Part12#
#طناز
بردار دیگه😑
بووووووق....بووق....بوووق!
صدای خسته اش تو گوشم پیچید:
-الو؟
-یعنی،مردم داداش دارن منم داداش دارم-_-
-چیشده؟
-ساعت خواب؟ لنگ ظهره بیدار شو تنبل!
-ولم کن امروز مرخصی ام...خوابم میاد طناز بگو کارتو
-بی ذوق😒زنگ زدم بگم دارم میام خونه!
صدای بلند و خوشحالشو از پشت گوشی شنیدم:
-واقعا؟ کِی؟
خندیدم:
-فردا...تا با دانشگاه صحبت کنیم قرارشد مرخصی بده!
-صحبت کنید؟
-خنگول! پاشو یه چایی بخور حواست بیاد سرجاش!
-وای طناز نگو با آرتان میای!
-چرا چ اشکالی دارع😑
-مامان بزرگ هنوز نمیدونه...یعنی..من بهش نگفتم!
-نه نمیاد خونه ما..میره خونشون..گهگداری بهم سر میزنه!
سردار-خوبه پس...خوش اومدین!
-برو...اگه صابخونه میشدی چی😐
-راتون نمیدادم😜
-غلط کردی😑
-قطع کن میخوام یه چرت دیگه بخوابم!
-خدافظ
گوشی رو قطع کردم. آرتان با خنده گفت:
-چی میگه؟ راهم نمیده نه؟!
-گفت برو خونتون مامان بزرگم از رابطمون خبر نداره!
-من که ذاتا میخواستم برم از همون اول!
-ببخشید آرتان🙁
-اشکال نداره عشقم...درک میکنم!
بوسه ای روی گونه اش نشوندم:
-مرسی که درک میکنی:)
بعد از چند ثانیه گفت:
-طناز پاشو بریم دانشگاه واسه مرخصی!
-الان؟
-پس کِی
-اوکی...میریم فقط من خیلی گرسنمه باید صبحانه بخورم موردی که نیس؟
-نه راحت باش
...
مانتو مشکی و شلوار لی و مقنعه طوسی مو پوشیدم و یه رژ کالباسی هم به لبهام زدم...موهامو یه وری گذاشتم بیرون و یکم عطر به خودم زدم.
با برداشتن کوله پشتیم گفتم:
-من آماده ام
ابروهاشو بالا انداخت و سوت بلندی زد!
-مگه مانتو دانشگاه سوت زدن داره اخه-_-
لبخندی نشست روی لبش:
-خوشگل شدی...اما.....!!
اومد سمتم و لبهاشو گذاشت روی لبهام...بعد از چند ثانیه ازم جدا شد و لبخندی زد! انگشتشو آروم کشید روی لبم و گفت:
-الان خیلی عالی شد!
توی آینه به خودم نگاه کردم! اه😑هرچی رژ زدم نابود شد! با اعتراض گفتم:
-عه چیکار کردی...
آرتان-همینجوری خوشگلی! بخاطر من...خوشگلیت رو فقط واسه خودم بذار:)
دلم لرزید...باقیمونده رژمو با دستمال مرطوب پاک کردم و برگشتم سمتش:
-بریم؟
-الان بریم🙂
بازوشو گرفتم و لبخندی زدم....
#بارانا
-نیما کلاست دیر نشه!
-نترس دیر نمیشه...تا کلاست شروع بشه پیشت میمونم...
لبخندی زدم. یهو نیما گفت:
-عه! آرتان و طنازم اومدن!
و از دور واسشون دست تکون داد.
آرتان-سلام
طناز بغلم کرد و گفت:
-چطوری؟
-خوبم تو چی
-داریم از دانشگاه مرخصی میگیریم
با تعجب گفتم:
-وا؟ برای چی؟
-دو سه روز میرم خونمون...آرتانم میاد!
-اها...خب سیما خانوم چی؟ خبر داره باهمین؟!
سری تکون داد و گفت:
-هروقت جدی شد بهش میگیم...پنهون نمیکنیم!
نیما-بارانا من میرم دیر شده کلاسم
-منکه بهت گفتم برو-_-
نیما-دیگه شرمندتم😜👋
کلاس ما ۹ شروع میشد تازه ۸:۱۵ بود. آرتان دست طناز رو گرفت و رو به من گفت:
-بارانا ما میریم بوفه توام بیا نیما سپردتت به من!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-مگه من بچم که سپرده دست تو-_-
آرتان-دیگه گفت تنهات نذارم😑
گفتم:
-هوا خوبه میخوام پیاده روی کنم...برید شما
آرتان-اوکی. دور نشو
-برو دیگه پدربزرگ😐
رفتن. کوله امو روی شونم انداختم و مشغول قدم زدن شدم.......
#آرتان
نشستیم سر میز...دستشو گرفتم که دیدم یخه!!
با نگرانی گفتم:
-طناز دستهات یخ زده! چیکار کردی مگه؟
اشاره به مانتوش کرد و با تاسف گفت:
-فکر کردم هوا خوبه ولی خریت کردم😔
با دست زدم به پیشونیم...گفتم:
-تو نمیدونی سرده هوا؟
مظلوم گفت:
-ببخشید!
واااای ضعف کردم یعنی....:) چرا من عاشقشم اخه😍
یعنی مظلوم که میشد ها...آدم دلش میخواست دیوانه وار ببوستش تا گرم بشه❤
کاپشنمو از تنم دراوردم و انداختم روی شونه اش:
-بیا عزیزم...اینو بپوش سرما نخوری!
طناز-خودت چی؟ نگاه تیشرت نازک پوشیدی...سرما میخوری توام!
لبخندی زدم و یواشکی بغلش کردم:
-تو چیزیت نباشه،من حالم خوبه:)
بوسه ای روی گونه های سردش زدم...احساس کردم لرزید...گرما و سرماش قاطی شده بود^^
#بارانا
داشتم قدم میزدم و هندزفری توی گوشم بود که با حس دستی روی شونه ام خشکم زد!
هندزفری رو از گوشم کشیدم بیرون و برگشتم!
خسرو-سلام
اخمی کردم و گفتم:
-مزاحم نشو!
خیلی ازش بدم میومد...از وقتی پامو به این دانشگاه گذاشتم این دیوونه گفته عاشق و دلخستتم!! تقریبا دوسال پیش بود که گفت دوستت دارم و منم مجبور شدم برای اینکه دَکِش کنم یه چند روزی باهاش دوست باشم. وقتی فهمید دورش زدم خیلی عصبی شد!
کوله امو رو دوشم جابه جا کردم و میخواستم برم که مچ دستمو کشید! پرت شدم تو بغلش!!
خسرو-میدونی از دوسال پیش تاحالا خواب و خوراک ندارم؟
دستهام یخ کرده بودن...کاش با آرتان اینا میرفتم!
با ترس خیلی شدیدی گفتم:
-توروخدا برو...من یکی دیگه رو دوست دارم! از من برات بخاری در نمیاد توروخدا برو!
خسرو-عه؟ که عاشق شدی!
عصبی خندید!
دستشو برد زیر مقنعه ام و موهامو گرفت تو دستش...مورمورم شد!
خسرو-با اینکه دورم زدی کوچولو اما دیگه هیچوقت نمیتونی از دستم فرار کنی! میدونی که عین سگ عاشقتم پس باهام راه بیا!!
گریه ام گرفته بود...سیلی محکمی بهش زدم و داد زدم:
-تو یه آدم پستی! یه حیوونِ آشغالی که انسانیت حالیش نیس!
یقه امو گرفت تو دستش و از لای دندوناش غرید:
-یه دفعه دیگه توهین کنی کاری میکنم نتونی از خجالت سرت و بالا نگهداری تو این دانشگاه!!
آرتان+مثلا چه غلطی میکنی؟!؟!؟!
و مشت محکمش فرود اومد تو صورت خسرو!!
پشت بندش نیما هم باهاش درگیر شد!
اشکم راه افتاد...نیما افتاده بود روش و با مشت میزد به صورتش! آرتانم محکم بهش لگد میزد! حقش بود...پسره عوضی!
طناز دستمو محکم گرفت و داد زد:
-بس کنین...ولش کنید! آرتان توروخدا
آرتان لگد محکمی بهش زد و نیما هم ول کرد!
از صورتش خون میومد...خیلی افتضاح کتک خورده بود!!
نیما آرومتر شد و اومد طرفم...منو کشید تو بغلش و فشار آرومی به کمرم وارد کرد❤
نیما-چیزیت نشد؟
نگاهش کردم...تو چشماش بغض رو میشد به وضوح حس کرد...گفتم:
-نه...طوریم نیست!
بوسه یواشکی به گونه ام زد...گرم شدم:)
#طناز
به سمت آرتان رفتم و دستشو گرفتم:
-خوبی؟
برگشت سمتم...از دیدنش ضعف بدی توی دلم افتاد!
از بینیش خون میومد و گوشه لبش پاره شده بود...
دستمو بردم سمت لبش و آهسته زخمشو لمس کردم که صورتش جمع شد و با صدای گرفته گفت:
-آخ...
اشکم در اومد...دستمال رو گرفتم جلوی بینیش و گفتم نگهش داره...
نیما و بارانا اومدن سمتمون...
بارانا-آی...چیشدی تو؟
آرتان-خوبم. تو که چیزیت نشد؟
بارانا-من طوریم نیست...وای آرتان ببخشید..چیشدی؟!
خنده اش گرفت و گفت:
-الان یکی میزنمتا...خوبم دیگه-_-
نیما دست بارانا رو گفت و گفت:
-داداش نمیتونم بارانا رو تنهاش بذارم اینجا...ما میریم!
آرتان-اوکی داداش
رفتن...دستشو گرفتم و گفتم:
-خوبی دیگه؟
لبخند محوی زد و گفت:
-وقتی میفهمم نگرانمی حالم خوب میشه!
دستمو محکم فشرد و گفت:
-کلاس نریم...خیلی بد شد الان...بریم صحبت کنیم واسه مرخصی!
#نیما
ماشینو کنار خیابون پارک کردم...هنوز داشت گریه میکرد...دستشو گرفتم و بردم سمت لبم...بوسه آرومی زدم و گفتم:
-تموم شد دیگه...از چی میترسی؟
با چشمای خیسش نگاهم کرد...گفتم:
-پیاده شو!
روبه روی خیابون یه فضای سبز بود...دستشو گرفتم و گفتم دنبالم بیاد...
روی یه نیمکت نشستیم که سرشو گذاشت روی شونه ام...آهسته گفتم:
-حرف بزنیم؟
سرشو آروم به نشونه "اره" تکون داد...لبخندی زدم و گفتم:
-تعریف کن...
بغض بدی تو صداش بود...شروع کرد به حرف زدن:
-دو سال پیش وقتیکه تازه دانشگاه قبول شده بودم، همش حس میکردم یکی مراقبمه! هی تعقیبم میکنه!
یه روز با عصبانیت مچشو گرفتم که سریع گفت الان چند وقته دوستم داره! ازش خوشم نمیومد...
خنده غمگینی کرد و گفت:
-باورت میشه دوسال پیش اصلا نمیدونستم عشق چیه؟!
دستشو فشردم...ادامه داد:
-انقدر جلو راهم سبز میشد و انقدر خواهش میکرد که کلافه میشدم. حتی یه شب جلوی خونمون اومد! اونشب اگه بابام نمیومد و کتکش نمیزد آبروم رفته بود! بعد از اونشب یه هفته دانشگاه نرفتم...بعد یه هفته که رفتم دانشگاه دوباره اومد سر راهم...کلافه شدم و درخواستشو قبول کردم...ولی براش نقشه داشتم! یه چند روز بهم پیام میداد و من گهگاهی جوابشو میدادم تا اینکه خطمو عوض کردم و جمع کردم رفتم شمال پیش طناز...این سه ماهی که شمال موندم همه چی اروم بود...وقتی برگشتم خبری ازش نبود. میگفتن رفته خارج...نمیدونم چطور پیداش شد!
اخمی روی پیشونیم نشسته بود...
دلیلشو نمیدونستم...خشم...حسادت...یا عصبانیت!
صورتشو بین دستهام گرفتم و گفتم:
-دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه خب؟ حتی اون بی همه چیز!
قطره اشکی روی گونه اش لغزید و لبخند تلخی زد:
-ولی تو همیشه عاشقم میمونی...نه؟!
کشیدمش توی بغلم:
-معلومه❤
.
.
.
#ادامه دارد
ببخشید یکم کوتاه شد