Part29#
دو ماه بعد.........
.
.
#طناز
بارانا-دختر بیا بیرون دیگه کشتی منو!
در اتاق پرو رو باز کردم و اومدم بیرون...دامن دنباله دار لباس عروسم روی زمین باهام راه میرفت...بارانا تا منو دید از جاش بلند شد و جیغ خفه ای کشید:
-وااییی چقدر ناز شدی توو😍طناز ببین اون قبلیا که پوشیدی خیلی چرت بودن ولی این واقعا بهت میاد همینو بخر!
نزدیکم شد و تاج عروس رو گذاشت روی سرم.
بارانا-اینم بذاری دیگه فوق العاده میشی^^ میگما با آرایشگاه هماهنگ کردی چه ساعتیه؟!
-هفته دیگه ساعت ۷ صبح!
-اوکی...من الان زنگ بزنم نیما بیاد بریم سونوگرافی بعدم بریم بقیه خریدا رو انجام بدیم! وای آجی دل تو دلم نیس یعنی پسره یا دختر:)
لبخندی زدمو بغلش کردم...بعد گفتم:
-برم آرتان و صدا کنم بیاد حساب کنه...مطمئنی همین خوبه؟
-آره دیوونه ندیدی چقدر خوشگلت کرده بود!!
خندیدمو گفتم:
-باشه پس همینو میخرم!
بارانا دستشو گذاشت روی شکمش و با ذوق گفت:
-دیدی مامانی خاله چقدر خوجل شده بود؟! بگو بهش^^
آهسته خندیدمو گفتم:
-برم صداش کنم شوهرمو!
از پاساژ اومدم بیرون که آرتان و دیدم. اومد سمتم و با لبخند گفت:
-چیشد انتخاب کردی؟!
-اوهوم^^ ولی تا روز عروسی نمیتونی ببینی! میخوام سوپرایزت کنم:)❤
بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:
-سوپرایز کن^^
-الان نیما اینا میرن سونوگرافی بفهمن بچه چیه بعدش برمیگردن میریم ادامه خرید...فقط عشقم خیلی گشنمه بیا بالا اونو حساب کنیم بعدش بریم ناهار بخوریم!
-باشه
همزمان بارانا سراسیمه دوید بیرون پاساژ که یهو محکم خورد به من! اعتراضی گفتم:
-دختر بچت ماشالا بزرگ شده هنوز نمیدونی نباید بدویی؟!
بارانا-نیما اومده! من رفتم دعا کنید واسم!!
-باشه...بارون زنگ بزن!
-باش!
#بارانا
مردم و زنده شدم تا بالاخره نوبتم شد-_- یعنی انقدر من دوس داشتم پسر باشههه:)) ولی هی به خودم میگفتم هرچی میخواد باشه فقط سالم باشه کافیه!
بالاخره اسممو صدا زدن. با هیجان به نیما نگاه کردم اونم دستمو فشرد و رفتیم داخل...
دراز کشیدم و دکتره اومد بالای سرم...دستگاهو گذاشت روی شکمم و حرکت داد...به وضوح میتونستم لگد های آرومشو حس کنم☺❤نیما دستمو توی دستش گرفته بود و با خوشحالی زل زده بود به مانیتور...پرسیدم:
-حالش خوبه؟!
دکتره-بله مامانش...خیلی هم خوبه! خب بگم بهتون الان؟!
سرمو با خوشحالی تکون دادم...یکم مانیتور و نگاه کرد و بعد گفت:
-مبارکت باشه عزیزم یه پسر خوشگل تو راهه!!
جیغ خفه ای کشیدم و با اشک شوق به نیما گفتم:
-میدونستم!! وااییی...میدونستم عشقم😍
نیما با خوشحالی و بغض گفت:
-میتونم ببینمش؟!
دکتر-بله از این طرف!
چند لحظه بعد نیما گفت:
-عشقم ببینش توروخدا داره لگد میزنه😍وای من قربونش بشم:)) پاهاش تو مانیتور پیداس هی لگد میزنه خیلی کوچیکه پاهاش!!
گریه ام گرفته بود از خوشحالی...یاد اولین لگدش افتادم چند هفته پیش! بخاطر اینکه صبحونه زیاد نخوردم وقتیکه اولین لگدشو زد فشارم یهو افتاد از حال رفتم!
ولی خیلی لذت بخش بود:)💖نیما اونموقع همچین ذوق کرده بود که تا چند وقت هی گیر داده بود میخواست ببینه چطوری لگد میزنه^^
دکتر گفت میتونی بلند شی...بازم عکسای بچه رو ازش گرفتم...عکسا رو میذاشتم توی آلبومم...هروقت سونوگرافی میرفتیم از بزرگ شدنش عکس میگرفتم!
با نیما از اتاق دکتر اومدیم بیرون...نیما خیلی خوشحال بود نمیشد یه جا نگهش داشت^^ بلند بلند میگفت:
-قربونش بشم الهییی!! وای خدایا پاهاشو دیدی چقدر کوچولو بود؟! دلم میخواد سریع بدنیا بیاد ببینمش:)
به طناز پیام دادم تو راهیم و داریم میایم...
انقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس❤کلی اتفاقای خوب قرار بود بیفته! دوستم عروسی میکنه، بچمون بدنیا میاد الانم میرم واسش چند تا دست لباس میخرم از همین الان دلم میخواد😘
#طناز
-عشقم بارانا پیام داده...تو راهن دارن میان بگم کجاییم؟!
آرتان-کوچه بعدی پاساژ یه رستورانه بگو بیان اینجا...من برم واسشون غذا بگیرم...
-باشه...پیام رو واسش فرستادم و منتظر آرتان شدم...یه ربع بعد اومدن داخل رستوران هردو خوشحال بودن!!
نشستن سر میز که بارانا محکم بغلم کرد! خنده ام گرفت و گفتم:
-چیشد؟ بچه چیه؟!
نیما با خنده گفت:
-بذار تا عموش بیاد بعد میگیم^^
همزمان آرتان اومد سر میز و پرسید:
-چیشد چیکار کردین بچه چیه؟!
بارانا و نیما باهم گفتن:
-پسرهههه😍
با خوشحالی داد زدم:
-دیدی من گفتم!! واییی خدا😀
آرتان-الهیییی دلم بچه خواست😍
با خنده گفتم:
-عشقم ۱ هفته فقط یه هفته دیگه صبر کن!!!
نیما-چه برنامه ریزی هم کرده! ما صبحشم مزاحمتون نمیشیم آقا راحت باشین😐
لبمو گاز گرفتم و آروم خندیدم که آرتان کنار گوشم گفت:
-راست میگه تلفنارم خاموش میکنیم فرداش کسی مزاحممون نشه😁!!
-عشقم میبندی؟! خودم همینجوریش ضایع ام تو بدترش کن:/
تلفنم زنگ خورد! نگاهی به صفحه انداختم و روبه بارانا گفتم:
-داییش زنگ زد:/ آخر همه باید بفهمه اخه؟!
جواب دادم و گذاشتم رو اسپیکر:
سردار-طناز از اینجا نیما رو کتک بزن بعدم بچه رو بگو دستتون درد نکنه یعنی فقط من اضافی ام-_-
نیما از ترس کلا آب شده بود رفته بود زیر میز😂
با خوشحالی گفتم:
-پسره! حدسم درست بود!!
سردار-گوشی رو بده به نیما!
-داره میشنوه!
نیما دستاشو تو هوا تکون میداد و میگفت:
-نه جون هرکی دوس داری قسمت میدم الان یه ساعت حرف میزنه😐
گوشیو دادم بهش و گفتم:
-بگیر ببینم انگار لولو خورخوره ست-_-
نیما-الو؟! اره مرسی! حالا ببخشید نگفتیم بهت نخور منو!
اره اینجا همه پسر دوستن^^
آرتان-کی گفته از طرف ما حرف بزنی-_-
خنده ام گرفت😁خودم عاشق دختر بودم ولی پسرم بامزست دیگه^^
نیما-تو نمیای اینور؟! اها باشه...خدافظ!
گوشیو قطع کرد و داد بهم:
-میگه اونجا زلزله شده کل محله تون دارن تدارکات عروسی میچینن!!
-دستشون درد نکنه...
آرتان-بچه ها بریم؟ دیر نکنیم کلی خرید مونده!
نیما-بریم بریم!
آرتان رفت صندوق حساب کنه ماهم بیرون منتظرش ایستادیم.....
#بارانا
کنار مغازه سیسمونی بچه ایستادم و با ذوق داخل رو نگاه میکردم! دست نیما رو کشیدم و گفتم:
-عشقم یه لحظه بیا اینا رو ببینیم!
یعنی من کارم شده بود خرید لباس بچه اونا کارشون شده بود خرید عروسی و علاف ما میشدن😂
واسش چند دست لباس خریدم با چندتا جغجغه😍اصلا یه جوری شده بود که وسیله بچه میدیدم از خوشحالی دیوونه میشدم^^
#طناز
آرتان گفت اول بریم حلقه بخریم...خیلی ذوق داشتم واسش:) رفتیم داخل یه مغازه و فروشنده حلقه ها رو اورد واسمون...همشون خیلی قشنگ بودن ولی یکیش خیلی به دلم نشسته بود!
آرتان-عشقم کدوم قشنگه بنظرت؟!
با لبخند نگاهی بهش انداختم حلقه ای که پسندیده بودم رو نشونش دادم. یه جفت حلقهی طلا سفید که دورش نگین ریز ریز داشت...ست بودن!
لبخندی زد و حلقه رو گذاشت توی انگشتم...خیلی به دستم میومد:)) مال خودشم گذاشت و روبه فروشنده گفت:
-همینو میخریم!
فروشنده-مبارکتون باشه...توی جعبه میذارم واستون!
آرتان-مرسی!
***
وسایلمو توی یه ساک کوچیک چیدم و با آرتان رفتیم شمال...واسه یه هفته اونجا میموندیم تا عروسی! نیما و بارانا هم قرار شد روز قبل از عروسی بیان...
راستی یادم رفت بگم یه اتفاق ناخوشایند افتاد توی این دوماه واسه بارانا...مامان بزرگم حامله بودنشو میفهمه و چون بارانا ترسید بهش بگه فعلا باهاش حرف نمیزنه💔
ولی امیدوارم که ببخشش لااقل بخاطر نیما:(
به خونه که رسیدیم مامان بزرگم اومد استقبالمون و بغلم کرد...طفلک خیلی خوشحال بود❤
سردار سراغ بارانا اینا رو گرفت که گفتم آخر هفته حتما میان...
یه روز به عروسی مونده بود...شب حنام بود خیلی هیجان داشتم😍کل خونه مهمون جمع شده بود و صدای آهنگ توی خونه میپیچید! فقط نمیدونم بارانا زیاد دیر نکرده؟
رفتم توی آشپزخونه و بهش زنگ زدم...بعد از چند تا بوق پی در پی صدای بغض دارش پیچید توی گوشم:
-طناز؟
ترسیدم...تند تند میگفتم:
-بارون چیشده داری گریه میکنی؟! بچه طوریش شده؟؟؟
سریع گفت:
-نه نه نه خوبیم!! من پیش نیمام بچه هم خوبه فقط....
-فقط چی؟
بغض ترکید و گفت:
-آجی ببخش من نمیتونم بیام حنابندون😢
-یعنی چی نمیتونم بیام اینهمه ادم سراغ تورو میگیرن!!
-آجی من اگه بیام میفهمن باردارم...بعدشم مامان بزرگت که با من حرف نمیزنه قهر کرده باهام💔
با ناراحتی گفتم:
-واقعا که...اینجوری باشه که تو عروسیمم نمیای!!
-نه نه میام...فردا حتما میام فقط الان توروخدا...خونه پر مهمونه سریع میفهمن!! خواهش میکنم:(
لبخند تلخی زدمو گفتم:
-باشه...کجا میمونی امشب؟!
-پیش نیما...خونه آرتان اینا خالیه مامانش اینا هفته پیش رفتن مسافرت فردا برمیگردن! اونجام من خیالت راحت:)
-باشه...مراقب خودت باشیا
-شب بخیر!
مامان بزرگم اومد توی آشپزخونه و با دیدنم تعجب کرد:
-دخترم چیشده؟ چرا اینجایی دارن سراغتو میگیرن؟!
لبخند غمگینی زدم و دستشو گرفتم:
-بارانا زنگ زد! ناراحت بود میگفت نمیتونه امشب بیاد میفهمن همه...توام باهاش قهر کردی! مامان بزرگ جوونه یه اشتباهی کرده ولی ببین نیما خیلی دوسش داره...حتی بیشتر از چیزی که من فکر میکنم!
اخمی نشست روی پیشونیش و گفت:
-اگه ازم پنهون نمیکرد میبخشیدمش!! از بچگی مثل دخترم میدونستمش نباید به من میگفت؟!
-باشه خب اشتباه کرده...دختره اصلا روش نمیشه بیاد حنابندونم...گناه داره ببخشش خواهش میکنم💔
اشکشو پاک کرد و گفت:
-باشه حالا بهش فکر میکنم...تو برو توی جمع ناسلامتی عروسی...میخوان حنا بذارن!
گونه اشو بوسیدم و گفتم:
-دلم خیلی برات تنگ میشه:)
محکم بغلم کرد...بعدم گفت:
-اومده بودم چایی ببرم حواسم به کل پرت شد^^
همون لحظه گوشیم زنگ خورد. آرتان بود! جوابشو دادم:
-آرتان؟
-عشقم! بیا جلوی در میخوام ببینمت😍
آهسته خندیدم و گفتم:
-زشته چطوری بیام خونه پر از مهمونه!
-بیا فقط یه لحظه ببینمت:) دلم واست یه ذره شده!
-باشه عشقم...
قطع کردم...شال توریمو انداختم روی سرم و رفتم سمت در خونه...واییی وقتی دیدمش اصلا همینجوری محوش شدم!!
کت و شلوار مشکی ای که پوشیده بود خیلی جذابش کرده بود:)) لبخندی زد و گفت:
-چقدر خوشگل شدی😍
تازه به خودم اومدم و آهسته خندیدم:
-توام همینطور...آرتان باورم نمیشه واقعا:))
دستمو کشید و پرت شدم توی آغوشش...دستامو دورش گره زدم و گفتم:
-خیلی عاشقتم...خیلی❤
گونه امو آروم بوسید و گفت:
-فردا دیگه مال هم میشیم...دوست دارم ببینمت توی لباس عروس💖
آهسته خندیدمو گفتم:
-سوپرایزه تا فردا^^
یکی از دخترا در خونه رو باز کرد و گفت:
-طناز نمیای؟ میخوان حنا بذارن!
سریع از آرتان جدا شدم و گفتم:
-چرا الان میام!
باشه ای گفت و رفت داخل...میخواستم برم که دستم کشیده شد و لبهاش با لبهام تماس پیدا کرد💋
چند ثانیه بعد ازم جدا شد و گفت:
-بدون بوسه میخواستی بری؟!
لبخندی زدمو آروم بوسیدمش! بعدش گفتم:
-دیگه باید برم! توام برو توی مردونه زشته نیستی میگن داماد کجاست😁
رفتم داخل و درو بستم.....
#بارانا
سرم روی شونه نیما بود و آروم اشک میریختم...صدای آواز خوندنشون تو کل محله پیچیده بود...
من بخاطر اینکه بارداریمو از بقیه مخفی کنم نتونستم توی حنابندون خواهرم شرکت کنم💔
نیما دستمو توی دستش فشرد و آهسته گفت:
-اینجا سرده...میخوای بریم خونه؟!
با بغض گفتم:
-بمونیم...چی میشه مگه؟؟ دیگه چقدر باید ازش فاصله بگیرم؟ ندیدی چقدر ناراحت شد بهش گفتم نمیتونم بیام؟
نیما-حق داری عشقم...
-مادر که باشی فرقی نمیکنه متاهل باشی یا مجرد بالاخره مادری!! ولی بقیه فکر میکنن کسی که توی مجردیش مادر بشه مادر نیست بی آبروئه💔واسه همین نمیرم تا کسی چیزی نگه:(
عصبی گفت:
-کسی غلط میکنه بی آبرو صدات کنه!! ما که تا آخرش اینجوری نمیمونیم که...ازدواج میکنیم! تو مادری به مادر بودنت افتخار کن! به شرایط خودت افتخار کن به عشقت اگه منم افتخار کن:)) نذار کسی واسه خودش حرف الکی بزنه...نذار کسی با حرفش تورو برنجونه❤
پیشونیمو نرم بوسید و گفت:
-حلش میکنم...آرتان اینا که ازدواج کردن تورو ازشون خواستگاری میکنم!!
دستامو دورش حلقه کردمو سرمو گذاشتم روی سینه اش...اگه نیما نبود من تا الان مرده بودم😔❤
.
.
.
#ادامه دارد
فقط یه پارت دیگه تا پایان فصل مونده:))
با کامنت هاتون انرژی بدین💖