Part13#
#طناز
درحالیکه داشتم ساکمو میبستم تلفنم زنگ خورد! عصبی از اینکه وسط کارم زنگ میزنن تلفنو برداشتم و به اونیکه پشت خط بود رگبار بستم:
-چی میخای اول صبحی کارو زندگی نداری؟! واس چی زنگ میزنی ب گوشی من-_- نمیبینی کار دارم؟ اصن کی هستی بگو حسابتو میرسم!
با صدای آرتان جلوی دهنمو گرفتم!!
آرتان-چشمم روشن-_-
آروم گفتم:
-وییی...ببخشید فک کردم کسی دیگس اخه دارم حاضر میشم تلفنم از صبح ۱۰ بار زنگ خورده!
خندید و گفت:
-حاضری؟
-تقریبا...نیم ساعت دیگه بیا جلوی خوابگاه!
آرتان-اوکی...
قطع کردم. بارانا از اونطرف خندید و گفت:
-خوردیش بدبختو پشت گوشی!
لبخند مکش مرگ مایی زدم و گفتم:
-باس حساب ببره😎
پوکر نگاهم کرد و گفت:
-کارتو بکن!
...
ساعت تقریبا ۱۰ صبح بود که آرتان اومد دنبالم...حرکت کردیم سمت رشت...دلم پر میکشید واسه خونه خیلی دلتنگ بودم! یه روزایی با سپهر و بارانا و سردار مینشستیم لب دریا و باهم تخمه میشکستیم!
بارانا هم عصبی میشد و میگفت زل زدین به دریا تخمه میشکنین یه چیزی بگید خب! ماهم بهش میخندیدیم!
دستمو بردم سمت ضبط و گفتم:
-یه آهنگ خاص بهت تقدیم میکنم!
لبخندی نشست رو لبش و گفت:
-بذار ببینم!
چندتا موزیک رد کردم و رسیدم به آهنگ عاشقم یار از سینا درخشنده. عاشق این آهنگ بودم!
اینو میدونی که
شدی دار و ندارم
من آمارت و دارم
آخه با تو پر از
حس قشنگ عاشقونم
آخه اومدی توی زندگیم
آرومه جونم💋
آره عاشقم یار
تویی تو تنها دلدار
همیشه توی قلبت
عشق منو نگهدار
اره عاشقم یار
تویی تنها امیدم
از وقتی تورو دیدم
یه آدمه جدیدم...
...
نزدیک ۵ ساعت توی راه بودیم...خیلی خسته بودم و دلم میخواست یکم بخوابم...سرمو تکیه دادم به صندلی و به ثانیه نکشیده خوابم برد....
با نوازش دستی روی گونه ام بیدار شدم اما چشمامو باز نکردم...میخواستم حسش کنم این حس خوب رو!
بوسه ای روی پیشونیم نشست و بعد صدای آرتان:
-عزیز دلم...یکی یه دونم! رسیدیم!
چشمامو باز کردم و لبخندی زدم. نگاهی به اطراف کردم و گفتم:
-وای...جلو در خونه ایم؟
صدای داداشم اومد:
-آره کله پوک! ۲ ساعته داره نازت میکنه خسته شد،این آخریا گفتم با ماهیتابه بزن تو سرش بیدار شه😐
آرتان خنده اش گرفت و گفت:
-نگو...دلت میاد آخه:)
سردار-اصن تقصیر منه واسش چمدون بلند میکنم-_-
خمیازه ای کشیدم و از ماشین پیاده شدم. آخیییش! شمال خودم😍
کش و قوسی به دستهام دادم و رو به داداشم گفتم:
-باعث افتخارتونم باشه با ناز بیدارم کنید! همین یه دخترم دیع^^
خندید و محکم بغلم کرد:
-دلم برات تنگ شده بود کله پوک خودم!
-همچنین!
چمدونمو بلند کرد و رفت داخل...
آرتان-من رفتم.
با ناراحتی گفتم:
-کجااا
آرتان-خونه دیگه!
-دلم واست تنگ میشع خو:(
خندید و گفت:
-عصر باهم میریم یه جایی...!
با تعجب گفتم:
-کجا؟
لبخندی زد و گفت:
-هرجا تو بگی!
جلو رفتم و محکم بغلش کردم...ریه هامو پر کردم از عطرش...حتی تا عصر هم دلم واسش تنگ میشد!
گفتم:
-ساعت چند عشقم؟
-۷ میام دنبالت حاضر باش!
گونه امو بوسید و سوار ماشینش شد...
با لبخند وارد خونه شدم و با صدای بلند گفتم:
-سلام بر اهل منزل من اومدممممممم😎
مامان بزرگ ته سالن داشت خونه رو گردگیری میکرد! چشمش که بهم افتاد با خوشحالی اومد طرفم و محکم بغلم کرد!
مامان بزرگ-آییی دخترم اومده...نفسم اومده! خوش اومدی دورت بگردم من!
-واییی خیلی دلم برات تنگ شده بود ها...❤
-گرسنه ای؟
-نه ممنون...یه چیزایی خوردم!
خواستم برم که مچمو گرفت:
-با کی اومدی؟
کمی من و من کردم و گفتم:
-یکی از همکلاسیهام رسوندم...!
مامان بزرگ-باشه. برو بالا یه دوش بگیر تر و تمیز شو بعدم بگیر بخواب عصر باتو کار دارم!
یهو گفتم:
-عهه...چیزه..من عصر نیستم!
مامان بزرگ-واای...باز میخاد فرار کنه ها!
-نگران نباش خب یه سر میرم قهوه خونه خیلی وقته سپهرو ندیدم!
-باشه..باشه دخترم اینبارم برو..چیکارت کنم..جوونی دیگه!!
رفتم اتاقم. بعد از یه دوش حسابی رفتم توی رختخوابم که صدای پیامک گوشیم اومد! بارانا بود!
+طناز...رسیدی؟
واسش نوشتم:
-اوهوم...
-طناز میشه باهات حرف بزنم؟
-بگو آجی
-نمیدونم...یه چند وقته حس میکنم نیما یه جوریه...زیاد بغلم میکنه...زیاد میبوستم...وقتی هم بهش میگم چرا صادقانه میگه چون بدون تو نمیتونم نفس بکشم! خب..این صداقتشو دوس دارم ولی انگار یه دلیل دیگه داره!
لبخندی زدم و نوشتم:
-چه دلیلی؟
چند لحظه بعد نوشت:
-ممکنه بخواد باهام رابطه داشته باشه..؟یا...چمیدونم یه چیز اینطوری!!
تعجب کردم...نیما پسر خوبی بود ولی...اصلا نمیدونستم چی بنویسم...چند لحظه فکر کردم و نوشتم:
-خودت چی؟!
-من چی؟
-ممکنه درونت حس کنی نیاز داری که باهم باشین؟!
-نمیدونم...نیما خیلی مبهمه طناز...نمیدونم چیکار کنم!
چند لحظه فکر کردم و با لبخندی از روی اطمینان واسش نوشتم:
-کار خودته خواهری...باهاش مهربون باش...بذار حس کنه خیلی بهت نزدیکه...بذار حس کنه عاشقشی!
-یعنی میگی.....!
نوشتم:
-اگه همچین اتفاقی پیش اومد اصلا مانعش نشو...اون دوستت داره واسه همین دلش میخواد باهات باشه!
-خب من نمیدونم اون میخواد یا نه!
-ازش بپرس!...اصلا نترس میتونی ازش بپرسی!
-باشه خواهری...
-فعلا❤
گوشیو کنار گذاشتم و به ثانیه نکشید چشمام بسته شد...
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. دستمو روی عسلی کنار تخت کشیدم و گوشیمو برداشتم...نگاهی به صفحه انداختم. آرتان بود!! جواب دادم:
-سلام
-خوابیده بودی؟
-نه...نه بیدارم دیگه..چه خبر؟
-دلم واست تنگ شده:)
آهسته خندیدمو گفتم:
-راستی ساعت چنده؟
-6
-عههه..ب من گفتی هفت!
-زنگ زدم بیدارت کنم^^
-خوب..بیدارم کردی...برم حاضر شم دیع؟!
-برو زندگیم...
-دوستت دارم!
تلفن و قطع کردم و گذاشتمش روی قلبم❤ نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم.
یه مانتوی جلو باز صورتی و شلوار لی تیره پوشیدم و شال صورتی هم سرم کردم...کارمو با یه رژلب گلبهی و خط چشم نازک کامل کردم و با برداشتن کیفم زدم بیرون...
به آرتان زنگ زدم و گفت ۲ دقیقه دیگه میاد...
ماشینشو که از دور دیدم واسش دست تکون دادم و سوار شدم:
-بازم سلام^^
آرتان-سلام...مثل همیشه جذاب و خوشگل😍
-خواهش میکنم!...خب کجا قراره بریم؟
آرتان-اول بریم بستنی بخوریم بنظرم!
-عه..بریم اتفاقا دلم تنگ شده!
جلوی بستنی فروشی نگه داشت و از ماشین پیاده شدیم...روی یکی از میز ها نشستیم و سفارش هارو دادیم...آرتان دستمو گرفت و با لبخند قشنگی گفت:
-امشب،بعد از همه اینا...یه سوپرایز باورنکردنی واست دارم...امیدوارم خوشحالت کنه❤
دستمو آهسته بوسید و گفت:
-خیلی دوستت دارم...!
بستنی ها رو که خوردیم بعدش یکم توی بازار معروف شهرمون قدم زدیم و یه چیزایی خریدیم...
خسته و کوفته نشستم تو ماشین...پاهام نای راه رفتن نداشت دیگه! ساعت ۱۲ شب بود! گفتم:
-مرسی آرتان..خیلی شب خوبی بود!
لبخندی زد و گفت:
-سوپرایز اصلیم مونده هنوز!!
-چیه؟
-صبر کن!
ماشینو روشن کرد...داشت میرفت سمت ساحل!
به ساحل که رسیدیم اومد سمتم و درو واسم باز کرد!
دستمو گرفت و از ماشین پیاده شدم...رفتارش یکم عجیب بود! با لبخندی پر از سوال گفتم:
-سوپرایز دریاست؟!
-نه...میفهمی^^
لب دریا که رسیدیم آرتان گفت:
-طناز...چند کلمه مردونه میخوام حرف بزنم! من وقتیکه تورو دیدم،راستش واسم فقط یه دوست خوب بودی...ولی..وقتی یهو گذاشتی رفتی،انگار منم یهو بیقرار شدم..سر همه فریاد میزدم...! شبا با گریه خوابم میبرد...:)💔
لبخند غمگینی زدم و دستشو فشردم...
آرتان-تا اینکه...یه روز فهمیدم بدجور عاشقت شدم!!
صورتمو گرفت بین دستاش و آهسته گفت:
-بدجور وابستتم طناز!!
پیشونیمو نرم بوسید...💋وای دارم دیوونه میشم کاش بگه سوپرایزشو...
دستشو داخل جیبش برد و جعبه قرمز مخملی بیرون اورد و زانو زد رو به روم و بازش کرد!! واییی چی میدیدم؟!
یه حلقه طلایی که بالاش همهش نگین کار شده بود!
با چشمای نم دار و خوشحالش بهم زل زد و گفت:
-الان من..آرتان فرزوش...اینجا توی همین ساحل..کنار همین دریا...میخوام بگم که...با من ازدواج میکنی؟!
اشک خوشحالی تو چشمام جمع شده بود...واقعا دلم لرزید از سوپرایزش:) چه سوپرایزی!
با بغضی که از خوشحالی صدامو دو رگه کرده بود گفتم:
-بله...بله..بله بله بله آرتان هزار بار میگم بله چون عاشقتم!!...چون تنها دلیل نفس کشیدنمی! معلومه که آره...❤
قطره اشکی روی گونه اش لغزید و لبخندی اومد روی لبش...خوشحالیشو از نفسهای تندی که میکشید میتونستم حس کنم! دستمو گرفت توی دستش و گفت:
-پس...
حلقه رو گذاشت توی انگشتم و بوسه ای روی دستم زد!
-این مال توئه...!
با لبخند بهش خیره شدم و یهو محکم کشیدمش توی بغلم:) بوی عطرش با نفسم قاطی شده بود حس خیلی خوبی بهم دست داده بود...!
گونه امو نرم نوازش میکرد و لبخندی از سر خوشحالی روی لبش نقش بسته بود:)
آروم آروم صورتشو میاورد جلو!!...جلوتر! لبهاش با لبهام فقط نیم سانت فاصله داشت! آهسته چشماش بسته شد و منو به بوسه عمیقی گرفت! با حس داغی لبهاش چشمای منم بسته شد💋
.
.
.
#ادامه دارد
