#طناز
سرم تو اینستا بود که با صدای آرتان به خودم اومدم:
-عشقم بنظرت الان زنگ بزنم بگم یا هفته دیگه حضورا خودمون بگیم؟
-خودمون باشیم بهتره...تازه مامان بزرگم اصلا تورو ندیده. بزار بیای برات یه قابلمه دلمه میپزه از اونا که دوس داری،هی پسرم پسرم به ریشت میبنده اونوقت دیگه کلا نمیزاره از خونش بری بیرون!
آرتان-ترسیدم😶
-نترس از نزدیک ببینیش زن مهربونیه😊
لبخندی زد و گفت:
-تو اول با مامان من آشنا شو بفهمی چه خبره..یه دل مهربونی داره..یه دل مهربونی داره که نگو..❤
بلند شدم و صورتشو با دستام قاب گرفتم:
-مثل اینکه این مهربونیش به توام سرایت کرده:)
دستمو از روی گونه اش برداشت و برد سمت لبش..نرم بوسید و گفت:
-خیلی دوستت دارم...بهترین هدیه زندگیم از خدایی❤
دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی سینه اش...قلبش میزد..عاشق ریتمش بودم!
گفتم:
-هرچی بشه ازم دور نشو...بدون تو نمیتونم! قول میدی؟
لبخند محوی روی لبش نشست و لبهاشو گذاشت روی لبهام...بوسه کوتاهی زد و عقب کشید:
-قول:)
محکم بغلش کردم...بوی عطرش داشت دیوونم میکرد..
کمی بعد از بغلش اومدم بیرون...موهامو از توی صورتم کنار زد و گفت:
-به نیما زنگ میزنم با بارانا بیان اینجا،شب ساعت ۸ مهمونیه خونه رفیقم!
-اره زنگ بزن بیان بعد تعطیلاته یه دل سیر تفریح کنیم!
-الان زنگ میزنم
#نیما
تلفنم زنگ خورد...نگاش کردم با دیدن اسم "شتر" دکمه سبزو لمس کردم:
-چطوری شتر؟
آرتان-شتر و مرض-_- مگه من نگفتم اون اسمو بردار!!
خندیدم:
-لامصب یک حالی میده وقتی شتر صدات میکنم😌
آرتان-ببند...خواستم بگم با عشقت پاشو بیا اینجا ساعت ۸ شب مهمونی کامیاره
-عِ؟؟ اوکیه پس مام میایم!
آرتان-اون اسمم بردار از رو گوشیت وگرنه رات نمیدم!
-اوکی:/
قطع کردم. بارون فیلم سینمایی میدید..رفتم کنارش و بغلش کردم:
-با من قهری هنوز؟
جواب نداد...مثل دختر بچه های ۴ ساله موهای خرماییش ریخته بود تو صورتش^^
موهاشو کنار زدم و آروم گونه اش رو بوسیدم:
-تحملشو ندارم...قهر نباش😘
آروم و با بغض گفت:
-من فقط ازت تقلب گرفتم...اونجوری داد زدی!
-ببخشید...معذرت میخوام الان خوبه؟
-میتونیم دوباره امتحان بدیم واسه چی بزرگش کردی؟
-حق داری...ولی الان یه خبر خوب دارم واست!
لبخند محوی زد و گفت:
-چی؟
-اگه هنوز دلخور نباشی میگم!
لبخندی زد و لبهاشو گذاشت روی لبهام...آروم بوسید و عقب کشید:
-قهر نیستم بگو^^
منو میگین...غش میکردم واسش:) کاراش عین دختربچه های کوچولوئه😍
گفتم:
-آرتان میگه پاشیم بریم خونش ساعت ۸ شب مهمونی رفیقشه...یه تفریح حسابی داریم!
چشماش برق زد و گفت:
-بالاخره!! تفریحِ بی دانشگاه😀
خندیدم و گفتم:
-برو حاضر شو
#طناز
داشتم میز شام رو میچیدم که زنگ درو زدن...بلند گفتم:
-عزیزم باز میکنی؟ دستم بنده
آرتان-باشه
صداشون میومد..چند لحظه بعد بارون اومد توی آشپزخونه:
-سلام. بابا چه احتیاجی بود به اینا-_-
ظرف سالاد رو دادم دستش و گفتم:
-بگیر اینو ببر دارم میمیرم از خستگی!
-مجبوری:/
-چطوری..پکری انگار
-ن بابا...از نیما یکم دلخور بودم بخاطر صبح! خوبیم الان!
-بارون..چی بپوشم امشب؟
-من دو دست اوردم خوشگله میخوای انتخاب کنی یکیشو؟
-باز نیس؟
-نه...شوهر پسنده:/
-اوکی حالا بعد شام میحرفیم راجع بش..اونارم صدا کن گشنه نمونن!
-بابا اینا الان میرن اونجا بنظرت تا خرخره خفه نمیکنن خودشونو-_-
-باشه خو صداشون کنیم...عه..عشقم گناه داره😐
بلند گفتم:
-آقایون بفرمایید شام!!
آرتان-اومدیم نمی فرماییم شام😂
-بیجا کردین بفرمایید شام😑
نیما-زنداداش نمیفرماییم شام!
بارانا-آقا بفرمایید شام دیگه😠
آرتان-نیما من خیلی ترسیدم تو چی!
نیما-من عادت دارم😐
بارانا-عزیزم ما که بالاخره تنها میشیم! دارم برات
خنده ام گرفت^^ گفتم:
-بیاین بخورین که دیگه از شام خبری نیس!
...
لباسا رو از بارانا گرفتم و رفتم توی اتاق تا بپوشم!
یه شومیز صورتی کمرنگ آستین سه ربع با ساپورت مشکی بود...موهامو باز یه طرف شونه ام انداختم...واسه اخر کار یه رژ قرمز و خط چشم پهنی کشیدم و ادکلنمم روی خودم خالی کردم.
یه نگاه ب آینه کردم. چقدر تغییر کردما😍
تو همین فکرا بودم که آرتان اومد توی اتاق...نگاش که به من افتاد اخم مصنوعی روی پیشونیش نشست و اومد طرفم..با لحن آروم و خونسردی گفت:
-این چیه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-خوبه؟
نزدیکم شد...خیلی نزدیک! بوی عطرشو میتونستم واضح حس کنم:) موهامو از کنار گوشم کنار زد و آهسته زمزمه کرد:
-رژ قرمزت داره میره رو اعصابم!..مثل یه دختر خوب به حرفم گوش کنی کاشکی=)❤
لبخندی زدم و چشمامو بستم...سرم روی شونه اش بود! دستاش حلقه شد دورم و محکم بغلم کرد..آروم گفت:
-عشقم...اونجا که میریم خیلی آدما هستن که ذاتشون کثیفه! بعد تویی که دلت صافه و هیچ منظوری نداری واسه من خودتو خوشگل میکنی...،طناز اونا به این چیزا اهمیت نمیدن! یه شب مهمونی رو خراب نکنیم:)
 تموم مدتی که حرف میزد فقط چشمامو بسته بودم و نفس میکشیدم و نفس میکشیدم...هیچی جز عطرش حالمو خوب نمیکرد..حرفاش بوی عشق میداد❤
از بغلش بیرون اومدم و دستامو دور صورتش قاب گرفتم:
-دارم دیوونه وار عاشقت میشم آرتان...چیکار کردی باهام؟!
صورتشو جلو اورد و منو به بوسه عمیقی گرفت💋خیلی عمیق...:) قلبم تند میزد..کمی بعد لبهاش از لبهام فاصله گرفتن...آهسته لب زد:
-میشه اونو پاکش کنی؟
چشمامو بستم و چند بار سرمو تکون دادم.
لبخند قشنگی روی لبش نشست و گفت:
-اگه حاضری بیا پایین!
-صبر کن الان میام...
از اتاق رفت بیرون...رژمو پاک کردم و به جاش یه رژ گلبهی زدم و با برداشتن کیفم از اتاق زدم بیرون...
بارانا توی راه پله بود تا منو دید سوت زد و گفت:
-آخر کار خودتو کردی:/
-چشم حسودا بترکه😎
-آهااا😐اونوقت تو به من گفتی رژ قرمزتو قرض بده میخوام بزنم من کور رنگی دارم؟ این قرمزه؟! نکنه آقاتون غیرتی شده^^
تنه آرومی بهش زدم و رد شدم:
-شما نگران خودت باش-_-
آرتان-بیاین دیگه چقدر حرف میزنید!!
...
بارانا-چقدر شلوغه!
آرتان-یه جوری میگی انگار اصلا نیومدی!
-اره خب نیومدیم!
نیما-فقط ماییم انگار...هر هفته اینجاییم😂
چپ چپ به آرتان نگاه کردم! اونم خندید و گفت:
-دروغ میگه خودش پایه ثابته منو قاطی میکنه-_-
صدای آهنگ بلند بود نمیشد درست بفهمیم چی میگیم!
مانتومو از تنم در اوردم و دادم به خدمتکار جلوی در...
آرتان دستمو گرفت و آروم رفتیم وسط...واقعا الان چی فکر کردی...بین اینهمه مریض باهات میرقصم؟!
دستشو گرفتم و گفتم:
-چرا ما اینجاییم!
-مهمونیه
-بیشتر به پارتی میخوره😏
-طناز اذیت میشی اینجا؟
-یه حس بدی دارم...نرقصیم آرتان..بشینیم!
صورتم بین دستاش بود..لبخند محوی زد و دستمو گرفت. دنبالش راه افتادم. واسه هر دومون یکم وودکا ریخت و نشستیم روی کاناپه...نگاهم افتاد به اون دوتا هَوَل-_- اول راه نرسیده اون وسط میرقصیدن!
اییی..بارون چطور میتونی این جَو رو تحمل کنی!؟
یکم از نوشیدنیم خوردم و سرمو گذاشتم روی شونه آرتان..صدای بلند آهنگ سرمو بدجور درد میاورد!
گفتم:
-آرتان...توروخدا بریم!
انگار که تو حال خودش نباشه گفت:
-چیزی گفتی عشقم...؟
-میگم از اینجا بریم...نمیتونم بمونم!
نگاهم کرد...چشماش خمار بود! کلافه نفسمو فوت کردم و پیک رو از دستش کشیدم!
-بلند شو...بریم یه آب به صورتت بزن!
نگهم داشت و تب دار نگاهم کرد...میخواست نزدیک شه که مانعش شدم:
-آرتان..مستی!
موهامو از توی صورتم کنار زد و اومد جلوتر...لبهامو به بازی گرفت...بوی الکل داشت خفه ام میکرد!
آروم هولش دادم عقب و گفتم:
-بس کن آرتان...بریم صورتتو بشور خوب میشی!
دستشو کشیدم و رفتیم طبقه بالا...شیر آب رو باز کردم و چند مشت پاشیدم به صورتش...نگاهم کرد..لبخند بی جونی زد و دوباره منو به بوسه عمیقی گرفت! کاراش داشت خطرناک میشد! ترسیده بودم...ازش جدا شدم و میخواستم برم که یهویی بغلم کرد و بردم توی یه اتاق...خیلی تاریک بود! دیگه داشتم فریاد میزدم!
مشت میزدم بهش و میگفتم:
-توروخدا بس کن...مگه دوسم نداری...مگه عاشقم نبودی؟! چرا داری ناراحتم میکنی💔
منو گذاشت روی یه تخت و شروع کرد باز کردن دکمه هاش...خیلی ترسیده بودم...کاش نیما اینجا بود...کاش داداشم بود و صدامو میشنید😢
دستش رفت سمت زیپ لباسم که سیلی محکمی توی صورتش زدم و محکم هولش دادم عقب!!
سرش خورد به تخت! با ترس بلند شدم و  دستمو بردم سمت چراغ و روشنش کردم! از پیشونیش یکم خون میومد و با بهت بهم خیره شده بود...!
شیشه خالی الکلی که روی زمین بود و برداشتم و با ترس میگفتم:
-نزدیک بشی بخدا میزنم میکشمت!
از جاش بلند شد و خواست بیاد سمتم که جیغ زدم:
-نیا جلو!! تو دیگه آرتانِ من نیستی! همه چی تموم شد!
آرتان-طناز...
-طناز مرد! تو کشتیش! توی لعنتی گند زدی به هرچی عشقه! گمشو بیرون نمیخوام ببینمت💔
فریاد میزدم و همه اینا رو با گریه میگفتم!
نزدیکم شد و سعی کرد نگهم داره‌‌...مشت میزدم بهش و با داد بهش فحش میدادم!
بغلم کرد...خیلی محکم! انگار از اون حالت در اومده بود! با بغض خیلی بدی گفت:
-منو ببخش...ببخش قربونت بشم...معذرت میخوام...دیوونه من میمیرم نباشی...منِ لعنتی چیکار میخواستم بکنم باهات....😢
با گریه هولش دادم عقب...داد زدم:
-برو...برو گمشو...تو یه روانی ای! تو عاشق نیستی...میخواستی با من چیکار کنی...میخواستی چه بلایی سر عشقت بیاری!؟ نزدیکم نشو آرتان بخدا میزنم یا خودمو یا تورو میکشم...نزدیک نشو!
با گریه از اون اتاق لعنتی بیرون رفتم...آرتان دنبالم میدوید و اسممو صدا میزد! به یه خیابون رسیدم و واسه یه تاکسی دست تکون دادم...نشستم تو ماشین که راننده گفت:
-کجا برم دخترم؟
-برو فقط برو...گاز بده!
شالمو که تو کیفم بود انداختم روی سرم...اشکم جاری شد...دوباره راننده پرسید:
-کجا برم؟
با بغض گفتم:
-شمال
سرمو تکیه دادم به شیشه سرد ماشین...بارون میبارید! اون صحنه ها از جلوی چشمم رد میشد و همینجور اشک میریختم....💔
تلفنم مدام زنگ میخورد‌‌‌..همش یا آرتان یا بارانا و نیما...نمیخواستم هیچکدومشونو ببینم!! از آرتان مرتب پیام میومد:
-عشق من کجایی...؟
-طناز جوابمو بده دارم میمیرم...
-طناز مبادا بلایی سر خودت بیاری😢
-طناز اشتباه کردم خواهش میکنم جوابمو بده...
سرمو گرفتم بین دستام و فقط هق هق میکردم......
.
.
.
#ادامه دارد


نظرتون راجع به این پارت؟!

بنظرتون طناز حق داره اینجوری کنه یا آرتان فقط مست بود و نفهمید داره چیکار میکنه؟! حق با کیه؟

نظرتونو حتما کامنت کنید عشقا❤