...): اون کاغذ طراحی چشماشو از کیفم بیرون اوردم و نگاهش کردم...با دقت نگاهش کردم! چشماش آشنا بود اما هرچی فکر کردم نفهمیدم برای کی هست...!! یهو با صدای آرتان جا خوردم و سریع برگه رو تا کردم و اشکامو پاک کردم.
-اینجایی تو؟؟؟
نشست کنارم و گفت:
-داشتی گریه میکردی؟!
صدام بوی گریه میداد...گفتم:
-نه...
لبخندی زد و گفت:
-آخه ضایع ست!!...چی شده؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-عاشق شدم!!
-واقعا؟...خب...اون گفته دوستت نداره؟!
-من اصلا نمیشناسمش!!...یعنی...توی خواب فقط چشماشو دیدم!
گفت:
-چشماشو دیدی و عاشقش شدی؟!
-اوهوم...
میخواستم کاغذ طراحی رو نشونش بدم که یه ثانیه نگاهم گره خورد توی چشماش!!!!
قلبم تند تند میکوبید به سینه ام...چطور ممکنه؟!!
چشمای مشکیش قلبمو چنگ میزد...مطمئن بودم خواب نمیبینم!! آهسته قطره اشکی که میخواست بیفته رو پاک کردم که آرتان گفت:
-حالا غصه نخور...میدونم یه روز پیداش میکنی!
از جام بلند شدم و گفتم:
-من حالم خیلی بده...میرم خوابگاه...میشه به بارانا خبر بدی؟
-اوهوم...نمیخوای برسونمت؟
-نه نه خودم میرم
کیفمو روی دوشم انداختم...
به ثانیه نکشید از اونجا دور شدم!
یه تاکسی دربست گرفتم و کرایه شو دادم و نشستم تا میتونستم بیصدا گریه کردم!!
هندزفری توی گوشم بود و آهنگ پخش میشد:
-وقتی دلم عاشق میشه...
میترسم از حس جنون!
وقتی میگم عاشق شدم...
میرم دیگه تا پای جون!
وقتی دلم عاشق میشه...
خیلی چشام گریه میخواد!
میخواد همش ثابت کنه...
دوست داره، خیلی زیاد
با یه احساس عجیبی!
میخوام آرومت کنم!
عشق همینه...
نمیشه ساده فراموشت کنم
خط قرمزم شدی!
یعنی تمومِ زندگیم...
واسه من خیلی مهمه
عشقمو دیوونگیم
عشقمو دیوونگیم
💔):
چشام بازم خطر کرده...!
پیِ عشقِ تو میگرده
توی این حال بی تکرار
چشات بد عاشقم کرده
یه کوچه تو دلم دارم
که روش اسمت رو میذارم!
تو این کوچه به یاد تو
یه دنیا خاطره دارم...
تو رو خیلی دوست دارم
با یه احساس عجیبی
میخوام آرومت کنم!
عشق همینه...
نمیشه ساده فراموشت کنم
خط قرمزم شدی!
یعنی تمومِ زندگیم...
واسه من خیلی مهمه
عشقمو دیوونگیم
عشقمو دیوونگیم
اره آرتان من چطور از همون اول نفهمیدم...چطور نفهمیدم تویی که یه شبه شدی تموم زندگیم...❤
داشتم یهویی خودمو واست لو میدادم...فکر میکردم همدممی اما تو همونی بودی که میخواستم راجع بهش بگم!!!
با صدای راننده از خواب پریدم:
-خانم رسیدیم!
کلافه باشه ای گفتم و کیفمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم...دستی روی گونه ام کشیدم...اشک هام خشک شده بودن روی صورتم!
تصمیممو گرفته بودم که یه مدت اینجا نباشم💔
دلم گریه میخواست...دلم شونه داداشمو میخواست یه دل سیر گریه کنم...
داخل خوابگاه شدم و به اتاقمون رفتم. ساکمو برداشتم و وسایلمو چیدم...یه اس ام اس به بارانا زدم:
-گمشده قلبم که پیدا شد داغون شدم...!! دنبالم نگرد لطفا!!
با برداشتن ساک و وسایلم از خوابگاه زدم بیرون و رفتم ترمینال که با اتوبوس برم...
.
.
.
#ادامه دارد