#طناز
با تکون های شدید بارانا از خواب بیدار شدم:
-بیدار شو دیگه ساعت ۶ و نیمه صبحه هنوز گرفتی خوابیدی! پاشو وقت آرایشگاه داریم!
صدای زنگ مرتب رو اعصابم بود یهو داد زدم:
-کدوم خریه زنگ میزنه قطعش کن!!
بارانا-خاک بر سرت لال شی ایشالا شوهرته بدبخت😑
سریع چشمامو باز کردم و جوابشو دادم:
-الو
آرتان-عشقم حاضری؟
-من تازه بیدار شدم الان حاضر میشم!
آرتان-باشه من ده دقیقه دیگه اونجام...زود بیاین!
-باشه
تلفن رو قطع کردم و چشمامو مالیدم:
-بارون لباس عروسم کجاست؟
به گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:
-تو اون کارتنه...پاشو دیگه نوبتت میگذره ها
به زور از جا بلند شدمو رفتم صورتمو شستم...بعدش یه شلوار لی و یه مانتو جلو باز کرم رنگ تنم کردم و شال سفیدمو هم سرم کردم.
در حد یه رژ و خط چشم آرایش کردم و از خونه زدیم بیرون...خیلی واسه امروز هیجان داشتم😍
ماشین آرتان توی کوچه ایستاده بود...
بارانا-آجی شما برین من با نیما میام تا بقیه هم حاضر شن!
-باشه
لباس عروس و بقیه وسایل رو عقب ماشین گذاشتیم و راه افتادیم.
-آرتان ساعت چند میای دنبالم؟!
-تا ماشین عروس رو حاضر کنم و دسته گل بخرم حدود ساعت ۵ عصر...نگران نباش دیر نمیکنم!
-وای دل تو دلم نیست...یه دلشوره عجیبی هی از دیشب افتاده به جونم نمیدونمم واسه چیه!
خندید و گفت:
-داری عروس میشی استرست زیاد شده😁
سرمو گذاشتم روی شونه اش و چشمامو بستم...نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
-یه نفرو خیلی دوسش دارم عشقمه زندگیمه اسمش آرتانه!
دستمو برد سمت لبش و بوسه عمیقی زد:
-آرتانم خیلی عاشقته^^
جلوی آرایشگاه نگه داشت و در ماشینو واسم باز کرد...لبخندی روی لبم نشست و گفتم:
-میای دیگه؟!
گونه امو آروم بوسید و گفت:
-نگران نباش💖
کارتن لباس عروس رو داد دستم و سوار ماشین شد و رفت...کاشکی هیچوقت نمیرفت💔
#بارانا
وارد آرایشگاه شدم. طناز زیر دست آرایشگره داشت آرایش میشد منو که دید گفت:
-عه اومدی! بیا منو نجاتم بده بسکه موهامو کشیدن سرم داره میپوکه!!
خندیدمو گفتم:
-همین یه شبه دیگه عروس میشی باید سختیشو تحمل کنی!
-آخر نذاشتی من لباستو ببینم!
-بذار آرایشم کنن بعدا میبینی😐
رفتم نشستم منتظر خانومه تا بیاد آرایشم کنه...وای طناز خیلی ناز شده بود💖موهاشو گوجه ای ساده بسته بود خیلی بهش میومد^^
خودمم موهام و فر باز گذاشتم لباسمم یه ماکسی بلند آبی بود با آستین حلقه ای پایین سینه اش گل های سفید داشت...خودم خواستم لباسم تنگ نباشه هم شکمم معلوم میشد هم بچه اذیت میشد...
آرایشم که تموم شد نگاهی به خودم انداختم. رژ لب قرمز مات و سایه آبی تیره پشت پلکم و خط چشم نسبتا پهن و مژه های پرپشتم که با ریمل مشکی تر شده بود^^
ناخنامم لاک مشکی براق زده بودم از قبل...نمیدونم نیما امشب طاقت میاره از دیدنم یا نه😂
لباسمو که پوشیدم رفتم کنار طناز که تازه کارش تموم شده بود! منو که دید گفت:
-اوهااا چه دافی شده نگاش کنننن😍
پس گردنی ای بهش زدمو گفتم:
-زهر مار بیشعور خودشو نگاه چه دافی شده:/
طناز-عشقم من داف نشدم عروس شدم😀
مکثی کردم و پرسیدم:
-طناز شکمم معلومه بنظرت؟!
یکم نگاهم کرد و گفت:
-از نزدیک زیاد معلوم نیس لابد از دورم کسی متوجه نمیشه خیالت راحت!
-مطمئنی دیگه؟
-اره بابا کسی اصلا متوجه نمیشه!
طنا-اوکی...من برم لباسمو تنم کنم میام الان!
-به آرتان زنگ بزنم؟
-نه صبر کن ناخنام مونده هنوز-_- گفت ساعت ۵ میاد!
-اها
#آرتان
ماشین عروس خیلی خوشگل شده بود دسته گلشم همینطور...نیما بهم زنگ زد:
-کجایی؟
-ماشین عروس آماده ست!
نیما-اوکی بیا دنبال من بریم آرایشگاه!
-داداش من خودم میرم تو برو بارانا رو بردار برین باغ من یه ساعت دیگه میرم دنبال طناز
نیما-حداقل بیا لباستو بگیر مونده رو دستم-_-
خندیدم و گفتم:
-باشه اومدم لوکیشن بفرست!
تماس رو قطع کرد و چند دقیقه بعد لوکیشن فرستاد...لباسمو ازش گرفتم و رفتم آرایشگاه...
کار خاصی نداشتم فقط خواستم یکم موهامو مرتب کنن همین😶خودم خوشگلم بزنم به تخته!!(خودشیفته😂)
از اونطرف فیلمبردار کلافه ام کرده بود هی پشت سرم بوق میزد منم در حال حرکت باید یه نگاه به دوربینش میکردم!!
خلاصه بعد از مرتب کردن موهام کت و شلوار پوشیدم و چند تا عکسم انداختم-_-
همون موقع تلفنم زنگ خورد! داداشم بود جواب دادم:
-سلام داداشی رسیدین؟!
+ببخشید با کی دارم حرف میزنم؟؟
تعجب کردم! گفتم:
-من برادر آرمینم! گوشی ای باهاش تماس گرفتین برای داداشمه دست شما چیکار میکنه؟!
+اینجا یه ماشین شاسی بلند نوک مدادی چپ کرده این تلفن رو پیدا کردیم اولین تماس شما بودین!
اینو که شنیدم دنیا روی سرم خراب شد...💔با بغض شدیدی گفتم:
-کجا تصادف شده؟!
+جاده چالوس
گریه ام گرفته بود...گفتم:
-زنده ان؟!
وقتی دیدم جواب نمیده بلند داد زدم:
-با شمام میگم زنده ان؟!!!
+متاسفم...تسلیت میگم!!
دیگه هیچی نفهمیدم....نفهمیدم چطور سوار ماشینم شدم.... با سرعت گاز میدادم...جمله اون آقاهه توی ذهنم هی اکو میشد:
-تسلیت میگم!!

تلفنم مدام زنگ میخورد ولی من وحشی تر از همیشه با سرعت گاز میدادم!! دوست داشتم هیچی واقعی نباشه😭
همینکه یه لحظه دستمو بردم سمت تلفن که جواب بدم صدای بوق ممتد توی گوشم پیچید و هول شدم! یه ماشین از رو به رو با سرعت میومد سمتم!! محکم خوردم به ماشینه و دیگه چیزی یادم نیست!! اون لحظه دستم و به زور بردم سمت دکمه پیغامگیر و لمسش کردم که فقط صدای عشقمو بشنوم💔
طناز-عشقم هرچی زنگ میزنم جواب ندادی! خوبی؟ آرتان قرار بود ۵ بیای الان ۵ و نیمه دارم نگرانت میشم توروخدا باهام تماس بگیر!!
چشمام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم..................!
....
#طناز
گریه ام گرفته بود...پس کجایی!؟ با بغض به بارانا گفتم:
-نیومد چرا...نکنه تنهام گذاشته؟!!!
بارانا-این چه حرفیه میزنی؟! شاید کارش طول کشیده طناز لج نکن بیا با نیما بریم باغ اون خودش میاد شاید توی ترافیک مونده!!
نیما-راست میگه ما بریم آرتان تا یه ساعت دیگه حتما میاد!
-جواب تلفنامم نمیده...خیلی نگرانشم!
بارانا-حتما نشنیده...آجی اینجوری نکن با خودت بیا بریم!
دستمو گرفت و تورم رو انداخت روی سرم...
داداشمم ماشینو پارک کرد و با خنده گفت:
-واای نگاش کن چقدر خوشگل شده!! آرتان کو مگه نباید باهم میومدین؟!
بارانا-کارش طول کشید ولی میاد...ما بریم باغ!
سردار-یعنی چی کارش طول کشید؟
نیما-میاد دیگه نگران نباشین...تو برو ماهم پشت سرت میایم!
سردار-باشه...
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت باغشون...بیخودی دلم شور نمیزنه که حتما یه چیزی شده😢💔
همه مهمونا تعجب کرده بودن که عروس بدون داماد اومده مگه میشه؟!! ولی نیما دهن همشونو بست گفت کاری واسش پیش اومده دیرتر میاد...
یکساعت شد دوساعت شد سه ساعت..........! همینجوری میگذشت ولی آرتان حتی یه زنگم نمیزد!!
دیگه واقعا ناامید شده بودم میخواستم فقط ببینمش یه دعوای حسابی راه بندازم....!!
ساعت ۱۰ شب بود که سردار با عصبانیت اومد سمت نیما:
-کو پس میگفتی آرتان میاد کجا مونده الان؟!! ملت منتظر شامن هنوز آرتان نیومده! زنگ بزنین پیداش کنین تا آبرومون بیشتر نرفته!!
نیما-داداش یکم صبر کن پیداش میشه!
سردار-ببین من فقط گیرش بیارم میدونم باهاش چیکار کنم که اینجوری آدمو قال نذاره بین ۴۰۰ نفر مهمون غریبه!!
اشکهام میریخت روی گونه ام...پس کجا موندی لعنتی؟!!
فشارم افتاده بود از استرس داشتم دیوونه میشدم...
نیما-من میرم پیداش میکنم تو آروم باش خب؟
بارانا-منم باهات میام!!
نیما-بارون بمون پیش طناز حالش خوب نیست!
بارانا-بهت میگم منم میام توام بری گم میشی دیگه ازت خبری نمیشه!!
دوتاشون سوار ماشین شدن و رفتن!
داداشم اومد سمتم و بغلم کرد...با بغض گفتم:
-نمیاد...بیخودی وقتتونو هدر ندین!
سردار-دستات یخ زده طناز! این چه حرفیه ببین نیما رفت پیداش کنه!
-پیدا نمیشه....پیدا نمیشه....نمیاد.....!
یه لحظه چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم💔
اره من همون شب بود که طعم ترک شدن و چشیدم:)
طعم بی آبرویی جلوی چندصد نفرو چشیدم...هیچوقت نمیبخشمت آرتان هیچوقت!!
#بارانا
با سرعت رانندگی میکرد و میگفت:
-دستم بهت برسه فقط...دستم بهت برسه!! شدیم ملعبه دست آقا آرتان که ناز کنه نیاد من همون عصر بهش مشکوک بودم که نمیخواست من برسونمش آرایشگاه گفت خودم میرم! بفرما همه عالم و آدم و مسخره خودش کرد!!!
-عشقم حالا چیزی نشده یکم آرومتر برو!!
نیما-چیزی نشده؟! دختره رو ول کرده به امون خدا خودش نمیدونم کدوم قبرستونیه!!!
خیلی داشت سریع میرفت...با عصبانیت میگفت:
-پیداش میکنم به زورم که شده میارمش سر سفره عقد حالا ببین!! عاشقش میکنی بعدم بازیش میدی؟!! دارم برات!
-نیما باشه یکم آرومتر برو ببین بچه تو شکممه!
-منکه بهت گفتم بمون پیش طناز...واسه چی اومدی؟!
صدامو بلند کردم و گفتم:
-اومدم که توام مثل آرتان یهو غیبت نزنه!!
بلند داد زد:
-دستت درد نکنه یعنی من تنهات میذارم میرم با یه نفر دیگه؟!
-از کجا معلوم آرتان با یه نفر دیگه رفته؟!
-اره از کجا معلوم!! ولش کرده بین ۴۰۰ نفر ادم نمیدونمم کجاست!! با کی رفته خدا میدونه!
یهو دیدم زده تو لاین بغلی و حواسش نیست!! یه ماشینم داره با سرعت از رو به رو میاد!!
جیغ زدم:
-مراقب باش!!!!
تا به خودش بیاد ماشینه باهامون شاخ تو شاخ شد و سرم خورد توی شیشه....خون از پیشونیم میرفت! سرمو برگردوندم و با ترس نیما رو صدا زدم ولی بیهوش بود...گریه ام گرفته بود...بچم!! بچم طوریش شده باشه میمیرم💔
دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام بسته شدن.....!!
....
سر و صدای زیادی بالای سرم بود...سرم خیلی درد میکرد!
چشمامو باز کردم...همه چیو تار میدیدم!
کمی بعد که همه چی واضح شد دیدم همه بالای سرمن...طناز با همون لباس عروسش و چشمای پف کرده...سردار کلافه و عصبانی...مامان بزرگم که گریه میکرد!
نمیدونستم چیشده...از نیما خبر نداشتم...نگرانش بودم😭
سردار که دید به هوش اومدم هول شد و به همه گفت:
-بیدار شد مامان بزرگ!!
طناز اومد سمتم و خودشو انداخت توی بغلم...با گریه میگفت:
-من مقصرش بودم....من مقصرش بودم آجی😭💔
نمیدونستم واسه چی دارن گریه میکنن:((
با صدای ضعیفی پرسیدم:
-نیما طوریش شده؟!
سردار-نیما توی کماست...نتونست طاقت بیاره...توام دو روزه خوابی!
با شنیدن این حرف با گریه گفتم:
-بچم؟! بچم خوبه؟؟ طوریش نشده مگه نه؟! خوبه پسرم خوبه...اره؟!
نگاه غمگین طناز و اشکای مامان بزرگ بهم فهموند چه بلایی سر زندگیم اومده💔
مثل دیوونه ها دستمو حرکت میدادم روی شکمم تا شاید لگد بزنه بفهمم حالش خوبه ولی چی رو میخواستم بفهمم؟؟
بچه ای دیگه درکار نبود!! بلند بلند گریه میکردم و نیما رو صدا میزدم...حالم خیلی بد شده بود...نبود بچم مثل آتیش تو قلبم میسوخت...پرستارا بهم آرامبخش زدن تا بالاخره یکم آروم شدم:( طناز پا به پام داشت اشک میریخت...
با بغض گفتم:
-میخوام نیما رو ببینم!
سردار-تو کماست صداتو نمیشنوه!
-میخوام ببینمش...بیدار میشه میفهمه بچه نیست داغون میشه😭
همینجوری اشک میریختمو تو دلم نیما رو صدا میزدم...
سه ماه طول کشید تا نیما بیدار شه:((
وقتی رفتم بالای سرش سراغ بچه رو ازم گرفت...نمیدونستم چی بهش بگم فقط گفتم حالش خوبه😔
از چشمام خوند دارم دروغ میگم بهش...با گریه میگفت:
-بچم خوبه یا نه بارون به من دروغ نگو...چیشده؟!
دستمو بردم سمت صورتش و آروم نوازشش کردم و با لحن تلخی گفتم:
-نشد که بمونه....طاقت نیاورد!! از دستش دادیم نیما😢
داغون شد...باور نمیکرد!! دستشو گذاشت روی شکمم و هی با گریه میگفت:
-توروخدا تکون بخور...یه لگد بزن بابایی بفهمه خوبی! خواهش میکنم تکون بخور💔
گریه ام گرفت و دستشو گرفتم:
-تکون نمیخوره نیما...سه ماهه دیگه تکون نمیخوره!! واسه منم خیلی سخته عشقم...توروخدا نکن اینجوری با خودت!
حالش بدتر شد که هیچ...توهم زده بود و باورش نمیشد بچه دیگه نیست!
خدایا چرا با من اینجوری میکنی‌...خیلی کوچیک بود چرا از من جداش کردی...دلش واسم تنگ میشه یعنی؟! گریه میکنه...خدایا جوابمو بده پسرم چیکار میکنه الان😭
تا مدتها بعدش افسرده بودم...هیچکسو نمیخواستم ببینم‌‌...
دکترم گفته بود دیگه بعد از این نمیتونم مادر بشم!!
حتی به نیما گفتم از زندگیت میرم بیرون تو حقته پدر بشی...دیدم چقدر عاشق بچه ای!
سرم داد زد که نشنوم صداتو...بچه بی بچه خودت چی؟!
میخوای بدون تو بمونم؟؟ اگه قرار باشه تو بری بچه بره به جهنم من بچه نمیخوام!! دیگه نشنوم بگی ترکم میکنی💔
بخاطر من قید بچه رو زد و باهام موند‌‌‌....
یه سال بعدش ازدواج کردیم...طنازم دیگه کمتر کابوس میدید و کلا از آرتان بریده بود...اسمشو میاوردیم دعواش میشد باهامون!! ازش متنفر شده بود:(
تصمیم گرفتیم دوباره به زندگی برگردونیمش که خداروشکر همینطورم شد💖توی شرکت استخدام شدیم و کارمونو شروع کردیم. طنازم حواسش پرت شد...در واقع به زندگی برگشت:) خیلی عذاب کشید خیلی............!!
.
.
.
#پایان

این قصه ادامه دارد......💋