Part27#
#طناز
آرتان-عشقم...قول دادم کاری نمیکنم..برگرد اینطرفی!
-نچ
دستاشو از پشت دورم حلقه کرد و کنار گوشم گفت:
-وقتی قول دادم پس کاری نمیکنم:)
یکم مکث کرد و گفت:
-شب اگه بغلت نکنم و بوت نکنم که خوابم نمیبره!
لبخندی نشست روی لبم و آروم گفتم:
-منم همینطور💕
برگشتم سمتش و صورتشو بین دستام گرفتم...ته ریششو نوازش کردم و گفتم:
-یه جوری خوبی که انگار هیشکی دیگه مثل تو وجود نداره:)
دستمو از روی صورتش برداشت و برد سمت لبش و آهسته بوسید:
-دوستت دارم!
دستامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی سینه اش...با صدای خسته ای گفتم:
-شب بخیر عشقم!
با بوسیده شدن پیشونیم چشمام گرم شد و دیگه هیچی نفهمیدم.....
#بارانا
با تابش نور خورشید چشمامو باز کردم...یکم به اطراف نگاه کردم و یهو گفتم:
-نیما...نیما پاشو! دزدیدنمون! نیما میگم پاشو باز میخوابی؟!!
نیما همونجور که سرشو فرو میکرد توی بالشتش غر زد:
-چی میگی کی مارو بدزده اخه؟! خونه آرتانه اینجا:/
یه لحظه مغزم لود شد و گفتم:
-عه راست میگیا...اینجا اصلا نمیخوره اتاق مافیا باشه!!
نیما-داشتی تو خواب فیلم ترسناک میدیدی^^
-کوفت-_- بیدار شدم دیدم سر جای خودم نیستم ترسیدم!
کش و قوسی به دستش داد و آهسته گفت:
-صبح توام بخیر💕
-نیما
-هوم؟
-من گشنمه باید ب بچم غذا برسه!
نیما-باشه بریم بخوریم خونه منو آرتان نداره...خودمون تنهایی بریم😜
از جاش بلند شد و گفت:
-زود زود زود پاشید ببینم صبح شده:/
-نیما مگه ناظم مدرسه ای!
خندید و دستامو گرفت و آروم کشید:
-پاشو عشقم پاشو خیلی گشنمه!
بلند شدمو موهامو شونه کردم و بستمشون...بعد با نیما از اتاق رفتیم بیرون...هنوز توی راهرو بودیم که سردار از اتاق کناری اومد بیرون! هرسه جیغ زدیم:/
نیما-زهره ام ترکید...بیشعور خبر بده بیدار شدی!!
سردار-شرمنده نمیدونستم باید تایمرم و باهات تنظیم کنم:/
نیما-خب حالا اول صبحی! بیا صبحونه بخور!
سردار-زشته صابخونه خودش خوابه میرین تو آشپزخونه:/
آرتانم از اتاق اومد بیرون:
-صابخونه خودش بیدار شد! بعدم منو نیما نداریم که کلا همه چیمون واسه هم آزاده😐
نیما-گل گفتی! پس بیا بهمون صبحونه بده بچم گرسنه اس:/
آرتان-اوکی
طنازم اومد بیرون و تک سرفه ای کرد:
-صبح عالی متعالی-_- حالا بگیم همتون خودتون بیدار شدین باشه قبول؛ یه اسکلی نمیخواست منو بیدار کنه؟!!
آرتان-دستت درد نکنه من شدم اسکل؟!
طناز- ۵ سانت فاصله داشتی باهام بیدارم میکردی-_-
آرتان-ببخشید خب!
طناز قیافه فکر کردن به خودش گرفت و گفت:
-باشه بذار فک کنم...بخشیدم😎
....
#طناز
صبحونه رو که خوردیم هرکی رفت پی کارش:/
منم که بیکار مونده بودم گفتم:
-آرتان پاشو بریم بیرون!
-کجا بریم تو این سرما؟!
-کجاش سرده داره آفتاب میزنه! پاشو بریم یکم بیرون بچرخیم،بریم لباس عروس انتخاب کنیم!
آرتان-الان؟ کله سحر بریم لباس عروس ببینیم😐
-نریم؟
آرتان-بقال و میوه فروشم هنوز بیدار نشدن! شب باهم میریم دنبالش اوکی؟!
لبامو غنچه کردمو مظلوم گفتم:
-من الان میخوام برم بیرون! میخوام برم بگردم!
خندید و محکم بغلم کرد...
آرتان-اونجوری حرف نزن من زود خر میشم💗
-خب خر شو! پاشو بریم بیرون:/
بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:
-باشه عشقم حاضر شو اصلا هرجا بگی میریم^^
با خوشحالی بوسه کوتاهی روی لبش زدمو رفتم که حاضر بشم...
شلوار جین تیره و مانتوی جلوباز صورتی و شال مشکی انتخاب کردمو آرایشمو با یه رژ صورتی کمرنگ کامل کردم.
برگشتم توی هال و گفتم:
-من آمادم!
آرتان-پس بریم!
#بارانا
بی حوصله لم داده بودم روی مبل و نیما هم با ps5 فوتبال بازی میکرد...پوکر فیس نگاش میکردم که چشمش به من افتاد و گفت:
-چیشده؟!
چشمامو براش ریز کردمو گفتم:
-یکساعته نشستم زل زدم بهت تو یه نفس داری فوتبال بازی میکنی و تخمه میشکنی! گند زدی به اینجا😑
نیما-میتونی تمیزش کن!!
جا خوردم! گفتم:
-چی؟!!
چند لحظه جدی نگام کرد و بعدش بلند خندید!!!
نیما-خیر سرم یبار خواستم ادای شوهرای بیخیالو درارم😎
کوسنو سمتش پرت کردم و ناراحت گفتم:
-واقعا که! بشین فوتبالتو بازی کن! من اینجا با یه بچه کوچیک حوصلم سر رفته💔
دستمو گرفت و کشید...پرت شدم توی بغلش!
لبخند مهربونی زد و گفت:
-واسه تو همیشه وقت دارم! تو اولویت زندگیمی فوتبال و ps5 خر کی باشه بارونمو ناراحت کنه:))
لبخند محوی نشست روی لبم و صورتشو قاب گرفتم:
-بار بعدی دستمو میکشی مراقب باش بچه تو شکممه!
نیما-ببخشید هواسم نبود^^ میخوای چیکار کنیم الان؟!
یکم فکر کردمو گفتم:
-تولدت نزدیکه! میخوام بهترین سوپرایز عمرت بشه:)
آهسته خندید و گفت:
-ولی تو الان به من گفتی! نمیترسی یه موقع سوپرایز نشم؟!
-مطمئنم میشی! به قدرت من ایمان داشته باش که ببینی بارون چه ها که نمیکنه برات😍
نیما-باشه...جای خاصی مدنظر داری؟!
-گفتم سوپرایزه نیما😐
نیما-اوکی اوکی عشقم😂من دهنمو میبندم هیچی نمیگم تا موقعش برسه!
خندیدمو گفتم:
-بازیتو بکن منم برم دوتا قهوه بیارم بعدش کلا دستگاهو خاموش میکنی با من وقت میگذرونی!
نیما-اوهوک:/ همون بهتر که بازی نکنم میترسم دیگه ول نکنم!
-خب بازی نکن😐
نیما-میخوای نرو...یکم شیطونی کنیم!!
-چیییی؟؟
نیما-نکنیم؟
-با بچه؟ نیما کاری نکن از دستت فراری بشم-_-
نیما-عشقم بچه که چیزیش نمیشه:/
-بله چیزیش نمیشه ولی سه ماه اول خطرناکه!
نیما-اها...پس همون قهوه رو بیار😶
#طناز
بارانا بهم زنگ زد! جواب دادم:
-سلام خوبی
بارانا-سلام. آجی وقت کردی یه لحظه میای پیشم؟
-چرا انقدر آروم حرف میزنی؟
بارانا-که سوپرایزم لو نره-_-
-سوپرایز؟ چه سوپرایزی؟!
-فردا تولد نیماست...خودش میدونه میخوام سوپرایزش کنم ولی از چجوریش خبر نداره!
آرتان-بزار رو اسپیکر!
گوشیو گذاشتم رو اسپیکر که آرتان گفت:
-الو بارانا؛ تولد نیما رو میگی؟
بارانا-اره اگه اشکال نداره چند ساعت طناز و بهم قرض بده باهم بریم یکم وسیله بخریم بیایم خونه تو آمادشون کنیم!
آرتان-باشه میخوای منم برم سر نیما رو گرم کنم؟
بارانا-الان چسبیده به ps5 جدا نمیشه ازش...یه شب تا صب نیما به تو امانت برو ببینم چیکار میکنی!
آرتان-اوکی
گفتم:
-پس من الان بیام دنبالت؟
بارانا-اره فقط آرتان به نیما زنگ بزن خبر بده میای پیشش!
آرتان-اوکی
بارانا-الان حاضر میشم ۵ دقیقه دیگه جلو در باشید!
-باشه خدافظ
گوشیو قطع کردم و خندیدم:
-آرتان تا میتونی بازی کن باهاش حوصلش سر نره ما بتونیم کارا رو تموم کنیم😎
آرتانم انگشتشو اینجوری👍گرفت سمتم و گفت:
-اوکی! نمیزارم یه لحظه حس کنه عشقش کنارش نیس😀
دوتایی خندیدیمو رفتیم سمت خونه نیما اینا...
#نیما
تلفنم زنگخورد..بازی رو استپ کردمو نگاهی به صفحه گوشیم انداختم. آرتان! جواب دادم:
-الو
آرتان-سلام چطوری..میگم حوصلم سر رفته بیام پیشت؟!
خندیدمو گفتم:
-بیا بیا اتفاقا الان یه جوری معتاد این فوتباله شدم کار و زندگیم یادم رفته!
آرتان-خب خاک تو سرت یکم نفس بکش-_-
-میای دیگه؟
آرتان-آره ۵ دقیقه دیگه جلو در خونه ام
-اوکی میبینمت
گوشیو قطع کردم که دیدم بارانا شال و کلاه کرده از جلوم رد شد! گفتم:
-عشقم کجا؟
بارانا-داریم با طناز میریم کلاس یوگا ثبت نام کنیم!
با تعجب رفتم سمتش و جلوشو گرفتم:
-چی چی و کلاس یوگا میخوای بچمو به کشتن بدی؟!
نفسشو کلافه فوت کرد:
-نه عشقم با دکترم حرف زدم گفت نباید بی تحرک باشی یه سری ورزش پیشنهاد کرد منم یوگا دوست داشتم گفتم طنازم بیاد تنها نباشم!
-آها!
تلفنش زنگ خورد و گفت:
-اوه زنگ زد! بای عشقم من رفتم👋
دو دقیقه بعد آرتان اومد بالا:
-نیما کوشی؟! من اومدما
-بیا داداش بیا که به موقع اومدی!
....
#بارانا
تا ساعت ۲ بعد از ظهر توی بازار و پاساژ گشتیم و کلی خرید کردیم! جالبه من که یه بچه ۱۰ سانتی تو شکمم بود هنوز انرژی داشتم،طناز و باید میدیدینش چطور التماسم میکرد برگردیم خونه^^
اخرش همه خریدا رو کردیمو رفتیم خونه آرتان...
طناز رفت دوش بگیره خیلی خسته شد بنده خدا:/
منم وسایل کیک و حاضر کردم...خب چیه میخوام با دستای خودم واسه عشقم کیک بپزم❤
طناز هم از دوش برگشت و مشغول فرم دادن خامه کیک شد و منم کیک رو آماده کردم.......
جالبه آرتان هر یکساعت زنگ میزد به طناز و آمار میگرفت که چیکار کردین کی تموم میشه کارتون😐
کیک و با سلیقه تزیین کردیم و با سس شکلات اسم نیما رو به انگلیسی نوشتیم روش...
بعد از اینکه کارا رو انجام دادیم کیکو گذاشتم توی یخچال که تا فردا خراب نشه.
طناز دیگه دووم نیاورد و گفت:
-نه من دیگه نیستم!! خسته شدم اندازه خر کار کردم-_-
خندیدمو گفتم:
-برو برو بخواب منم کارای ژله رو تموم کنم میخوابم!
هنوز حرفم تموم نشده بود که زارت ولو شد رو کاناپه و خوابش برد!!
#نیما
آرتان-هیچوقت نتونستی منو ببری الانم نمیتونی😎
-آره تو فقط کُری بخون! راستی خانما چرا برنگشتن؟!
آرتان-ولشون کن بعد عمری دونفری تنها شدیم:/
-من عشقمو میخوام!!
آرتان-جدیدا خیلی زن ذلیل شدی بازیتو بکن!
-داداش چیکار کنم من نمیتونم بدون بارون نفس تنگی گرفتم!!
آرتان-خوبه حالا شعار نده😐بریم بسکتبال؟!
خندیدم و گفتم:
-یه نفس بگیر داداشم! پاشم یه چیزی بیارم بخوریم بعدش!
آرتان-برو منم برم آماده شم...
....
توپ رو پرت کردم توی تور و گفتم:
-نگفتی بالاخره کی میخواین عروسی بگیرین؟
توپ رسید دست آرتان و به زمین ضربه میزد:
-دو ماه دیگه...چیه میخوای شاهد بشی؟!
خنده ام گرفته بود و گفتم:
-بنداز کمتر حرف بزن! حالا شایدم شدم خدارو چه دیدی!
توپ رو انداخت. من پریدم بالا و سریع قاپیدمش!
آرتان-یعنی میشه...؟
با تعجب گفتم:
-چی؟
آرتان-بعد اینهمه سختی به هم میرسیم؟!
لبخندی روی لبم نشست و توپ رو انداختم یه کنار...دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:
-کی گفته نمیرسین؟ اصلا مگه کسی جرات داره جلوی عشقتونو بگیره!؟
آرتان-خیلی میترسم...همش میترسم یه اتفاقی بیفته...دقیقا روزی که میگی همه چی تموم شده و خوشبخت میشیم اون اتفاقه پیداش میشه...چند وقته فکرم درگیره داداش!!
-نترس...این حرفا رو که به خودت میزنی اعتماد به نفستو میاره پایین! پسر داری ازدواج میکنی ول کن این حرفا رو!!
بالاخره تونستم نیمچه لبخندی روی لبش بیارم💗
-بازیتو بکن سرد شدیم!
....
#طناز
واای من چه عادت بدی دارم هیچوقت بدون آرتان خوابم نمیبره...الان ساعت ۱۲ شبه بارون گرفته تخت خوابیده من بیدارم-_- دیگه از عصر پاشدیم خونه رو تزیین کردیم و اسپیکر گذاشتیم توی باغ و...کلا همه تشکیلات:/
فردا صبحم بارانا باز قراره منو بکشونه بازار واسه عشقش هدیه بخره!
درحالیکه بالش آرتان و محکم بغل کرده بودم و به امروز فکر میکردم تلفنم زنگ خورد! آرتان بود...با خوشحالی جواب دادم:
-عشقم!
آهسته خندید و گفت:
-سلام...خوبی؟
-صداتو شنیدم بهتر شدم...خیلی دلم برات تنگ شده!
آرتان-همش چند ساعته همو ندیدیم!
-چند ساعت واسه من یه عمره میدونی که...مبادا یه روزی غیبت بزنه دیگه نباشی...میمیرم من!
آرتان-خدانکنه عشقم❤
کمی مکث کرد و بعد گفت:
-فرار کنیم؟!
خندیدم:
-کجا؟ نیما رو چیکارش میکنی؟!
آرتان-خوابه بچم...خستش کردم😎
-باشه...بریم یه جایی فقط خودمو خودت باشیم:)
آرتان-دارم میام عشقم...بوسیدمت💜
تماس قطع شد..پاشدم و یه شلوار لی و سوئیشرت لی پوشیدم و شال مشکیمو انداختم روی سرم...رژ صورتی کمرنگی به لبم زدمو با برداشتن گوشیم از خونه زدم بیرون...
دو دقیقه بعد ماشینش پیچید تو خیابون و نگه داشت! از ماشین پیاده شد و اومد سمتم:
-هیچی نگو دلم برات یه ذره شده...💗
محکم بغلم کرد و نفس عمیقی کشید...دستامو دورش حلقه کردمو لبخندی نشست روی لبم.
آرتان-باهام چیکار کردی که یه روز نبینمت قد صد سال دلتنگت میشم:))
خنده ام گرفت و یواش گفتم:
-بخدا هیچکاری باهات نکردم قلبامون یه طوریشون شده^^
مهربون نگاهم کرد و لب زد:
-بریم؟!
-کجا؟
-یه جا که بشه از ته دل فریاد زد!
دستمو گرفت و دنبالش راه افتادم و نشستم توی ماشین...
گازشو گرفت و با سرعت رفت!
یکم من و من کردم و گفتم:
-عشقم میشه بگی با این سرعت کجا میریم؟!
دنده رو عوض کرد و بیشتر گاز داد:
-سوپرایزه^^
چند دقیقه بعد ماشینو نگه داشت و درو واسم باز کرد:
-پیاده شو
لبخندی روی لبش نشست و دستشو دور شونه ام انداخت و رفتیم سمت نیمکت ها...گفتم:
-اینجا کجاست؟!
-بام تهران! همه شهر زیر پاهاته! دلم میخواست اینجا بهت بگم که ازدواج کنیم...قسمت شد شمال بهت بگم:)
خندیدمو گفتم:
-پس از قبلشم فکر ازدواج بودی!
-اصلا از اولشم تورو واسه دوستی نمیخواستم! میخواستم بیای صاحب قلبم بشی...خانومم بشی💗
سرمو گذاشتم روی شونه اش و به رو به رو خیره شدم...
آرتان-یه چیزی بگم؟
-هوم؟
-وقتی بچه بودم پاییز که میشد مامانم منو نیما و آرمین و میبرد توی یه جنگل بیرون از رشت...اونجا بادبادک هوا میکردیم! خیلی خوش میگذشت! بعدش که خسته میشدیم میرفتیم بستنی میخوردیم...دیگه تا بعد از ظهر انرژیمون کلا تخلیه میشد و میخوابیدیم! بزرگترا هم نفس راحت میکشیدن از دستمون^^
لبخندی نشست روی لبم و گفتم:
-خب؟! از بچگیت بیشتر بگو...چه شکلی بودی؟ تخس بودی یا مهربون؟!
بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:
-تا دلت بخواد یه بچه خیلی تخس و عصبانی! البته از ۵ سالگی به بعد رفع شد خداروشکر😎
بعد خندید و گفت:
-اگه یه روز دختر دار بشیم میخوام توی همون جنگل باهاش بادبادک هوا کنم کلی بخندیم:) بعد خسته بشیم دوتایی دراز بکشیم روی چمن ها...اون واسه خودش حرف بزنه من چشمامو ببندم و تورو تصور کنم❤
نفس عمیقی کشیدمو با لبخند گفتم:
-خیلی دختر دوست داری؟!
آهسته سرشو تکون داد...
-یعنی اگه من یه کپی از آرتان بدنیا بیارم دوسش نداری؟!
آرتان-عاشقشون میشم...چه پسر باشه چه پرنسس باشه😍
ساعتو نگاه کردم و یهو پریدم:
-آرتان ساعت ۳ شبه هنوز اینجاییم!! پاشو بریم نیما بیدار میشه میبینه نیستی میاد خونه تو همه نقشه بارانا به فنا میره!!
آرتان-باشه بریم...
.
.
.
#ادامه دارد
خب خب خب پارت جدیدم رسید😎
ببخشید دیر شد اخه یکم سرماخورده بودم حالم خوب نبود ولی به عشق شما❤💗
حتما حتما کامنت بزارید انرژی بدین💜
راستیییی پارت بعد تولد داریم😁