Part6#
#بارانا
داشتم یه قلپ از چاییمو میخوردم که آرتان سراسیمه و ناراحت اومد سمت میز!! وقتی رسید اول یه نفس عمیق کشید(چون دویده بود) بعدش رو به من گفت:
-طناز رفت...گفت بهت بگم میره خوابگاه!!
با تعجب پرسیدم:
-چرا؟؟؟ چش بود مگه...وایمیساد کلاس بعدی تموم شه باهمدیگه میرفتیم!
آرتان-گفت عاشقه...باهام دردودل کرد...بعدم قبل از اینکه حالش بدتر بشه گفت میرم خوابگاه...همین!!
نیما با یه حالت خنده دار و مظلوم گفت:
-وای دوستمو...نمیدونستم عاشقه😍:/
(بشین اقا نیما شما فعلا کاراکتر جدیدی-_-)
آرتان کلافه یه هیس گفت و نیما ساکت شد!!
تازه یاد چیزی که صبح بهم گفته بود افتادم...آخ خواهریم...چه عذابی میکشه!!
همون موقع یه پیام واسم اومد:
-گمشده قلبمو که پیدا کردم داغون شدم💔دنبالم نگرد لطفا...
چییی؟؟؟ این دیوونه چی میگه!! گمشده قلبشو پیدا کرده؟ به همین زودی؟!!
اشکی از گوشه چشمم افتاد که نیما سریع گفت:
-بارانا چیشد؟؟
آرتان-خوبی؟!؟!
نگاهی به آرتان کردم و با استرس گوشی رو سمتش گرفتم! اونم بعد از خوندن پیام روی صندلیش وا رفت و همینجوری به صفحه گوشی خیره شد!!
نیما-یکی به منم بگه چیشده؟!
آرتان-به این زودی؟؟؟ تو فاصله یکساعت؟!!
من گریه ام گرفته بود!! با بغض گفتم:
-نمیدونم...
آرتان-غیرممکنه...این یه چیزیش هست!
با تشر گفتم:
-توروخدا یه دقیقه ساکت شو دارم فکر میکنم!!
فکر کنم ناراحت شد چون بی سر و صدا نشست روی صندلیش و چیزی نگفت!
ولی چه فایده...طناز معلوم نبود کجاست!!
بعد از چند ثانیه گفتم:
-من میخوام برم دنبالش!!
نیما-چی؟!؟!
-میخوام برم دنبالش...اینطوری آروم نمیگیرم!!
نیما-مگه الکیه؟؟؟
بعدم ادامو در اورد(برم دنبالش!)
با عصبانیت صدامو بردم بالا:
-از کی تاحالا انقدر نمیفهمین...داداش طناز اونو بهم سپرده بعد مرگ خونوادش من همیشه مراقبشم!! من باید پیداش کنم جواب داداششو چی بدم من؟؟؟ هان؟؟ تو جوابشو میدی؟؟؟ آره؟! واقعا که!
کیفمو روی شونه ام انداختم و با گریه از اونجا دور شدم...یه دربست گرفتم تا خوابگاه...
...
با صدای یکتا که داشت صدام میزد بیدار شدم:
-بارانا...بیدار شو...یه نفر دم در خوابگاه میخواد ببینتت!!
چشمامو باز کردم...خواب آلود پرسیدم:
-ساعت چنده؟
-هشت شب!
کش و قوسی به بدنم دادم و از روی تختم بلند شدم...
یه شال بافتنی بلند انداختم روی دوشم و از اتاق بیرون رفتم...هوا واقعا سرد بود!
از در خوابگاه رفتم بیرون که چهره آشنایی توجهمو جلب کرد!! جلوتر که رفتم دیدم نیماست!!
لبخند قشنگی زد و گفت:
-سلام...
جوابشو ندادم...گفت:
-از من دلخوری؟؟
بازم جواب ندادم...!!
شاخه گل رز قرمزی گرفت سمتم و آروم گفت:
-معذرت میخوام!!
از کارش و همدردیش خوشم اومد...همچین بگی نگی پسر بدی هم نبود! شاخه گل رو از دستش گرفتم و زیر لب گفتم:
-ممنون...!!
لبخند محوی روی لبش نشست و گفت:
-قدم بزنیم؟
آهسته گفتم:
-هوا سرده...
بارونیشو از تنش درآورد و انداخت روی شونه ام...احساس کردم گرم شدم!! بوی عطرشو روی بارونیش میتونستم حس کنم...خیلی خوب بود...!!
آهسته شروع کردیم به قدم زدن...
اون میگفت و من محو حرفاش میشدم! خودم نمیدونستم چم شده اما حرفاش به نظرم قشنگ میومد!!
تا اینکه روی پلی که پایینش رودخونه بود ایستاد...رفت لب نرده ها و منم دنبالش رفتم...
آهی کشیدم و گفتم:
-من باید طنازو پیداش کنم...نگرانشم نیما!!
دستمو گرفت و گفت:
-میخوای کجا پیداش کنی!
-چه میدونم...بریم رشت شاید پیش مادربزرگش باشه!
-الان بریم؟؟
با ناراحتی گفتم:
-اگه میشه...
منو کشید توی بغلش!! آهسته گفت:
-هرچی تو بگی...همین امشب میریم!
دستمو دور کمرش حلقه کردمو گفتم:
-واقعا ازت ممنونم...❤
نمیدونم چرا یه حسی بهش داشتم...حسی که داشتم دوستانه نبود...!!
...
#طناز
در خونه باز شد...سردار توی چارچوب در ایستاده بود...با دیدنش چشمه اشکم جاری شد!! بی اختیار و مثل ابر بهار اشکهام میریخت روی گونه ام!
هول شد و با ترس گفت:
-خواهری چیشده؟! چرا گریه میکنی؟!
محکم بغلم کرد...هق هقم صدا دار شد و به پیراهنش چنگ زدم...فقط اسمشو صدا میزدم اونم میگفت:
-خیلی خب آروم...آروم باش خواهری...آروم...بیا تو!!
طوری که مامان بزرگ نبینه هدایتم کرد به اتاقم که طبقه بالا بود...درو باز کردم و نشستم روی تختم...
سردار موهامو نوازشگونه از روی صورتم کنار زد و گفت:
-نمیخوای حرف بزنی دورت بگردم؟؟
گریه ام یخورده آروم شده بود...با بغض گفتم:
-داداشی...میشه فردا حرف بزنیم؟؟
لبخندی زد و گفت:
-باشه قربونت بشم باشه...
پیشونیمو بوسید و گفت:
-شبت بخیر...نمیخواستی یه دوش بگیری آروم شی؟!
-نه...پیشم بمون داداشی...نرو💔
نشست کنار تختم و آروم موهامو نوازش میکرد و واسم لالایی میخوند...یاد آرتان میفتادم؛لحظه ای که تو چشماش خیره شدم و فهمیدم اون عشقمه!! قطره اشکی چکید روی گونه ام و آهسته گفتم:
-بدجوری عاشقشم....!!
چشمامو بستم...فقط محکمتر شدن آغوش سردار بود که حسش کردم...دیگه هیچی نفهمیدم و خوابم برد...
#بارانا
از خواب پریدم...هنوز که تو جاده ایم...!! گفتم:
-کجاییم؟
نیما-همین الان ساوه رو رد کردیم!
-نیما من خیلی گرسنه امه!!
آهسته خندید و گفت:
-۲۰۰ متر اونطرف تر یه رستوران هست...میریم اونجا
-وای مرسی...
خودمو جا به جا کردم...داشت بارون میومد!! شیشه نم گرفته بود و خیس شده بود...قطره های بارون چقدر خوشگل بود!!
کمی جلوتر نگه داشت یه رستوران و پیاده شدیم...
بارونیِ نیما هنوز تنم بود...
کلاهشو گذاشتم سرم که خیس نشم...دست نیما رو گرفتم و وارد رستوران شدیم...میزی رزرو کردیم و نشستیم...گارسون اومد و گفت:
-چی میل دارید قربان؟
نیما-چی میخوری؟
گفتم-قرمه سبزی!!
نیما-دو پرس قرمه سبزی و مخلفات لطفا!!
چشمامو مالیدم و گفتم:
-چقدر خوابیدم من...کلافه نشی از دستم خوبه!!
خندید و گفت:
-دیوونه...
#طناز
با نوازش های دست یکی روی موهام از خواب بیدار شدم...سردار بود...خندید و آهسته گفت:
-صبح بخیر کوچولو!!
لبخند بی جونی نشست روی لبم...
سردار:مامان بزرگ فهمیده دیشب اومدی از خوشحالی دیوونه شده^^ پاشو بریم پایین صبحونه!
-نمیخورم...
-پاشو عزیز دلم پاشو...ضعیف میشی ها
-میشه بعدش حرف بزنیم؟!
-اره میشه...پاشو اون پیرزن بدبخت خیلی خوشحاله تو ذوقش نزن!
از جام بلند شدم و موهامو با یه کش بستم...رفتم پایین توی تراس...مامان بزرگم تا منو دید بغلم کرد و هزاربار قربون صدقه ام رفت...دوباره اشکی چکید روی گونه ام...چقدر دلم تنگ بود واسه اینجا!!
بعد از صبحونه سردار کنارم نشست و گفت:
-الان میخوای حرف بزنی؟!
-میشه بریم ساحل اونجا حرف بزنیم؟؟
-بریم...
دستمو گرفت و باهمدیگه پیاده رفتیم کنار ساحل...
روی ماسه های شنی نشستیم...با دو دلی گفتم:
-الان بگم؟؟
-چی شده آخه...دیشب نصفه جون شدم تو اون حال دیدمت!! کسی اذیتت کرده؟ حرفی زده؟!
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید روی گونه ام...کاغذ طراحیمو از جیبم بیرون اوردم...
گرفتم سمتش و با بغض گفتم:
-اینو نگاه کن...
کاغذو ازم گرفت و بازش کرد...یکم نگاهش کرد و گفت:
-خب؟؟
-خودم طراحیش کردم...چشمای یه نفره که من وقتی تو خواب باهاش روبه رو شدم،بدجوری عاشقش شدم!!
آهسته خندید و گفت:
-دیوونه...از قدیم گفتن خواب زن چپه!!
با لحن محکمی گفتم:
-من دارم جدی باهات حرف میزنم داداش!
نگاهم کرد و گفت:
-خب کی هست؟
-اول نشناختمش...فکر کردم خیالیه. چون صورتش معلوم نبود فقط چشماش معلوم بود! ولی بعدش...
یهو زدم زیر گریه!! خیلی دلتنگش بودم!
سردار بغلم کرد و گفت:
-خیلی خب...گریه نکن خواهری...چیزی نیست!!
با گریه گفتم:
-من داشتم قضیه عاشق شدنمو واسه خودش لو میدادم...💔
-مگه پیداش کردی؟؟
-کسی که فکر میکردم بهترین دوستمه...کسی که حتی به ذهنمم خطور نمیکرد!! یه لحظه که به چشماش نگاه کردم فهمیدم...داغون شدم...اونقدر داغون شدم که از همونجا باهاش خداحافظی کردم و اومدم خوابگاه...میخواستم یه مدت نبینمش!! هرچند خیلی دوسش دارم...): تصمیم گرفتم بیام اینجا چون میدونستم تو همیشه به حرفام گوش میدی...از بچگی محرم حرفام بودی داداشی...!!
محکم بغلم کرد و گفت:
-الهی من قربونت بشم...چیشدی تو...چی به روزت اومد....
تلفنش زنگ خورد...نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و گفت:
-باراناست!
با ترس گفتم:
-جواب نده...نمیخوام بدونن من اینجام!!
-بذار جواب بدم نگرانته!
-خب...جوابشو بده بگو من نمیخوام کسی رو ببینم...حالم خیلی بده! اگه با آرتان اومده باشه چی؟
-باشه صبر کن!
گوشیشو جواب داد:
-بله بارانا؟
-خوبم تو چطوری
-طناز؟؟...اره...داغون اومد اینجا...فقط گریه میکرد!! در اتاقو روی خودش قفل کرده نمیخواد کسی رو ببینه! هیچکس رو!
-تو رو کی رسوند تا اینجا؟
-نیما کی هست؟!
-اها...اگه طناز بخواد برگرده من خودم میارمش تهران...تو نگران نباش!!
-باشه...خداحافظ!
گوشیو قطع کرد و گفت:
-واقعا داری کار درستی میکنی؟ نگرانتن!!
-درست ترین کارو...تحملشو ندارم بخدا...حالم خوب نیست!
-باشه...هرطور خودت میدونی! الان پاشو یکم بریم خونه. خیلی وقته تو اون خونه نبودی!!
لبخندی زدم و گفتم:
-بریم!
#آرتان
خبری ازش نبود...داشتم دیوونه میشدم...اخه چرا همینجوری میذاره میره؟!
تو همین فکر بودم که زنگ خونه رو زدن...درو باز کردم. نیما و بارانا بودن! گفتم:
-چیشد؟ پیداش کردین؟
نیما:بارانا به داداشش زنگ زد...گفت درو روی خودش قفل کرده نمیاد بیرون...کسی هم نمیخواد ببینه! ماهم دست از پا درازتر برگشتیم داداش!!
یهو داد زدم:
-یعنی چی؟! باید بیاد...نمیتونه خودشو نابود کنه!!!
نیما سریع اومد سمتم و بازومو گرفت!!
خودمم تعجب کردم...چرا انقدر واسم مهم بود؟!
نیما-داداش زهره ام ترکید!! آرومتر...تو که اینطوری نبودی!!
چشمامو یبار باز و بسته کردم...واقعا چرا؟! چرا بهش فکر میکنم...چرا وقتیکه عاشق یکی دیگه است من دارم بهش فکر میکنم...!
گفتم:
-میخوام تنها باشم بچه ها...
نیما-ولی آرتان...!!
-برو نیما...حالم خوب نیست!!
بارانا و نیما که رفتن نشستم پای پیانو...همینجوری بی هوا دلم میخواست بزنم...
بمیرم من واسه عشق دوتامونو...
واسه تنهایی بی انتهامونو...
کی باید جمع کنه این قلب داغونو؟!
تو رفتی و غمت یه شبه آبم کرد...
ببین دنیا منو بی تو جوابم کرد...
تو رفتی حرف این مردم خرابم کرد...
تو رفتی...
زندگیمون رفت!
یه عاشق زیر بارون رفت...
دیدی آخر یکیمون رفت...
کجایی....؟!؟!
بمیرم بهتر از اینه...
غمت مونده تو این سینه...
تموم شهر؛غمگینه...
کجااااااااایی؟!؟!
🎶🎶
نه میتونم برم از خونه بیرون...
نه از فکر توئه دیوونه بیرون...
تو نیستی و هنوز بارونه بیرون...💔
تو نیستی و هنوز اسمت عزیزِ...
رفیقِ قلبی که بی تو مریضه...
همین تنهاییه بی همه چیزه...
تو رفتی...
زندگیمون رفت!
یه عاشق زیر بارون رفت...
دیدی آخر یکیمون رفت...
کجایی....؟!؟!
بمیرم بهتر از اینه...
غمت مونده تو این سینه...
تموم شهر؛غمگینه...
کجااااااااایی؟!؟!
.
.
.
#ادامه دارد
بنظرتون آرتان هم عاشقه؟!؟!؟!
حتما کامنت بذارید..