💋پست ثابت💋

(پنج سال قبل........)
.
.
#طناز
خیلی هیجان داشتم واسه دانشگاه!! ترم جدید،آدمای جدید،دوستای جدید! ساعت مچیم ۹:۰۰ صبح رو نشون میداد. با عجله دست بارانا رو کشیدم و به طرف سالن و کلاس ها دویدم!
بارانا-آییی دختر دستمو نکش بابا چه خبرته!
-بیا دختر بیا هیجان دارم!!
در کلاسو باز کردم و دوتایی داخل شدیم...کسی نبود فقط یه دختر پسر جوون توی کلاس با جزوه هاشون ور میرفتن:/ بیخیال نشستم روی صندلی و بارانا هم صندلی کناریم نشست...
کم کم کلاس پر میشد! استاد که داخل کلاس شد همه به احترامش بلند شدیم. بعد از معرفی خودش که استاد فتاحی هستم و مدرس طراحی چهره...مرد خوبی بود و میشه گفت نمره هم راحت میداد! بعد از حضور غیاب و بقیه بحث های متفرقه،تقریبا وسطای تایم کلاس بود که در کلاس محکم زده شد!
استاد-بفرمایید؟!
در باز شد...یه پسر حدودا قد بلند،با چشمای براق مشکی و موهای مشکیش داخل شد!! سوئیشرت سرمه ای تنش بود و شلوار جین تیره...چند تا کتاب و جزوه هم توی دستش! سرشو پایین انداخت و آهسته گفت:
-عذر میخوام استاد...ماشینم وسط راه پنچر شد!!
همه کلاس خندیدن! ولی نمیدونم چرا من از خنده اونا عصبانی شدم!! آخه ماشینش پنچر شده واسه چی میخندید؟؟!!
استاد لبخندی زد و گفت:
-جلسه اولو ندید میگیرم...اسمتو بگو و بشین!!
یه لحظه برگشت و نگاه مشکی و براقش توی نگاهم گره خورد! ولکن نبود لعنتی...چه چشمایی هم داشت خدا😍 یه لبخند کج نشست گوشه لبش و تک سرفه ای کرد تا صداش صاف شه...
پسره-آرتان فرزوش
استاد-بفرما بشین!
یه صندلی بغل دست من خالی بود...نشست اونجا و سری واسم تکون داد که با لبخند جوابشو دادم...
بعد از کلاس داشت وسایلشو جمع میکرد...کوله اشو انداخت روی شونه اش و میخواست بره که گفتم:
-ببخشین!
برگشت و با لبخند نگاهم کرد:
-جانم؟
-اگه ماشینتون پنچر شده لاستیک اضافه دارم تو ماشینم...فقط بلد نیستم پنچری بگیرم😁
آهسته خندید و گفت:
-زحمت میشه..جبران میکنم! خانمِ...؟
هول هولکی و دستپاچه گفتم:
-من طنازم!!
لبخندی زد و گفت:
-مرسی طناز! تو دختر خوبی هستی!!
-خواهش میکنم!
و مثل جوجه اردکا دنبالش راه افتادم...بارانا نگهم داشت و گفت:
-هووویی کجا؟؟؟ تو دو دقیقه چیشد؟!
-اییش...بابا بیچاره ماشینش پنچره میخوام بهش کمک کنم مشکلی هس-_-
سری تکون داد و گفت:
-من بوفه ام!
و رفت...رسیدم به ماشینم و واسه آرتان دست تکون دادم یعنی اینجام! لاستیکو بیرون اوردم که آرتان رسید و گفت:
-یواش...بده به من سنگینه!!
خودش پنچری ماشینشو گرفت...موقعی که سرشو گرفت بالا پیشونیش از روغن سیاه شده بود^^ آروم خندیدم!
آرتان-به چی میخندی دختر؟!
-پیشونیتون روغنیه!!
خودشم خنده اش گرفت...یه پیت آب از صندوق عقب ماشینم دادم دستشو گفتم:
-با این بشور تمیز میشه!
صورتشو شست و دوباره نگاهم کرد...گفتم:
-حالا بهتر شد!
لبخند محوی زد و گفت:
-برسونمت؟!
-نه...آخه دوستم بوفه است باید باهم بریم!
-عیب نداره...یه زنگ بهش بزن بگو سوئیچ ماشینتو بهش میدی خودش برگرده!
قیافه امو جمع کردم و گفتم:
-ووویییی توام ۱ درصد فک کن ماشین نازنینمو دست اون بدم-_-
بلند خندید! لامصب وقتی هم میخندید قشنگ دوتا چال خوشگل میفتاد روی گونه اش😍
گفت:
-حالا عیب نداره...منم ناراحت میشما!
لبخندی زدم و گفتم:
-باشه...حالا که میگی پس میام!!
شماره بارانا رو گرفتم. بعد از چند تا بوق با دهن پر جوابمو داد:
-الوووع؟!!
-مررررگ!! لقمه بی صاحاب شدتو قورت بده اول بعد حرف بزن-_-
بعد از چند ثانیه گفت:
-قورت دادم بگو!!
-چیزه...این پسره که کمک کردم پنچری ماشینشو بگیره میخواد منو برسونه. بیا بیرون دانشگاه سوئیچ ماشینمو بهت بدم خودت برگرد!
-یعنی من قربون اون سرعت عملت برم که نذاشتی یه روز بگذره سریع طرفو تور کردی!!
جیغ زدم و گفتم:
-میای یا ولت کنم همینجا؟!!!
اونطرف آرتان داشت از خنده تلف میشد:/ بابا دختر یکم متین باشی چی میشع-_-
بارانا-نههه نری آجی اومدم!!
دو دقیقه بعد اومد و با حرص سوئیچو گرفت و گفت:
-بسلامت!!
-بی ادب!
-عمته!
-عمه ندارم😜
-یالا گمشو میخام برم!!
-بای!
بارانا که رفت آرتان نزدیک تر شد و با صدایی که معلوم بود از زور خنده گرفته گفت:
-چیشد یهو؟
خندیدم و گفتم:
-ولش کن ما همیشه باهم اینجوری ایم!
-خب بریم؟!
-اوکی...
...
آرتان-کجا برم؟!
-ونک
-خونتون اونجاست؟!
-نه...خوابگاهمون اونجاست!!
-پس خودت کجا زندگی میکنی؟
-رشت
-واقعا؟
-اوهوم
-دلت واسه پدرو مادرت تنگ نمیشه؟ چند ماه نبینی شون؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-پارسال توی تصادف از دستشون دادم...با داداشم و مامان بزرگم زندگی میکنم!
نگاهش رنگ غم گرفت و گفت:
-متاسفم...
بعد قطره اشکی روی گونه اش چکید و گفت:
-ولی من خیلی وابسته ام!! نباشن انگار منم نیستم!
بعدم آهسته خندید و گفت:
-اونجوری نگاه نکن خب!! میمیرم واسشون!!
لبخندی زدمو گفتم:
-ایشالله که هیچوقت تنهات نذارن!
دستمو محکم فشرد و به رانندگیش ادامه داد...
...
بعد از چند دقیقه جلوی خوابگاه نگه داشت و گفت:
-مراقب خودت باش...تا فردا☺
لبخندی زدم و میخواستم پیاده شم که گفت:
-طناز
برگشتم-هوم؟
کارتشو گرفت سمتم و گفت:
-این شمارمه...کاری داشتی بهم زنگ بزن!
کارتو گرفتم و گفتم:
-اوهوم...خداحافظ!
وارد خوابگاه شدم و رفتم توی اتاقم...بچه ها فیلم سینمایی میدیدن...حوصله نداشتم.
دراز کشیدم رو تختم و به ثانیه نکشید که خوابم برد...
...
یکی دستشو از پشت دور کمرم حلقه کرده...
دستاش خیلی گرمه...یه گرمای خاص که دلم نمیخواد ازش جدا شم...
برمیگردم سمتش! چهره اش واضح نیست...
آهسته صورتشو میاره کنار گوشم و چیزی زمزمه میکنه که درست نمیفهمم...!!
خودشو ازم جدا میکنه و میخواد بره...!!
دستاشو میگیرم و نمیذارم...
دستامو دورش حلقه کردم و به طرز عجیبی اشک میریزم!!!
چی شده؟؟ این مرد کیه!؟!؟ چرا بهش وابسته ام!
سرمو میگیرم بالا...
بجز صورتش،چشماش ظاهر میشه!
چشمای مشکی و براقش رو بهم میدوزه و چند ثانیه بعد آروم آروم بسته میشن...
یه داغیِ خاصی روی لبم حس میکنم......!!
+طناز...طناز بیدار شو...
×طناز؟ طناز آجی خوبی؟
-طناز جون خوبی؟!
چشمامو با وحشت باز کردم!...بچه ها بالای سرم بودن و بارانا داشت بادم میزد!
یکی دستشو روی پیشونیم گذاشت:
+داره میسوزه بچه ها...تب کرده!
دوباره چشمامو بستم...باز همون چشما...!! همون چشمای براق! هرچی فکر میکردم نمیفهمیدم متعلق به کیه...
با حس معلق شدنم توی هوا آروم آروم به خواب عمیقی فرو رفتم...
***
+دکتر حالش خوبه؟!
×فعلا که خوبه...مراقبش باشید تبش ممنکه دوباره بالا بره! استرس و هیجان واسش خوب نیست!
+ممنونم دکتر...
دستی پیشونیمو نوازش کرد و آهسته گفت:
-بمیرم واسش...چیزی خورده؟!
بارانا-از صبح فقط یه لقمه نون و پنیر خورده...دیگه هیچی نخورده بعدشم گرفته خوابیده...به خودمون اومدیم دیدیم داره کابوس میبینه و عرق کرده!!
چشمامو آروم باز کردم...با دیدن داداشم آهسته صداش زدم:
-سردار...
برگشت سمتم:
-طناز؟!؟ خوبی؟ نصفه جونم کردی دختر!!
بغلم کرد و گفت:
-نگاه کن داغه داغی!!...دیشب چیزی خوردی؟!
بارانا-عه میگم هیچی نخورده برادر من!!
آهسته لب زدم:
-کی اومدی...
سردار-ساعت ۷ شب بارانا زنگ زد که بدو خودتو برسون طناز تب کرده...دیگه نفهمیدم چیشد افتادم تو جاده و یه راست اومدم اینجا...!!
دستمو محکم فشار داد و چیزی نگفت...
چند لحظه بعد پرستار اومد داخل و سرمم رو چک کرد...فشارمو گرفت و گفت:
-چیزیش نیست..تبش هم طبیعیه یکساعت دیگه قطع میشه...با من بیاین کارای ترخیصشو انجام بدین...
سردار رفت بیرون...بارانا نشست کنارم و گفت:
-کشتی هممونو از ترس!
ناخودآگاه گفتم:
-یه مداد و کاغذ واسم جور کن...!!
بارانا-چی؟!؟
-گفتم یه مداد و کاغذ واسم جور کن!!!
با تعجب کیفشو باز کرد و یه کاغذ و مداد برداشت و داد دستم.
-کمک کن بشینم...!
دستمو گرفت...به سختی نشستم...سرم بدجور گیج میرفت!
مداد رو گرفتم توی دستم و شروع کردم به کشیدن...کشیدن چشمایی که توی خواب دیده بودم!!
بارانا با تعجب طراحیمو نگاه میکرد و یه کلمه حرف نمیزد!
طراحیم تموم شد...درست شبیهش بود...مشکی و براق...دوست داشتنی!
مداد رو گرفتم سمت بارانا و گفتم:
-بگیر!
بارانا-چشمای کیه؟
سرم تیر کشید...
-چیزی ازم نپرس!!
دستمو گرفتم به سرم و آخ آرومی گفتم...
-چی شدی دورت بگردم؟!
-خوبم...سرم تیر میکشه...!!
-وای...
در اتاق باز شد! سریع کاغذو تا کردم که داداشم نبینه...باورم نمیشه من به طور عجیبی عاشق اون چشما بودم...!! نمیدونستم متعلق به کیه...
سردار-طناز خوبی؟...کم کم پاشو...میریم!
بارانا کمکم کرد بلند شم...
سوار ماشین شدم و سرمو تکیه دادم به شونه بارانا و تا خود خوابگاه چشمامو بستم...
.
.
.
#ادامه_دارد
#طناز
همونجور که راه میرفتم انگشتامو روی شقیقه هام فشار میدادم که یهو شَتَرَق...-_- پخش زمین شدم!! اوف...دماغم شکست! درحالیکه بلند میشدم صدامو بردم بالا:
-هووووی مرتیکه قراضه چطور جرات کردی هیچین حرکتی انجام بدی؟! والله میدم اخراجت کنن!! تو دیگه........!!
با دیدن آرتان که خوشتیپ رو به روم ایستاده بود، حرف زدن یومیه ام هم یادم رفت و کلا لال شدم!!!! یه لحظه محو چشماش شدم...چشمای مشکی و براقی که دل هر دختری رو میبرد...
کت و شلوار سرمه ای و پیرهن سفید و عطر تلخ مردونه ای که زده بود بدجور خوشگلش کرده بود...:)
لبخند شیطونی زد و با صدای بم و مردونه اش گفت:
-عذر میخوام،چیزیتون که نشد خانمِ معینی؟!
نگاهم رنگ خشم گرفت! دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
-بلند شید...!!
محکم دستشو پس زدم و بلند شدم...با اخم به چهره اش نگاه کردم...نگاهم توی صورتش با دقت میچرخید...چشماش...چشمایی که ۵ سال پیش بهشون دلباختم...❤
با صداش به خودم اومدم-سلام!
پوفی کشیدم و گفتم:
-گیرم که سلام...تو اینجا چیکار داری...چطور پیدام کردی؟!
لبخندی زد و دستاشو اورد جلو و شالمو که از روی سرم افتاده بود،درست کرد...بعدش گفت:
-نمیدونستم تو شرکت خودم باید به کارمندام جواب پس بدم!!!
چند لحظه با شوک نگاهش کردم...شرکتش؟؟؟هییییییییی!! مدیر جدیدی که نریمان خانم ازش حرف میزد آرتانه؟؟؟؟ یعنی من باید بشم دستیارش؟؟؟ وااای...
راستش هم خوشحال بودم هم عصبی...!! با تکون دستاش جلوی صورتم به خودم اومدم:
-طناز؟ کجایی؟!
-هوم...آره اینجام...خوش اومدین آقا آرتان!! درضمن زن عموتون گفته من دستیار شما باشم!!
بعد زیر لب طوریکه نشنوه گفتم:
-گرچه اگه میدونستم پای خود گودزیلات در میونه عمرا قبول میکردم-_-
یهو شیطون گفت:
-شنیدم!!
عههه اینم گوشاش تیزه هااا-_-
بلند گفتم:
-ایییی...مرض نگیری!! برو کنار از جلو چشمام میخوام رد بشم!!
داشتم میرفتم که بارانا رو دیدم! پرسید:
-طناز...اشتباه نمیکنم؟! این آرتان بود؟
پوزخندی زدمو گفتم:
-خودش بود...رئیس جدید شرکت!
-اوهاااا
-اره...تازه نریمان خانم منو دستیارش کرده!
خندید و گفت:
-اووف چه شود!
زدم پشتش و گفتم:
-زهر ماررررر گودزیلا-_- برو ببینم!
...
آرتان-بله الان یه کپی از پرونده های کارای یه هفته اخیرو میخوام...زود باش!!
یادداشت کردم و گفتم:
-خب؟
-قهوه!
-بله؟!
خندید و گفت:
-قهوه طناز،قهوه میخوام!
-نوکر بابات غلام سیاه خودت بلند شو بیار-_-
اخم مصنوعی کرد و گفت:
-این چه طرز صحبت کردن با رئیسته؟!
ادا شو در اوردم و گفتم:
--نیس که رئیسم خیلی پررو تشریف داره اینه که شرمنده...باس عادت کنی!!
چشماشو یبار باز و بسته کرد و جدی گفت:
-طناز گفتم یه قهوه بیار اتاقم!!
با عصبانیت بهش زل زدم...حق نداشت بهم امر و نهی کنه! ولی صدامو صاف کردم و خونسرد گفتم:
-همین الان...آقا آرتان!!
به سمت دستگاه قهوه ساز شرکت رفتم و یه فنجون پر کردم...فنجون قهوه رو برداشتمو به سمت آبدارخونه رفتم و در کابینت هارو یکی یکی باز کردم و گشتم تا قوطی فلفل ها رو پیدا کردم!!
یه قاشق غذا خوری پر ریختم توی قهوه و خوب به همش زدم و لبخند خبیثی نشست روی لبم😎
حالیت میکنم آرتان:/ کاری میکنم بال بال بزنی دیگه بهم امر و نهی نکنی!!
فنجونو توی سینی گذاشتم و بردم...در اتاقشو زدم که چند ثانیه بعد گفت:
-بیا داخل
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند ژکوندی داخل شدم:
-بفرمایید...اینم قهوه تون...فقط زود بخورید والا سرد میشه😊
نگاه پر از تعجب و یکم شیطونشو بهم دوخت و گفت:
-مسموم نکنی منو!!
-نه نه خیالتون راحت شما بخورید...منم....!!
به سمت کمد ها رفتم و درشو باز کردم و یه پرونده الکی اوردم بیرون و با لبخند دندون نمایی گفتم:
-به پرونده هاتون رسیدگی کنم!!
شونه ای بالا انداخت و قهوه اشو یه نفس سر کشید!! آخ آخ آخ چه آشی برات بپزم من😎
به یه ثانیه نکشید که نگاهش به نقطه نامعلومی قفل شد و دستشو روی قفسه سینه اش گذاشت!! قرمز شده بود^^ و شروع کرد به سرفه کردن!!
سریع یه لیوان آب پر کردم و با غرور گفتم:
-خب آقای رئیس...کار پرونده ها تموم شد!
لیوانو روی میز،کنار دستش گذاشتم و آهسته خندیدم:
-پس من میرم که راحت باشید!!
و قبل از اینکه منفجر بشم از اتاقش زدم بیرون^^
روی میزم نشستم و پنج دقیقه تمام میخندیدم که یهو در اتاقم به شدت باز شد و آرتان با چشمای به خون نشسته اومد داخل!! وییی اگه بگم واقعا ازش ترسیدم دروغ نگفتم...!! برزخی نگاهم میکرد!
سرفه ای کرد و با صدای گرفته گفت:
-خیلی ممنون طناز که این بلا رو سرم اوردی!!
ته دلم واسش غش میکردم ولی حقش بود! اون بود که روز عروسیمون منتظرم گذاشت و بعدش فهمیدم رفته لندن....!!
آهسته خندیدم و گفتم:
-خواهش میکنم...کاری نکردم فقط وظیفه امو انجام دادم:/
چشماشو باز و بسته کرد و با حرص گفت:
-یه وظیفه ای نشونت بدم هیچوقت یادت نره!!
و به سمتم هجوم اورد! یه آن محکم منو گرفت و کلی قلقلکم داد!! وای...تو اون لحظه همه چی یادم رفته بود و بلند بلند میخندیدم و میگفتم:
-نکن آرتان...غلط کردم...آیییی...ببخشید!!
یهویی صورتش نزدیک شد به صورتم ...خنده از روی لبهای هردومون رفت...با غم به چشمای هم زل زده بودیم...صورتم بین دستاش بود و نوازششو میشد راحت روی پوستم حس کنم...
توی چشماش خیره شدم و با بغض گفتم:
-ارزششو داشت واقعا؟!
چشماشو آروم بست و دوباره باز کرد و نفس عمیقی کشید:
-خسته ام طناز...تو نمیدونی چه مشکلی دارم!!
-چه مشکلی آرتان...اینکه روز عروسیمون ترکم کنی......!
حرفمو قطع کرد-طناز...بس کن! موضوع اینطور که فکر میکنی نیست!!
قطره اشک سمجی روی گونه ام چکید که آرتان با انگشت شصتش آروم اشکمو پاک کرد...
آرتان-یه روز همه چیو واست میگم...!
صورتشو نزدیک اورد و چشماشو بست...نفس های داغش به گردنم میخورد...حال دلم داغون بود و بدجور میخواستش!!...۳ سانت با لبهام فاصله داشت که در اتاقمو زدن!! چشماشو باز کرد و کلافه سری تکون داد...با صدایی که به زور خودم میشنیدم گفتم:
-بیا داخل...
بارانا درو باز کرد و یه نگاهی به آرتان و من انداخت...بعدش گفت:
-چیزه...خواستم کلکسیون رو واست بیارم...نیما حاضرش کرده گفت تو بررسی کنی...اگه مشکل نداشت کامپیوتریش کنم!
آرتان پرید وسط حرفش و گفت:
-یه لحظه بارانا....نیما اینجاست؟!!
بارانا-آره
لبخند محوی اومد روی لبشو آهسته گفت:
-آخ داداش...!!
و از اتاقم رفت بیرون...نیما دوست بچگیاش بود...از وقتی من و آرتان باهم دوست شده بودیم نیما هم بهترین دوستم شده بود...آدم شوخ و شادی هست و برعکس آرتان آدم خوشگذرونی هست...اما خیلی هم مودب...
سعی کردم کار چند دقیقه پیش آرتانو از یاد ببرمو کارمو انجام بدم...
#آرتان
به سمت راهرو شرکت رفتم و از منشی اونجا سراغ اتاق نیما رو گرفتم...انتهای راهرو بود اتاقش...همیکنه رسیدم، در زدم!
نیما-بیا داخل
درو که باز کردم با تعجب از روی صندلیش بلند شد و نگام میکرد!
نیما-داداش!! خودتی؟! الهی فداتشم!
خندیدم و همدیگه رو بغل کردیم...چند ثانیه بعد از هم جدا شدیم. گریه اش گرفته بود نیما:
-کجایی تو دیوونه...طناز بعد تو کلا نابود شد!!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-دیدمش...!
با تعجب گفت:
-واقعا؟...چیکار کرد...دیوونه بازی دراورد؟!
لبخند محوی نشست روی لبم و گفتم:
-چه جورم!
چند لحظه سکوت شد بینمون...بعدش گفت:
-آرتان...وقتی به طناز خبر دادن دیگه برنمیگردی من و بارانا کنارش بودیم...همینکه شنید یهویی از حال رفت...آخه قبلشم نگرانت شده بود و دنبالت میگشت...
قطره اشکی روی گونه ام لغزید...من نباید تنهاش میذاشتم...گفتم:
-نیما چند لحظه به حرفام گوش میکنی داداش؟
لبخندی زد و دستمو گرفت:
-بگو داداشم...بریز بیرون هرچی تو دلت داری..!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-من دیوانه وار عاشق طناز بودم....هنوزم عاشقشم! ولی...
نیما-آرتان...دقیقا به من بگو روز عروسی چیشد!!
اشکمو پس زدم و شروع کردم به تعریف کردن...:
-داشتم حاضر میشدم که بیام باغ تالار...تلفنم زنگ خورد...داداشم بود...جواب دادم که یه نفر دیگه به جاش گفت:
-آقای فرزوش؟! گفتم: بله خودم هستم...گفت: تو جاده چالوس تصادف شده!! یه خانم و آقای مسن و یه پسر جوون!! ظاهرا ماشینشون ته دره چپ کرده...!!
تا اینو شنیدم قلبم ایستاد...مامانم...بابام...آرمین!!
همشون تنهام گذاشته بودن یعنی...؟!
گوشیم از دستم ول شد...دیگه صدایی نمیشنیدم...همه چی یادم رفت حتی عروسی رو!!
سوار ماشینم شدم و تا خود جاده چالوس یه نفس و با گریه رانندگی میکردم....!!
سرمو گرفتم بین دستام و میون هق هقم گفتم:
-داداش بخدا نمیخواستم ترکش کنم...!
دستاش دور شونه ام حلقه شد و آهسته گفت:
-حق داری داداشم...حق داری! پاشو صورتتو یه آب بزن یکم کار کن همه چی یادت میره...منم قول میدم طناز میونه اش با تو خوب میشه...قول!
اشکامو پاک کردم و به نقطه نامعلومی خیره شدم...
...
#طناز
با صدای زنگ ساعت که داشت دیوونم میکرد چشمامو باز کردم...آیییی حالا چه وقت زنگ خوردن بود-_-
یه مانتو یاسی و شلوار لی از کمدم برداشتم و شال طوسی هم سرم کردم و آرایش مختصری انجام دادم...عطر تلخی به خودم زدم و با برداشتن کیفم رفتم توی هال...کفشای پاشنه بلند یاسی مو پوشیدم و بلند گفتم:
-من رفتم مامان بزرگ!!
و سریع درو بستم وگرنه تا صبحونه نخوردم نمیذاشت جایی برم! هنوز یه قدم دور نشده بودم که صدای سپهر رو شنیدم:
-به طناز خانوم چه عجب بالاخره ما شما رو دیدیم-_-
-سپهر جون توروخدا هیچی نگو دیرم شده!
-وای وای دیرش شده! باشه دوستم خودم میرسونمت!!
-سپهر باید سریع برسم!!
کلافه پوفی کشید و گفت:
-وااای طناز چقدر فک میزنی دختر گفتم باشه!!
تا سر کوچه که ماشینش بود باید پیاده میرفتیم...اها یادم رفت معرفی کنم! این اقا پسر سپهر هست دوست صمیمیم که از موقعی که به این محله اومدیم باهم دوستیم!!
ماشینشو جلوی یه خونه ویلایی نگه داشت و گفت:
-خب طناز جون امر دیگه؟!
-مرسی داداشم تو برو...مراقب خودتم باششش!
-واستا واستا...
برگشتم! گفت:
-اینجا خونه کیه؟
-بعدا بهت میگم...فقط بدون خونه رئیس جدیدمه من دستیارشم خدافظ!!
دویدم سمت در حصیری...یه آقای میانسال با ماشین پلاک اروند مشکی جلوی در حصیری قهوه ای واستاده بود. جلو رفتم و مودب گفتم:
-سلام...ببخشید آقا آرتان خونه ست؟
مرد با خوشرویی جواب داد:
-نه راستش رفته پیاده روی صبحگاهی...شما باید دستیار جدید آقا باشین...طناز خانم!!
خندیدم و گفتم:
-بله...و شما؟
-سیروس هستم...راننده شخصی آقا
لبخندی زدمو باهاش دست دادم:
-خوشبختم...داداش سیروس! من دیگه برم!
-باشه دخترم برو
درب اصلی خونه رو پیدا کردم. ایییش بی سلیقه! قرمززززززز😐💔
کلید انداختم و داخل شدم...چه ویویی لامصب!! حقا که خوش سلیقه ای آرتانم:)) اوف بسه طناز!
به کارت برس دختر...
کیفمو گذاشتمو به سمت آشپزخونه رفتم...یه آشپزخونه نسبتا باریک که سمت راستش اپن و سمت چپش یخچال...یکم پایینتر از یخچالش هم یه کمد شیشه ای بود که کلکسیون لیواناشو نمایش میداد!! کوفتت شع آرتان انگار هیشکی لیوان نداشته تاحالا😐
اپنش هم به ظرفشویی محدود میشد...آخر آشپزخونه اش هم اجاق گاز و دستگاه قهوه ساز یوقورش بود که خودنمایی میکرد! این تا وقتی با من بود لب به قهوه نمیزد حالا جریان چیه یه روز قهوه نخوره اعصابش میریزع بهم؟؟😐💔
هیییییی خدا بکشتت آرتان:/
بعلهههه تنهایی کار دست آقا داده قشنگ یه کابینت اختصاص داده به شیشه های مشروب-_-
ای بابا طناز وللش مگه خودتم نمیخوری!!
وای الان میادش بهتره کارمو شروع کنم...
قهوه ساز رو روشن کردم و اول قهوه شو آماده کردم...بعدش رفتم سراغ سبزیجاتش...ایششش😒آب کرفس هم میخوری تو؟! مخلوط کن رو خاموش کردم و یه قلپ از آب کرفسه خوردم!
عوووووووققق😷 صدامو بردم بالا و نالیدم:
-آخ آرتان من بهت چی بگم!! حالم بهم خورد این چیه آخه...اوففف...چه مزه زشتی داشت!
مطمئنم این اگه تغدیه اش به همین منوال پیش بره ها آدم دلش میخواد ده تا بچه ازین آدم داشته باشه!! بسکه سالم زندگی میکنه این بشر!!
با صداش یهو سر جام میخکوب شدم:/
-صبح بخیر!!
هییییع خاک ب سرم همشو شنید!! وییییی گفتم بچه😐 بیا و جمعش کن!!
برگشتم سمتش!! سرش پایین بود و شونه هاش میلرزید! این داشت ب من میخندید؟؟؟😑
گفتم:
-اگه خنده تون سر صبحی تموم شد صبحانه تونو بخورید!!
خنده اشو خورد و گفت:
-باشه...کارای امروزو واسم توضیح بده!
نشست روی میز ناهار خوری و شروع کرد به صبحونه خوردن...منم دفترچه مو باز کردم و یکی یکی کاراشو گفتم...
کارم که تموم شد دفترو بستم و دیدم به جای اینکه صبحونه بخوره داره نگاهم میکنه و لبخند زده!! اخم مصنوعی کردم و سری تکون دادم:
-مطمئنم از این صحبتای من چیزی عایدتون نشد! من توی ماشین هستم شما صبحونه تونو بخورید!
کیفمو برداشتم و رفتم بیرون...
.
.
.
#ادامه دارد
#طناز
پول کرایه رو حساب کردم و زنگ خونه رو زدم...رو به بارانا گفتم:
-نمیخوام بقیه چیزی بدونن باشه؟!
-باشه اجی...من دهنم چفته خیالت تخت!
سردار از پشت آیفون-به به...خواهرای نازنینم بالاخره اومدین؟
خندیدم و گفتم:
-درو باز کن کمتر دلبری کن!
راستی یادم نبود اینو بگم...پدر و مادر بارانا هم مثل بابا و مامان ما فوت کردن...هیشکی رو نداره تقریبا 7 ساله با ما زندگی میکنه...سه تایی عین خواهر برادر همدیگه شدیم! منتها منو داداشم تو تصادف از دستشون دادیم و پدرو مادر بارانا به فاصله یکسال هر دو سکته کردن و...
ولش کنین نمیخوام غمگین شه!
داداشم درو باز کرد و با خنده گفت:
-دااالییییی!
-سلاممم
-چطور بود؟
-مثل همیشه!
سرشو انداخت پایین و با خجالت گفت:
-یکتا اومده بود؟!
بارانا پقی زد زیر خنده و سردار زیر لب "کوفت" نثارش کرد و خندید^^
منم میون خنده ام گفتم:
-بله اومده بود! شما چه صنمی داری باهاش؟!
-عع-_-
-عع و بلا...برو داخل گرمم شد!
از همونجا داد زدم:
-سیمی جونمممم؟؟ مامان بزرگممم؟! کجااییی!
سردار-آرومترم بگی میشنوه پیرزن بدبخت!!
چشم غره ای اومدم و رفتم تو آشپزخونه...داشت قورمه سبزی میپخت! آخ من عاشق قورمه سبزیاتم سیمی جونم^^
از پشت بغلش کردم و گفتم:
-دورت بگردم من! سلام خوبی چطوری روبه راهی روبه رشدی؟!
برگشت و با خنده گفت:
-آخ دختر شیرین زبونم...تو کی اومدی؟! بشین برات ناهار بذارم!
-دستت درد نکنه سیمی جونم! من میرم بالا سه سوت لباسمو عوض میکنم و بر میگردم^^
سردار-کلافش کردی مامان بزرگمو😑
-هییس بچه پررو!!
یه دوش مختصر گرفتم و تیشرت سفید بلندی تنم کردم. ساپورت مشکی جذبمم پوشیدم و با حوصله موهای قرمزمو شونه زدم...
(حالا قرمزم نه یه مقدار قهوه ای بود خانم کارگردان
)
موهامو ریختم روی شونه ام و از اتاقم بیرون اومدم...نامردا بدون من نشسته بودن میلومبوندن-_-
سر میز نشستم و گفتم:
-با همتون قهرم!!
سردار-عه...چرا؟
-مررررگ-_- مگه نگفتم بدون من نخورین!!
سردار-حالا ببخشید!!
قری به گردنم دادم و با ناز آروم آروم غذامو خوردم^^
...
با صدای بارانا بیدار شدم:
-پاشو تنبل خانم! پاشو باس بریم شرکت!!
سرمو فرو کردم تو بالش و غریدم:
-اوووف...ولم کن خوابم میاد...وقت گیر اورده!
-پا میشی یا آب یخ بریزم روت؟!
-هر کار دلت میخاد بکن😪
نفس عمیقی کشید و گفت:
-خودت خواستی!!
یهو جوری تنم یخ کرد که به لرزه افتادم!! بیشعور راست گفته بود-_-
چشمامو باز کردم و اول با شوک یه نگاه بهش کردم. بعدم دویدم دنبالش تا میخورد کتکش زدم^^
بعد از اینکه کلی خندیدیم و البته دل و روده همو بیرون ریختیم رفتم یه دوش بگیرم...
...
تو دفترم داشتم پرونده ها رو بررسی میکردم که دریا(منشیش) داخل اتاق اومد و گفت:
-وقت داری؟
-بگو دریا
-نریمان خانم میخواد ببینتت!
متعجب پرسیدم:
-چرا؟ چیکارم داره؟
دریا-چمیدونم توام سوال زیاد میپرسیا
-اوف...باشه برو سر کارت
از اتاقم رفت بیرون...منم سریع رفتم اتاق مدیریت که بیشتر بهونه دستش ندم! خدا میدونست تو اون مخ معیوبش چه خبره این زن-_-
دوتا تقه به در زدم که گفت:
-بیا داخل
درو باز کردم و سرفه خفیفی کردم:
-با من کار داشتین نریمان خانم؟!
لبخند ژکوندی زد و چشاشو ریز کرد-بشین!
آخ من اون چشاتو از حدقه درارم زنیکهی...لا اله الا الله-_-
نشستم و با لبخند ساختگی گفتم:
-چیزی شده؟ وسط روز منو خواستین!
فنجون قهوه اشو برداشت و یه قلپ خورد و بعدش شروع کرد به حرف زدن:
-الان خوب گوشاتو باز کن طناز جون!! از بعداز ظهر یه مدیر جدید وارد این شرکت میشه!! همه همکارا باید بدونن و احترام بذارن! به عنوان طراح و مدیر شرکت میاد اینجا و برادرزاده شوهرمم هست!!
خنده مصنوعی کردم و گفتم-خب...این الان به من چه ربطی داشت نریمان خانم؟!
قری به گردنش داد و اون موهای بلوند بی ریختش از زیر شال قرمزش آویزون شد:
-تو رو به عنوان منشی و دستیارش انتخاب کردم...اتاقتو عوض میکنی،دریا رو هم میفرستی اتاقم تا کار جدیدشو بگم...یالا جونم!!
متعجب گفتم:
-عه چی میگین نریمان خانم یعنی چی بشم دستیارش خب دریا اینکارو بکنه به من چه آخه...اااای بابا...!!
محکم کوبید روی میز و تقریبا صداشو برد بالا:
-همینکه من میگم طناز جون!! روز خوش!
-آخه...
-آخه ماخه نداریم! اخراجی!!
-وییییی نهههه ببخشید غلط کردم دیگه تکرار نمیشه😶
چشاشو ریز کرد و گفت-آفرین بهت...حالا برو برای جا به جایی آماده شو!!
-چشم
اومدم بیرون اتاق و درو بستم...اوووف...گودزیلا
رفتم توی اتاقم و تلفن رو برداشتم...چند تا بوق خورد:
-دریا بیا اتاقم!
چند لحظه بعد اومد...گفتم:
-نریمان خانم کارت داره...ضمنا منم دستیار مدیر جدیدم...اتاقم مال تو!
دریا-باشه...اما مدیر جدید کیه؟
-برادرزاده شوهرش!
چشمکی زد و با لبخند دندون نمایی گفت:
-جوونه؟!
عصبی پلک زدم و بلند گفتم-دریا...برو بیرون-_-
دریا-عههه خیلی خب توام...انگار ارث باباشو خوردم!
...
عصر رفتم اتاق نریمان خانم...دوباره احضارم کرد!
نشستم روی کاناپه که گفت:
-خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم! این برادرزاده من خیلی سختگیره!! لازمه هر روز مقدماتی رو حاضر کنی و بعد بیای شرکت...!
سوالی نگاش کردم که گفت:
-مثلا...اون هر روز صبح زود میره پیاده روی! تو به عنوان دستیارش وظیفه داری قبل از اومدنش صبحونه شو حاضر کنی...بعد باهم بیاین شرکت...
در ضمن...یادت نره که جلساتش رو تک تک یادداشت کنی...اون از بی نظمی اصلا خوشش نمیاد!!
همه اینا رو با سر تایید میکردم و بیشتر تعجب میکردم! یعنی چی-_- مگه آقا پسرتون چلاق تشریف داره که نمیتونه خودش صبحونه حاضر کنه
نریمان-گوشت با منه یا نه طناااززز
!!
یهو پریدم و با ترس گفتم:
-ببخشین...داشتم حرفاتونو تحلیل میکردم:/
لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت:
-داشتم میگفتم...هر روز صبح قهوه میخوره...یکشنبه ها سبزیجات میخوره و اصلا لب به فست فود اینا نمیزنه...!! مراقب باش عصبانیش نکنی! پنجشنبه ها رو باس هواست باشه!! شربت خاکشیر،استیک و سالاد سبزیجات باید درست کنی و....!!
همه اینا رو تند تند یادداشت میکردم! این یه تخته اش کمه ها...کی صبحونه استیک میخوره آخه که این شازده میخوره؟!
از بس حرف زد کلافه شدم و بلند گفتم:
-اوف...بسه دیگه نریمان خانم بخدا همشو فهمیدم،حتی حفظ شدم! بزارین برم اتاقم الان شازدتون تشریف میارن!!
عصبی دستشو روی ملاجش گذاشت و بلند گفت:
-آخ سر من داد نزن از بالای سرم اعصاب اومد
گفتم-خب..پس من برم دیگه😶
سریع فلنگو بستم وگرنه ۱ ساعت میخواست حرف بزنه!
همونجور که راه میرفتم انگشتامو روی شقیقه هام فشار میدادم که یهو شَتَرَق...-_- پخش زمین شدم!! اوف...دماغم شکست! درحالیکه بلند میشدم صدامو بردم بالا:
-هووووی مرتیکه قراضه چطور جرات کردی هیچین حرکتی انجام بدی؟! والله میدم اخراجت کنن!! تو دیگه........!!
با دیدن کسی که رو به روم بود حرف زدن یومیه ام هم یادم رفت و کلا لال شدم...........!!!!!
.
.
.
#ادامه دارد
یه توضیحات مختصری راجع به رمان
۱.رمان دو فصل هستش💞
۲.از پارت ۳ رمان به بعد،زمانش به گذشته مربوط میشه
۳.نظراتتونو میخونم و بهم انرژی میده(حتی اگه استیکر باشه)
۴.هروقت که بتونم پارت میذارم و کلی میترکونیممم😍
**فصل اول**
.
.
.
#طناز
بارانا-دختر زودباش دیگه!
-اومدم دیگه اه...چقدر حرف میزنی خب!
دستمو کشید و به زور با خودش به سالن همایش دانشگاه برد...امروز جشن فارغ التحصیلی بود...خوشحال بودیم که بعد از ۷ سال داریم مدرکمونو میگیریم و از دانشگاه فارغ میشیم!
تقریبا به وسطای سالن که رسیدیم، جیغ بنفش بارانا باعث شد شنواییمو از دست بدم😑
دلسا و یکتا رو دیده بود و بعد از یکماه چنان جیغی زد که فکر کنم ۵ سال از هم دور بودن!! مخش معیوبه:/ با دلسا اینا رو بوسی کردم. مهماندار با سینی گیلاس که رد شد بارانا داد زد:
-آقا...هی آقا بیار اینطرف!
سینی که اومد طرفمون بارانا واسه هممون یکی یه دونه پیک برداشت و به هم زدیم و به افتخار فارغ التحصیلیمون نوشیدیم...
چشم چرخوندم ببینم دیگه کیا تو جشن هستن...
معمولا زیاد بودن اما خب میشد حس کنی چند نفر نیستن...کسایی که یه زمانی میرفتن جلوی تابلو و ادای استاد رو در میاوردن الان نیستن😁
همونجور که از گیلاسم قلپ قلپ میخوردم یهو حس کردم یه آشنا دیدم! وای...باورم نمیشه...توروخدا واقعی نباشه...:(💔
دوباره نگاهم افتاد به همون آدم...!! اخمام ناخودآگاه رفت تو هم...حس بدی بهم دست داده بود...جام گیلاسمو یه نفس سر کشیدم و با عصبانیت بهش خیره شدم!! چطور روش شده بیاد...؟ نگاهش که افتاد بهم قلبم لرزید...چطور دلت اومد...!! با ناباوری نگاهم میکرد...
با قدمهای عصبی پا تند کردم و به سمت میکروفن رفتم و از کادر دانشجویی عذرخواهی کردم!
آرتان عقب گرد کرد بره که توی میکروفن بلند صداش زدم:
-هوپ هوپ هوپ کجا؟! دیر اومدی زودم میخوای بری؟ بشین! حرفم تموم نشده هنوز😏
با خجالت نگاه به اطرافش انداخت که همه نگاهش میکردن! با عصبانیت رو به همه گفتم:
-این مرد رو بشناسین! یه خائن به تمام معناست! با هزار امید روز عروسی قالم گذاشت و نیومد!
با چهره سوالی و عصبیم پرسیدم:
-چی رو میخاستی ثابت کنی هان؟!
سرشو انداخت پایین...خیلی از دستش ناراحت بودم...حق نداشت با من اینکارو بکنه...پوزخندی زدم و از پشت میکروفن کنار رفتم...
(معاون دانشکده توی میکروفن)-معذرت میخوام!
و بقیه صحبتهاش که اصلا نفهمیدم چی گفت...
همه هواسم به آرتان بود!
جشن که تموم شد با بارانا از سالن رد میشدیم که آرتان جلومو گرفت:
-این چه مسخره بازی ای بود؟!
-سلام!
-علیک...خب؟!
بارانا-من تنهاتون میذارم!
و رفت...با نفرت توی صورتش نگاه کردم و نزدیکش شدم!
سرمو کنار گوشش بردم و عصبی گفتم:
-یه چیزی شبیه مسخره بازیِ ۵ سال پیشت!
مچ دستمو محکم تو دستش گرفت و عصبی به چشمام زل زد! استخون دستم داشت پودر میشد! چشمامو با درد بستم و گفتم:
-ولم کن وحشی!
فشار بیشتری وارد کرد و از لای دندوناش غرید:
-من ترکت نکردم طناز...!!
دستمو با عصبانیت از دستای گرمش کشیدم بیرون و خندیدم!!
-جدا؟؟...وااای آرتان چقدر بامزه ای...منم نمیدونستم جونِ تو!!
جدی نگاهش کردم و گفتم:
-برو این دروغا رو برای یکی دیگه بلغور کن...اینجا یه آدم هفت خط جلوت واستاده!! این طناز با طنازِ ۵ سال پیش زمین تا آسمون فرق میکنه!! دیگه ساده لوحیم کار دستم نمیده که بخوام باورت کنم و خامت بشم!!
پوزخند مسخره ای روی لبم نشست و تنه محکمی بهش زدم و رد شدم...!
هوای آزاد میخواستم...دلم آغوششو میخواست...آه...!!
چقدر تو این ۵ سال خوشگلتر شده...ته ریشش:)...چهره ش...چشماش!!
توی دلم از دستش عصبانی نبودم...عصبانیتم برای یکسال بعد از اون اتفاق بود...! بعدش فقط ناراحت بودم که چرا اینکارو کرد..💔
بارانا اومد سمتم و ناراحت گفت:
-خوبی اجی؟! چیزی که نگفت؟!
لبخند بی جونی زدم و دستشو فشردم:
-غمت نباشه آجی...من محکم تر از این حرفام!
محکم بغلم کرد و گفت:
-خیلی نگرانتم طناز...یادته چطور بعد از اینکه فهمیدی ترکت کرده داغون شدی...؟ داداشت ۱ سال آرومو قرار نداشت همیشه کنارت بود که مبادا حالت بدتر بشه!!
لبخندی زدمو گفتم:
-ارزش بحث کردن نداره بارون جونم!! بریم خونه یه چیزی بخوریم...!!
-راست میگی...بریم!
-بارون
-هوم؟
-به سردار که چیزی نمیگی؟!
-ن آجی خیالت راحت
-هوف...ممنونم!
بغلش کردم. واقعا رفیق خوبی بود...از وقتی دوم راهنمایی بودیم باهم بودیم تا الان...😍
یه دربست گرفتیمو سوار شدیم....
.
.
.
#ادامه دارد
داستان یه دختر خوشگل و شیطونه که بعد از اینکه داماد روز عروسیش ترکش میکنه افسرده میشه و خیلی طول میکشه تا دوباره بشه همون دختر شیطون..:(
پسر که روز عروسیش ترکش میکنه، به لندن میره و ماجرا درست ۵ سال بعد از اون نوشته میشه....🙊