Part21#

#طناز
سر صبحونه بحثشو باز کردم:
-داداشی میخواستی یه چیزی بگی!
سردار-اره...ببینید من فکر نمیکنم انقدر زود بشه! اگه قبل از این اتفاق بود چیزی نمیگفتم چونکه چشم بسته به آرتان اعتماد داشتم‌‌...ولی الان؟! خودش بگه!
آرتان-منکه معذرت خواهی کردم!
سردار-اره منم بخشیدم...اعتماد چی؟ میتونی اعتمادمو طی ۲ ماه بدست بیاری؟!
با تعجب گفتم:
-یعنی میگی دو ماه منتظر باشیم؟
سردار-اره ولی مامان بزرگمم بدونه...یه چیزی مثل نامزدی! نمیخوام بگم جدا بمونید چون واقعا ناراحت میشید...دیشب طناز پشت گوشی با بغض حرف میزد خیلی ناراحت شدم!
لبخندی زدم که گفت:
-اگه این دو ماه رو قبول میکنید من همه چیو علنیش میکنم!
نگاهی به آرتان انداختم...با باز و بسته کردن چشماش تایید کرد! تک سرفه ای کردم و گفتم:
-باشه...کی بهش میگی؟
سردار-همین امشب...آماده باشید قراره کتکشو من بخورم-_-
هر سه باهم خنده امون گرفت...گفتم:
-تو چرا کتک بخوری؟
-نمیشناسیش مگه؟ برو دعا کن من دارم به جات حرف میزنم وگرنه با دمپایی میفتاد به جونت^^
پوکر نگاهش کردم که صدای زنگ بلند شد! آرتان رفت درو باز کرد و گفت:
-نیما و بارانا
دستامو بهم کوبیدم و گفتم:
-ایول😎
چند لحظه بعد با جیغ بارانا از جا پریدم:
-دخترررررر😍بیا اینجا بغلت کنم!
محکم بغلم کرد و تند تند ماچم میکرد-_-
با تعجب پرسیدم:
-چیشده؟
آرومتر شد و با خوشحالی دستمو کشید:
-بریم بالا بهت میگم!
سرمو برگردوندم با تعجب به نیما و آرتان خیره شدم! نیما هم نیشش تا بنا گوش باز بود:/
رفتیم توی اتاق و بارون درو بست و گفت:
-بشین یه چیزی نشونت بدم!
آهسته خندیدم:
-دیوونه میگی چیشده یا نه؟
یه کاغذ از کیفش بیرون اورد و با خوشحالی بهم زل زد! خوب که کاغذه رو نگاه کردم فهمیدم تست بارداریه! وااااییییییی😍خاله میشممممممممم!
جیغ زدم:
-هییییییییییینننن عااشششقتممممممم مننن خداااا:))
بارون-هیسسسس میخوای داداشت بشنوه-_-
-بشنوه مگه چیه
-حالا تو باز ساکت!
چشمکی زدم و گفتم:
-منو ببین دختر...نیما میدونه؟!
یهو در اتاق باز شد و نیما و آرتان و سردار مث جت پریدن تو اتاق-_-
آرتان-چرا جیغ میزنی؟
سردار-روانی-_-
نیما-تا این حد یعنی خوشحال شدی؟😶
آرتان-واسه چی؟
بارانا-آی😑همتون باهم سوال پیچم میکنید!!
نیما-خو عشقم بگو بهشون دیگه!
بارانا هی ابرو واسمون بالا مینداخت!
سردار-چی رو بگه؟ چرا ایما و اشاره میکنی حرفتو بزن!
یهو صبرم تموم شد و بلند گفتم:
-آااااای😣 بارانا حامله ست!!!
سردار همون موقع دیوونه شد و داد زد:
-نیمااااااااااااااااااااااا😠😠
افتاد دنبالش! این بدو اون بدو...دمپاییشو در اورد و پرت کرد سمتش:
سردار-منو ببین پسر منو ببین! چیکار کردی؟!
نیما-چیکار کردم مگه؟ اون حاملست چرا منو میزنی! نزن! آخ...طناز این روانی رو بگیرش کشت منو!
ایستادن یه جا رو جایز ندونستم و پریدم و از گردنش اویزون شدم و هی مشت میزدم بهش:
-ولش کن کشتیش! ب توام میگن برادر؟ ولکن میگم! آرررتااااننننن کمممککککک!!
(من:😂😂😂)
با هزار بدبختی از نیما جداش کردیم! نیما بلند گفت:
-دیوونه ی روانی...چرا میزنی؟!
سردار-اخه بیشعور تر از تو ندیدم!
نیما-خودتی بیشعور! ب من نسبت میده-_-
بارانا بلند گفت:
-همتون برید بیرون! همتون برید بیرون نبینم یه کدومتونو!
دست آرتانو گرفتم و خواستم برم که بارانا هول گفت:
-نه فقط طناز بمونه! همتون برید!!
نیما-من نمونم؟
بارون-تو فعلا جلو چشمم نباش!
نیما-عشقم!
بارون-نیما برو بیرون...فقط طناز بمونه!
هر سه تاشون با قیافه آویزون رفتن بیرون...دیدم بارانا بغض کرد و گفت:
-طناز هرچی هیچی نمیگم باز بدتر میشه...این دیگه داره شورشو در میاره!
-آجی...
-ببین من بعد مرگ خونوادم کسیو نداشتم‌‌...سردار دستش درد نکنه اندازه تو واسم برادری کرد...ولی زندگی خودمه والا به کسی مربوط نیست! دختر خسته شدم دیگه...💔مثلا دارم مادر میشم...بیشعور میخواست پدر بچمو با دمپایی بزنه!
خنده ام گرفته بود ولی سعی کردم جدی باشم:
-اولا که...داداشمه! دوسش دارم...اره بعضی وقتا یه کارایی میکنه که میخوام بگیرم اون سیبیلاشو از ته بتراشم! ولی بخدا خوبیمونو میخواد...توام ناراحت نباش یه چهارتا کتک بزنه نیما رو خالی میشه اصلا میای میبینی دارن میخندن! مردا اینجورین بت بگما!
بارانا-اینطوری میگی...؟
-یعنی☺
دستمو گذاشتم روی شکمش و با لبخند گفتم:
-چه حسی داره؟
آهسته خندید:
-یه حس خوب...انگار که یکی تو وجودت جوونه بزنه:)
-دوسش داری؟
-نیما رو؟...عاشقشم!
-دیوونه منظورم جوجوئه😍
-وییی..یعنی تو اینجوری میگی جوجو میخوام غش کنم!
آرتان یهو درو باز کرد و گفت:
-خانما اگه حرفاتون تموم شد بیاین بیرون ب دادم برسین!
-چیشده؟
-بیا خودت ببین!
از پله ها رفتیم پایین...واییی! نشسته بودن روبه روی هم و با اخم بهم زل زده بودن😂
آرتان-عشقم...من میترسم والا خیلی میترسم!
-هیش! نترس این آرامش بعد از طوفانه!
-چی:/
-یعنی تا ۶۰ بشمار...ببین چطور آشتی میکنن!
آرتان- ۱...۲...۳...۴...۵...۶ و.......!!
-آی! تو دلت بشمار خب! وایی حالا هرچی..!
آرتان-مطمئنی دیگه...؟
-اره اصلا نگران نباش‌...اهااا ببین! اخماشون باز شد^^
-ازت میترسم
-چرااا
-چطور پیشگویی میکنی؟ یعنی...مثلا یه روز خدایی نکرده خیانت کنم تو قبلش حدس میزنی دیگه:/
زدم ب بازوش و گفتم:
-بیخود!
خندید و گفت:
-یه نگاه بهم بنداز من اهل این حرفام؟ -_-
چشمامو ریز کردم و با حرص گفتم:
-یعنی آرتان...فقط بفهمم! بفهمم حتی ب یه دختر سلام کردی جوری صورتتو با دماغت یکی میکنم که...!
آرتان رو ب بارانا-سلاااام😐
جیغ-آرتااااااااااان حرصمو در نیار😑
بلند خندید و بغلم کرد! کنار گوشم گفت:
-آرزوی خیانت کردنمو فقط تو خواب ببین😘😎
لبخندی زدم...داشتم شوخی میکردم واقعا بهش اعتماد دارم:)❤
سردار بالاخره بعد از ۳۰ دقیقه زل زدن ب نیما گفت:
-قبول...کنار اومدم...یعنی من زود عصبانی میشم بخاطر همین...رو این دوتا خیلی حساسم!
نیما-بخاطر کار زشتت پشیمون میشی😑
سردار-توهم
نیما-من فقط عاشقشم!
سردار-کارت زشت بود
نیما-ولی من بچه دارم!!
آرتان داد زد:
-بس میکنین یا بیرونتون کنم؟!؟! نیما خیلیم کار قشنگی کردی! ببندین دیگه!
لبمو چنان گاز گرفتم ک دردم اومد:/ تاحالا ندیدم اینجوری داد بزنه😐
بارانا-میخواین الان مثل آدم باهم حرف بزنین؟!
نیما-معذرت میخوام!
سردار-چرا معذرت میخوای؟ نکنه میخوای بچه رو از اومدن پشیمون کنی؟!
کمی مکث کرد و گفت:
-ببخشید با دمپایی زدم:/ خیلی محکم خورد نَ؟
به طور عجیب دوتاشون بلند خندیدن ک خونه منفجر شد!!
آرتان-من دیگه حرفی ندارم...:/ بیاین اینارو تنها بذارین
دست منو بارانا رو کشید و رفتیم توی باغ نشستیم.
-دیوونه ها...از نیما انتظار داشتم ولی از داداشم نه-_-
آرتان-والا بالاسر زن باردار انقدر داد و بیداد نمیکنن! مغزم هنوز داره سوت میکشه! اوووف...
-باشه تموم شد دیگه...الان نفس عمیق بکشید! صدای نکره شونم یادتون میره😑
بارانا-وای...سرمممم...مثلا الان باید پاهامو دراز میکردم شما بهم خدمت میکردین! ببین حتی شوهرمم دیوونست! وای...رسما شوک بهم وارد شد...الان بچم یه چیزیش میشه!
از جام بلند شدمو موهامو با عشوه زدم کنار و خندیدم:
-چی میخواین واستون بیارم؟
-اوا دستت درد نکنه...بیا تورو یه چک نر و ماده بزنم دلم خنک شه😑واسه چی جیغ زدی که اینا بلند شن بیان بفهمن چیشده؟ حالا جیغ ب کنار...چرا یهو پریدی خبرو درسته بهشون دادی؟!؟!
-آرتان این با منه الان؟😢
بارون-خوبه خوبه اشک مصنوعی نریز حفظم تورو!
-آرتاااان یه چیزی بگو!!
یهو دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و لبهامو عمیق بوسید=))) ویییی دلم غنج میرفت براششش😍💋
کمی بعد لبهاش متوقف شد و بوسه ریزی زد و عقب کشید. رو به بارانا با قیافه ترسناکی گفت:
-می فرمودین؟!!!
بارانا-نه مرسی! چیزی نمیگفتم...هوا چقدر گرمه😐
آهسته خندیدم و دستامو دور کمر آرتان حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی شونه اش❤
رو به بارانا گفتم:
-بگو بازم بگو^^
-ن دیگه هیچ شکایتی ندارم:/ رفع شد!
آرتان بلند خندید و گفت:
-رسواش میکنم کسیکه عشقمو اذیت کنه😈
صدای خنده اون دوتا نزدیک شد! اومده بودن توی باغ.
آرتان-Oh Oh😐عملیات تخریب ب پایان رسید مثل اینکه😂
نیما کنار بارانا نشست و با لحن خیلی زن ذلیل گفت:
-عشقم بیا پاهاتو دراز کن...آرتان میره واست یه چیزی میاره:/ تو فقط استراحت کن^^
آرتان-بخاطر کاری که با عشقم کرد عمرا واسش چیزی بیارم خودت بیار😜
نیما-چیکار کرد؟
بارون-دروغ میگه باور نکن! تازه خجالتم نمیکشه جلوی من حلق تو حلق میشن😈
آرتان-(سرفه)ببند😶
نیما منفجر شد و بعد با سرفه گفت:
-راست میگه بنده خدا😂بالاخره حامله است شاید دلش بخواد😑
بارانا با جیغ-نیماااااااااااااا😣
بعد با یه حالت مصنوعی گفت:
-آییی...بچم! لگد میزنه والا لگد میزنه!!
نیما-عشقم چرت و پرت نگو بچه اندازه نقطه است الان پا داره لگد بزنه؟؟؟
یکم دور و برشو نگاه کرد و روبه من گفت:
-ضایه بود نه؟
-فکر کنم😐
بارانا-آییی...گرمم شد خیلی گرمم شد! خجالت کشیدم!
اونطرف نیما مرده بود از خنده😂از دست کاراش^^
یکم بعد گفتم:
-خب خانوم خانوما چیزی میخورین احیانا واستون بیارم؟
-برو واسم نوتلا بیار نوتلا میخوام!!
-عاااا!! نیما از الان بهت بگم بچتون پسره!
نیما-واقعا؟
-اره...زیاد شیرینی میخواد!
آرتان-بعد علم پزشکی نظریه شما رو ثابت کرده؟
-عشقم علم پزشکی نمیخاد که‌...میفهمم خودم^^
سردار خندید و گفت:
-نه...یادمه ده سال پیش خالم باردار میشه...مامانم همون موقع میگه بچش دختره! چون یهویی چیزای ترش میخواست! یهویی مثلا شوهرخالمو میفرستاد دنبال گوجه سبز وسط پاییز😐مامانمم هی میگفت دختره دختره تا شانسی دختر شد!
-آی...اینا رو از کجا یادته؟
سردار-میشه مگه یادم‌ بره...دلمم خیلی براش تنگ شد!
اشکامو پاک کردم و آهسته خندیدم:
-بیا اینم مدرک...بچه پسره گفته باشم!

بلند شدم و گفتم:
-برم واسه عشقم نوتلا بیارم بچش قندش نیفته^^
بارانا-آیی قربونت بشم بدو بیار😘
.
.
.
#ادامه دارد

Part20#

#طناز
گوشیمو برداشتم و در اتاقو بستم...شماره داداشمو گرفتم.چند ثانیه بعد جواب داد:
-سلام خوبی؟
-اوهوم...تو چطوری؟
-خوبم...کاری داشتی؟
-مگه حتما باید کاری داشته باشم بهت زنگ بزنم-_-
خندید و گفت:
-باااشه...تو حالا بگو!
-میگما...میشه یه کاری واسم انجام بدی؟
-هرچی باشه
-ببین..این قضیه منو آرتان هستا..یواش یواش دیگه واسه مامان بزرگم بگو! چونکه آرتان همین الان داره با مامانش حرف میزنه شماره خونمونم بهش داده! فقط گفتم یکم دست نگهدارین تا داداشم به مامان بزرگم خبر بده بعدش زنگ بزنید!
با تعجب گفت:
-طناز ب این زودی؟؟ ببین منو هنوزم تردید دارم بخاطرت! آرتان منو بی اعتماد کرده نمیتونم بزارم انقدر زود ازدواج کنی! باشه...یه اشتباه کرد اما بخشیدمش..ولی انقدر زود اصلا فکرشو نکن آبجی!
بغضم گرفت..‌.تو دیگه چرا؟! چرا نمیذارید بهم برسیم!
چرا این زندگی لعنتی نمیزاره خوشبخت باشیم💔
با بغض بدی گفتم:
-واقعا که...
-طناز من بخاطر خودت میگم خواهری...برای اینکه پس فردا بچه دار شدین یه چیزی شد بینتون سرد شدین از همدیگه،خودت ضربه میخوری! باشه...میدونم خیلی دوسش داری! ولی بزار یکم فاصله بیفته! من به مامان و بابا قول دادم...قول دادم خوشبخت بشی! قول دادم خواهرمو کسی هیچوقت ناراحتش نکنه!
گفتم:
-من دوسش دارم...ما ازدواج میکنیم داداش!! نمیدونم این حرفات برای چیه💔
-صبر کن من چند ساعت دیگه تهرانم! باید باهات جدی حرف بزنم...
با گریه گفتم:
-تو الان داری حرفاتو تحمیل میکنی؟!!
-نه تحمیل نمیکنم! دارم میام تهران قطع کن حرف میزنیم بعد...خداحافظ!
خیلی بی رحم قطع کرد تلفنو...سرمو بین دستام گرفتم و هق هق میکردم...دقیقا وقتی میگی همه چی تموم شد...یهو میبینی همش خوابه! اما من به معجزه باور دارم...نمیزارم این اتفاق بیفته!
در اتاق باز شد و آرتان متعجب اومد داخل:
-اِ...چیشدی؟
اشکهام همینجوری میریخت..چی بهش میگفتم؟!
نشست کنارم و محکم بغلم کرد:
-اونجوری گریه میکنی که نمیفهمم چیشده! باهام حرف بزن...بهم بگو عشقم❤
دستاشو گذاشت روی گونه هام و آهسته اشکمو پاک میکرد:
-بگو...باهام حرف بزن...چیشده تو که همین الان خوشحال بودی!
-ما..ما نمیتونیم!!...نمیتونیم ازدواج کنیم!
-چی؟؟ طناز توروخدا شوخی نکن...!
-داداشم میگه من به آرتان اعتماد ندارم...اعتمادمو خراب کرده! نمیذارم انقدر زود ازدواج کنید..💔
منو توی بغلش فشرد و آهسته گفت:
-عشقم خب منظورش این نیست که بیخیال هم بشیم! شاید بخواد دو سه ماه نامزد باشیم! یعنی اینجوری به ذهنم میرسه!
-میترسم از دستت بدم😔
روی موهامو آروم بوسید و گفت:
-نترس...عشق ما طوریش نمیشه:))💋
خیره شدم به چشماش و گفتم:
-من بدون تو اصلا دووم نمیارم...اگه حس کنم نیستی میمیرم!
بغلم کرد و آروم دراز کشید...موهامو نوازش میکرد و یه آهنگ نامفهومی رو توی گوشم زمزمه میکرد...کمی که گذشت گفت:
-الان آرومی..؟
آهسته سرمو تکون دادم...دستاش حلقه شد دورم و مهربون گفت:
-همه چی درست میشه...الان چشماتو ببند به هیچی فکر نکن خب؟
چشمامو بستم...انگار صورتش نزدیک صورتم شد چون گرماش رو حس میکردم💕دستمو آهسته فشرد و گفت:
-شب بخیر عشق زندگیم...❤
کمی بعد چشمام سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم...
#آرتان
با منظم شدن نفس هاش فهمیدم خوابش برده...خیلی نگران آینده امون بودم...یعنی چی میشه؟! خیره شدم به چهره مظلومش و آهسته لب زدم:
-چرا انقدر خوشگلی...:) چرا صدات انقدر قشنگه!
بوسه آرومی روی پیشونیش زدم و گفتم:
-آخرش چی میشه یعنی...؟! بهم میرسیم...؟؟
فکر و خیال آرومم نمیذاشت...کاش جفت پاهام تو همون تصادف فلج میشد ولی به اون مهمونی نمیرفتم!! چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم...مگه خوابم میبرد؟!
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم...نه من تا یه فنجون قهوه نمیخوردم مغزم درست کار نمیکرد!! رفتم تو آشپزخونه و یکی از ابروهامو انداختم بالا...! باید یه فکری واسه منبع قهوه اینجا بکنم...شاید یه قهوه ساز سفارش بدم...میزارمش اینجا!...نه اونجا پرستیژ آشپزخونه بهم میخوره! اصلا میزارمش کنار اجاق-_-
نصف شبی با خودم درگیر بودما😐 یه فنجون قهوه واسه خودم درست کردم و نشستم پای tv...از بیکاری مستند حیوانات(😐)نگاه میکردم که دست یکی نشست روی شونه ام!! با ترس از جام پریدم و داد زدم! قهوه ریخت روی فرش-_-
طناز-آرتان منم چرا داد میزنی!
نفسمو فوت کردم و گفتم:
-برا چی خبر نمیدی بیدار شدی!؟
خندید و گفت:
-تشنه ام بود خواستم آب بخورم که البته با یه مورد عجیب رو به رو شدم! آرتان واقعا حیوونا نصف شب به تو نیاز ندارن پاشو بگیر بخواب😁
خودمم خنده ام گرفته بود...گفتم:
-باشه بزار غذاشونو شکار کنن خیالم راحت بشه گرسنه نمیمونن چشم...میگیرم میخوابم😐
-اره حتما...قهوه میخوری دیگه تا صبح خوابت نمیبره!
-ترسوندیم منم ریختمش رو فرش!!
-برم یه چیزی پیدا کنم اینجا ها رو تمیز کنیم...
-ولش کن فردا کارگر صدا میکنم..توام بگیر بخواب!
-خیلی خب...توام بیا بیدار نمون!
نگاهی به پلنگ توی تلوزیون انداختم و با خنده گفتم:
-ببینش! بدون من نمیتونه! منکه رفتم توام شکارتو بکن
...
#طناز
با صدای زنگ گوشیم کلافه لای چشمامو باز کردم و دستمو سمت عسلی بردم و گوشیو چنگش زدم...جواب دادم:
-بله؟
+طناز درو باز کن!
-هوووم..کی هستی؟!
-بابا منم داداشت😑خل و چل...باز کن درو!
-خوابم میاد😢
-باز کن قرار بود حرف بزنیم!
-اومدم...
از جام پاشدم و چشمای خواب آلودمو مالیدم...نگاهی حسرت وار ب آرتان انداختم.خیلی راحت خوابیده بود!
از پله ها اومدم پایین و درو باز کردم:
سردار-سلام...
بغلش کردم و گفتم:
-بیا تو
لبخندی زد و گفت:
-از دستم عصبانی نیستی؟
-چرا واقعا خیلی عصبانیم!! خیلی گریه کردم بخاطر حرفات...یعنی به معنای واقعی کلمه"ناراحت شدم!"
-ببین من فقط میخوام خوشبخت بشی..نمیخوام از سر احساساتت عمل کنی!
-منم میدونم خوبیمو میخوای..ولی اینجوری که گفتی فکر کردم میخوای جدا شیم!
-من اینو گفتم؟؟؟
-نه نگفتی! ولی حس کردم اینو میگی!
-خب پس دیگه چی؟
-ببین الان برو بالا تا صبح بگیر بخواب فردا حرف میزنیم! خیلی خستم!
-باشه...ببخشید بیدارت کردم پشت در میموندم!
خنده ام گرفت...گفتم:
-باشه حالا تو یکم بخواب...صبح باهم حرف میزنیم!
....
میز صبحونه رو چیدم و رفتم بالا...با دیدن آرتان کلافه نفسمو فوت کردم و با صدای بلند گفتم:
-بیدار شو!
-عههه...
-۳ بار تاحالا صدات زدم باز میخوابی😤
-دیشب ساعت ۳ خوابیدم خیلی خستم!
-منم همون ساعت خوابیدم چطور خوابم نمیاد:/
بالشتو برداشتم و با خنده آروم کتکش میزدم:
-بیدار میشی یا یه جور دیگه بات رفتار کنم!
-طناز! جونِ من..دو دقیقه دیگه💤
باز گرفت خوابید! گفتم:
-من میدونم و تو و قهوه‌ی نصف شب!!
سریع چشماشو باز کرد و لبخند دندون نمایی زد:
-کاری که باهاشون نکردی؟!
-اگه همین الان بیدار نشی یه فکرایی واسشون دارم!
سریع از سر جاش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد و خندید:
-صبح بخیر!
لبخند خبیثی زدم و زیر لب گفتم:
-هوووممم پس نقطه ضعف داری پیشم!!
آرتان-شنیدم ها
-اون به لطف گوشای تیزته! صبحونه یخ کرد بیا!!
-چرا جدیدا تو و نیما میگین صبحونه یخ کرد اخه مگه یخم میکنه؟!
خندیدم و شونه امو بالا انداختم...یهو انگار چیزی یادم افتاده باشه گفتم:
-راستی داداشم نصف شبی اومد اینجا واسه همون حرفایی که زده بود...میگم بریم رو مخش راضیش کنیم من دیگه نمیخوام جدا بشیم!
-همینه! تو میتونی^^
-میگم باهمدیگه-_-
-اوکی...واااای چقدر خوابم میاد!
-آرتان:/
-ببخشید!
#نیما
کلید انداختم و درو باز کردم...بلند بارانا رو صدا زدم. صداش نیومد! رفتم توی اتاق که دیدم دراز کشیده و چشماشو بسته! موهاشو از توی صورتش کنار زدم و گونه اشو بوسیدم...آهسته صداش زدم:
-من اومدما...نمیخوای بیدار شی؟!
چشماشو باز کرد و آروم بغلم کرد:
-خوش اومدی...
-چیشده؟
-حالم خوب نیست...دلم یکم پیچ میره!
-میگم...اونجوری شدی؟
-چجوری؟
-همینکه هر ماه میاد😐
-نه...یکماهه خبری نیس!..هم دلم درد میکنه هم نگرانم!
با تعجب گفتم:
-خب چرا نمیگی؟؟ میدونی ضرر داره؟! پاشو همین الان میریم دکتر!
دستشو گرفتم و اروم بلندش کردم و گفتم:
-یه چیزی بپوش حاضر شو میریم دکتر
-نیما خوبم فقط دلم درد میکنه...انگار همین روزا میشم!
-مطمئنی؟؟
-اوهوم...
یه نگاه خنده داری بهم انداخت و گفت:
-الان قیافه ات خیلی دیدنیه! بامزه شدی^^
-چرا؟
-تو نگرانمی؟
-معلومه...نباشم؟!
بغلم کرد و سرشو گذاشت روی شونه ام...گفت:
-چرا...همیشه باش!
دستامو دورش حلقه کردم و نفس عمیقی کشیدم...
کمی بعد از آغوشم اومد بیرون و گفت:
-میرم یه چیزی درست کنم واسه ناهار
-خوبی؟
-اره خوبم...چیزی نیست نگران نباش❤
#بارانا
به آشپزخونه رفتم و مشغول شدم...ولی دلم بدجور تیر میکشید! من چم شده اخه؟ بیخیال به درد یه نیم ساعتی سرمو با آشپزی گرم کردم تا کارم تموم شد...
دوتا چایی ریختم و رفتم کنار نیما:
-کی الان چایی میخوادددد😀
نیما-من من من^^
خم شدم که سینی رو بزارم روی میز که یهو سرم گیج رفت و سینی افتاد زمین! اگه نیما نگهم نداشته بود الان میفتادم روی سرامیک سرد!
سریع پاشد و بغلم کرد:
-چیشدی تو؟ ببینمت خوبی؟!
دیگه واقعا جونی واسم نمونده بود...نمیدونستم از چیه! اهسته گفتم:
-چیزیم نیست سرم گیج میره...خوبم الان!
هدایتم کرد سمت کاناپه و گفت:
-بیا دراز بکش اینجا...چشماتو ببند...میخوای واست آب بیارم؟!
-باشه...
نیما رفت و با یه لیوان آب برگشت...اما قبل از اینکه بتونم لیوان رو بگیرم حالم بد شد...دویدم سمت دستشویی..خیلی بد بود...بعد از اینکه یکم بهتر شدم اومدم بیرون...نیما سریع اومد سمتم و بغلم کرد:
-نه تو واقعا حالت بد شده...مسموم شدی حتما...عشقم لجبازی نکن پاشو بریم دکتر!
نگرانی و بغضی که تو چشماش دیدم قلبمو چنگ زد...لبخند بی جونی زدم و گفتم:
-باشه...باشه من حاضر شم...
....
+گفتید یکماهه اتفاقی نیفتاده؟!
-نه دکتر
+توی یکماه اخیر رابطه داشتید؟
-بله...ولی اینا چه ربطی به مسمومیت غذایی داره؟
+راستش این حالت شما بعید میدونم مسمومیت باشه!
نیما-پس چیه دکتر؟ طوریش که نیست؟!
+فعلا نگران نباشین...این آزمایشایی که مینویسم بدین جوابشو واسم بیارین.
کاغذی نوشت و به نیما داد...از اتاق رفتیم بیرون.
نیما-اگه مسمومیت نیست پس چیه یعنی...؟
-یه چیزایی به ذهنم میرسه...فقط خداکنه واقعی نباشه!
نیما-چی؟
-هیچی هیچی...بریم!
نیما-باشه عشقم...خوب میشی!
....
جواب آزمایشو واسه دکتر بردم...نیما داخل نیومد همونجا ایستاد...دکتر با دقت برگه هارو نگاه کرد و بعد با لبخند گفت:
-وای...چه چیزایی میبینم!
با استرس گفتم:
-وای خانم دکتر خواهش میکنم بگید من نگرانم!
دکتره خندید و گفت:
-تبریک میگم...دیگه باید از الان مراقب خودت باشی! چون یه نینی خوشگل میخواد بیاد پیشتون😍
اینو که گفت همونجا خشکم زد!! باورم نمیشد...یعنی حدس زده بودم ولی...نمیدونم! یه دلم خوشحال بود یه دلم میترسید از سردار!! چی بهش بگم الان؟؟؟
وای نه بارون...خودتو جمع و جور کن...خواهر واقعیش که نیستی بیخود میکنه حرفی بزنه!! با صدای دکتر به خودم اومدم:
-خوبی الان؟
-بله...بله خوبم...ممنون! خدانگهدار
با عجله رفتم بیرون که نیما نگهم داشت:
-چی گفت دکتر؟
-گفت چیزیت نیست...چندتا دارو داد بخورم خوب میشم!
-بارون مطمئنی دیگه؟
-اوهوم...
....
توی ماشین بودیم...یه چیزی هی احساسمو قلقلک میداد به نیما بگم قضیه رو! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-نیما...
-جونم...خوبی؟
-نیما بزن کنار...
-چیشده؟
-تو بزن کنار بهت میگم!
ماشینو کنار خیابون پارک کرد و گفت:
-اگه حالت بده....!
حرفشو قطع کردم و یهویی گفتم:
-حامله ام!
چند لحظه با تعجب نگاهم کرد ولی بعد خندید!
نیما-الکی نگو
-نخند نیما دارم جدی حرف میزنم!
خنده اشو خورد و نگاهم کرد...گفتم:
-نخواستم اونجا بگم چون میدونستم از خوشحالی داد میزنی!
نیما-من الان نفهمیدم...میشه یه بار دیگه بگی؟!
آهسته خندیدم...گفتم:
-نیما داری پدر میشی! اخه خبر ب این خوبی مگه میشه نفهمیش:)
یهو پرید و محکم بغلم کرد...استخونم داشت میشکست ولی درکش میکردم بخدا😁حس خوبیه!
چند بار محکم بوسم کرد و داد میزد:
-خدایااااااا چه کار خوبی واست انجام دادم من؟😍😍خدایا قربونت بشم که انقدر خوبی....:))
صورتمو گرفت بین دستام و با تعجب نگام میکرد:
-این الان تویی یا یه فرشته است نشسته رو به روم؟!
اشکم در اومد از خوشحالی...دیوونه‌ی این دیوونه بازیاشم خدایا...❤
لبهاشو گذاشت روی لبهام و عمیق بوسید...تا دو دقیقه ولم نمیکرد بدجور خوشحال بود^^
.
.
.
#ادامه دارد

شخصیت هامون^^

💋Artan & Tannaz💋

❤Nima & Barana❤

Part19#

#آرتان
برگشتم تهران...دیگه تموم شده بودم!!عشقم گفت برو...کلید انداختم و درو باز کردم...خونه تاریک بود! خاطراتم با طناز هی میومد جلو چشمام...درو بستم و یه راست رفتم توی اتاقم...قاب عکس منو که خیلی دوسش داشت زدم زمین! خورد شد...تیکه های شیشه ریخته بود جلوم...نشستم روی زمین..قلبم درد میکرد!
یه تیکه شیشه تیز برداشتم..صورتم خیسِ خیس بود...
آروم کشیدمش روی رگم...خون میومد! خنده غمگینی زدم...شیشه از دستای بی جونم افتاد زمین. رفتم سمت آشپزخونه و یه شیشه ویسکی رو کامل سرش کشیدم...بدنم داغ بود..نشستم پشت پیانو و با دستای بی حس شروع کردم زدن:

هوا هر دفعه
که بارون بشه
جای خالی تو
هی به رخ میکشه!
دلم میشکنه💔
میگم حقشه!
یکم بوی عطر
برام کافیه
که دیوونه شم
باز بپرسم کیه؟!
خرابت شدن
واسم عادیه...
چه دل خونیه!
حالم خرابتر از اونکه بدونیه
چه دل خونیه!
اونیکه داره میگذره جوونیه
کجا تو گم شدی؟
کجا نشونیه!
چه دل خونیه...
تو حالی که باید عشق برسونیه
چه دل خونیه...
داره بارون میاد چه آسمونیه!
چیزایی که میگی
به چه زبونیه...؟
صدای یه در...
صدامو برید!
دلم واسه تو
بدجوری پر کشید😔
کدوم جاده بود
به تو میرسید؟
هوا ابریه...
چشام خیس و نم
یه جوری آخه
دل بریدی ازم
میدونی چیه؟
هنوز عاشقم❤
چه دل خونیه!
حالم خرابتر از اونکه بدونیه
چه دل خونیه!
اونیکه داره میگذره جوونیه
کجا تو گم شدی؟
کجا نشونیه!
چه دل خونیه...
تو حالی که باید عشق برسونیه
چه دل خونیه...
داره بارون میاد چه آسمونیه!
چیزایی که میگی
به چه زبونیه...؟

با شنیدن صدای زنگ خونه دست از نواختن کشیدم...
بدنم داغِ داغ بود و رد انگشتای خونیم روی نوت های پیانو مونده بود...
در خونه رو باز کردم و بیحال تکیه دادم به چارچوب در...نیما بود! با تعجب پرسید:
-این چه سرو وضعیه؟!
مستانه خندیدم و گفتم:
-بیا داداشم...بیا داخل!
-وایسا آرتان ببینمت! با خودت چیکار کردی؟
دستمو گرفت و نگاه کرد..به ثانیه نکشید که سوزش بدی روی گونه ام حس کردم!
نیما-احمقی..احمق!! بزرگترمی ولی یه ذره عقلت نمیکشه درست عمل کنی!!
دستمو کشید و برد سمت آشپزخونه و چند مشت آب پاشید به صورتم...بعدم دستمو با یه باند بست...
نگهش داشتمو با بغض بدی گفتم:
-گفت برو...
بغلم کرد و با لحن تلخی گفت:
-میدونم...ما که رسیدیم پیشش،زانو زده بود روی زمین و یه جوری گریه میکرد که خودمم اشکم دراومد!
کمی مکث کرد و گفت:
-دوستت داره...حتی واست میمیره! ولی قبول کن داشتی تند میرفتی!
لبخند غمگینی زد و گفت:
-میخوای تو یکم استراحت کنی منم اینجاها رو تمیز کنم؟
-باشه...
-آرتان خوبی؟ دکتر خبر کنم؟!
-خوبم...عمیق نزدم💔
#طناز
داداشم نشست کنارم...بغلم کرد و گفت:
-چیشدی باز خواهری؟ تو که خوب بودی!
با صدایی که میلرزید گفتم:
-خوب نیستم...دارم دیوونه میشم!
-دیدیش؟!!
با تعجب پرسیدم:
-تو از کجا فهمیدی؟
پوزخندی زد و گفت:
-اول از تلفن مشکوک نیما...بعدم وقتی یواشکی دنبالتون اومدم ببینم باز چه دروغی داره بهت بگه!
-دروغ نمیگه...همه حرفاش از ته دلش بود! اشتباه کرد...
-ولی تو بهش گفتی برو!
صدامو یکم بالا بردم:
-عصبانی بودم!!..عصبانی بودم از دستش😔
محکم بغلم کرد...خیلی محکم:
-باشه..باشه قربونت بشم خب...اینجوری نکن!
یکم بعد با بغض گفت:
-مامان کجاست الان ببینه یکی یدونش چی کشیده...بابا کجاست بغلت کنه بگه غصه نخور درست میشه💔
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-پس خوبه که تو هستی...خوبه که مامان بزرگم هست!
داداشی..تو هیچوقت تنهام نذار...تو هیچوقت مثل مامان و بابا تنهام نذار:(
آهسته روی موهامو بوسید و گفت:
-چشم...میخوای بخوابی یکم؟!
-اوهوم...
-شبت بخیر❤
#آرتان
+عشقم؟
برگشتم...طناز توی یه لباس عروس خوشگل جلوم ایستاده بود:) چشمام برق زد و رفتم سمتش...طناز خنده دلبرانه ای کرد و آهسته چرخید..پف دامنش حرکت کرد! گفتم:
-برگشتی؟
دستاشو حلقه کرد دورم و گفت:
-اوهوم...من نتونستم تحمل کنم😔
چشمش به دست باند پیچی شده ام و با ترس پرسید:
-این چیه آرتان...؟!
-هیچی...
-آرتان چیشدی!؟
-رگمو زدم...
سیلی محکمی روی صورتم نشست!!
یه نفر مدام اسممو صدا میزد!
با وحشت از خواب پریدم‌‌‌...نیما بالای سرم بود! خیلی گرمم بود! نیما با ترس میگفت:
-آرتان خواهش میکنم بیدار شو!
با صدای خفه ای پرسیدم:
-طناز کجاست...؟
-میارمش پیشت فقط توروخدا اینجوری نکن...ببین تب کردی..چیکار میکنی با خودت؟!
با گریه شدیدی گفتم:
-نیما همین الان...طناز امشب باید بیاد اینجا😢
-هیسس...باشه..باشه بهش زنگ میزنم! نمیتونم تورو تنها بذارم اون میاد بخاطر توام شده میاد💔
چشمامو بستم...خیلی گرم بود‌...!
#نیما
شماره طناز رو گرفتم...بعد از خوردن ۵ تا بوق صدای خواب آلودش پیچید توی گوشم:
-نیما؟
-طناز لجبازیو بزار کنار...پاشو بیا تهران!!
-زنگ زدی واقعا همینو بگی؟ شب بخیر!
-طناز قطع کردی بخدا میزنم میکشمت!! جدی ام شوخی ندارم..آرتان سرشب دیوونه شده بود رگشو زده بود ولی نه خیلی عمیق! یه شیشه کامل ویسکی رو سر کشیده...حالش بد شده تب داره...پاشو بیا طناز داری میکشیش! مقصرش تویی بعدا نگی نگفتی!
با بغض گفت:
-چیکار کرده؟؟؟!!..یِ..یبار دیگه بگو؟!
-رگشو زده...میگم خیلی عمیق نزده ولی دیدمش با مرده هیچ فرقی نداشت! پاشو بیا طناز خواهش میکنم!
-نیما...مراقبش باش..مراقب عشقم هستی دیگه؟؟
وقتی دید جواب نمیدم با صدای بلندی گفت:
-نیما جواب بده مراقبشی؟!!!
-اره...اره..میای؟
-دارم میام...نیما تنهاش نذار💔
تلفنو قطع کرد...رفتم بالا سرش. خوابش برده بود ولی مدام هزیون میگفت!
#طناز
با عجله در اتاق سردارو زدم و بیدارش کردم...همه چیو واسش گفتم! اونم سراسیمه رفت پیش سپهر که ازش ماشین بگیره(خودش ماشین نداره-_-)
توی راه همه فکرم آرتان بود...فکر اینکه از دستش بدم داشت دیوونم میکرد...ساعت ۵ صبح رسیدیم جلوی خونه اش...کلید داشتم‌. درو باز کردم و رفتم داخل! بلند نیما رو صدا زدم...از پله ها اومد پایین و گفت:
-طناز...طناز بیدارش کن داره هزیون میگه! بیدارش کن بفهمه هستی!
با عجله از پله ها رفتم بالا...همینکه به اتاقش رسیدم اشکهام شروع کرد به ریختن...یه بغض خیلی وحشتناکی توی گلوم بود! کنارش نشستم و با گریه دستاشو گرفتم...آروم صداش زدم:
-آرتانم...عزیزم..چشماتو باز کن..این‌ چه بلاییه سر خودت اوردی...چشماتو باز کن دارم دیوونه میشم😢
دستمو گذاشتم روی پیشونیش...خیلی داغ بود...
دکمه های پیراهنشو باز کردم که شاید یکم خنک بشه...صورتشو یکم خیس کردم و صداش زدم:
-آرتان منو ببین‌...پاشو عشقم! پاشو ببین اومدم...نکنه میخوای برم💔
چشماش آروم باز شد ولی حتی حال نداشت اسممو بگه...لبخند غمگینی زدم و دستش که تو دستم بود و محکم بوسیدم:) صدای خفه ای از هنجره اش خارج شد:
-اومدی...
پیشونیشو بوسیدم و با بغض گفتم:
-چیکار کردی...چه بلایی سر خودت اوردی دیوونه!
آهسته گفت:
-بغلم کن...
کنارش دراز کشیدم و کشیدمش توی آغوشم...بدنش خیلی داغ بود...از گرماش داشتم میسوختم😔
گفتم:
-قربونت بشم آروم باش...باید خنک بشی..میتونی از جات بلند شی؟!
کمکش کردم بلند شه..‌.هدایتش کردم سمت حموم و آب خنک رو باز کردم...میلرزید! دستامو قاب کردم دور صورتش و با چشمای خیسم گفتم:
-خوب میشی...نمیذارم اینجوری بمونی🙃
دستامو دور کمرش گره زدمو سرمو گذاشتم روی سینه اش...قلبش خیلی تند میزد...آروم باهاش حرف میزدم و سعی میکردم حواسشو از اتفاقاتی که افتاده بود پرت کنم...:)
...
خوابش برد...مثل یه پسر بچه کوچولو...تبشم اومده بود پایین دیگه داغ نبود☺صبح شده بود...کنارش دراز کشیدم و خیره به بانداژ دستش آهسته گفتم:
-اگه از پیشم میرفتی چی...اگه دیگه نداشتمت💔
سرمو جلوتر بردم و بوسه آرومی به لبهاش زدم‌‌...
چشمام گرم شدن و به خواب عمیقی رفتم...
#آرتان
چشمامو آروم باز کردم...صحنه های دیشب همش جلو چشمم بود..طناز کنارم خوابیده بود و دستاش دورم حلقه شده بود...
لبخند بی جونی نشست روی لبم...ولی بیدارش نکردم! فکر کنم تا صبح بالا سرم بود❤
آهسته از جام پاشدم و از اتاق رفتم بیرون...نیما تا منو دید هجوم اورد سمتم و بغلم کرد:
-آرتان زنده ای؟ وای خدایا شکرت طناز تو یه معجزه ای!! آفرین!
خنده ام گرفته بود از کاراش😁گفتم:
-تو دیشب اینجا موندی؟
-اره...من اگه نبودم تا الان ۷ بار مرده بودی!!
صدای ظرف و ظروف میومد! با تعجب پرسیدم:
-کسی اینجاست؟
-اررههه راست میگی اومدن خفتت کنن!!
پوکر نگام کرد و گفت:
-تو عین خیالتم نیس؟ من ساعت ۱۲ شب اون بدبختو از خواب ناز بیدارش کردم بخاطرت پاشد اومد اینجا...یعنی منکه نتونستم تنهات بذارم با سردار اومد!
-اینجاست؟
-اره...
-عصبانیه؟
-وییی نگو میترسی!
-نه همینجوری...خیلی بد شد! یه معذرت خواهی بدهکارم حداقل!
-افرین الان شدی آرتان😀بریم سه نفری صبحونه بخوریم یخ کرد!
-مگه صبحونه یخم میکنه:/
-در مواقع اضطراری بله😂
-جلف-_- راه بیفت دیگه گشنمه!!
#طناز
با نوازش دستی روی موهام بیدار شدم...آهسته چشمامو باز کردم که آرتان با لبخند قشنگی گفت:
-ظهر بخیر!!
محکم بغلش کردم...خداروشکر که خوب شده بود:)
آروم گفتم:
-کی بیدار شدی؟
-صبح...بیدارت نکردم فکر کنم تا صبح بالا سرم بیدار بودی...خسته شدی💋
-آرتان...
-جونم؟
-معذرت میخوام😔
-عههه...شروع شد باز...اصلا بیا دیگه بهش فکر نکنیم!
سرمو گذاشتم روی سینه اش و محکم توی آغوشم فشردمش:
-دلم برات تنگ شده بود❤
-من بیشتر...
کمی مکث کردیم که پرسید:
-گرسنه ای؟
-یکم
-پس پاشو باهمدیگه آشپزی کنیم..خیلی باحاله^^
-نه خودم یه چیزی میپزم‌‌...تو الان استراحت میکنی!
-طناز من واقعا خوبم...فقط یکم هیجان میخوام...یکم شادی..یکم عشق! میشه منم کمک کنم توروخدااا😍
-اوکی...خودت خواستی^^ پاشو ببینم وقت نداریم!
رفتیم توی آشپزخونه...آرتان گفت:
-بنظرم ماکارونی بپزیم!
-اییییی
-چی؟؟ من عاشقشم!
با چهره درهمی گفتم:
-آرتان قول میدم دفعه بعد بپزم فقط بیخیال شو الان!
خندید و گفت:
-پس چی؟
-دلمه! ببین جرزنی نکن میدونم عاشقشی!!
-اره خیلی دوسش دارم فقط چطوری باید درست کنیم؟
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
-تو صبر کن بهت میگم!

*موسیقی متن*
لمسم کن💋
منو توی آغوشت💑
حبسم کن...
حتی وقتی که باهات
حرفم شد
بغلم کن و
منو درکم کن:)
اصلا تو دیوونه ای
مثل خودم😎
قبل تو عاشق
هیشکی نشدم اینقدر❤
چون منو عشقت
به دنیایی بهتر بود💕
نه این حس بد نیست❌
دست نزار روی قلب من بزار🙇
حس کردی تپش قلبمو😍
دیوونه وارش کردی تا ابد=)))
منو اینجوری نگه دار
به این آسونی میتونی منو
برسونی به رویایی🙂
که دیگه جز واسه تو توی قلبم👥
جا نیست میخوامت❤🙇
هنوز مثل اولین بار:))

(دلم میخواست مثل فیلم هایی که تیتراژ یا آهنگ میانی دارن،رمان هم این قابلیتو داشته باشه💕)
...
آرتان-تموم شد!
-خیلی خسته شدم...
-خب استراحت کنیم!
-ولی من گشنمه!
-میتونیم یه بازی کنیم تا حاضر شه^^
-چی؟
-جرات حقیقت..هستی دیگه؟
آهسته خندیدم و گفتم:
-دونفری نمیشه!
-میشه...اگه من بگم یعنی میشه😎
-ببینیم چطور میشه!
یه بطری برداشت و گذاشت روی میز و گفت:
-بشین!
خودشم نشست و بطری رو چرخوند...افتاد سمت من! آرتان خندید و گفت:
-جرات یا حقیقت؟؟
-حقیقت!
با عشق نگاهم کرد و گفت:
-منو چقدر دوست داری؟!
کمی فکر کردم و محکم گفتم:
-دوستت ندارم!!
قیافش غمگین شد...با ناراحتی نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که گفتم:
-دوستت ندارم،چون دوست داشتن واسه عاشقا نیست! عاشق بودن واسه آدمای عاشقه! پس دوستت ندارم ولی تا هرجا که بگی عاشقتم:)💋
لبخندی روی لبش نشست و گفت:
-یعنی...فکر نمیکردم اینو بگی😍
آهسته خندیدم و گفتم:
-بچرخون بطری رو!
حالا نوبت من بود سوال کنم! گفتم:
-جرات یا حقیقت؟
-جرات!
گوشیمو روی حالت کرونومتر گذاشتم و نزدیکش شدم:
-باید منو ببوسی! هرچقدر زمان طولانی تر بشه برنده ای اگه کوتاه باشه من برنده ام💋
با لبخند خیره شد توی چشمام و آهسته لبهاش روی لبهام قرار گرفت...دلم واسه بوسیدنش تنگ شده بود:)
دستای گرمش صورتمو احاطه کرده بود و من خیلی آروم همراهیش میکردم...فکر کنم دو دقیقه تو همین حالت بودیم! آهسته ازم جدا شد و کرونومتر رو متوقف کرد و با خوشحالی گفت:
-۲ دقیقه و ۵۹ ثانیه و ۳۷ صدم ثانیه!!! داشت میشد ۳ دقیقه😍
خندیدم و گفتم:
-ولی انگار نفست بالا نیومد دیگه^^
-کی؟ من؟ من اگه یکسال رو زمان بگیرن و بگن حکم اینه بی وقفه تا یه سال ببوسیش قبول میکنم بی چون و چرا...نفسم با این چیزا بند نمیاد به این راحتی:)
محکم کشیدمش توی بغلم و گفتم:
-خیلی عاشقتم که😍🙃
دستاش دورم حلقه شد و منو به خودش فشرد❤
آرتان-میشه دیگه هیچوقت جدا نشیم؟
-اگه عاشق باشیم،هزار بارم قهر و آشتی کنیم باز واسه همیم...قلبمون واسه هم میتپه💕
-دوستت دارم😙
-منم همینطور...
با حس سوختن چیزی سریع از بغلش اومدم بیرون:
-واااای بدو آرتان غذامون!!!
-سوخت سوخت والا سوخت😢
بالا سر اجاق که رسیدیم آرتان الکی گریه اش گرفت مثلا:
-حالا چیکار کنیم😭من دلمه‌ی خودمو میخوام!
منم با ناراحتی گفتم:
-خیلی گرسنمه...:(
لبخند محوی نشست روی لبش و گفت:
-پس اوناییکه نسوخته رو میخوریم! باقیشو میریزیم دور!
-باشه...فکر خوبیه!
...
کنارش نشستم و سرمو گذاشتم روی شونه اش:
-بغلم نمیکنی^^؟
آهسته خندید و کتابی که میخوند رو گذاشت روی میز:
-مگه میشه...یه حرفایی میزنی واسه خودت😍
محکم بغلش کردم و نفس عمیقی کشیدم...
دستمو گرفت توی دستش و با لحن قشنگی گفت:
-یادته؟!
-چی رو؟
-وقتی اینو بهت دادم انقدر هیجان داشتم که نمیدونی:)
فهمیدم منظورش حلقه است! لبخندی زدم و گفتم:
-اشک تو چشمم جمع شده بود از خوشحالی...نمیدونی چقدر عاشقتم! بهترین سوپرایز عمرم بود❤
-میشه خیلی زود ازدواج کنیم...؟
-اوهوم...منکه هیچوقت منصرف نمیشم^^
-هیشش یکی بفهمه فک میکنه چه خبره😐مثلا عروسی یکم ناز کن:/
-دخترای قدیمی واسه ازدواج ناز میکردن اگه آدم عاشق باشه با پررویی میگه بلهههه😌❤
منو کشید توی بغلش و بوسه محکمی روی گونه ام زد:
-من میخورم تورو با این پررو بازیات😍😙
هر دو خنده امون گرفت^^ گفتم:
-چیکار کنیم؟ کی باهاشون حرف بزنیم؟!
آرتان-من میگم یه کاری کنیم...به سردار بگیم آروم آروم قضیه رو بگه واسه مامان بزرگت...منم به داداش خودم میگم به مامانم اینا بگه! بعد شماره خونتونو به مامانم میدم زنگ بزنه وقت تعیین کنه که اونموقع ماهم بریم شمال‌...ایشالا که ازدواج کنیم!!
خندیدم و گفتم:
-خیلی هول میکنی میدونستی؟!
-توام خیلی پررویی میدونستی عشقم؟^^
بوسه ای روی پیشونیم زد و از جاش بلند شد:
-برم گوشیمو بیارم زنگ بزنم!
-برو...
.
.
.
#ادامه دارد

Part18#

#آرتان
لعنت بهت...چیکار کردی؟!؟! میخواستی ناراحتش کنی؟ اخه بیشرف تویی که میخواستن دست به ناموست بزنن میفرستادیشون سینه قبرستون خودت چیکار کردی؟ چیکار کردی مرتیکه...
هرچی میگرفتمش خاموش بود! داشتم روانی میشدم!
مبادا بلایی سر خودت اورده باشی💔
تلفنم زنگ خورد. نیما بود:
-بگو نیما...بگو داداشم توروخدا..خبری ازش نشد؟!
نیما-تلفنمو جواب نمیده..گوشی بارانا هم همینطور!
چشمامو بستم...درد بدی تو قلبم پیچید! ماشینو زدم بغل و نفس عمیقی کشیدم...با بغض گفتم:
-نیما...نیما طناز رو پیداش کن...نیما دست خودم نبود...داداشم تا میتونی بگرد دنبالش...دارم میرم شمال..انشالله که پیداش کنم!
نیما-باشه آرتان توروخدا اونجوری نکن...پیداش میشه!
قطع کردم...ماشینو تا خود شمال گاز میدادم...
#طناز
با دستایی که دیگه نایی واسشون نمونده بود آهسته درو زدم...چند لحظه بعد مامان بزرگم درو باز کرد! با دیدنش بغضم ترکید...محکم بغلش کردم!
مامان بزرگ-چیشده دخترم؟ طنازم چیشده چرا اینجوری گریه میکنی؟! سردار...سردار کجایی..بیا ببین خواهرت چش شده..!
دستاشو گذاشت روی گونه ام و با ترس میگفت:
-چیه دخترم..کی اینکارو باهات کرده..این چه سر و وضعیه...؟! چرا انقدر بدنت یخه؟!
دیگه صداشو نشنیدم...چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم!
چشمامو آهسته باز کردم...صبح شده بود! توی بیمارستان بودم...سردار کلافه کنارم نشسته بود و صدای گریه های آروم مامان بزرگم قلبمو چنگ میزد!
با صدای گرفته ای گفتم:
-داداش...
از جاش پرید و محکم بغلم کرد:
-جونم داداشی؟ جونم؟! چیشدی تو...؟
قطره اشکی روی گونه ام سر خورد و رفت پایین!
مامان بزرگم با چشمای خیس نگاهم میکرد...
آهسته گفتم:
-طوریم نیست...فقط خیلی دلم برات تنگ شده💔
مامان بزرگ-دخترم من دارم از نگرانی میمیرم...کی اینکارو باهات کرده اخه؟!
لبخند بی جونی زدم:
-گفتم که چیزیم نیست..نگران نباش دورت بگردم!
چشمامو بستم...ازت متنفرم آرتان...متنفرم!
مامان بزرگ-گرسنه نیستی؟ وایسا واست صبحانه بگیرم...جون توی تنش نمونده نگاش کن!
مامان بزرگم که رفت زدم زیر گریه...داداشم گفت:
-آرتان کجا بود دست اون عوضی ای که بهت خورده بود رو میشکست؟! کدوم گوری بود؟!!
یادش که میفتادم تنم بیشتر میلرزید...با صدایی که میلرزید گفتم:
-اسمش و نیار...اسم اون بیشرف رو نیار!
سردار-طناز دارم دیوونه میشم بگو چیکار کرده باهات تا برم جد و آبادشو بیارم جلو چشماش!
-میخواست..میخواست بهم دست بزنه...مست بود تو حال خودش نبود میخواست اذیتم کنه😢
سردار-وای...وای طناز الان میگی؟! الان میگی؟!!
با عصبانیت وحشتناکی بلند شد و در اتاقو باز کرد:
-حالیش میکنم مرتیکه بی ناموس رو!!
-نه داداش نرو خواهش میکنم نرو!
دیگه دیر شده بود..رفته بود😔
مامان بزرگم با سینی صبحونه اومد توی اتاق و من حتی میل نداشتم چیزی بخورم...
مامان بزرگ-سردار کجا رفت؟!
آروم گفتم:
-دوستش زنگ زد...کار مهمی پیش اومده واسش!
-باشه...تو اینو بخور رنگ به روت نمونده!
-نمیتونم...
-دختر چرا لج میکنی؟! بخور میگم تو بمیری بیفتی رو دستم من چیکار کنم؟!
با بی میلی لقمه ای خوردم و پتو رو کشیدم روی صورتم...
#آرتان
هرچی در خونه رو میزدم کسی باز نمیکرد! مرتب پیام میدادم بهش..چرا اینجوری شد...چرا؟!
با صدای سردار برگشتم:
-چطور روت میشه بیای اینجا مرتیکه؟!
و مشتش فرود اومد تو صورتم...همینجور مشت میزد و من چیزی نمیگفتم...شاید حقمه💔
داد زد:
-بیشرف من بهت اعتماد کرده بودم! چیکار کردی با روح و روان خواهر من؟! چیکار کردی؟!
گفتم:
-سردار ببین...
یقه امو محکم چسبید و هولم داد سمت دیوار:
-خفه شو‌...خفه شو ببین چی بهت میگم! خدا میدونه دیشب از دستت چه عذابی کشیده! خدا میدونه چه فریاد هایی که نزده! ولی به این خدایی که بالا سرمه قسم،اگه بفهمم..بفهمم نزدیک طناز بشی خودم کارتو تموم میکنم!
یقه امو ول کرد و نگاه عصبی ای انداخت و دور شد!
حالم بد بود...فقط میخواستم بمیرم...این چه عذابیه
#طناز
در اتاق باز شد و داداشم اومد داخل...دکمه یقه اش باز شده بود انگار که دعوا کرده باشه...آروم و مهربون گفت:
-دکترت گفت مرخصی...میریم خونه!
بغلم کرد و از بیمارستان خارج شدیم...همه راه یه بغض بدی تو گلوم بود💔:( عشقم چطور تونست اینکارو بکنه...ما داشتیم ازدواج میکردیم!! داشتیم خوشبخت میشدیم.....!
یه هفته با مِیّت هیچ فرقی نداشتم! همش هزیون میگفتم...نصف شب جیغ میزدم و با وحشت از خواب میپریدم! از آرتان هیچ خبری نبود...پیامایی که روز حادثه واسم فرستاده بود رو میخوندم و بیشتر گریه ام میگرفت! پیامای قبلیمون...عاشقانه هامون!
در اتاقم و زدن:
داداشم:طناز؟ خواهری خوابی؟!
درو باز کرد...همراه داداشم،نیما و بارانا اومدن توی اتاق...با دیدنشون اشکهام ریخت روی گونه ام...بارانا گریه میکرد و نیما حالمو میپرسید!
بعد از چند دقیقه که آروم شدم همه چیو تعریف کردم براشون! بارانا گفت:
-خودتو ناراحت نکن قربونت بشم...خب؟ همش میگذره!
نیما-طناز‌.‌..آرتان اصلا آدم بدی نیست بخدا..فقط مست بود...قلبش خیلی مهربونه! خیلی عاشقته! من دیدم هفته پیش به چشم خودم میدیدم چطور بال بال میزد پیدات کنه و عذرخواهی کنه💔
سردار-نیما...میبینی حالش خوب نیست اسمشو نیار!
نیما دیگه حرفی نزد...بارانا گفت:
-میخوای بمونم پیشت؟
نیما-اره...اره بمون پیشش تنهاش نذار..منم میرم پیش آرتان ببینم در چه حاله!
عصبی گفتم:
-نیما ساکت شو دیگه!! هرکار میخوای بکن فقط توروخدا جار نزن!
چیزی نگفت و با داداشم از اتاق رفتن بیرون...بارانا با لحن مهربونی گفت:
-غصه نخور دورت بگردم...درست میشه!
با بغض گفتم:
-ازش متنفرم...
بارانا-اینجوری نگو بعدش پشیمون میشی...:(
-بارون ما داشتیم ازدواج میکردیم💔
محکم بغلم کرد‌...اگه خواهریمو نداشتم چیکار میکردم!
#آرتان
در اتاقمو زدن:
مامان-آرتانم‌...چیشده؟ الان یه هفته ست خودتو حبس کردی تو اون اتاق! پاشو بیا بیرون بخدا نگرانم!
عصبی گفتم:
-د تنهام بزارین!
مامان-عاشق شدی؟ خب بگو چرا خودتو اذیت میکنی!
اینبار صدامو بلند کردم:
-مامان میشه تنهام بذاری؟؟
دیگه صداشو نشنیدم...اشکهام شروع به ریختن کرد...یکی پس از دیگری! جلومو تار میدیدم...بسه هرچی سختی کشیدم...خدایا این تاوانِ کدوم گناهمه؟!
عکسامون..صداهامون..عشقبازیامون..بوسه هامون! همه ش تو فکرم بود یه لحظه هم از فکرم نمیرفت:)
میخواستم دیوونه شم...این دیگه چه امتحانیه😔
کاش یهو بیدار میشدم میدیدم همش یه کابوسه..طناز آروم کنارم خوابیده و هیچی نشده...!
تلفنم زنگ خورد...برش داشتم. نیما بود! جواب دادم:
-نیما...چیشد باهاش حرف زدی؟!
با لحن عجیبی گفت:
-پسر تو چیکار کردی که اسمتم میارن عصبی میشه؟!!
سرمو گرفتم بین دستام...اعصابم داغونه توام هی بدترش کن!!
نیما-الو؟ آرتان اونجایی؟ الو؟!!
-بگو دارم میشنوم‌...
نیما-میخوای چیکار کنی...؟
کمی مکث کردم و بعد گفتم:
-چیزه..نیما! داداشم‌..میتونی یه کاری واسم بکنی؟!
نیما-هه...یه کار!! تو جون بخواه من نوکرتم!
-نیما به یه بهونه ای ببرش از اون خونه بیرون...چمیدونم با بارانا سرشو گرم کنید..منم میام باید باهاش حرف بزنم! دارم دیوونه میشم یه هفته‌س ندیدمش😔
نیما-اوکی داداش حله...ساعت ۸ شب بیا ساحل...اونجاییم! البته اگه خانم بخواد از خونه بره بیرون-_-
-یدونه ای داداش عاشقتم یعنی...۸ و نیم اونجام!
سریع قطع کردم...دلم پر پر میزد واسه اینکه فقط یه کلمه صداشو بشنوم:)
#طناز
در اتاقم باز شد و دست یه نفر اومد داخل ولی خودش نیومد! قطعا نیمایی دیگه-_- بی حوصله گفتم:
-بیا داخل جلف بازی در نیار
آهسته خندید:
-عشقم کجا رفت؟
-مسترا
-هوووش درست صحبت کن!
-نه که خودت با ادبیات ایران باستان صحبت میکنی!
کمی چرخید دور اتاق و بعد نشست رو صندلی:
-امممم..میگم نظرت چیه سه تایی بریم یه هوایی بخوریم؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
-شما برید من نمیام...تازه براتونم خوبه!
-نکن دیگه‌..امشب رو خراب نکن! تازه شایدم یه چیزایی بخوریم!
-شما گشنه اید من سیرم بفرمایید با عشقتون!
-سینما؟!
-بله؟؟؟
-کنسرت😃
-عمرا...
-دیگه رستوران که باید باشی😐
-نیما برو بیرون حوصله ندارمااا
بارانا اومد داخل و گفت:
-باز چیشده؟
نیما-میگم سه تایی بریم هوا خوری گوش نمیده!
بارانا-عه خوبه که...طناز بیا دیگه بریم لوس نشو!
-نمیام...
بارانا محکم بوسم کرد و گفت:
-عشق منه به آبجیشم نه نمیگه! مگه نه؟؟؟
لبخند بی جونی نشست روی لبم...
...
نیما-اینه...بالاخره تونستم نفس راحت بکشم. آخییش!
بارانا-نیما بریم بستنی بخوریم؟
نیما-موافقم...طناز هستی دیگه؟
-من زیاد اشتها ندارم...واقعا میگم برید نوش جان!
نیما-اوکی!
عجیب بود اصرار نکردن!! بیخیال یه جای دنج تو ماسه ها پیدا کردم و نشستم...خیره شدم به دریا
آرتان یه لحظه از فکرم نمیومد بیرون💔
دروغ نگم...دلم خیلی براش تنگ شده...اما این حس..تنفره یا عصبانیت ساده؟!؟!!
با حس حضور کسی کنارم سرمو برگردوندم!! قلبم تند تند میزد! یهویی از جام بلند شدم و گفتم:
-اینجا چی میخوای؟ با چه رویی اومدی؟
آرتان-عشقم منم حرف دارم باهات...یه عالمه!
انگشتمو تهدید وار سمتش گرفتم و گفتم:
-هرگز...هرگز این کلمه رو به زبون نیار!
-طناز یه عالمه باهات حرف دارم...درد و دل دارم..دلم میخواد سرمو بذارم روی پاهات واست حرف بزنم...توام گوش کنی! دلم میخواد سرمو بذارم روی شونه ات گریه کنم...بگم خریت کردم!! منو ببخش عشقم‌..چی میشه؟!
اشک تو چشمام جمع شده بود...ولی کوتاه نمیومدم!
با صدایی که واضح بود از بغض میلرزه گفتم:
-آرتان نمیخوام ببینمت! واسم تموم شدی...برو!!
خنده بی جونی کرد و گفت:
-ببین..توام عین من صدات میلرزه‌...توام عین من یه بغض بدی اینجاته داره خفه ات میکنه!!(به سینه اش اشاره کرد).
دستشو گذاشت روی قلبم و آهسته گفت:
-خودتو لو دادی دختر...چقدر تند میزنه این!!
اشکشو پاک کرد و با همون لبخند همیشگیش گفت:
-گفتی برو...باشه عزیزم💔میبینمت:)
به ثانیه نکشید که دور شد...
حتی نتونستم بگم بمون!! صدام خفه شده بود انگار توی گریه! گریه بی صدایی که کم کم به هق هق تبدیل میشد...
.
.
.
#ادامه دارد

Part17#

#طناز
سرم تو اینستا بود که با صدای آرتان به خودم اومدم:
-عشقم بنظرت الان زنگ بزنم بگم یا هفته دیگه حضورا خودمون بگیم؟
-خودمون باشیم بهتره...تازه مامان بزرگم اصلا تورو ندیده. بزار بیای برات یه قابلمه دلمه میپزه از اونا که دوس داری،هی پسرم پسرم به ریشت میبنده اونوقت دیگه کلا نمیزاره از خونش بری بیرون!
آرتان-ترسیدم😶
-نترس از نزدیک ببینیش زن مهربونیه😊
لبخندی زد و گفت:
-تو اول با مامان من آشنا شو بفهمی چه خبره..یه دل مهربونی داره..یه دل مهربونی داره که نگو..❤
بلند شدم و صورتشو با دستام قاب گرفتم:
-مثل اینکه این مهربونیش به توام سرایت کرده:)
دستمو از روی گونه اش برداشت و برد سمت لبش..نرم بوسید و گفت:
-خیلی دوستت دارم...بهترین هدیه زندگیم از خدایی❤
دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی سینه اش...قلبش میزد..عاشق ریتمش بودم!
گفتم:
-هرچی بشه ازم دور نشو...بدون تو نمیتونم! قول میدی؟
لبخند محوی روی لبش نشست و لبهاشو گذاشت روی لبهام...بوسه کوتاهی زد و عقب کشید:
-قول:)
محکم بغلش کردم...بوی عطرش داشت دیوونم میکرد..
کمی بعد از بغلش اومدم بیرون...موهامو از توی صورتم کنار زد و گفت:
-به نیما زنگ میزنم با بارانا بیان اینجا،شب ساعت ۸ مهمونیه خونه رفیقم!
-اره زنگ بزن بیان بعد تعطیلاته یه دل سیر تفریح کنیم!
-الان زنگ میزنم
#نیما
تلفنم زنگ خورد...نگاش کردم با دیدن اسم "شتر" دکمه سبزو لمس کردم:
-چطوری شتر؟
آرتان-شتر و مرض-_- مگه من نگفتم اون اسمو بردار!!
خندیدم:
-لامصب یک حالی میده وقتی شتر صدات میکنم😌
آرتان-ببند...خواستم بگم با عشقت پاشو بیا اینجا ساعت ۸ شب مهمونی کامیاره
-عِ؟؟ اوکیه پس مام میایم!
آرتان-اون اسمم بردار از رو گوشیت وگرنه رات نمیدم!
-اوکی:/
قطع کردم. بارون فیلم سینمایی میدید..رفتم کنارش و بغلش کردم:
-با من قهری هنوز؟
جواب نداد...مثل دختر بچه های ۴ ساله موهای خرماییش ریخته بود تو صورتش^^
موهاشو کنار زدم و آروم گونه اش رو بوسیدم:
-تحملشو ندارم...قهر نباش😘
آروم و با بغض گفت:
-من فقط ازت تقلب گرفتم...اونجوری داد زدی!
-ببخشید...معذرت میخوام الان خوبه؟
-میتونیم دوباره امتحان بدیم واسه چی بزرگش کردی؟
-حق داری...ولی الان یه خبر خوب دارم واست!
لبخند محوی زد و گفت:
-چی؟
-اگه هنوز دلخور نباشی میگم!
لبخندی زد و لبهاشو گذاشت روی لبهام...آروم بوسید و عقب کشید:
-قهر نیستم بگو^^
منو میگین...غش میکردم واسش:) کاراش عین دختربچه های کوچولوئه😍
گفتم:
-آرتان میگه پاشیم بریم خونش ساعت ۸ شب مهمونی رفیقشه...یه تفریح حسابی داریم!
چشماش برق زد و گفت:
-بالاخره!! تفریحِ بی دانشگاه😀
خندیدم و گفتم:
-برو حاضر شو
#طناز
داشتم میز شام رو میچیدم که زنگ درو زدن...بلند گفتم:
-عزیزم باز میکنی؟ دستم بنده
آرتان-باشه
صداشون میومد..چند لحظه بعد بارون اومد توی آشپزخونه:
-سلام. بابا چه احتیاجی بود به اینا-_-
ظرف سالاد رو دادم دستش و گفتم:
-بگیر اینو ببر دارم میمیرم از خستگی!
-مجبوری:/
-چطوری..پکری انگار
-ن بابا...از نیما یکم دلخور بودم بخاطر صبح! خوبیم الان!
-بارون..چی بپوشم امشب؟
-من دو دست اوردم خوشگله میخوای انتخاب کنی یکیشو؟
-باز نیس؟
-نه...شوهر پسنده:/
-اوکی حالا بعد شام میحرفیم راجع بش..اونارم صدا کن گشنه نمونن!
-بابا اینا الان میرن اونجا بنظرت تا خرخره خفه نمیکنن خودشونو-_-
-باشه خو صداشون کنیم...عه..عشقم گناه داره😐
بلند گفتم:
-آقایون بفرمایید شام!!
آرتان-اومدیم نمی فرماییم شام😂
-بیجا کردین بفرمایید شام😑
نیما-زنداداش نمیفرماییم شام!
بارانا-آقا بفرمایید شام دیگه😠
آرتان-نیما من خیلی ترسیدم تو چی!
نیما-من عادت دارم😐
بارانا-عزیزم ما که بالاخره تنها میشیم! دارم برات
خنده ام گرفت^^ گفتم:
-بیاین بخورین که دیگه از شام خبری نیس!
...
لباسا رو از بارانا گرفتم و رفتم توی اتاق تا بپوشم!
یه شومیز صورتی کمرنگ آستین سه ربع با ساپورت مشکی بود...موهامو باز یه طرف شونه ام انداختم...واسه اخر کار یه رژ قرمز و خط چشم پهنی کشیدم و ادکلنمم روی خودم خالی کردم.
یه نگاه ب آینه کردم. چقدر تغییر کردما😍
تو همین فکرا بودم که آرتان اومد توی اتاق...نگاش که به من افتاد اخم مصنوعی روی پیشونیش نشست و اومد طرفم..با لحن آروم و خونسردی گفت:
-این چیه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-خوبه؟
نزدیکم شد...خیلی نزدیک! بوی عطرشو میتونستم واضح حس کنم:) موهامو از کنار گوشم کنار زد و آهسته زمزمه کرد:
-رژ قرمزت داره میره رو اعصابم!..مثل یه دختر خوب به حرفم گوش کنی کاشکی=)❤
لبخندی زدم و چشمامو بستم...سرم روی شونه اش بود! دستاش حلقه شد دورم و محکم بغلم کرد..آروم گفت:
-عشقم...اونجا که میریم خیلی آدما هستن که ذاتشون کثیفه! بعد تویی که دلت صافه و هیچ منظوری نداری واسه من خودتو خوشگل میکنی...،طناز اونا به این چیزا اهمیت نمیدن! یه شب مهمونی رو خراب نکنیم:)
 تموم مدتی که حرف میزد فقط چشمامو بسته بودم و نفس میکشیدم و نفس میکشیدم...هیچی جز عطرش حالمو خوب نمیکرد..حرفاش بوی عشق میداد❤
از بغلش بیرون اومدم و دستامو دور صورتش قاب گرفتم:
-دارم دیوونه وار عاشقت میشم آرتان...چیکار کردی باهام؟!
صورتشو جلو اورد و منو به بوسه عمیقی گرفت💋خیلی عمیق...:) قلبم تند میزد..کمی بعد لبهاش از لبهام فاصله گرفتن...آهسته لب زد:
-میشه اونو پاکش کنی؟
چشمامو بستم و چند بار سرمو تکون دادم.
لبخند قشنگی روی لبش نشست و گفت:
-اگه حاضری بیا پایین!
-صبر کن الان میام...
از اتاق رفت بیرون...رژمو پاک کردم و به جاش یه رژ گلبهی زدم و با برداشتن کیفم از اتاق زدم بیرون...
بارانا توی راه پله بود تا منو دید سوت زد و گفت:
-آخر کار خودتو کردی:/
-چشم حسودا بترکه😎
-آهااا😐اونوقت تو به من گفتی رژ قرمزتو قرض بده میخوام بزنم من کور رنگی دارم؟ این قرمزه؟! نکنه آقاتون غیرتی شده^^
تنه آرومی بهش زدم و رد شدم:
-شما نگران خودت باش-_-
آرتان-بیاین دیگه چقدر حرف میزنید!!
...
بارانا-چقدر شلوغه!
آرتان-یه جوری میگی انگار اصلا نیومدی!
-اره خب نیومدیم!
نیما-فقط ماییم انگار...هر هفته اینجاییم😂
چپ چپ به آرتان نگاه کردم! اونم خندید و گفت:
-دروغ میگه خودش پایه ثابته منو قاطی میکنه-_-
صدای آهنگ بلند بود نمیشد درست بفهمیم چی میگیم!
مانتومو از تنم در اوردم و دادم به خدمتکار جلوی در...
آرتان دستمو گرفت و آروم رفتیم وسط...واقعا الان چی فکر کردی...بین اینهمه مریض باهات میرقصم؟!
دستشو گرفتم و گفتم:
-چرا ما اینجاییم!
-مهمونیه
-بیشتر به پارتی میخوره😏
-طناز اذیت میشی اینجا؟
-یه حس بدی دارم...نرقصیم آرتان..بشینیم!
صورتم بین دستاش بود..لبخند محوی زد و دستمو گرفت. دنبالش راه افتادم. واسه هر دومون یکم وودکا ریخت و نشستیم روی کاناپه...نگاهم افتاد به اون دوتا هَوَل-_- اول راه نرسیده اون وسط میرقصیدن!
اییی..بارون چطور میتونی این جَو رو تحمل کنی!؟
یکم از نوشیدنیم خوردم و سرمو گذاشتم روی شونه آرتان..صدای بلند آهنگ سرمو بدجور درد میاورد!
گفتم:
-آرتان...توروخدا بریم!
انگار که تو حال خودش نباشه گفت:
-چیزی گفتی عشقم...؟
-میگم از اینجا بریم...نمیتونم بمونم!
نگاهم کرد...چشماش خمار بود! کلافه نفسمو فوت کردم و پیک رو از دستش کشیدم!
-بلند شو...بریم یه آب به صورتت بزن!
نگهم داشت و تب دار نگاهم کرد...میخواست نزدیک شه که مانعش شدم:
-آرتان..مستی!
موهامو از توی صورتم کنار زد و اومد جلوتر...لبهامو به بازی گرفت...بوی الکل داشت خفه ام میکرد!
آروم هولش دادم عقب و گفتم:
-بس کن آرتان...بریم صورتتو بشور خوب میشی!
دستشو کشیدم و رفتیم طبقه بالا...شیر آب رو باز کردم و چند مشت پاشیدم به صورتش...نگاهم کرد..لبخند بی جونی زد و دوباره منو به بوسه عمیقی گرفت! کاراش داشت خطرناک میشد! ترسیده بودم...ازش جدا شدم و میخواستم برم که یهویی بغلم کرد و بردم توی یه اتاق...خیلی تاریک بود! دیگه داشتم فریاد میزدم!
مشت میزدم بهش و میگفتم:
-توروخدا بس کن...مگه دوسم نداری...مگه عاشقم نبودی؟! چرا داری ناراحتم میکنی💔
منو گذاشت روی یه تخت و شروع کرد باز کردن دکمه هاش...خیلی ترسیده بودم...کاش نیما اینجا بود...کاش داداشم بود و صدامو میشنید😢
دستش رفت سمت زیپ لباسم که سیلی محکمی توی صورتش زدم و محکم هولش دادم عقب!!
سرش خورد به تخت! با ترس بلند شدم و  دستمو بردم سمت چراغ و روشنش کردم! از پیشونیش یکم خون میومد و با بهت بهم خیره شده بود...!
شیشه خالی الکلی که روی زمین بود و برداشتم و با ترس میگفتم:
-نزدیک بشی بخدا میزنم میکشمت!
از جاش بلند شد و خواست بیاد سمتم که جیغ زدم:
-نیا جلو!! تو دیگه آرتانِ من نیستی! همه چی تموم شد!
آرتان-طناز...
-طناز مرد! تو کشتیش! توی لعنتی گند زدی به هرچی عشقه! گمشو بیرون نمیخوام ببینمت💔
فریاد میزدم و همه اینا رو با گریه میگفتم!
نزدیکم شد و سعی کرد نگهم داره‌‌...مشت میزدم بهش و با داد بهش فحش میدادم!
بغلم کرد...خیلی محکم! انگار از اون حالت در اومده بود! با بغض خیلی بدی گفت:
-منو ببخش...ببخش قربونت بشم...معذرت میخوام...دیوونه من میمیرم نباشی...منِ لعنتی چیکار میخواستم بکنم باهات....😢
با گریه هولش دادم عقب...داد زدم:
-برو...برو گمشو...تو یه روانی ای! تو عاشق نیستی...میخواستی با من چیکار کنی...میخواستی چه بلایی سر عشقت بیاری!؟ نزدیکم نشو آرتان بخدا میزنم یا خودمو یا تورو میکشم...نزدیک نشو!
با گریه از اون اتاق لعنتی بیرون رفتم...آرتان دنبالم میدوید و اسممو صدا میزد! به یه خیابون رسیدم و واسه یه تاکسی دست تکون دادم...نشستم تو ماشین که راننده گفت:
-کجا برم دخترم؟
-برو فقط برو...گاز بده!
شالمو که تو کیفم بود انداختم روی سرم...اشکم جاری شد...دوباره راننده پرسید:
-کجا برم؟
با بغض گفتم:
-شمال
سرمو تکیه دادم به شیشه سرد ماشین...بارون میبارید! اون صحنه ها از جلوی چشمم رد میشد و همینجور اشک میریختم....💔
تلفنم مدام زنگ میخورد‌‌‌..همش یا آرتان یا بارانا و نیما...نمیخواستم هیچکدومشونو ببینم!! از آرتان مرتب پیام میومد:
-عشق من کجایی...؟
-طناز جوابمو بده دارم میمیرم...
-طناز مبادا بلایی سر خودت بیاری😢
-طناز اشتباه کردم خواهش میکنم جوابمو بده...
سرمو گرفتم بین دستام و فقط هق هق میکردم......
.
.
.
#ادامه دارد


نظرتون راجع به این پارت؟!

بنظرتون طناز حق داره اینجوری کنه یا آرتان فقط مست بود و نفهمید داره چیکار میکنه؟! حق با کیه؟

نظرتونو حتما کامنت کنید عشقا❤