Part19#
#آرتان
برگشتم تهران...دیگه تموم شده بودم!!عشقم گفت برو...کلید انداختم و درو باز کردم...خونه تاریک بود! خاطراتم با طناز هی میومد جلو چشمام...درو بستم و یه راست رفتم توی اتاقم...قاب عکس منو که خیلی دوسش داشت زدم زمین! خورد شد...تیکه های شیشه ریخته بود جلوم...نشستم روی زمین..قلبم درد میکرد!
یه تیکه شیشه تیز برداشتم..صورتم خیسِ خیس بود...
آروم کشیدمش روی رگم...خون میومد! خنده غمگینی زدم...شیشه از دستای بی جونم افتاد زمین. رفتم سمت آشپزخونه و یه شیشه ویسکی رو کامل سرش کشیدم...بدنم داغ بود..نشستم پشت پیانو و با دستای بی حس شروع کردم زدن:
هوا هر دفعه
که بارون بشه
جای خالی تو
هی به رخ میکشه!
دلم میشکنه💔
میگم حقشه!
یکم بوی عطر
برام کافیه
که دیوونه شم
باز بپرسم کیه؟!
خرابت شدن
واسم عادیه...
چه دل خونیه!
حالم خرابتر از اونکه بدونیه
چه دل خونیه!
اونیکه داره میگذره جوونیه
کجا تو گم شدی؟
کجا نشونیه!
چه دل خونیه...
تو حالی که باید عشق برسونیه
چه دل خونیه...
داره بارون میاد چه آسمونیه!
چیزایی که میگی
به چه زبونیه...؟
صدای یه در...
صدامو برید!
دلم واسه تو
بدجوری پر کشید😔
کدوم جاده بود
به تو میرسید؟
هوا ابریه...
چشام خیس و نم
یه جوری آخه
دل بریدی ازم
میدونی چیه؟
هنوز عاشقم❤
چه دل خونیه!
حالم خرابتر از اونکه بدونیه
چه دل خونیه!
اونیکه داره میگذره جوونیه
کجا تو گم شدی؟
کجا نشونیه!
چه دل خونیه...
تو حالی که باید عشق برسونیه
چه دل خونیه...
داره بارون میاد چه آسمونیه!
چیزایی که میگی
به چه زبونیه...؟
با شنیدن صدای زنگ خونه دست از نواختن کشیدم...
بدنم داغِ داغ بود و رد انگشتای خونیم روی نوت های پیانو مونده بود...
در خونه رو باز کردم و بیحال تکیه دادم به چارچوب در...نیما بود! با تعجب پرسید:
-این چه سرو وضعیه؟!
مستانه خندیدم و گفتم:
-بیا داداشم...بیا داخل!
-وایسا آرتان ببینمت! با خودت چیکار کردی؟
دستمو گرفت و نگاه کرد..به ثانیه نکشید که سوزش بدی روی گونه ام حس کردم!
نیما-احمقی..احمق!! بزرگترمی ولی یه ذره عقلت نمیکشه درست عمل کنی!!
دستمو کشید و برد سمت آشپزخونه و چند مشت آب پاشید به صورتم...بعدم دستمو با یه باند بست...
نگهش داشتمو با بغض بدی گفتم:
-گفت برو...
بغلم کرد و با لحن تلخی گفت:
-میدونم...ما که رسیدیم پیشش،زانو زده بود روی زمین و یه جوری گریه میکرد که خودمم اشکم دراومد!
کمی مکث کرد و گفت:
-دوستت داره...حتی واست میمیره! ولی قبول کن داشتی تند میرفتی!
لبخند غمگینی زد و گفت:
-میخوای تو یکم استراحت کنی منم اینجاها رو تمیز کنم؟
-باشه...
-آرتان خوبی؟ دکتر خبر کنم؟!
-خوبم...عمیق نزدم💔
#طناز
داداشم نشست کنارم...بغلم کرد و گفت:
-چیشدی باز خواهری؟ تو که خوب بودی!
با صدایی که میلرزید گفتم:
-خوب نیستم...دارم دیوونه میشم!
-دیدیش؟!!
با تعجب پرسیدم:
-تو از کجا فهمیدی؟
پوزخندی زد و گفت:
-اول از تلفن مشکوک نیما...بعدم وقتی یواشکی دنبالتون اومدم ببینم باز چه دروغی داره بهت بگه!
-دروغ نمیگه...همه حرفاش از ته دلش بود! اشتباه کرد...
-ولی تو بهش گفتی برو!
صدامو یکم بالا بردم:
-عصبانی بودم!!..عصبانی بودم از دستش😔
محکم بغلم کرد...خیلی محکم:
-باشه..باشه قربونت بشم خب...اینجوری نکن!
یکم بعد با بغض گفت:
-مامان کجاست الان ببینه یکی یدونش چی کشیده...بابا کجاست بغلت کنه بگه غصه نخور درست میشه💔
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-پس خوبه که تو هستی...خوبه که مامان بزرگم هست!
داداشی..تو هیچوقت تنهام نذار...تو هیچوقت مثل مامان و بابا تنهام نذار:(
آهسته روی موهامو بوسید و گفت:
-چشم...میخوای بخوابی یکم؟!
-اوهوم...
-شبت بخیر❤
#آرتان
+عشقم؟
برگشتم...طناز توی یه لباس عروس خوشگل جلوم ایستاده بود:) چشمام برق زد و رفتم سمتش...طناز خنده دلبرانه ای کرد و آهسته چرخید..پف دامنش حرکت کرد! گفتم:
-برگشتی؟
دستاشو حلقه کرد دورم و گفت:
-اوهوم...من نتونستم تحمل کنم😔
چشمش به دست باند پیچی شده ام و با ترس پرسید:
-این چیه آرتان...؟!
-هیچی...
-آرتان چیشدی!؟
-رگمو زدم...
سیلی محکمی روی صورتم نشست!!
یه نفر مدام اسممو صدا میزد!
با وحشت از خواب پریدم...نیما بالای سرم بود! خیلی گرمم بود! نیما با ترس میگفت:
-آرتان خواهش میکنم بیدار شو!
با صدای خفه ای پرسیدم:
-طناز کجاست...؟
-میارمش پیشت فقط توروخدا اینجوری نکن...ببین تب کردی..چیکار میکنی با خودت؟!
با گریه شدیدی گفتم:
-نیما همین الان...طناز امشب باید بیاد اینجا😢
-هیسس...باشه..باشه بهش زنگ میزنم! نمیتونم تورو تنها بذارم اون میاد بخاطر توام شده میاد💔
چشمامو بستم...خیلی گرم بود...!
#نیما
شماره طناز رو گرفتم...بعد از خوردن ۵ تا بوق صدای خواب آلودش پیچید توی گوشم:
-نیما؟
-طناز لجبازیو بزار کنار...پاشو بیا تهران!!
-زنگ زدی واقعا همینو بگی؟ شب بخیر!
-طناز قطع کردی بخدا میزنم میکشمت!! جدی ام شوخی ندارم..آرتان سرشب دیوونه شده بود رگشو زده بود ولی نه خیلی عمیق! یه شیشه کامل ویسکی رو سر کشیده...حالش بد شده تب داره...پاشو بیا طناز داری میکشیش! مقصرش تویی بعدا نگی نگفتی!
با بغض گفت:
-چیکار کرده؟؟؟!!..یِ..یبار دیگه بگو؟!
-رگشو زده...میگم خیلی عمیق نزده ولی دیدمش با مرده هیچ فرقی نداشت! پاشو بیا طناز خواهش میکنم!
-نیما...مراقبش باش..مراقب عشقم هستی دیگه؟؟
وقتی دید جواب نمیدم با صدای بلندی گفت:
-نیما جواب بده مراقبشی؟!!!
-اره...اره..میای؟
-دارم میام...نیما تنهاش نذار💔
تلفنو قطع کرد...رفتم بالا سرش. خوابش برده بود ولی مدام هزیون میگفت!
#طناز
با عجله در اتاق سردارو زدم و بیدارش کردم...همه چیو واسش گفتم! اونم سراسیمه رفت پیش سپهر که ازش ماشین بگیره(خودش ماشین نداره-_-)
توی راه همه فکرم آرتان بود...فکر اینکه از دستش بدم داشت دیوونم میکرد...ساعت ۵ صبح رسیدیم جلوی خونه اش...کلید داشتم. درو باز کردم و رفتم داخل! بلند نیما رو صدا زدم...از پله ها اومد پایین و گفت:
-طناز...طناز بیدارش کن داره هزیون میگه! بیدارش کن بفهمه هستی!
با عجله از پله ها رفتم بالا...همینکه به اتاقش رسیدم اشکهام شروع کرد به ریختن...یه بغض خیلی وحشتناکی توی گلوم بود! کنارش نشستم و با گریه دستاشو گرفتم...آروم صداش زدم:
-آرتانم...عزیزم..چشماتو باز کن..این چه بلاییه سر خودت اوردی...چشماتو باز کن دارم دیوونه میشم😢
دستمو گذاشتم روی پیشونیش...خیلی داغ بود...
دکمه های پیراهنشو باز کردم که شاید یکم خنک بشه...صورتشو یکم خیس کردم و صداش زدم:
-آرتان منو ببین...پاشو عشقم! پاشو ببین اومدم...نکنه میخوای برم💔
چشماش آروم باز شد ولی حتی حال نداشت اسممو بگه...لبخند غمگینی زدم و دستش که تو دستم بود و محکم بوسیدم:) صدای خفه ای از هنجره اش خارج شد:
-اومدی...
پیشونیشو بوسیدم و با بغض گفتم:
-چیکار کردی...چه بلایی سر خودت اوردی دیوونه!
آهسته گفت:
-بغلم کن...
کنارش دراز کشیدم و کشیدمش توی آغوشم...بدنش خیلی داغ بود...از گرماش داشتم میسوختم😔
گفتم:
-قربونت بشم آروم باش...باید خنک بشی..میتونی از جات بلند شی؟!
کمکش کردم بلند شه...هدایتش کردم سمت حموم و آب خنک رو باز کردم...میلرزید! دستامو قاب کردم دور صورتش و با چشمای خیسم گفتم:
-خوب میشی...نمیذارم اینجوری بمونی🙃
دستامو دور کمرش گره زدمو سرمو گذاشتم روی سینه اش...قلبش خیلی تند میزد...آروم باهاش حرف میزدم و سعی میکردم حواسشو از اتفاقاتی که افتاده بود پرت کنم...:)
...
خوابش برد...مثل یه پسر بچه کوچولو...تبشم اومده بود پایین دیگه داغ نبود☺صبح شده بود...کنارش دراز کشیدم و خیره به بانداژ دستش آهسته گفتم:
-اگه از پیشم میرفتی چی...اگه دیگه نداشتمت💔
سرمو جلوتر بردم و بوسه آرومی به لبهاش زدم...
چشمام گرم شدن و به خواب عمیقی رفتم...
#آرتان
چشمامو آروم باز کردم...صحنه های دیشب همش جلو چشمم بود..طناز کنارم خوابیده بود و دستاش دورم حلقه شده بود...
لبخند بی جونی نشست روی لبم...ولی بیدارش نکردم! فکر کنم تا صبح بالا سرم بود❤
آهسته از جام پاشدم و از اتاق رفتم بیرون...نیما تا منو دید هجوم اورد سمتم و بغلم کرد:
-آرتان زنده ای؟ وای خدایا شکرت طناز تو یه معجزه ای!! آفرین!
خنده ام گرفته بود از کاراش😁گفتم:
-تو دیشب اینجا موندی؟
-اره...من اگه نبودم تا الان ۷ بار مرده بودی!!
صدای ظرف و ظروف میومد! با تعجب پرسیدم:
-کسی اینجاست؟
-اررههه راست میگی اومدن خفتت کنن!!
پوکر نگام کرد و گفت:
-تو عین خیالتم نیس؟ من ساعت ۱۲ شب اون بدبختو از خواب ناز بیدارش کردم بخاطرت پاشد اومد اینجا...یعنی منکه نتونستم تنهات بذارم با سردار اومد!
-اینجاست؟
-اره...
-عصبانیه؟
-وییی نگو میترسی!
-نه همینجوری...خیلی بد شد! یه معذرت خواهی بدهکارم حداقل!
-افرین الان شدی آرتان😀بریم سه نفری صبحونه بخوریم یخ کرد!
-مگه صبحونه یخم میکنه:/
-در مواقع اضطراری بله😂
-جلف-_- راه بیفت دیگه گشنمه!!
#طناز
با نوازش دستی روی موهام بیدار شدم...آهسته چشمامو باز کردم که آرتان با لبخند قشنگی گفت:
-ظهر بخیر!!
محکم بغلش کردم...خداروشکر که خوب شده بود:)
آروم گفتم:
-کی بیدار شدی؟
-صبح...بیدارت نکردم فکر کنم تا صبح بالا سرم بیدار بودی...خسته شدی💋
-آرتان...
-جونم؟
-معذرت میخوام😔
-عههه...شروع شد باز...اصلا بیا دیگه بهش فکر نکنیم!
سرمو گذاشتم روی سینه اش و محکم توی آغوشم فشردمش:
-دلم برات تنگ شده بود❤
-من بیشتر...
کمی مکث کردیم که پرسید:
-گرسنه ای؟
-یکم
-پس پاشو باهمدیگه آشپزی کنیم..خیلی باحاله^^
-نه خودم یه چیزی میپزم...تو الان استراحت میکنی!
-طناز من واقعا خوبم...فقط یکم هیجان میخوام...یکم شادی..یکم عشق! میشه منم کمک کنم توروخدااا😍
-اوکی...خودت خواستی^^ پاشو ببینم وقت نداریم!
رفتیم توی آشپزخونه...آرتان گفت:
-بنظرم ماکارونی بپزیم!
-اییییی
-چی؟؟ من عاشقشم!
با چهره درهمی گفتم:
-آرتان قول میدم دفعه بعد بپزم فقط بیخیال شو الان!
خندید و گفت:
-پس چی؟
-دلمه! ببین جرزنی نکن میدونم عاشقشی!!
-اره خیلی دوسش دارم فقط چطوری باید درست کنیم؟
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
-تو صبر کن بهت میگم!
*موسیقی متن*
لمسم کن💋
منو توی آغوشت💑
حبسم کن...
حتی وقتی که باهات
حرفم شد
بغلم کن و
منو درکم کن:)
اصلا تو دیوونه ای
مثل خودم😎
قبل تو عاشق
هیشکی نشدم اینقدر❤
چون منو عشقت
به دنیایی بهتر بود💕
نه این حس بد نیست❌
دست نزار روی قلب من بزار🙇
حس کردی تپش قلبمو😍
دیوونه وارش کردی تا ابد=)))
منو اینجوری نگه دار
به این آسونی میتونی منو
برسونی به رویایی🙂
که دیگه جز واسه تو توی قلبم👥
جا نیست میخوامت❤🙇
هنوز مثل اولین بار:))
(دلم میخواست مثل فیلم هایی که تیتراژ یا آهنگ میانی دارن،رمان هم این قابلیتو داشته باشه💕)
...
آرتان-تموم شد!
-خیلی خسته شدم...
-خب استراحت کنیم!
-ولی من گشنمه!
-میتونیم یه بازی کنیم تا حاضر شه^^
-چی؟
-جرات حقیقت..هستی دیگه؟
آهسته خندیدم و گفتم:
-دونفری نمیشه!
-میشه...اگه من بگم یعنی میشه😎
-ببینیم چطور میشه!
یه بطری برداشت و گذاشت روی میز و گفت:
-بشین!
خودشم نشست و بطری رو چرخوند...افتاد سمت من! آرتان خندید و گفت:
-جرات یا حقیقت؟؟
-حقیقت!
با عشق نگاهم کرد و گفت:
-منو چقدر دوست داری؟!
کمی فکر کردم و محکم گفتم:
-دوستت ندارم!!
قیافش غمگین شد...با ناراحتی نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که گفتم:
-دوستت ندارم،چون دوست داشتن واسه عاشقا نیست! عاشق بودن واسه آدمای عاشقه! پس دوستت ندارم ولی تا هرجا که بگی عاشقتم:)💋
لبخندی روی لبش نشست و گفت:
-یعنی...فکر نمیکردم اینو بگی😍
آهسته خندیدم و گفتم:
-بچرخون بطری رو!
حالا نوبت من بود سوال کنم! گفتم:
-جرات یا حقیقت؟
-جرات!
گوشیمو روی حالت کرونومتر گذاشتم و نزدیکش شدم:
-باید منو ببوسی! هرچقدر زمان طولانی تر بشه برنده ای اگه کوتاه باشه من برنده ام💋
با لبخند خیره شد توی چشمام و آهسته لبهاش روی لبهام قرار گرفت...دلم واسه بوسیدنش تنگ شده بود:)
دستای گرمش صورتمو احاطه کرده بود و من خیلی آروم همراهیش میکردم...فکر کنم دو دقیقه تو همین حالت بودیم! آهسته ازم جدا شد و کرونومتر رو متوقف کرد و با خوشحالی گفت:
-۲ دقیقه و ۵۹ ثانیه و ۳۷ صدم ثانیه!!! داشت میشد ۳ دقیقه😍
خندیدم و گفتم:
-ولی انگار نفست بالا نیومد دیگه^^
-کی؟ من؟ من اگه یکسال رو زمان بگیرن و بگن حکم اینه بی وقفه تا یه سال ببوسیش قبول میکنم بی چون و چرا...نفسم با این چیزا بند نمیاد به این راحتی:)
محکم کشیدمش توی بغلم و گفتم:
-خیلی عاشقتم که😍🙃
دستاش دورم حلقه شد و منو به خودش فشرد❤
آرتان-میشه دیگه هیچوقت جدا نشیم؟
-اگه عاشق باشیم،هزار بارم قهر و آشتی کنیم باز واسه همیم...قلبمون واسه هم میتپه💕
-دوستت دارم😙
-منم همینطور...
با حس سوختن چیزی سریع از بغلش اومدم بیرون:
-واااای بدو آرتان غذامون!!!
-سوخت سوخت والا سوخت😢
بالا سر اجاق که رسیدیم آرتان الکی گریه اش گرفت مثلا:
-حالا چیکار کنیم😭من دلمهی خودمو میخوام!
منم با ناراحتی گفتم:
-خیلی گرسنمه...:(
لبخند محوی نشست روی لبش و گفت:
-پس اوناییکه نسوخته رو میخوریم! باقیشو میریزیم دور!
-باشه...فکر خوبیه!
...
کنارش نشستم و سرمو گذاشتم روی شونه اش:
-بغلم نمیکنی^^؟
آهسته خندید و کتابی که میخوند رو گذاشت روی میز:
-مگه میشه...یه حرفایی میزنی واسه خودت😍
محکم بغلش کردم و نفس عمیقی کشیدم...
دستمو گرفت توی دستش و با لحن قشنگی گفت:
-یادته؟!
-چی رو؟
-وقتی اینو بهت دادم انقدر هیجان داشتم که نمیدونی:)
فهمیدم منظورش حلقه است! لبخندی زدم و گفتم:
-اشک تو چشمم جمع شده بود از خوشحالی...نمیدونی چقدر عاشقتم! بهترین سوپرایز عمرم بود❤
-میشه خیلی زود ازدواج کنیم...؟
-اوهوم...منکه هیچوقت منصرف نمیشم^^
-هیشش یکی بفهمه فک میکنه چه خبره😐مثلا عروسی یکم ناز کن:/
-دخترای قدیمی واسه ازدواج ناز میکردن اگه آدم عاشق باشه با پررویی میگه بلهههه😌❤
منو کشید توی بغلش و بوسه محکمی روی گونه ام زد:
-من میخورم تورو با این پررو بازیات😍😙
هر دو خنده امون گرفت^^ گفتم:
-چیکار کنیم؟ کی باهاشون حرف بزنیم؟!
آرتان-من میگم یه کاری کنیم...به سردار بگیم آروم آروم قضیه رو بگه واسه مامان بزرگت...منم به داداش خودم میگم به مامانم اینا بگه! بعد شماره خونتونو به مامانم میدم زنگ بزنه وقت تعیین کنه که اونموقع ماهم بریم شمال...ایشالا که ازدواج کنیم!!
خندیدم و گفتم:
-خیلی هول میکنی میدونستی؟!
-توام خیلی پررویی میدونستی عشقم؟^^
بوسه ای روی پیشونیم زد و از جاش بلند شد:
-برم گوشیمو بیارم زنگ بزنم!
-برو...
.
.
.
#ادامه دارد