Part21#
#طناز
سر صبحونه بحثشو باز کردم:
-داداشی میخواستی یه چیزی بگی!
سردار-اره...ببینید من فکر نمیکنم انقدر زود بشه! اگه قبل از این اتفاق بود چیزی نمیگفتم چونکه چشم بسته به آرتان اعتماد داشتم...ولی الان؟! خودش بگه!
آرتان-منکه معذرت خواهی کردم!
سردار-اره منم بخشیدم...اعتماد چی؟ میتونی اعتمادمو طی ۲ ماه بدست بیاری؟!
با تعجب گفتم:
-یعنی میگی دو ماه منتظر باشیم؟
سردار-اره ولی مامان بزرگمم بدونه...یه چیزی مثل نامزدی! نمیخوام بگم جدا بمونید چون واقعا ناراحت میشید...دیشب طناز پشت گوشی با بغض حرف میزد خیلی ناراحت شدم!
لبخندی زدم که گفت:
-اگه این دو ماه رو قبول میکنید من همه چیو علنیش میکنم!
نگاهی به آرتان انداختم...با باز و بسته کردن چشماش تایید کرد! تک سرفه ای کردم و گفتم:
-باشه...کی بهش میگی؟
سردار-همین امشب...آماده باشید قراره کتکشو من بخورم-_-
هر سه باهم خنده امون گرفت...گفتم:
-تو چرا کتک بخوری؟
-نمیشناسیش مگه؟ برو دعا کن من دارم به جات حرف میزنم وگرنه با دمپایی میفتاد به جونت^^
پوکر نگاهش کردم که صدای زنگ بلند شد! آرتان رفت درو باز کرد و گفت:
-نیما و بارانا
دستامو بهم کوبیدم و گفتم:
-ایول😎
چند لحظه بعد با جیغ بارانا از جا پریدم:
-دخترررررر😍بیا اینجا بغلت کنم!
محکم بغلم کرد و تند تند ماچم میکرد-_-
با تعجب پرسیدم:
-چیشده؟
آرومتر شد و با خوشحالی دستمو کشید:
-بریم بالا بهت میگم!
سرمو برگردوندم با تعجب به نیما و آرتان خیره شدم! نیما هم نیشش تا بنا گوش باز بود:/
رفتیم توی اتاق و بارون درو بست و گفت:
-بشین یه چیزی نشونت بدم!
آهسته خندیدم:
-دیوونه میگی چیشده یا نه؟
یه کاغذ از کیفش بیرون اورد و با خوشحالی بهم زل زد! خوب که کاغذه رو نگاه کردم فهمیدم تست بارداریه! وااااییییییی😍خاله میشممممممممم!
جیغ زدم:
-هییییییییییینننن عااشششقتممممممم مننن خداااا:))
بارون-هیسسسس میخوای داداشت بشنوه-_-
-بشنوه مگه چیه
-حالا تو باز ساکت!
چشمکی زدم و گفتم:
-منو ببین دختر...نیما میدونه؟!
یهو در اتاق باز شد و نیما و آرتان و سردار مث جت پریدن تو اتاق-_-
آرتان-چرا جیغ میزنی؟
سردار-روانی-_-
نیما-تا این حد یعنی خوشحال شدی؟😶
آرتان-واسه چی؟
بارانا-آی😑همتون باهم سوال پیچم میکنید!!
نیما-خو عشقم بگو بهشون دیگه!
بارانا هی ابرو واسمون بالا مینداخت!
سردار-چی رو بگه؟ چرا ایما و اشاره میکنی حرفتو بزن!
یهو صبرم تموم شد و بلند گفتم:
-آااااای😣 بارانا حامله ست!!!
سردار همون موقع دیوونه شد و داد زد:
-نیمااااااااااااااااااااااا😠😠
افتاد دنبالش! این بدو اون بدو...دمپاییشو در اورد و پرت کرد سمتش:
سردار-منو ببین پسر منو ببین! چیکار کردی؟!
نیما-چیکار کردم مگه؟ اون حاملست چرا منو میزنی! نزن! آخ...طناز این روانی رو بگیرش کشت منو!
ایستادن یه جا رو جایز ندونستم و پریدم و از گردنش اویزون شدم و هی مشت میزدم بهش:
-ولش کن کشتیش! ب توام میگن برادر؟ ولکن میگم! آرررتااااننننن کمممککککک!!
(من:😂😂😂)
با هزار بدبختی از نیما جداش کردیم! نیما بلند گفت:
-دیوونه ی روانی...چرا میزنی؟!
سردار-اخه بیشعور تر از تو ندیدم!
نیما-خودتی بیشعور! ب من نسبت میده-_-
بارانا بلند گفت:
-همتون برید بیرون! همتون برید بیرون نبینم یه کدومتونو!
دست آرتانو گرفتم و خواستم برم که بارانا هول گفت:
-نه فقط طناز بمونه! همتون برید!!
نیما-من نمونم؟
بارون-تو فعلا جلو چشمم نباش!
نیما-عشقم!
بارون-نیما برو بیرون...فقط طناز بمونه!
هر سه تاشون با قیافه آویزون رفتن بیرون...دیدم بارانا بغض کرد و گفت:
-طناز هرچی هیچی نمیگم باز بدتر میشه...این دیگه داره شورشو در میاره!
-آجی...
-ببین من بعد مرگ خونوادم کسیو نداشتم...سردار دستش درد نکنه اندازه تو واسم برادری کرد...ولی زندگی خودمه والا به کسی مربوط نیست! دختر خسته شدم دیگه...💔مثلا دارم مادر میشم...بیشعور میخواست پدر بچمو با دمپایی بزنه!
خنده ام گرفته بود ولی سعی کردم جدی باشم:
-اولا که...داداشمه! دوسش دارم...اره بعضی وقتا یه کارایی میکنه که میخوام بگیرم اون سیبیلاشو از ته بتراشم! ولی بخدا خوبیمونو میخواد...توام ناراحت نباش یه چهارتا کتک بزنه نیما رو خالی میشه اصلا میای میبینی دارن میخندن! مردا اینجورین بت بگما!
بارانا-اینطوری میگی...؟
-یعنی☺
دستمو گذاشتم روی شکمش و با لبخند گفتم:
-چه حسی داره؟
آهسته خندید:
-یه حس خوب...انگار که یکی تو وجودت جوونه بزنه:)
-دوسش داری؟
-نیما رو؟...عاشقشم!
-دیوونه منظورم جوجوئه😍
-وییی..یعنی تو اینجوری میگی جوجو میخوام غش کنم!
آرتان یهو درو باز کرد و گفت:
-خانما اگه حرفاتون تموم شد بیاین بیرون ب دادم برسین!
-چیشده؟
-بیا خودت ببین!
از پله ها رفتیم پایین...واییی! نشسته بودن روبه روی هم و با اخم بهم زل زده بودن😂
آرتان-عشقم...من میترسم والا خیلی میترسم!
-هیش! نترس این آرامش بعد از طوفانه!
-چی:/
-یعنی تا ۶۰ بشمار...ببین چطور آشتی میکنن!
آرتان- ۱...۲...۳...۴...۵...۶ و.......!!
-آی! تو دلت بشمار خب! وایی حالا هرچی..!
آرتان-مطمئنی دیگه...؟
-اره اصلا نگران نباش...اهااا ببین! اخماشون باز شد^^
-ازت میترسم
-چرااا
-چطور پیشگویی میکنی؟ یعنی...مثلا یه روز خدایی نکرده خیانت کنم تو قبلش حدس میزنی دیگه:/
زدم ب بازوش و گفتم:
-بیخود!
خندید و گفت:
-یه نگاه بهم بنداز من اهل این حرفام؟ -_-
چشمامو ریز کردم و با حرص گفتم:
-یعنی آرتان...فقط بفهمم! بفهمم حتی ب یه دختر سلام کردی جوری صورتتو با دماغت یکی میکنم که...!
آرتان رو ب بارانا-سلاااام😐
جیغ-آرتااااااااااان حرصمو در نیار😑
بلند خندید و بغلم کرد! کنار گوشم گفت:
-آرزوی خیانت کردنمو فقط تو خواب ببین😘😎
لبخندی زدم...داشتم شوخی میکردم واقعا بهش اعتماد دارم:)❤
سردار بالاخره بعد از ۳۰ دقیقه زل زدن ب نیما گفت:
-قبول...کنار اومدم...یعنی من زود عصبانی میشم بخاطر همین...رو این دوتا خیلی حساسم!
نیما-بخاطر کار زشتت پشیمون میشی😑
سردار-توهم
نیما-من فقط عاشقشم!
سردار-کارت زشت بود
نیما-ولی من بچه دارم!!
آرتان داد زد:
-بس میکنین یا بیرونتون کنم؟!؟! نیما خیلیم کار قشنگی کردی! ببندین دیگه!
لبمو چنان گاز گرفتم ک دردم اومد:/ تاحالا ندیدم اینجوری داد بزنه😐
بارانا-میخواین الان مثل آدم باهم حرف بزنین؟!
نیما-معذرت میخوام!
سردار-چرا معذرت میخوای؟ نکنه میخوای بچه رو از اومدن پشیمون کنی؟!
کمی مکث کرد و گفت:
-ببخشید با دمپایی زدم:/ خیلی محکم خورد نَ؟
به طور عجیب دوتاشون بلند خندیدن ک خونه منفجر شد!!
آرتان-من دیگه حرفی ندارم...:/ بیاین اینارو تنها بذارین
دست منو بارانا رو کشید و رفتیم توی باغ نشستیم.
-دیوونه ها...از نیما انتظار داشتم ولی از داداشم نه-_-
آرتان-والا بالاسر زن باردار انقدر داد و بیداد نمیکنن! مغزم هنوز داره سوت میکشه! اوووف...
-باشه تموم شد دیگه...الان نفس عمیق بکشید! صدای نکره شونم یادتون میره😑
بارانا-وای...سرمممم...مثلا الان باید پاهامو دراز میکردم شما بهم خدمت میکردین! ببین حتی شوهرمم دیوونست! وای...رسما شوک بهم وارد شد...الان بچم یه چیزیش میشه!
از جام بلند شدمو موهامو با عشوه زدم کنار و خندیدم:
-چی میخواین واستون بیارم؟
-اوا دستت درد نکنه...بیا تورو یه چک نر و ماده بزنم دلم خنک شه😑واسه چی جیغ زدی که اینا بلند شن بیان بفهمن چیشده؟ حالا جیغ ب کنار...چرا یهو پریدی خبرو درسته بهشون دادی؟!؟!
-آرتان این با منه الان؟😢
بارون-خوبه خوبه اشک مصنوعی نریز حفظم تورو!
-آرتاااان یه چیزی بگو!!
یهو دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و لبهامو عمیق بوسید=))) ویییی دلم غنج میرفت براششش😍💋
کمی بعد لبهاش متوقف شد و بوسه ریزی زد و عقب کشید. رو به بارانا با قیافه ترسناکی گفت:
-می فرمودین؟!!!
بارانا-نه مرسی! چیزی نمیگفتم...هوا چقدر گرمه😐
آهسته خندیدم و دستامو دور کمر آرتان حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی شونه اش❤
رو به بارانا گفتم:
-بگو بازم بگو^^
-ن دیگه هیچ شکایتی ندارم:/ رفع شد!
آرتان بلند خندید و گفت:
-رسواش میکنم کسیکه عشقمو اذیت کنه😈
صدای خنده اون دوتا نزدیک شد! اومده بودن توی باغ.
آرتان-Oh Oh😐عملیات تخریب ب پایان رسید مثل اینکه😂
نیما کنار بارانا نشست و با لحن خیلی زن ذلیل گفت:
-عشقم بیا پاهاتو دراز کن...آرتان میره واست یه چیزی میاره:/ تو فقط استراحت کن^^
آرتان-بخاطر کاری که با عشقم کرد عمرا واسش چیزی بیارم خودت بیار😜
نیما-چیکار کرد؟
بارون-دروغ میگه باور نکن! تازه خجالتم نمیکشه جلوی من حلق تو حلق میشن😈
آرتان-(سرفه)ببند😶
نیما منفجر شد و بعد با سرفه گفت:
-راست میگه بنده خدا😂بالاخره حامله است شاید دلش بخواد😑
بارانا با جیغ-نیماااااااااااااا😣
بعد با یه حالت مصنوعی گفت:
-آییی...بچم! لگد میزنه والا لگد میزنه!!
نیما-عشقم چرت و پرت نگو بچه اندازه نقطه است الان پا داره لگد بزنه؟؟؟
یکم دور و برشو نگاه کرد و روبه من گفت:
-ضایه بود نه؟
-فکر کنم😐
بارانا-آییی...گرمم شد خیلی گرمم شد! خجالت کشیدم!
اونطرف نیما مرده بود از خنده😂از دست کاراش^^
یکم بعد گفتم:
-خب خانوم خانوما چیزی میخورین احیانا واستون بیارم؟
-برو واسم نوتلا بیار نوتلا میخوام!!
-عاااا!! نیما از الان بهت بگم بچتون پسره!
نیما-واقعا؟
-اره...زیاد شیرینی میخواد!
آرتان-بعد علم پزشکی نظریه شما رو ثابت کرده؟
-عشقم علم پزشکی نمیخاد که...میفهمم خودم^^
سردار خندید و گفت:
-نه...یادمه ده سال پیش خالم باردار میشه...مامانم همون موقع میگه بچش دختره! چون یهویی چیزای ترش میخواست! یهویی مثلا شوهرخالمو میفرستاد دنبال گوجه سبز وسط پاییز😐مامانمم هی میگفت دختره دختره تا شانسی دختر شد!
-آی...اینا رو از کجا یادته؟
سردار-میشه مگه یادم بره...دلمم خیلی براش تنگ شد!
اشکامو پاک کردم و آهسته خندیدم:
-بیا اینم مدرک...بچه پسره گفته باشم!
بلند شدم و گفتم:
-برم واسه عشقم نوتلا بیارم بچش قندش نیفته^^
بارانا-آیی قربونت بشم بدو بیار😘
.
.
.
#ادامه دارد

