Part13#

#طناز
درحالیکه داشتم ساکمو میبستم تلفنم زنگ خورد! عصبی از اینکه وسط کارم زنگ میزنن تلفنو برداشتم و به اونیکه پشت خط بود رگبار بستم:
-چی میخای اول صبحی کارو زندگی نداری؟! واس چی زنگ میزنی ب گوشی من-_- نمیبینی کار دارم؟ اصن کی هستی بگو حسابتو میرسم!
با صدای آرتان جلوی دهنمو گرفتم!!
آرتان-چشمم روشن-_-
آروم گفتم:
-وییی...ببخشید فک کردم کسی دیگس اخه دارم حاضر میشم تلفنم از صبح ۱۰ بار زنگ خورده!
خندید و گفت:
-حاضری؟
-تقریبا...نیم ساعت دیگه بیا جلوی خوابگاه!
آرتان-اوکی...
قطع کردم. بارانا از اونطرف خندید و گفت:
-خوردیش بدبختو پشت گوشی!
لبخند مکش مرگ مایی زدم و گفتم:
-باس حساب ببره😎
پوکر نگاهم کرد و گفت:
-کارتو بکن!
...
ساعت تقریبا ۱۰ صبح بود که آرتان اومد دنبالم...حرکت کردیم سمت رشت...دلم پر میکشید واسه خونه خیلی دلتنگ بودم! یه روزایی با سپهر و بارانا و سردار مینشستیم لب دریا و باهم تخمه میشکستیم!
بارانا هم عصبی میشد و میگفت زل زدین به دریا تخمه میشکنین یه چیزی بگید خب! ماهم بهش میخندیدیم!
دستمو بردم سمت ضبط و گفتم:
-یه آهنگ خاص بهت تقدیم میکنم!
لبخندی نشست رو لبش و گفت:
-بذار ببینم!
چندتا موزیک رد کردم و رسیدم به آهنگ عاشقم یار از سینا درخشنده. عاشق این آهنگ بودم!

اینو میدونی که
شدی دار و ندارم
من آمارت و دارم
آخه با تو پر از
حس قشنگ عاشقونم
آخه اومدی توی زندگیم
آرومه جونم💋
آره عاشقم یار
تویی تو تنها دلدار
همیشه توی قلبت
عشق منو نگهدار
اره عاشقم یار
تویی تنها امیدم
از وقتی تورو دیدم
یه آدمه جدیدم...
...
نزدیک ۵ ساعت توی راه بودیم...خیلی خسته بودم و دلم میخواست یکم بخوابم...سرمو تکیه دادم به صندلی و به ثانیه نکشیده خوابم برد....
با نوازش دستی روی گونه ام بیدار شدم اما چشمامو باز نکردم...میخواستم حسش کنم این حس خوب رو!
بوسه ای روی پیشونیم نشست و بعد صدای آرتان:
-عزیز دلم...یکی یه دونم! رسیدیم!
چشمامو باز کردم و لبخندی زدم. نگاهی به اطراف کردم و گفتم:
-وای...جلو در خونه ایم؟
صدای داداشم اومد:
-آره کله پوک! ۲ ساعته داره نازت میکنه خسته شد،این آخریا گفتم با ماهیتابه بزن تو سرش بیدار شه😐
آرتان خنده اش گرفت و گفت:
-نگو...دلت میاد آخه:)
سردار-اصن تقصیر منه واسش چمدون بلند میکنم-_-
خمیازه ای کشیدم و از ماشین پیاده شدم. آخیییش! شمال خودم😍
کش و قوسی به دستهام دادم و رو به داداشم گفتم:
-باعث افتخارتونم باشه با ناز بیدارم کنید! همین یه دخترم دیع^^
خندید و محکم بغلم کرد:
-دلم برات تنگ شده بود کله پوک خودم!
-همچنین!
چمدونمو بلند کرد و رفت داخل...
آرتان-من رفتم.
با ناراحتی گفتم:
-کجااا
آرتان-خونه دیگه!
-دلم واست تنگ میشع خو:(
خندید و گفت:
-عصر باهم میریم یه جایی...!
با تعجب گفتم:
-کجا؟
لبخندی زد و گفت:
-هرجا تو بگی!
جلو رفتم و محکم بغلش کردم...ریه هامو پر کردم از عطرش...حتی تا عصر هم دلم واسش تنگ میشد!
گفتم:
-ساعت چند عشقم؟
-۷ میام دنبالت حاضر باش!
گونه امو بوسید و سوار ماشینش شد...
با لبخند وارد خونه شدم و با صدای بلند گفتم:
-سلام بر اهل منزل من اومدممممممم😎
مامان بزرگ ته سالن داشت خونه رو گردگیری میکرد! چشمش که بهم افتاد با خوشحالی اومد طرفم و محکم بغلم کرد!
مامان بزرگ-آییی دخترم اومده...نفسم اومده! خوش اومدی دورت بگردم من!
-واییی خیلی دلم برات تنگ شده بود ها...❤
-گرسنه ای؟
-نه ممنون...یه چیزایی خوردم!
خواستم برم که مچمو گرفت:
-با کی اومدی؟
کمی من و من کردم و گفتم:
-یکی از همکلاسیهام رسوندم...!
مامان بزرگ-باشه. برو بالا یه دوش بگیر تر و تمیز شو بعدم بگیر بخواب عصر باتو کار دارم!
یهو گفتم:
-عهه...چیزه..من عصر نیستم!
مامان بزرگ-واای...باز میخاد فرار کنه ها!
-نگران نباش خب یه سر میرم قهوه خونه خیلی وقته سپهرو ندیدم!
-باشه..باشه دخترم اینبارم برو..چیکارت کنم‌..جوونی دیگه!!
رفتم اتاقم. بعد از یه دوش حسابی رفتم توی رختخوابم که صدای پیامک گوشیم اومد! بارانا بود!
+طناز...رسیدی؟
واسش نوشتم:
-اوهوم...
-طناز میشه باهات حرف بزنم؟
-بگو آجی
-نمیدونم...یه چند وقته حس میکنم نیما یه جوریه...زیاد بغلم میکنه...زیاد میبوستم...وقتی هم بهش میگم چرا صادقانه میگه چون بدون تو نمیتونم نفس بکشم! خب..این صداقتشو دوس دارم ولی انگار یه دلیل دیگه داره!
لبخندی زدم و نوشتم:
-چه دلیلی؟
چند لحظه بعد نوشت:
-ممکنه بخواد باهام رابطه داشته باشه..؟یا...چمیدونم یه چیز اینطوری!!
تعجب کردم...نیما پسر خوبی بود ولی...اصلا نمیدونستم چی بنویسم...چند لحظه فکر کردم و نوشتم:
-خودت چی؟!
-من چی؟
-ممکنه درونت حس کنی نیاز داری که باهم باشین؟!
-نمیدونم...نیما خیلی مبهمه طناز...نمیدونم چیکار کنم!
چند لحظه فکر کردم و با لبخندی از روی اطمینان واسش نوشتم:
-کار خودته خواهری...باهاش مهربون باش...بذار حس کنه خیلی بهت نزدیکه...بذار حس کنه عاشقشی!
-یعنی میگی.....!

نوشتم:
-اگه همچین اتفاقی پیش اومد اصلا مانعش نشو...اون دوستت داره واسه همین دلش میخواد باهات باشه!
-خب من نمیدونم اون میخواد یا نه!
-ازش بپرس!...اصلا نترس میتونی ازش بپرسی!
-باشه خواهری...
-فعلا❤
گوشیو کنار گذاشتم و به ثانیه نکشید چشمام بسته شد...
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. دستمو روی عسلی کنار تخت کشیدم و گوشیمو برداشتم...نگاهی به صفحه انداختم. آرتان بود!! جواب دادم:
-سلام
-خوابیده بودی؟
-نه...نه بیدارم دیگه..چه خبر؟
-دلم واست تنگ شده:)
آهسته خندیدمو گفتم:
-راستی ساعت چنده؟
-6
-عههه..ب من گفتی هفت!
-زنگ زدم بیدارت کنم^^
-خوب..بیدارم کردی...برم حاضر شم دیع؟!
-برو زندگیم...
-دوستت دارم!
تلفن و قطع کردم و گذاشتمش روی قلبم❤ نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم.
یه مانتوی جلو باز صورتی و شلوار لی تیره پوشیدم و شال صورتی هم سرم کردم...کارمو با یه رژلب گلبهی و خط چشم نازک کامل کردم و با برداشتن کیفم زدم بیرون...
به آرتان زنگ زدم و گفت ۲ دقیقه دیگه میاد...
ماشینشو که از دور دیدم واسش دست تکون دادم و سوار شدم:
-بازم سلام^^
آرتان-سلام...مثل همیشه جذاب و خوشگل😍
-خواهش میکنم!‌...خب کجا قراره بریم؟
آرتان-اول بریم بستنی بخوریم بنظرم!
-عه..بریم اتفاقا دلم تنگ شده!
جلوی بستنی فروشی نگه داشت و از ماشین پیاده شدیم...روی یکی از میز ها نشستیم و سفارش هارو دادیم...آرتان دستمو گرفت و با لبخند قشنگی گفت:
-امشب،بعد از همه اینا...یه سوپرایز باورنکردنی واست دارم...امیدوارم خوشحالت کنه❤
دستمو آهسته بوسید و گفت:
-خیلی دوستت دارم...!
بستنی ها رو که خوردیم بعدش یکم توی بازار معروف شهرمون قدم زدیم و یه چیزایی خریدیم...
خسته و کوفته نشستم تو ماشین‌...پاهام نای راه رفتن نداشت دیگه! ساعت ۱۲ شب بود! گفتم:
-مرسی آرتان..خیلی شب خوبی بود!
لبخندی زد و گفت:
-سوپرایز اصلیم مونده هنوز!!
-چیه؟
-صبر کن!
ماشینو روشن کرد...داشت میرفت سمت ساحل!
به ساحل که رسیدیم اومد سمتم و درو واسم باز کرد!
دستمو گرفت و از ماشین پیاده شدم...رفتارش یکم عجیب بود! با لبخندی پر از سوال گفتم:
-سوپرایز دریاست؟!
-نه...میفهمی^^
لب دریا که رسیدیم آرتان گفت:
-طناز...چند کلمه مردونه میخوام حرف بزنم! من وقتیکه تورو دیدم،راستش واسم فقط یه دوست خوب بودی...ولی..وقتی یهو گذاشتی رفتی،انگار منم یهو بیقرار شدم..سر همه فریاد میزدم...! شبا با گریه خوابم میبرد...:)💔
لبخند غمگینی زدم و دستشو فشردم...
آرتان-تا اینکه...یه روز فهمیدم بدجور عاشقت شدم!!
صورتمو گرفت بین دستاش و آهسته گفت:
-بدجور وابستتم طناز!!
پیشونیمو نرم بوسید...💋وای دارم دیوونه میشم کاش بگه سوپرایزشو...
دستشو داخل جیبش برد و جعبه قرمز مخملی بیرون اورد و زانو زد رو به روم و بازش کرد!! واییی چی میدیدم؟!
یه حلقه طلایی که بالاش همه‌ش نگین کار شده بود!
با چشمای نم دار و خوشحالش بهم زل زد و گفت:
-الان من..آرتان فرزوش...اینجا توی همین ساحل..کنار همین دریا...میخوام بگم که...با من ازدواج میکنی؟!
اشک خوشحالی تو چشمام جمع شده بود...واقعا دلم لرزید از سوپرایزش:) چه سوپرایزی!
با بغضی که از خوشحالی صدامو دو رگه کرده بود گفتم:
-بله...بله..بله بله بله آرتان هزار بار میگم بله چون عاشقتم!!...چون تنها دلیل نفس کشیدنمی! معلومه که آره...❤
قطره اشکی روی گونه اش لغزید و لبخندی اومد روی لبش...خوشحالیشو از نفسهای تندی که میکشید میتونستم حس کنم! دستمو گرفت توی دستش و گفت:
-پس...
حلقه رو گذاشت توی انگشتم و بوسه ای روی دستم زد!
-این مال توئه...!
با لبخند بهش خیره شدم و یهو محکم کشیدمش توی بغلم:) بوی عطرش با نفسم قاطی شده بود حس خیلی خوبی بهم دست داده بود...!
گونه امو نرم نوازش میکرد و لبخندی از سر خوشحالی روی لبش نقش بسته بود:)
آروم آروم صورتشو میاورد جلو!!...جلوتر! لبهاش با لبهام فقط نیم سانت فاصله داشت! آهسته چشماش بسته شد و منو به بوسه عمیقی گرفت! با حس داغی لبهاش چشمای منم بسته شد💋
.
.
.
#ادامه دارد

Part12#

#طناز
بردار دیگه😑
بووووووق....بووق....بوووق!
صدای خسته اش تو گوشم پیچید:
-الو؟
-یعنی،مردم داداش دارن منم داداش دارم-_-
-چیشده؟
-ساعت خواب؟ لنگ ظهره بیدار شو تنبل!
-ولم کن امروز مرخصی ام...خوابم میاد طناز بگو کارتو
-بی ذوق😒زنگ زدم بگم دارم میام خونه!
صدای بلند و خوشحالشو از پشت گوشی شنیدم:
-واقعا؟ کِی؟
خندیدم:
-فردا...تا با دانشگاه صحبت کنیم قرارشد مرخصی بده!
-صحبت کنید؟
-خنگول! پاشو یه چایی بخور حواست بیاد سرجاش!
-وای طناز نگو با آرتان میای!
-چرا چ اشکالی دارع😑
-مامان بزرگ هنوز نمیدونه...یعنی..من بهش نگفتم!
-نه نمیاد خونه ما..میره خونشون..گهگداری بهم سر میزنه!
سردار-خوبه پس...خوش اومدین!
-برو...اگه صابخونه میشدی چی😐
-راتون نمیدادم😜
-غلط کردی😑
-قطع کن میخوام یه چرت دیگه بخوابم!
-خدافظ
گوشی رو قطع کردم. آرتان با خنده گفت:
-چی میگه؟ راهم نمیده نه؟!
-گفت برو خونتون مامان بزرگم از رابطمون خبر نداره!
-من که ذاتا میخواستم برم از همون اول!
-ببخشید آرتان🙁
-اشکال نداره عشقم...درک میکنم!
بوسه ای روی گونه اش نشوندم:
-مرسی که درک میکنی:)
بعد از چند ثانیه گفت:
-طناز پاشو بریم دانشگاه واسه مرخصی!
-الان؟
-پس کِی
-اوکی...میریم فقط من خیلی گرسنمه باید صبحانه بخورم موردی که نیس؟
-نه راحت باش
...
مانتو مشکی و شلوار لی و مقنعه طوسی مو پوشیدم و یه رژ کالباسی هم به لبهام زدم...موهامو یه وری گذاشتم بیرون و یکم عطر به خودم زدم.
با برداشتن کوله پشتیم گفتم:
-من آماده‌ ام
ابروهاشو بالا انداخت و سوت بلندی زد!
-مگه مانتو دانشگاه سوت زدن داره اخه-_-
لبخندی نشست روی لبش:
-خوشگل شدی...اما.....!!
اومد سمتم و لبهاشو گذاشت روی لبهام...بعد از چند ثانیه ازم جدا شد و لبخندی زد! انگشتشو آروم کشید روی لبم و گفت:
-الان خیلی عالی شد!
توی آینه به خودم نگاه کردم! اه😑هرچی رژ زدم نابود شد! با اعتراض گفتم:
-عه چیکار کردی...
آرتان-همینجوری خوشگلی! بخاطر من...خوشگلیت رو فقط واسه خودم بذار:)
دلم لرزید...باقیمونده رژمو با دستمال مرطوب پاک کردم و برگشتم سمتش:
-بریم؟
-الان بریم🙂
بازوشو گرفتم و لبخندی زدم....

#بارانا
-نیما کلاست دیر نشه!
-نترس دیر نمیشه...تا کلاست شروع بشه پیشت میمونم...
لبخندی زدم. یهو نیما گفت:
-عه! آرتان و طنازم اومدن!
و از دور واسشون دست تکون داد.
آرتان-سلام
طناز بغلم کرد و گفت:
-چطوری؟
-خوبم تو چی
-داریم از دانشگاه مرخصی میگیریم
با تعجب گفتم:
-وا؟ برای چی؟
-دو سه روز میرم خونمون...آرتانم میاد!
-اها...خب سیما خانوم چی؟ خبر داره باهمین؟!
سری تکون داد و گفت:
-هروقت جدی شد بهش میگیم...پنهون نمیکنیم!
نیما-بارانا من میرم دیر شده کلاسم
-منکه بهت گفتم برو-_-
نیما-دیگه شرمندتم😜👋
کلاس ما ۹ شروع میشد تازه ۸:۱۵ بود. آرتان دست طناز رو گرفت و رو به من گفت:
-بارانا ما میریم بوفه توام بیا نیما سپردتت به من!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-مگه من بچم که سپرده دست تو-_-
آرتان-دیگه گفت تنهات نذارم😑
گفتم:
-هوا خوبه میخوام پیاده روی کنم...برید شما
آرتان-اوکی. دور نشو
-برو دیگه پدربزرگ😐
رفتن. کوله امو روی شونم انداختم و مشغول قدم زدن شدم.......
#آرتان
نشستیم سر میز...دستشو گرفتم که دیدم یخه!!
با نگرانی گفتم:
-طناز دستهات یخ زده! چیکار کردی مگه؟
اشاره به مانتوش کرد و با تاسف گفت:
-فکر کردم هوا خوبه ولی خریت کردم😔
با دست زدم به پیشونیم...گفتم:
-تو نمیدونی سرده هوا؟
مظلوم گفت:
-ببخشید!
واااای ضعف کردم یعنی....:) چرا من عاشقشم اخه😍
یعنی مظلوم که میشد ها...آدم دلش میخواست دیوانه وار ببوستش تا گرم بشه❤
کاپشنمو از تنم دراوردم و انداختم روی شونه اش:
-بیا عزیزم...اینو بپوش سرما نخوری!
طناز-خودت چی؟ نگاه تیشرت نازک پوشیدی...سرما میخوری توام!
لبخندی زدم و یواشکی بغلش کردم‌:
-تو چیزیت نباشه،من حالم خوبه:)
بوسه ای روی گونه های سردش زدم...احساس کردم لرزید...گرما و سرماش قاطی شده بود^^

#بارانا
داشتم قدم میزدم و هندزفری توی گوشم بود که با حس دستی روی شونه ام خشکم زد!
هندزفری رو از گوشم کشیدم بیرون و برگشتم!
خسرو-سلام
اخمی کردم و گفتم:
-مزاحم نشو!
خیلی ازش بدم میومد...از وقتی پامو به این دانشگاه گذاشتم این دیوونه گفته عاشق و دلخستتم!! تقریبا دوسال پیش بود که گفت دوستت دارم و منم مجبور شدم برای اینکه دَکِش کنم یه چند روزی باهاش دوست باشم. وقتی فهمید دورش زدم خیلی عصبی شد!
کوله امو رو دوشم جابه جا کردم و میخواستم برم که مچ دستمو کشید! پرت شدم تو بغلش!!
خسرو-میدونی از دوسال پیش تاحالا خواب و خوراک ندارم؟
دستهام یخ کرده بودن...کاش با آرتان اینا میرفتم!
با ترس خیلی شدیدی گفتم:
-توروخدا برو...من یکی دیگه رو دوست دارم! از من برات بخاری در نمیاد توروخدا برو!
خسرو-عه؟ که عاشق شدی!
عصبی خندید!
دستشو برد زیر مقنعه ام و موهامو گرفت تو دستش‌‌‌...مورمورم شد!

خسرو-با اینکه دورم زدی کوچولو اما دیگه هیچوقت نمیتونی از دستم فرار کنی! میدونی که عین سگ عاشقتم پس باهام راه بیا!!
گریه ام گرفته بود...سیلی محکمی بهش زدم و داد زدم:
-تو یه آدم پستی! یه حیوونِ آشغالی که انسانیت حالیش نیس!
یقه امو گرفت تو دستش و از لای دندوناش غرید:
-یه دفعه دیگه توهین کنی کاری میکنم نتونی از خجالت سرت و بالا نگهداری تو این دانشگاه!!
آرتان+مثلا چه غلطی میکنی؟!؟!؟!
و مشت محکمش فرود اومد تو صورت خسرو!!
پشت بندش نیما هم باهاش درگیر شد!
اشکم راه افتاد...نیما افتاده بود روش و با مشت میزد به صورتش! آرتانم محکم بهش لگد میزد! حقش بود...پسره عوضی!
طناز دستمو محکم گرفت و داد زد:
-بس کنین...ولش کنید! آرتان توروخدا
آرتان لگد محکمی بهش زد و نیما هم ول کرد!
از صورتش خون میومد...خیلی افتضاح کتک خورده بود!!
نیما آرومتر شد و اومد طرفم...منو کشید تو بغلش و فشار آرومی به کمرم وارد کرد❤
نیما-چیزیت نشد؟
نگاهش کردم...تو چشماش بغض رو میشد به وضوح حس کرد...گفتم:
-نه...طوریم نیست!
بوسه یواشکی به گونه ام زد...گرم شدم:)

#طناز
به سمت آرتان رفتم و دستشو گرفتم:
-خوبی؟
برگشت سمتم...از دیدنش ضعف بدی توی دلم افتاد!
از بینیش خون میومد و گوشه لبش پاره شده بود...
دستمو بردم سمت لبش و آهسته زخمشو لمس کردم که صورتش جمع شد و با صدای گرفته گفت:
-آخ...
اشکم در اومد...دستمال رو گرفتم جلوی بینیش و گفتم نگهش داره...
نیما و بارانا اومدن سمتمون...
بارانا-آی...چیشدی تو؟
آرتان-خوبم. تو که چیزیت نشد؟
بارانا-من طوریم نیست...وای آرتان ببخشید..چیشدی؟!
خنده اش گرفت و گفت:
-الان یکی میزنمتا...خوبم دیگه-_-
نیما دست بارانا رو گفت و گفت:
-داداش نمیتونم بارانا رو تنهاش بذارم اینجا...ما میریم!
آرتان-اوکی داداش
رفتن...دستشو گرفتم و گفتم:
-خوبی دیگه؟
لبخند محوی زد و گفت:
-وقتی میفهمم نگرانمی حالم خوب میشه!
دستمو محکم فشرد و گفت:
-کلاس نریم...خیلی بد شد الان...بریم صحبت کنیم واسه مرخصی!

#نیما
ماشینو کنار خیابون پارک کردم...هنوز داشت گریه میکرد...دستشو گرفتم و بردم سمت لبم...بوسه آرومی زدم و گفتم:
-تموم شد دیگه...از چی میترسی؟
با چشمای خیسش نگاهم کرد...گفتم:
-پیاده شو!
روبه روی خیابون یه فضای سبز بود...دستشو گرفتم و گفتم دنبالم بیاد...
روی یه نیمکت نشستیم که سرشو گذاشت روی شونه ام...آهسته گفتم:
-حرف بزنیم؟
سرشو آروم به نشونه "اره" تکون داد...لبخندی زدم و گفتم:
-تعریف کن...
بغض بدی تو صداش بود...شروع کرد به حرف زدن:
-دو سال پیش وقتیکه تازه دانشگاه قبول شده بودم، همش حس میکردم یکی مراقبمه! هی تعقیبم میکنه!
یه روز با عصبانیت مچشو گرفتم که سریع گفت الان چند وقته دوستم داره! ازش خوشم نمیومد...
خنده غمگینی کرد و گفت:
-باورت میشه دوسال پیش اصلا نمیدونستم عشق چیه؟!
دستشو فشردم...ادامه داد:
-انقدر جلو راهم سبز میشد و انقدر خواهش میکرد که کلافه میشدم. حتی یه شب جلوی خونمون اومد! اونشب اگه بابام نمیومد و کتکش نمیزد آبروم رفته بود! بعد از اونشب یه هفته دانشگاه نرفتم...بعد یه هفته که رفتم دانشگاه دوباره اومد سر راهم...کلافه شدم و درخواستشو قبول کردم...ولی براش نقشه داشتم! یه چند روز بهم پیام میداد و من گهگاهی جوابشو میدادم تا اینکه خطمو عوض کردم و جمع کردم رفتم شمال پیش طناز...این سه ماهی که شمال موندم همه چی اروم بود...وقتی برگشتم خبری ازش نبود. میگفتن رفته خارج...نمیدونم چطور پیداش شد!
اخمی روی پیشونیم نشسته بود...
دلیلشو نمیدونستم...خشم...حسادت...یا عصبانیت!
صورتشو بین دستهام گرفتم و گفتم:
-دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه خب؟ حتی اون بی همه چیز!
قطره اشکی روی گونه اش لغزید و لبخند تلخی زد:
-ولی تو همیشه عاشقم میمونی...نه؟!
کشیدمش توی بغلم:
-معلومه❤
.
.
.
#ادامه دارد


ببخشید یکم کوتاه شد

Part11#

#نیما
تک تک لحظه های باهم بودنمون داشت تو ذهنم اکو میشد! اولین باری که دیدمش...یه دختر خوشگل و نجیب که دل هر پسری رو میبرد! اون موقع ها فکر میکردم این حسی که بهش دارم فقط یه وابستگی ساده است.‌..اما اون روز توی بیمارستان،وقتی پیشونیمو بوسید یه چیزی تو وجودم جرقه زد..یه حس! طولی نکشید تا بفهمم اسمش عشقه!
اون روزی که طناز بیخبر رفته بود و بارانا نگرانش بود...عذرخواهی شبش! گل رز...قدم زدنمون تو هوای سرد...بارونی من که تنش بود:) راستی الان که یادم اومد انگار بارونیم پیشش مونده هنوز! چه خوبه که یه یادگاری ازم داره...💕
آیفون رو زدن...قطعا این وقت ظهر آرتان بود... با حال و روزی زار و نزار دکمه آیفون رو زدم و روی کاناپه نشستم...خب من پسرم...کوه که نیستم! حتی اگه کوهم باشم دلتنگ میشم💔
دست کسی نشست روی شونه ام:
آرتان-با خودت چیکار کردی دیوونه؟!
-هیچی...بشین!
آروم گفت:
-بارانا اومد اونجا...گریه که نه،هق هق میکرد! نیما کی شما دوتا میخواین آدم شین...؟ اون عاشقته! از حرفش خیلی پشیمونه! خیییلی پشیمونه!
گریه ام گرفت...
-پس چرا ازم فرار میکنه...؟
آرتان-چون روش نمیشه تو چشمات نگاه کنه!
-از خودم متنفرم... 💔
آرتان-نیما...
-از خودم متنفرم که اونجوری سرش داد زدم:(
آرتان-بس کن...داری خودتو نابود میکنی!
-بزار نابود شم...بزار بمیرم ولی عشقم نگه عاشقت نیستم...🙂💔
آرتان اشکش دراومده بود...
-فقط ۱۰ دقیقه پیش بوسیده بودمش...اونم گفت عاشقمه...توی ده دقیقه همه چی چطور تغییر کرد😢 آرتان-د بسه دیگه روانی...خودتو کشتی😢💔
طاقت نیاوردم و روی شونه اش بنا به هق هق کردم...!
#بارانا
با وحشت از خواب پریدم! خیلی ترسیده بودم! داشتم خواب نیما رو میدیدم...یه چیزیش شده بود😢
کمی که آروم شدم،پنجره رو کنار زدم..هوا تاریک شده بود و بارون میومد...چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به شیشه سرد! کل مغزم پر شده بود از نیما...خیلی دلتنگشم...خیلی💔
تو یه تصمیم آنی کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...طناز منو دید!
طناز-کجا؟
-پیش عشقم...دیگه نمیتونم تحمل کنم!
خنده اش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد!
با بغض گفتم:
-حق داری بخندی!
طناز-بارانا من منظوری.......!
-باشه خواهری خودم فهمیدم...💔
اومد سمتم و محکم بغلم کرد:
-اگه یهو دیدیش،طوری ببوسش که باورش بشه عاشقشی:)
قطره اشکی از چشمم پایین افتاد...
درو باز کردم و سر خیابون یه دربست گرفتم...
زنگ خونه اشو زدم...قلبم تند تند میزد!
آرتان-بفرمایید؟...پست؟ الان میام پایین!!
میدونستم داره جوری که نیما متوجه نشه منم رفتار میکنه!
چند لحظه بعد اومد پایین:
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم عشقم و ببینم...
با پوزخند گفت:
-اونموقع که بهت نیاز داشت کنارش نبودی؟
گریه ام گرفته بود...گفتم:
-آرتان حالم خوب نیس...میخوام برم پیشش!
-بارانا تو دوستمی قبول...ولی اگه دل داداشمو بشکنی دیگه هیچوقت نمیبیخشمت!
چند لحظه بعد از اینکه ساکت موند گفت:
-الان بهش زنگ میزنم بیاد پایین...منتظر بمون!
شماره نیما رو گرفت و گفت بیاد پایین...خودشم رفت توی خونه...تو چه دوستی هستی که فقط هوای برادرتو داری؟ نه مث اینکه من تو این جهان بی دل آفریده شدم😏💔
نیما که اومد پایین،قلبم ایستاد! خیلی لاغر شده بود:(
با چشمای خیس رفتم سمتش:
-نیما...
اونم وسط گریه آهسته خندید و اسممو اورد💕
به خودش جرات داد و محکم در آغوشم کشید:)
اونقدر محکم که استخون هام درد گرفت...ولی می ارزید! می ارزید به هرچی تنهایی و جداییه🙃
تا چند لحظه توی بغلش بودم...
نیما-بی معرفت دلتنگ عطرت بودم...:(
هق هقم شروع شده بود! مشت میزدم به سینه اش و هق میزدم:
-من بیشتر دیوونه...😢
نیما-دلم واسه چشمات تنگه لعنتی...!
سرمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم:
-من خیلی زیاد...:)
صورتشو بین دستام گرفته بودم و با چشمای خیس زل زده بودم بهش...
نیما-چیکار کردی باهام....💔
قطره اشکی از چشمم چکید...
-معذرت میخوام...😔
نیما-بارونم...توروخدا عاشقم باش😔
گریه راحتم نمیذاشت...خودمو لعنت میکردم از حرفی که زدم...نیما فراموش نمیکنه!
بریده بریده گفتم:
-عاشقت هستم‌‌‌...من...من هیچوقت..هیچوقت ازت متنفر نشدم...نیما اونشب چرت و پرت گفتم...هق..خیلی دوستت دارم:)
به ثانیه نکشید که لبهاش با لبهام تماس پیدا کرد! لبهاش نرم و آروم روی لبم حرکت میکرد و هر ازگاهی بوسه های ریزی میزد...
قلبم تحمل دوریشو نداره که هیچ....
با بوسه اش بدجور دیوونه شده🙃
زمان از دستمون در رفته بود و حتی یادمون نبود کجا هستیم! با سرفه آرتان سریع از همدیگه جدا شدیم!!
نگاه پوکری به نیما انداخت و سوئیچ ماشینشو از جیبش بیرون اورد:
-نه مثل اینکه اوضاع اینجا عالیه! من برم پیش عشقم تا افسردگی نگرفتم!!
بعد آهسته خندید! وقتش برسه به همون اندازه دیوونس😑😐
سوار ماشینش شد و رفت که رفت-_-
نیما آهسته خندید...با عشق بهم نگاه میکرد:
-از من دور نشو..‌‌.هیچوقت!
-من عاشقتم نیما...اصلا معنی نداره تنهات بذارم:)
بوسه عمیقی روی پیشونیم نشوند‌‌‌...
نیما-خیلی دوستت دارم!
بغلش کردم................💕

#آرتان
درو آهسته زدم...جوابی نیومد! اخه تا الان که سرشبه باید بیدار میشد دیگه! دوباره در زدم...بعد از پنج دقیقه درو واسم باز کرد!
چرا اینجوری بود؟ رنگش پریده و چشماش بیحال بود! یه پتو هم دورش پیچیده بود!
گفتم:
-چیشد دورت بگردم خوبی؟
عطسه ای زد و گفت:
-من از ظهر نمیدونم چم شده...همش بیحالم! سردرد گرفتم بسکه دارم عطسه میکنم-_-
-سرما خوردی حتما
پوکر فیس نگاهم کرد و گفت:
-وای آرتان جدی؟ اصلا به فکرم نرسید😐
خنده ام گرفته بود از رفتارش...نمیدونستم مریض که میشه خیلی مظلوم و بامزه میشه^^
دستمو گذاشتم روی پیشونیش...داغ بود!
-عه؟ دختر تو نباید یه زنگ بهم بزنی؟!
-نمیدونم...فکر کردم نیما حالش خوب نیست باید پیشش بمونی...منم طوریم نیس که! مسکن خوردم بهترم!
پیشونی داغشو عمیق بوسیدم...دستامو پشت کمرش و پاهاش گذاشتم و بغلش کردم:
-باید تبتو بیارم پایین!
-آرتان...نکن بزارم زمین
-هییشش...:)
به سمت حموم رفتم و گذاشتمش زمین...موهاشو از تو صورتش کنار زد و با اعتراض گفت:
-چیکار میکنی؟!
-تبت رو میارم پایین...
دوش رو ولرم باز کردم...آب روی هردومون میریخت! شروع کردم باز کردن موهاش...موهای قهوه ایش😍
صورتشو که الان خیس شده بود نوازش میکردم...
طناز-نفسم بالا نمیاد آرتان...اینجا بخار شده!
-هیششش...خوب میشی.‌..!
دکمه های پیراهنمو آروم اروم باز کردم.‌.‌.قصدم فقط عشقبازی بود نه چیز دیگه...اونقدر عاشقشم که شعورم میکشه نباید ناراحتش کنم:)
لبهامو گذاشتم روی لبهاش...بعد از چند ثانیه با لذت همراهیم کرد...............................‌..‌‌............!!
***
-بهتری؟
طناز-اوهوم...
دستمو روی پیشونیش گذاشتم...
-تبت یکم پایین اومده..‌.میخوای بخوابی؟
-یکم خستم...این آبه گرم بود قشنگ خواب اورد به چشمم!
آهسته خندیدم و بغلش کردم:
-پس بخواب...
سرشو گذاشت روی سینه ام و چشماشو بست....با منظم شدن نفس هاش منم خوابم برد.....

#بارانا
درحالیکه توی بغلش بودم و موهای خرماییم رو نوازش میکرد گفت:
-گرسنه ای؟
نگاهش کردم...با عشق! گفتم:
-تازه بهت رسیدم...
خندید:
-عه؟ نکنه یه نفر دیگه تو ساحل بوسیدت؟!
مشت آرومی حواله بازوش کردم و خودمم خنده ام گرفت!
نیما-جدی میگم صدای شکمم دیگه در اومد😐
-شکمو
-عع:/
-میدونستی بعضی وقتا خیلی با نمک میشی؟
موشکافانه نگاهم کرد:
-بعضی وقتا؟؟؟ عزیزم به من میگن گوله نمک هنوز منو نشناختی؟😑
-خب اقای گوله نمک پاشو یچی درست کنیم بخوریم تا دل و روده مون از گشنگی نزده بیرون!
-اووف...راستی..از صبح چیزی خوردی؟
-انقدر داغون بودم فقط به قهوه اکتفا کردم!
فقط نگاهم کرد...لبخند غمگینی زد و بغلم کرد:
-دیگه نمیزارم اینجوری داغون بشی عشقم...:(
چشمامو بستم...بعد از چند لحظه ازش جدا شدم و با خنده گفتم:
-نیما معدم درد گرفت دیگه بریم آشپزخونه🙄😑
خندید-یالا بریم پس!
تصمیم گرفتیم کتلت درست کنیم...من رنده کردن مواد رو به عهده گرفتم و نیما هم که دید بیکاره اومد کمک من! داشتم مواد نهایی رو با دست خوشگل ورز میدادم که یهو بووووووومممممم!! یه چیز مرطوب و بدبو حاصل از بوی گند زردچوبه و گرد لیمو و فلفل و...خلاصه هزار کوفت و زهرمار دیگه روی صورتم حس کردم!! ایییییییییی😷 خدا بگم چیکارت کنهههه
مواد رو از رو صورتم برداشتم و به محض باز کردن چشمام با لبخند دندون نمای نیما مواجه شدم-_-
میخواستم یه چیزی بگم که هَچچچچ!!
بعله-_- فلفل کار خودشو کرد!
-مگه دستم بهت.......هَچچ
-نرسه...هَچچ
-بیشور........هَچچچچ(داغون شد رسما😐)
-مگه دیوونه شدی😠
نیما داشت ریسه میرفت اونطرف! کبود شد بنده خدا:/
رفتم توی دستشویی و صورتمو شستم‌‌‌...بیشور نمیدونست ب فلفل حساسیت دارم😑
اومدم بیرون و داد زدم:
-کجایی نیما؟...بیا بیرون قایم نشو من میدونم یه جایی همین دور برا هستی!
تو آشپزخونه رو نگاه کردم. نبود!
گفتم:
-نیما عزیزم بیخیال دعوا بیا کتلت هارو سرخ کنیم سَقَط شدم از گشنگی!!
صداش از یه جا اومد:
-واقعا بیخیال؟
-اره بیا سر جونم نمیتونم معامله کنم و گشنگی بکشم!
آهسته و سلانه سلانه از پشت در اتاق اومد بیرون-_-
هوووممم‌...دارم برات!
لیوان آبی که روی اپن بود رو برداشتم و یه قلپ ازش خوردم:
-بریم دیگه...قرار شد تو سرخ کنی!
بوسه ای به لبم زد و گفت:
-لِتس گو بِیبی😁
یهو آب رو پاشیدم به صورتش! هنگ کرده بود😂
ابروهامو چندبار بالا انداختم و گفتم:
-با من شوخی کنی باهات شوخی میکنم عشقم😊
چپ چپ نگاهم کرد که بوسه ای به گونه اش زدم و ریلکس رفتم آشپزخونه و مشغول سرخ کردن کتلت ها شدم...
#طناز
چشمامو باز کردم...یه نگاه به آرتان انداختم. جوری خوابیده بود انگار صد سال نخوابیده!
وقتی چشماشو میبست دلم خود به خود میلرزید چه برسه به اینکه بگیره بخوابه=) یه گیرایی خاصی داشت چشماش که توی هیچکی ندیدم!

بهش نزدیکتر شدم و سرمو گذاشتم روی بالشتش...دستشو گرفتم و زمزمه کردم:
-چرا انقدر خوبی آخه:)
بوسه آرومی به دستش زدم‌‌‌...چشمامو بستم و سعی کردم یکم دیگه بخوابم!
با حس نوازش صورتم چشمامو باز کردم...لبخندی زدم و گفتم:
-صبح بخیر
لبهاشو گذاشت روی پیشونیم و نرم بوسید:
-بهتری؟
-اوهوم...
گفتم:
-آرتان...میشه دو سه روز برم شمال؟ دلم تنگ شده!
لبخند محوی نشست روی لبش و منو کشید توی بغلش:
-چرا از من اجازه میگیری؟ خونوادتن...هر زمان بخوای میتونی ببینیشون!
قطره اشکی از خوشحالی چکید روی گونه ام...چقدر این مرد باشعور بود:)
الان نزدیک دوهفته است که از تولد آرتان میگذره و داداشمو ندیدم...خیلی دلم تنگ شده‌...واسه غرغرای مامان بزرگم،واسه دختر خوشگلم گفتنش! واسه داداشم که تو هر شرایطی بهترین دوستمه!
ولی بیشتر دلم واسه سپهر تنگ شده بود...یکسالی میشه نمیریم تو قهوه خونه اش و فوتبال نگاه نمیکنیم!
اون تخمه ها،داد کشیدنمون موقع گل زدن تیم!
آهسته خندیدم! دلم واسه اونم تنگ شده! یادم باشه رفتم واسش ترشی ببرم!
آرتان-به چی میخندی؟
-توام باهام بیا
-چی؟
-بیا...مگه نمیخوای خونوادتو ببینی؟!
کمی فکر کرد و گفت:
-باشه...دانشگاه رو چیکار کنیم؟
-بابا همش دو سه روزه-_-
-اوکی...ببینم چیکار میتونم بکنم!
بغلش کردم...
.
.
.
#ادامه دارد


دوستان چندتا نکته...

۱.رمان داره به پارت های پایانی فصل اول میرسه

۲.فصل دوم رمان رو توی وب جداگونه مینویسم و پایین وب لینک میشه. میتونید هر دوتا فصل رو بخونید💜

۳.با کامنت هاتون بهم انرژی بدین😍❤

Part10#

#طناز
-آرتان...نیما اینا پیداشون نیس کجان؟!
-حتما یه جا همین دور و بران...
-نگران بارانا شدم...این دختر دوروزه چشه؟
نیمچه لبخندی نشست رو لبش و همونجور که به فنجون قهوه اش نگاه میکرد گفت:
-عاشقه طفلکی!!
با تعجب نگاش کردم! گفتم:
-چی؟ تو از کجا فهمیدی؟
-خیلی ساده...از رفتارش! از وقتایی که کنار نیماست انگار هیجانو میتونم از درونش حس کنم! همیشه وقتی نیما رو میبینه لبخند میزنه،گاهی اوقات دست و پا چلفتی میشه!!
لبخندی اومد روی لبم...بارانا چه آب زیرکاهی هستی!
خندیدم و گفتم:
-اووو...مهندس روانشناسمون اگه بگه که واقعا درست میگه!!
آرتان-تازه توی گوشی نیما هم یه چیزایی دیدم!
-چیییی
-یه بار رفته بود دستشویی،گوشیشو باز کردم و رفتم تو مخاطبینش...دیدم یه شماره به اسم"زندگیم"سیو شده! زنگ زدم بهش بارانا جواب داد ولی سریع قطع کردم! اون موقع یه بوهایی بردم از این علاقه😎
تازه بعدشم رفتم تو گالریش یه پوشه جدا درست کرده بود اسمشو "مسکن قلب" سیو کرده بود! پر از عکسای بارانا و عکسای دسته جمعی مون!! همه هم ادیت کرده و دور کله بارانا یه قلب خوشگل کشیده بود😐
-اوووو بس کن بس کن فهمیدم:/
خندید:
-فقط خوشم میاد از رو نمیره انکارم میکنه ازش میپرسم؛میگه فقط یه دوستیه ساده😑
-بالاخره که یه روز مچشونو میگیریم😜
دستشو اورد بالا و گفت:
-پس بزن قدش!
از دور دیدم دوتاشون دارن میان...گفتم:
-عه اومدن!
-صبر کن من واسه اینا برنامه دارم😎
-چه برنامه ای🤔
متفکرانه به یه نقطه خیره شد و گفت:
-امشب رو که ذاتا باید بمونی پیشم!! چونکه اصلا نمیتونم راحت بخوابم! اما....فرداشب یه مهمونی ۴ نفره راه میندازم،جرات حقیقت بازی میکنیم!
شبشم که دیگه میخواستیم بخوابیم قراره این دوتا رو بندازم تو یه اتاق😎😐
-آرتان😐
-جونم
-تو چه انسان موذی هستی😐
-تشکر میکنم واقعا😁
-هیس...اومدن چیزی لو نده...!!
نیما(با خنده غمگین)-چطورین شما...باز چشم منو دور دیدین؟!
تعجب کردم از رفتارش!
رفتم کنار بارانا و آهسته گفتم:
-خوبی تو؟
نگاهم کرد! چشماش داد میزد گریه کرده! ولی چرا؟؟
با نگرانی گفتم:
-چیه قربونت برم چیشده؟ گریه کردی؟!
محکم بغلم کرد...سفت!! با بغض خیلی آروم کنار گوشم گفت:
-هیچی نیس آجی غمت نباشه...🙃
از بغلم جداش کردم و با تردید رو به نیما گفتم:
-نیما این چش شده؟!
نیما هم چیزی نگفت...اما از چشماش ضایه بود یه چیزی شده بینشون!
بارانا-آرتان میشه منو برسونی تهران؟!
آرتان-خوبی؟
بارانا-اوهوم...یکم خسته‌م...ببخشید! تولدت مبارک!
آرتان-خیلی خب...برو سوارشو منم میام!
بارانا رفت...بازوی آرتانو گرفتم و گفتم:
-چشه این؟
شونه بالا انداخت و گفت:
-نمیدونم...یه چیزی شده بینشون انگار...!! طناز آخرشب با نیما برگرد یه راست برو خونه من!
بعد کلید خونه شو از جیبش در اورد و داد بهم:
-اینم پیشت باشه.
-باشه...خداحافظ
رو به نیما گفتم:
-چیزی بهش گفتی؟!
نیما-نه به خدا..!!
-پس چرا حالش اینجوری بود؟ دعوا کردین؟
نیما-نه...
-پس چی؟
نیما-نپرس!
-ای بابا هردوتون لال شدین هیچی نمیگین به ادم!!
کیفمو برداشتم و شالمو انداختم روی سرم...
-بیا بریم همه چیو واسم تعریف کن!
...
تو جاده بودیم نیما هم رفته بود رو اعصابم! لام تا کام حرف نمیزد فقط میروند! آخر عصبی گفتم:
-نیما...ببین یه چیزی بهت میگم ها!! بنال ببینم با خواهرم چیکار کردی اینجوری گریه کرده؟!
با حرص و گریه ای که ازش بعید بود گفت:
-بابا من فقط یه داد کوچیک زدم هیچکاری نکردم به قرآن!!!
تعجب کردم...گفتم:
-چی؟...بعدش چی گفت؟!
#آرتان
-مسخره بازی نکن بارانا بگو چیکار کردی؟!
با بغض-هیچی‌...
-میگم بگو
-گفتم...گفتم...!!
زد زیر گریه! کلافه ماشینو یه جا نگه داشتم! دختره‌ی دیوونه...
-خیلی خب اروم...بگو ببینم چی گفتی بهش؟!
بارانا-بعد از اینکه منو بوسید...اولش خوشحال بودم اما چند دقیقه بعد گفت میره یه کاری داره و زود برمیگرده...رفت...دو دقیقه بعد یه پسره نشست کنارم و میخواست مزاحمم بشه!! نیما دید...اول پسره رو سیر کتک کرد بعدشم....!!
بغضش ترکید...! گفتم:
-بعد چی؟
با گریه گفت:
-سرم داد زد...عصبی شدم.‌‌..بهش گفتم دیگه دوستت ندارم...بهش گفتم عاشقت نیستم اما چرت گفتم...چرت گفتم آرتان هنوز میخوامش...💔😭
سرشو گذاشت روی شونه ام و هق هق میزد...
-خیلی خب...آروم...اونم اشتباه کرد! نباید داد میزد!!
بارانا-آرتان غلط کردم...بخدا یه لحظه عصبی شدم وگرنه چرت و پرت گفتم💔کمکم کن! کمکم کن باید دلشو به دست بیارم....😢
-باشه...باشه من باهاش حرف بزنم تو آروم میشی؟
-آره...بهش بگو حرف مفت زد...بهش بگو غلط بیجا کرد هنوز دوستت داره...!!
یه بطری آب معدنی خریدم و دادم دستش:
-بخور...واقعا سردرد گرفتم آخه این چه کاری بود...!!
-ببخشید سرتم درد اوردم😔
-عیب نداره
تلفنم زنگ خورد...مثل همیشه "عشقم" بود💕
-الو؟
-رسیدی؟
-نه...نگهداشتم وسط جاده تا خانم حرف بزنه!!
-فهمیدی چیشد؟
-اره

-نیمای بیشعور هیچی نمیگه کلافه شدم!!
-میام واست تعریف میکنم.‌‌..کجایی؟
-نزدیکم...
-منم راه افتادم دیگه...میبینمت!
...
بارانا رو رسوندم خوابگاه و خودم رفتم سمت خونه...درو باز کردم. چراغا همه خاموش بود! رفتم سمت اتاقم...با دیدن طناز که مثل یه فرشته روی تختم خوابیده بود لبخندی نشست روی لبم...:)
دوست داشتم تموم شب موهای قهوه ای روشنش رو که توی صوتش ریخته بود نوازش کنم تا خوابم بگیره!
لباسمو با یه تیشرت مشکی عوض کردم و آهسته کنارش دراز کشیدم...چشماشو وقتی میبست رویایی میشدن! آهسته لب زدم:
-تو باهام چیکار کردی اخه....❤
لبمو گذاشتم روی گردنش و آهسته بوسیدم...دستاش،گونه اش،چشماش،لبهاش...یکی یکی:)
میخواستم این حس خوب تو وجودم حل بشه!!
آخرش بیدار شد و غر زد:
-آرتان...خوابم میاد!!
آهسته خندیدم...گفتم:
-چیکارت کنم...خوشگلی...عاشقتم هستم! تحملم ندارم میخوای بخوابی؟!
چشماشو باز کرد و لبخندی زد...دستامو واسش باز کردم و گفتم:
-بیا اینجا...:)
خزید توی آغوشم...انگار سردش بود! محکم به خودم فشردمش و روی موهاشو بوسیدم...
طناز-چی میشه صبح بیدار بشم ببینم هنوز همینجام:)
-همینطورم میشه...جایی نمیرم عشقم...
دستشو گذاشت روی گونه ام و ته ریشمو نوازش کرد:
-نمیدونم کی انقدر بهت وابسته شدم.‌..🙃
بوسه کوتاهی به لبهاش زدم:
-از وقتی یهو گذاشتی رفتی کلافگی رو میشد واضح حس کنم!!...یه حس وابستگی شدید!! بعدا فهمیدم این عشقه...عشق!!
لبخندی نشست روی لبش و چشماشو بست...با حس نفس های منظمش چشمای منم بسته شد...❤
...
#طناز
چشمامو آروم باز کردم...آفتاب میزد به چشمم! یه نفرم محکم بغلم کرده بود...:)
دستمو بردم سمت صورتش...آهسته نوازشش میکردم...خم شدم و آروم چشماشو بوسیدم...بعد لبهاش...یه بوسه عمیق.....💋
چشماشو باز کرد‌...کشیده شدم توی آغوشش!!
-وای وای..نگاش کن اول صبحی دلش بوس میخواد😍
آهسته خندیدم‌...گفتم:
-بیدار شو دیگه😁
گونه مو بوسید و گفت:
-نریم دانشگاه امروز
-چی میگی من خودم اندازه یه هفته غیبت خوردم!!
-بیا یه روز ادای تنبل ها رو دربیاریم😎
-چقدرم که سحرخیزی!
-نظر لطفته😐
سرمو گذاشتم روی بالش و رومو دادم اونطرف...دستاش از پشت دورم حلقه شد و محکم بغلم کرد...
آرتان-قهر نکن
-نیستم
-آفرین...پس اینطرفی شو☺
برگشتم سمتش و یهو لبهامو گذاشتم رو لبهاش.....💕

#بارانا
بعد از کلاس میخواستم برم بوفه که نیما جلومو گرفت! محلش نذاشتم،هم دلم ازش پر بود هم مثل سگ پشیمون بودم از حرفی که زدم!!
نیما-بارانا باید حرف بزنیم!
سرمو انداختم پایین:
-بسه نیما...مزاحم نشو!
مچ دستمو گرفت:
-مزاحمت نیستم...دوستت دارم...مثل چی دوستت دارم بفهم!
داشت گریه ام میگرفت...چرا اون حرفو زدم...😔💔
با بغض گفتم:
-سرم داد زدی!
نیما-غلط کردم...کاش لال میشدم ولی......!
حرفشو قطع کرد...
نیما-ولی عاشقم میموندی!!
قطره اشکی چکید روی گونه ام...میدونستم یکم دیگه ادامه بده طاقت نمیارم و بغلش میکنم!! برا همین گفتم:
-من باید برم...مراقب خودت باش...!!
از دانشگاه که زدم بیرون به اشک هام اجازه ریختن دادم...یه راست دربست گرفتم و رفتم خونه آرتان...
زنگ درو زدم...طناز درو باز کرد...یهویی خودمو انداختم توی بغلش و بلند هق هق کردم!
طناز-بارونم چیشده؟ کی اذیتت کرده؟ حرف بزن آجی!
بارانا-من...من خیلی عاشقشم...💔
طناز-خیلی خب آروم...آروم!! بیا داخل
رفتیم داخل...
آرتان-چیشده؟
طناز-هیچی...آرتان یه دمنوش بذار واسش!
نشستیم روی کاناپه...سرمو روی شونه طناز گذاشتم و همینجوری بیصدا اشک میریختم...
طناز-آجی...بهم نمیگی چیشده؟! دیشبم از نیما پرسیدم جوابمو نداد تو بگو!
با بغض گفتم:
-حالم خیلی بده...از یه طرف پشیمونم که چرا بهش اون حرفو زدم،از یه طرفم از دستش عصبانیم😢
آرتان با یه فنجون دمنوش اومد و عصبی داد زد:
-این دختره از اول دیوونه بود یا تازگیا دیوونه شده؟؟ چرا نمیری بهش بگی ببخشید؟! حالا که انقدر خودتو مقصر میدونی برو بجنگ! نذار عشقتو از دست بدی دیوونه!!
دستامو روی گوشام گذاشتم و داد زدم:
-بسه دیگه آرتان....داد نزن!
آرتان-من با تو دیگه کاری ندارم...دوساعته بهش راه حل میدم باز میشینه گریه میکنه!
طناز-هیییس...بسه دیگه توام!! نمیبینی حالش بده داد میرنی!
دستمو گرفت و بردم تو یه اتاق...
طناز-بیا خواهری یکم استراحت کن آروم میشی‌...
-طناز...اگه ازم نا امید بشه چی؟
-نمیشه...اون عاشقته!! جونشم واست میده خیلی میخوادت☺الان یکم بخوابی آروم میشی...
پیشونیمو بوسید و گفت:
-من میرم بیرون راحت باش...
رفت...چشمامو بستم و سعی کردم چهره نیما رو مجسم کنم...چهره مردونه و خیلی کیوت! نه خیلی مردونه و نه خیلی بچه گونه!
دلم خیلی براش تنگ شده بود...دلم واسه بوسه دیشبش پرپر میزد💔دلم آغوش گرم و عاشقونه شو میخواست...دلم دستای گرمشو میخواست که حلقه میشدن دورم:)
همینجور چشم بسته اشک میریختم و با خودم درد و دل میکردم...

#طناز
-دلم میسوزه براش...گناه داره!
آرتان-تقصیر خودشه...قبول این حرفو از سر عصبانیت زده...ولی دیگه چرا محلش نمیذاره؟؟؟
-توام نباید سرش داد میزدی...آرتان حال منم همینجور بود وقتی فهمیدم رفتی تو کما‌‌‌...یکم درکش کن!
آروم بغلم کرد...
آرتان-دیگه راجع بهش حرف نزنیم...ما بعد از یه سختی طولانی به هم رسیدیم!
گوشیش زنگ خورد...جواب داد:
آرتان-الو؟
+....
-نمیشه داداش من...الان نه‌‌...حالش خوب نیست!
+....
-نمیفهمم الان گریه ات واسه چیه؟!
+....
-بخدا خودشم پشیمونه! ولی بذار یکم بگذره...درست میشه!
+....
-من بیام پیشت؟...اوکی...دارم میام قطع کن!
گوشی رو قطع کرد و گونه امو بوسید:
-مراقبش باش...من میرم پیش نیما
-کی برمیگردی؟
-شاید شب پیشش بمونم:(
-باشه...من کی رو بغل کنم آروم شم🙃
محکم بغلم کرد...
آرتان-فقط یه شب...قول!
بوسه طولانی به لبهام زد...گونه اش رو نوازش کردم و گفتم:
-زود بیا...:)
-چشم💕
با برداشتن سوئیشرتش از خونه رفت بیرون...
یه آب پرتقال واسه خودم برداشتم و نشستم پای tv و یه فیلم سینمایی گذاشتم...داشت خوابم میبرد...
تلوزیون رو خاموش کردم و رفتم بالا...به بارانا یه سر زدم! انقدر گریه کرده بود که روی صورتش رد اشک خشک شده بود:( خیلی گناه داره...💔
در اتاقشو بستم و رفتم اتاق خودم...دلم میخواست آرتان پیشم بود! جاییکه ارتان میخوابید دراز کشیدم و بالشتشو بغل کردم...محکم...💋چشمام سنگین شد و خوابم برد...
.
.
.
#ادامه دارد

Part9#

#طناز
با تعجب به چشمای هم خیره شده بودیم...وقتی دیدمش،تازه فهمیدم چقدر دلتنگشم❤پیراهن جذب مشکی تنش بود...پاهاش!! با تعجب و بریده بریده گفتم:
-تو..میتونی راه بری؟!
پوزخندی نشست روی لبهاش و گفت:
-خیلی کنجکاوی؟!
چشمام پرِ اشک شد..‌.چرا اینجوری باهام حرف میزنی!
با بغض گفتم:
-حالت خوبه؟!
نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
-بهترم!
میخواستم حرف بزنم که با لحن سردی گفت:
-میشه بری...میخوام استراحت کنم!!
به اشکهام اجازه ریختن دادم...دستمو بردم سمت صورتش و صورتشو قاب گرفتم! با چشمای خیسم زل زدم بهش...نگاهش بغض دار بود ولی حرفاش و نگاهش باهم همخونی نداشت!
آهسته لب زدم:
-اینکارو باهام نکن آرتان...💔چشماتو ازم نگیر!!
نزدیکتر شدم و میخواستم ببوسمش که خودشو عقب کشید!!
آرتان-به هیچ وجه!! نزدیکم نشو.‌‌..
-آرتان😢
چشماشو بست و گفت:
-با آدمایی که میان تو زندگیم و بی خبر تنهام میذارن حرفی ندارم...😏
خیره به چشماش با بغض گفتم:
-یه روز چنان دیوونه ات شدم که هیچی حالمو عوض نمیکرد...بچگی کردم...خامی کردم و گذاشتم رفتم...تو ببخش! قلب قشنگت پاکه...خواهش میکنم😢💔
قطره اشکی از چشماش چکید ولی سرشو برگردوند!
فکر کرد ندیدم!!
آرتان-طناز...برو...برو به جون خودت حال دلم خوب نیست...خواهش میکنم...!
لبخند غمگینی زدم و گفتم:
-پس بغلم کن!
آرتان-طناز....!
با بغض گفتم:
-من منتظرم.‌..
چند لحظه نگاهم کرد و بعد دستاشو باز کرد...:)
خودمو انداختم توی آغوشش...یه آغوش امن...خدایا بوی عطرش! چشمامو بستم...دستاش دورم حلقه شد و محکم منو به خودش فشرد! حس خوبی بود...
چند لحظه بعد ازم جدا شد...دیدمش..صورتش خیس بود! لبخند بی جونی زد و گفت:
-بخشیدم...
همون کلمه واسه ریختن اشکهام کافی بود...❤

#آرتان
عاشقانه میخوامش...ولی...نمیدونم! با اون همه تنهاییم،دلم گفت بغلش کن...!! وقتی خودشو انداخت توی آغوشم تازه متوجه خیسی اشک روی گونه ام شدم:) محکم به تنم فشردمش...
وقتی گفتم بخشیدمش انگار منتظر همین یه کلمه بود که اشکاش بریزه❤
طناز رفت و من موندم با خوشی ای که بهم تزریق کرده بودن...آهسته به سمت آشپزخونه رفتم‌...هنوز یکم درد داشتم...
صدای بسته شدن در اومد و بعد صدای نیما:
-آرتان،بالایی؟؟ کجایی؟
دو دقیقه بعد صداش در اومد:
-این بشر پا نداشت کجا فرار کرده سر صبحی-_-
خندم گرفت! داد زدم:
-آقایی تو آشپزخونم😐
و مثلا خودمو مشغول ظرف شستن کردم!
اومد تو آشپزخونه و تا چن لحظه داشت پوکر نگاهم میکرد بعد زیر لب گفت:
-مرتیکه اسکل! خوب شده منم عرعر...شدم کلفت این!
قری به گردنم دادم و گفتم:
-اومدی شوهررررمممم؟؟؟ خریدارو بزار رو اپن😐
نیما-کوفت...مرتیکه جلف-_-
بلند خندیدم که نیما با تعجب برگشت:
-یا امام هشتم!! آرتان تو بعد سه ماه چگونه خندیدی؟!
لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی مفصله براتم تعریف نمیکنم^^
-غلط کردی-_-
-باشه...قربون دستت یه میز مَشتی بچین منم لم بدم رو کاناپه😐
نیما-الان ب دکترت میگم تکون خوردی!!
-به من چه
-میگم
-بگو-_-
-آرتان میگماااا
-بگو..بگو برادر من😐آبایی ندارم ازش که منو میترسونی!!
با خنده ترسناکی گفت:
-هاهاهااااا ترسیدی!!
زیرلب گفتم:
-الان که میتونم دنبالت کنم نیما خان🙄
نیما آب دهنشو قورت داد:
-چیزی گفتی😐
-نه راحت باش:/

چند روز بعد...
#طناز
اوووف...با استاد منصوری کلاس داشتیم...طراحی چهره! منم به زور بیدار شده بودم...تا ساعت ۴ صبح با آرتان چت میکردم...فکر نکنید چت ادم حسابی😐👇
-یه روز یه شامپانزه میاد با گوریل ازدواج میکنه. شبی که میرن خونشون.......!
-هیییس😂بیشعور خجالتم نکش!
-چی گفتم مگه گفتم از همون کارا میکنن-_-
-ن قشنگ فهمیدم منظورتو😐
-ای خدا گیر کی افتادم:/ میخواستم بگم بچشون میشه کنسرو ماهی😐
-عزیزم نصفه شبی سرت به میله تختی چیزی نخورده؟
-😂
-نخند
-میخندم
-اسکل😐
(یعنی قشنگگگ همدیگرو.....چیز کردن😐😂)
آرتان-چرا انقدر بیحالی تو؟!
-عمم بود تا ساعت ۴ صبح اراجیف تحویلم میداد-_-
شامپانزهه و گوریله...بچشون😐
-دیوونه😂
-وای آرتان یعنی باید میزدمت...همون کنسرو ماهی رو به زور میخوردم که دیگه زیر سایه جناب عالی لب نمیزنم😑
-میخوری!
-نوچ
-بزار کلاس تموم شه میبینیم میخوری یا نه😎
استاد-توروخدا یه لحظه صحبت نکنید باهم!! میخواین حرف بزنید بیرون!
یعنی در حد چی خجالت کشیدم-_- آرتانم عین خیالش نبود ریز ریز میخندید!!
چند دقیقه بعد گرمای دستی نشست روی دستم...
همینجوری دستمو گرفته بود و دستش زیر چونه اش و به استاد گوش میداد:)
آروم دستمو به لبش نزدیک کرد و بوسه طولانی زد💕
با انگشتام فشار خفیفی به دستش وارد کردم...منی که عاشق بودم الان دیوونه ام‌...دیوونشم! تا آخر کلاس دستمو توی دستش گرفته بود❤
یه کاغذ برداشتم و آرتان و بی خبر از نیمرخ طراحیش کردم...چهره مردونش از نیمرخ عالی میشد!
....

آرتان-چیزی میخوری؟
-اوهوم
-الان یه کنسرو ماهی دبش سفارش میدم😜
جیغ زدم:
-آرتاااان-_-
و تا خود بوفه دنبالش کردم😐
زودتر از من دوید سمت پیشخوان!! نشستم روی صندلی. چند لحظه بعد اومد. قیافمو مظلوم کردم و گفتم:
-خیلی بدی...من اونو نمیخورم!
لبخندی زد و دستامو گرفت و فشرد:
-قربونت بشم زود عصبی نشو خب...اصلا داشتم شوخی میکردم‌...دوتا املت سفارش دادم خوبه؟
-خوبه!
-آرتان...
-جونم
-وقتی شنیدم تصادف کردی حالم بد شد...خیلی ترسیده بودم...لعنت بهم که اینجوری‌تنهات گذاشتم💔
-هییس...از گذشته حرف نزنیم:)
-آرتان حاضر بودم بمیرم ولی اونجوری نبینمت😢
قطره اشکی روی گونه هردومون لغزید...
آرتان-میدونم...ببخشید اگه منم یه حرفایی بهت زدم..
با لبخند نگاهش کردم:
-دوستت دارم...
کمی بعد انگار یاد چیزی افتاده باشم:
-راستی...یه سوپرایز خنده دار^^
آرتان-چیه؟
کاغذی که آرتانو طراحی کرده بودم دادم بهش و گفتم:
-اندر احوالات من وقتی حوصلم سر کلاس سر میره!
چند لحظه نگاهش کرد و یهو منفجر شد😐
-این منم الان؟😂
-نخند...
-خیلی خوبه ولی نمیتونم نخندم😜
-بیشور😑
-جااااان؟؟؟
-هیچی😐
بارانا-عه عه عه نگاشون کن!! بدون ما میان تازه لاوم ترکوندن خبر نداریم-_-
آرتان-دیوونه😑
نیما و بارانا هم نشستن...آرتان گفت:
-بچه ها...هفته دیگه تولدمه کسی میاد؟!
نیما-کجا؟
-میریم ویلای شمال...اونجا جشن میگیریم!
دستامو بهم کوبیدم و گفتم:
-منو اول لیست بنویس که اولین نفر میام😍
لبخندی زد و گفت:
-تو که میزبانی
بارانا-اووووق...حالم بهم خورد😷جمع کنید بابا!!
...
بارانا-طناز آرایشگاه وقت گرفتی؟!
-اره...نیم ساعت دیگه باید اونجا باشیم
-به داداشت گفتی؟
-اوهوم...میاد
-یالا...بریم دیگه
رسیدیم آرایشگاه. بارانا با یه آرایشگره رفت تا آرایشش کنه من موندم زیر دست اون خانومه...
آرایشگر-عزیزم میکاپ ساده فقط؟
-بله...
-اینجوری که باید به لباست بیاد،موهاتم باز و بسته میذارم بیفته رو شونه ات...
لباسم یه دکلته بلند سرمه ای بود که روی سینه اش گلکاری شده بود...با موهای مسی رنگم همخونی جذابی داشت...
لباس بارانا هم یه دکلته سفید کوتاه بود که دامنش تا پایین زانوش میومد...با موهای موج دار خرماییش هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود!
بعد از دو ساعت ور رفتن آرایشگر باهام دست از سرم برداشت و گفت:
-وای عزیزم مثل ماه شدی😍
خودمو توی آینه نگاه کردم‌...رژلب گلبهی و خط چشم پهن و مژه های پرپشتم که حالا به لطف ریمل پررنگتر نشون میداد خیلی صورتمو جذاب کرده بود!
سایه دودی هم پشت پلکم نشسته بود...دلم واسه آرتان سوخت😜
همزمان با من بارانا کارش تموم شد...ویییی شوهر گیرش میاد امشب و تاماممممم😎
چه جیگریییییی😍
گوشیم زنگ خورد:
-جونم؟
-کارت تموم شد عزیزم؟
-اره...ولی تو بمون...نیما میارتمون!
-چرا؟
-خوشگل شدم...دلم واست میسوزه^^
خندید..‌از ته دل!
-دورت بگردم تو که خودت خوشگلی نیاز به آرایش نیست❤
-آرتان...فکر کنم نیما پایینه...اره میبینمت بای!
گوشیو قطع کردم...
همینکه رفتیم پایین، از نگاه خیره نیما روی بارانا تعجب کردم! نگاهش عادی نبود...مثل یه‌...یه عاشق!!
دستشو گرفت و بهش گفت:
-چقدر زیبا شدید بانو:)
بارانا خنده دلبرانه ای کرد و چرخید!
سرفه ای کردم و گفتم:
-اقای نیما خان...بسه هرچی لاو ترکوندین😐
بارانا سرشو انداخت پایین...
چند لحظه بعد گفتم:
-خب؟ نمیریم؟
نیما در ماشینو باز کرد و گفت:
-چرا...بیا بشین!
...
یه باغ ویلای بزرگ...ویلای پدرش! خیلی خوشگل بود...رفتیم داخل...اکثر مهمونا همکارای پدرش بودن و یه چندتایی هم همکلاسی هاش...
اونقدر محو باغ شده بودم که نفهمیدم کی توی آغوش یه نفر کشیده شدم! سرمو برگردوندم:
آرتان-کسی عشق منو ندیده؟!
خندیدمو گفتم:
-نخیر...عشقت جا مونده آرایشگاه!
بوسه عمیقی روی گونه ام زد و گفت:
-هرچی نگاه کردم تو آرایشگاه نبود...امکان داره توی بغلم باشه؟!
پیشونیشو بوسیدم و گفتم:
-بله...اونی که عاشق چشماته:)
نیما-هی هی هی!! تموم کنید اینجا آدم نشسته خوبیت نداره😐
آرتان-تو برو ببینم دخترای اینجا رو دیدی میتونی طاقت بیاری؟!
نیما محکم و با لبخند گفت:
-اینجا فقط یه دختر هست که وقتی میبینمش دلم هری میریزه...دیوونه میشم!
آرتان-عه؟ توام؟! خب کیه؟؟؟
نیما-حالا😐
آرتان-نه بگو
نیما-گیر نده داداش بریم ناسلامتی تولدته برو!
و باهم رفتن سمت میز سلف سرویس...
چند دقیقه بعد صدای آشنایی اسممو اورد:
+طناز
برگشتم...هیییی داداشم!! دویدم سمتش و بغلش کردم...خندید و گفت:
-سلام عشق من‌..‌چطوری وروجک؟ شووَرت کو؟!
محکم زدم به بازوش و گفتم:
-مرض...لامصب چه جیگری شده😑😍
-هوووی...مگه خودت ناموس نداری😐
-میگم بیچاره دخترای اینجا^^
-کو این بشر؟
-کی؟ آرتان اینا؟ اونجان کنار سلف سرویس!
-فعلا
از ته دل خندیدم...آرتانم چه زود ۲۸ سالش شد:)
داشتم شربتمو میخوردم که با صدای یه نفر برگشتم:
-به به...چقدر زیبایین! خانمی مثل شما تنها حوصلتون سر نمیره؟!
برگشتم‌...یه مرد. حدودا میخورد ۳۵ ساله باشه! دستشو سمتم دراز کرد و گفت:
-سپنتا هستم،آرشاویر سپنتا!!
منم ترامپ هستم و از آشناییتون خوشبختم!! مرتیکه چلغوز-_-
آهسته سرمو تکون دادم و گفتم:
-خوشبختم‌.‌..معذرت میخوام منو صدا میزنن...با اجازه!
میخواستم برم که بازومو گرفت:
-آشنا شیم؟
با نفرت نگاهش کردم. چهره جذابی نداشت‌‌‌...چهره اش معمولی بود! گفتم:
-نخیر
خندید و گفت:
-ناز میکنی دیگه نه؟!
-خجالت بکشید آقای محترم من نامزد دارم!
دستشو کشید روی بازوی برهنه ام:
-نامزدت کو الان مارو نمیبینه که!
صدامو بالا بردم:
-دست نزنید به من لطفا
بازومو محکم فشار داد...دردم اومد! اشک توی چشمام جمع شده بود...یه لحظه نگاهم رفت سمت میز سلف سرویس...آرتان با چشمای به خون نشسته داشت آرشاویرو نگاه میکرد!! بازومو از تو دستش کشیدم بیرون و با بغضی که از ترس تو وجودم ریشه کرده بود گفتم:
-توروخدا ولم کن...
آرشاویر-خیلی خوشگلی
با گریه گفتم:
-برو...برو اذیتم نکن...
تو دلم آرتانو صدا زدم...میخواست نزدیکم بشه که مشت محکم آرتان توی صورتش فرود اومد!! افتاد به جونش و مشت بود که میخورد تو صورتش!! آرتان وقتی دیوونه میشد،نمیشد جلوشو گرفت...
آرتان-کثافت...حرومزاده...به عشق من دست درازی میکنی هان؟؟ چه گهی میخواستی بخوری مرتیکه؟ هااان!! مرتیکه عوضی....!
نیما و داداشم به زور از آرشاویر جداش کردن...آرتان فقط نعره میکشید و فحش میداد...!
من...به خودم اومدم و دیدم صورتم خیسِ اشکه!
با صدای ضعیفی گفتم:
-آرتان...ولش کن!
اومد سمتم و محکم بغلم کرد...محکم به خودش میفشردم و تند تند میگفت آروم باش هیچی نیست من اینجام خب؟...
با انگشتش اشکامو پاک میکرد..‌.خیلی ترسیده بودم!
یکم که فضا آرومتر شد دستمو گرفت و هدایتم کرد سمت ساحل...سردم بود! کتش رو از تنش در اورد و انداخت روی من و بغلم کرد...
آرتان-تموم شد دورت بگردم...دیگه نمیذارم اون عوضی نگاهتم کنه...!
آهسته گفتم:
-آرتان...
-جونم
اشکی گوشه چشمم چکید...
-عشقت یه معجزه بزرگه تو زندگیم...:) از وقتی فهمیدم تویی که قلبمو مال خودت کردی انگار هروقت میبینمت قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبه❤
گریه ام گرفت و گفتم:
-هیچوقت تنهام نذار آرتان...
و لبهامو گذاشتم روی لبهاش...هق هق میکردم و میبوسیدمش!! اولین بوسه مون...=) صورتم خیس بود‌...آرتان به خودش اومد و حرفه ای همراهیم میکرد..:) دستم روی سینه اش بود و ضربان تند قلبشو حس میکردم...بهترین آهنگ زندگیم،صدای قلبش!
گرمای دستاش صورتمو احاطه کرده بود و نوازشم میکرد...میتونم قسم بخورم که با عشق منو میبوسید و همه کاراش از روی عشق بود نه هوس:)
بعد از دو دقیقه بوسیدن لبهامون از همدیگه جدا شد ولی هنوز توی بغلش بودم💋سرمو گذاشتم روی سینه اش و چشمامو بستم...
-خیلی میخوامت...🙃
آرتان با بغض:
-من خیلی بیشتر‌...نمیتونی تصورش کنی!!
و محکم سرمو به سینه اش فشرد...
آرتان-واست حتی حاضرم بمیرم...
اشکمو پس زدم:
-خدانکنه...😢
-بدجوری عاشقتم...💕
بینیمو کشیدم بالا و گفتم:
-من بیشتر...:)
-بدجور میخوامت...❤
صورتشو گرفتم بین دستام و با گریه گفتم:
-من خیلی خیلی بیشتر😢💖
با حس داغی لبهاش چشمام بسته شد...عشق فرا تر از بینهایت....:)
...
آرتان-دستمو بگیر از پیشمم دور نشو!
با استرس گفتم:
-این کی بود...؟
-شریک بابا...نصف سهام شرکت مال خودشه!! حرومزاده‌ی....!!
بازوشو گرفتم:
-خیلی خب آروم...تموم شد!
نفس عمیقی کشید...نیما و سردار مارو دیدن و به طرفمون دویدن!
نیما-طناز خوبی؟!
سردار-چیشد بهتری؟
فقط سر تکون دادم...
آرتان-طناز میخوای بری داخل استراحت کنی؟
-نه...من خوبم!
سردار-کثافت بیشعور...دفعه دیگه دستش بهت بخوره میدونم چیکارش کنم!!
نیما-خیلی خب باشه دیگه دفعه بعد سه تایی باهم میزنیمش!!
خنده ام گرفت...دیوونه ها!!
بارانا اومد سمتمون:
-نیما چیشده؟
سردار-واای...کی به این توضیح بده-_-
گفتم:
-هیچی آجی یه دیوونه مزاحمم شد این سه تا باهم دخلشو اوردن😐
بارانا-چی؟؟؟ خوبی الان؟
-اره بابا دیوونه...چیزی نشد!
آهنگ که گذاشتن نیما دست بارانا رو کشید و گفت:
-با اجازه...نمیتونیم نرقصیم!!!😜
آرتان-خااااک بر سرت😐
نیما-تو خوبی
و رفتن...آرتان نگاهم کرد و گفت:
-بیا ماهم بریم...ببین امشب این تا باهمه دخترا نرقصه ولکن نیس😐
سردار-کجا؟ واسه منم دختر پیدا کنید میخوام برقصم!
آرتان-سر همین کوچه زده خانه سالمندان...شناسنامه هم ببر با خودت اونجا عقدت میکنن😂
سردار-زهر مارررر-_-
دستمو کشید و رفتیم...آهنگ عاشقانه خارجی بود و مخصوص تانگو...نگاهم افتاد به نیما...چقدر عاشقانه با خواهریم میرقصید😍دستاشو دور کمرش حلقه کرده بود و سر بارانا هم روی شونه اش بود...
آرتان-عشقم افتخار میده؟!
آهسته خندیدم و دستمو گذاشتم توی دستش...
انگشتاشو قفلی زد به دستام و فشار خفیفی وارد کرد...سرشو نزدیک گوشم کرد و زمزمه وار گفت:
-توی این دنیا، تنها آرزوم تو بودی!!
لبخندی نشست روی لبم...
چقدر این مرد تکیه گاه و عاشق بود!! دستامو دور گردنش حلقه کردم و آرتانم کمرم رو گرفت...آهسته و موزون با ریتم آهنگ حرکت میکرد و صورتش نزدیک صورتم بود...نفس های داغشو میشد روی صورتم حس کنم...
آرتان-یه روز بیاد،من و تو...با یه فسقلی....!!
انگشتمو به نشونه "هیس" روی لبش گذاشتم و آهسته خندیدم! کنار گوشش زمزمه کردم:
-میشه فقط برقصیم...💖
با عشق نگاهم کرد:
-رویایی شدی...ملکه‌ی من!
خدایا...این حرفای قشنگو از کجا میاره این..:)
سرمو گذاشتم روی سینه اش و گفتم:
-پیراهن سفیدم به تو خیلی میاد...جذاب بودی،با این لباس و این عطر جذابتر شدی!!
فشار آرومی به کمرم وارد کرد و آهسته گفت:
-خیلی دوستت دارم...
حلقه دستاشو از دور کمرم باز کرد و دستمو گرفت تو دستش...دستم و گذاشت روی قلبش و دست خودشم گذاشت رو دستم...آهسته گفت:
-تا وقتیکه این میزنه،عاشقتم!!
قد من از قد آرتان ۵_۶ سانت کوچیکتر بود...واسه همین روی نوک انگشتای پام ایستادم و آروم پیشونیشو بوسیدم💋بعد خندیدم:
-اگه تا صبح همینجوری حرف بزنی از هیجان خوابم نمیبره!
تک خنده آرومی زد و خیلی مردونه دستمو گرفت بالا...آروم چرخیدم!
آرتان-تو فکر کردی من از عشق تو خواب و خوراک دارم؟ دیوونه میشم با چشمات...خواب واسم نذاشتی که😍
یه لحظه ایستادم...آهنگ تموم شده بود...دست آرتان هنوز دستمو بالا نگه داشته بود!! چشمکی زد و گفت:
-واسه آخرین بارم بچرخ!
چرخیدم...با یه دستش کمرم و گرفت و خم شدم عقب!! چشماش رو من زوم کرده بود فقط و فقط خیره به چشمام بود💕
آرتان-چطور بود؟
لبخندی زدم و گفتم:
-واااااو😍
خندید...با غرور بازوشو گرفتم و باهم رفتیم سمت سلف سرویس یه چیزی بخوریم...از نیما اینا خبری نبود!!
یکم دور و برمو نگاه کردم. عه!! این پسره نفهم با دوستم چرا داشت میرقصید؟!!!!
رفتم سمتشون...داداشم بود که داشت با یکتا دوست منو بارانا میرقصید...ذاتا تازه هم تموم شده بود! دستشو کشیدم و گفتم:
-تو بیا اینجا ببینم-_-
سردار-هوووم؟؟
-دوستمو ور نداری تورش کنی؟!
-ب تو چه😐
-بابا تو الان کله ات خرابه نکن اینکارو با دختره...تو این سنت که اندازه خرسم هستی هنوز دنبال دخترایی😐
یکم فکر کرد و گفت:
-نه واقعا این یکی رو خیلی خوشم اومد!!
محکم زدم ب پیشونیم!
سردار-چیه باز مادربزرگ؟؟؟؟
-زهرمار...ببین گفته باشم...میخوای عاشقی کنی درست عاشقی کن...یه هفته بعدش یه دختری چشمتو نگیره دوستم با گریه بیاد بگه داداشت اِله و بِله!!
سردار-نترس نمیگه!
-عههه؟ پ داری یه غلطی میکنی-_-
-اوففف بسه😑میرم پیش دوست دخترم اصلا کاری باهات ندارم!
عه عه عه...نگاه خودشم میگه دوست دخترم!!! عجب خریه اینننننننن😠
(راوی-حرص نخور دخترم آرتان واسش آب قند بیار فشارش رفت بالا😐)
#بارانا
ساحلش آرومه...نیما هم دستمو قفل زده به دستش...راه میریم...دارم به چند دقیقه قبل فکر میکنم!! که وقتی چرخ زدم و بعد کشیده شدم توی آغوشش کنار گوشم گفت:
-من عاشقت شدم بارانا...!!
یادمه تنم یخ کرد...تو آغوش گرمش یهویی سردم شد!
یادمه میخواست دستمو بگیره که سریع ازش دور شدم و از باغ زدم بیرون!
دنبالم اومد...خیلی صدام کرد...من یه جا اون تَه مَها نشسته بودم...حواسم به هیچی نبود!!
من‌‌‌..من اونو دوست داشتم! نمیدونم چقدر گذشته بود که پیدام کرد...بغض رو میشد از صداش تشخیص داد:
-دیوونه‌...
ایستادم...محکم بغلم کرد!!
نیما با بغض-داشتم میمردم دیوونه از ترس...
تنمو به خودش فشرد...آهسته گفتم:
-نیما میخوام تنها باشم...
دستشو زیر چونه ام گذاشت و صورتمو بالا نگه داشت!
نیما-تنهایی بَده...منزویت میکنه!...منو ببین؟ خونواده ندارم...تنها خونوادم آرتانه!! من تا قبل از ۷ سالگیم یه ادم درونگرای منزوی شده بودم!! الانم هستم اما خیلی کمتر شده....!
با عشق زل زد بهم:
-بخاطر تو
مهلت نداد...بلافاصله لبهای داغشو حس کردم...حس شیرینی بهم تزریق شد...__^_^_♡_^__
چند لحظه بعد متوقف شد...آهسته خندید و گفت:
-یادته اولین بار کی بوسیدمت😍
یادم بود...همه چی یادم بود:)
تو بیمارستان...وقتی خواستم سرمو بزارم روی شونه اش و بخوابم...قهر کردنام و بعدش بوسه یهوییش!
قطره اشکی از خوشحالی چکید روی گونه ام که نیما نذاشت بیفته و پاکش کرد...............
.
.
.
#ادامه دارد