برای خوندن فصل دوم رمان این کارو انجام بدید👇

۱.به قسمت پایین وب برید
۲.قسمت پیوند ها یه لینک هست به نام فصل دوم رمان کابوس چشمهاش اونو بزنید
۳.وب فصل دوم براتون میاد💖

۱.به قسمت پایین وب برید
۲.قسمت پیوند ها یه لینک هست به نام فصل دوم رمان کابوس چشمهاش اونو بزنید
۳.وب فصل دوم براتون میاد💖
#طناز
با تکون های شدید بارانا از خواب بیدار شدم:
-بیدار شو دیگه ساعت ۶ و نیمه صبحه هنوز گرفتی خوابیدی! پاشو وقت آرایشگاه داریم!
صدای زنگ مرتب رو اعصابم بود یهو داد زدم:
-کدوم خریه زنگ میزنه قطعش کن!!
بارانا-خاک بر سرت لال شی ایشالا شوهرته بدبخت😑
سریع چشمامو باز کردم و جوابشو دادم:
-الو
آرتان-عشقم حاضری؟
-من تازه بیدار شدم الان حاضر میشم!
آرتان-باشه من ده دقیقه دیگه اونجام...زود بیاین!
-باشه
تلفن رو قطع کردم و چشمامو مالیدم:
-بارون لباس عروسم کجاست؟
به گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:
-تو اون کارتنه...پاشو دیگه نوبتت میگذره ها
به زور از جا بلند شدمو رفتم صورتمو شستم...بعدش یه شلوار لی و یه مانتو جلو باز کرم رنگ تنم کردم و شال سفیدمو هم سرم کردم.
در حد یه رژ و خط چشم آرایش کردم و از خونه زدیم بیرون...خیلی واسه امروز هیجان داشتم😍
ماشین آرتان توی کوچه ایستاده بود...
بارانا-آجی شما برین من با نیما میام تا بقیه هم حاضر شن!
-باشه
لباس عروس و بقیه وسایل رو عقب ماشین گذاشتیم و راه افتادیم.
-آرتان ساعت چند میای دنبالم؟!
-تا ماشین عروس رو حاضر کنم و دسته گل بخرم حدود ساعت ۵ عصر...نگران نباش دیر نمیکنم!
-وای دل تو دلم نیست...یه دلشوره عجیبی هی از دیشب افتاده به جونم نمیدونمم واسه چیه!
خندید و گفت:
-داری عروس میشی استرست زیاد شده😁
سرمو گذاشتم روی شونه اش و چشمامو بستم...نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
-یه نفرو خیلی دوسش دارم عشقمه زندگیمه اسمش آرتانه!
دستمو برد سمت لبش و بوسه عمیقی زد:
-آرتانم خیلی عاشقته^^
جلوی آرایشگاه نگه داشت و در ماشینو واسم باز کرد...لبخندی روی لبم نشست و گفتم:
-میای دیگه؟!
گونه امو آروم بوسید و گفت:
-نگران نباش💖
کارتن لباس عروس رو داد دستم و سوار ماشین شد و رفت...کاشکی هیچوقت نمیرفت💔
#بارانا
وارد آرایشگاه شدم. طناز زیر دست آرایشگره داشت آرایش میشد منو که دید گفت:
-عه اومدی! بیا منو نجاتم بده بسکه موهامو کشیدن سرم داره میپوکه!!
خندیدمو گفتم:
-همین یه شبه دیگه عروس میشی باید سختیشو تحمل کنی!
-آخر نذاشتی من لباستو ببینم!
-بذار آرایشم کنن بعدا میبینی😐
رفتم نشستم منتظر خانومه تا بیاد آرایشم کنه...وای طناز خیلی ناز شده بود💖موهاشو گوجه ای ساده بسته بود خیلی بهش میومد^^
خودمم موهام و فر باز گذاشتم لباسمم یه ماکسی بلند آبی بود با آستین حلقه ای پایین سینه اش گل های سفید داشت...خودم خواستم لباسم تنگ نباشه هم شکمم معلوم میشد هم بچه اذیت میشد...
آرایشم که تموم شد نگاهی به خودم انداختم. رژ لب قرمز مات و سایه آبی تیره پشت پلکم و خط چشم نسبتا پهن و مژه های پرپشتم که با ریمل مشکی تر شده بود^^
ناخنامم لاک مشکی براق زده بودم از قبل...نمیدونم نیما امشب طاقت میاره از دیدنم یا نه😂
لباسمو که پوشیدم رفتم کنار طناز که تازه کارش تموم شده بود! منو که دید گفت:
-اوهااا چه دافی شده نگاش کنننن😍
پس گردنی ای بهش زدمو گفتم:
-زهر مار بیشعور خودشو نگاه چه دافی شده:/
طناز-عشقم من داف نشدم عروس شدم😀
مکثی کردم و پرسیدم:
-طناز شکمم معلومه بنظرت؟!
یکم نگاهم کرد و گفت:
-از نزدیک زیاد معلوم نیس لابد از دورم کسی متوجه نمیشه خیالت راحت!
-مطمئنی دیگه؟
-اره بابا کسی اصلا متوجه نمیشه!
طنا-اوکی...من برم لباسمو تنم کنم میام الان!
-به آرتان زنگ بزنم؟
-نه صبر کن ناخنام مونده هنوز-_- گفت ساعت ۵ میاد!
-اها
#آرتان
ماشین عروس خیلی خوشگل شده بود دسته گلشم همینطور...نیما بهم زنگ زد:
-کجایی؟
-ماشین عروس آماده ست!
نیما-اوکی بیا دنبال من بریم آرایشگاه!
-داداش من خودم میرم تو برو بارانا رو بردار برین باغ من یه ساعت دیگه میرم دنبال طناز
نیما-حداقل بیا لباستو بگیر مونده رو دستم-_-
خندیدم و گفتم:
-باشه اومدم لوکیشن بفرست!
تماس رو قطع کرد و چند دقیقه بعد لوکیشن فرستاد...لباسمو ازش گرفتم و رفتم آرایشگاه...
کار خاصی نداشتم فقط خواستم یکم موهامو مرتب کنن همین😶خودم خوشگلم بزنم به تخته!!(خودشیفته😂)
از اونطرف فیلمبردار کلافه ام کرده بود هی پشت سرم بوق میزد منم در حال حرکت باید یه نگاه به دوربینش میکردم!!
خلاصه بعد از مرتب کردن موهام کت و شلوار پوشیدم و چند تا عکسم انداختم-_-
همون موقع تلفنم زنگ خورد! داداشم بود جواب دادم:
-سلام داداشی رسیدین؟!
+ببخشید با کی دارم حرف میزنم؟؟
تعجب کردم! گفتم:
-من برادر آرمینم! گوشی ای باهاش تماس گرفتین برای داداشمه دست شما چیکار میکنه؟!
+اینجا یه ماشین شاسی بلند نوک مدادی چپ کرده این تلفن رو پیدا کردیم اولین تماس شما بودین!
اینو که شنیدم دنیا روی سرم خراب شد...💔با بغض شدیدی گفتم:
-کجا تصادف شده؟!
+جاده چالوس
گریه ام گرفته بود...گفتم:
-زنده ان؟!
وقتی دیدم جواب نمیده بلند داد زدم:
-با شمام میگم زنده ان؟!!!
+متاسفم...تسلیت میگم!!
دیگه هیچی نفهمیدم....نفهمیدم چطور سوار ماشینم شدم.... با سرعت گاز میدادم...جمله اون آقاهه توی ذهنم هی اکو میشد:
-تسلیت میگم!!
تلفنم مدام زنگ میخورد ولی من وحشی تر از همیشه با سرعت گاز میدادم!! دوست داشتم هیچی واقعی نباشه😭
همینکه یه لحظه دستمو بردم سمت تلفن که جواب بدم صدای بوق ممتد توی گوشم پیچید و هول شدم! یه ماشین از رو به رو با سرعت میومد سمتم!! محکم خوردم به ماشینه و دیگه چیزی یادم نیست!! اون لحظه دستم و به زور بردم سمت دکمه پیغامگیر و لمسش کردم که فقط صدای عشقمو بشنوم💔
طناز-عشقم هرچی زنگ میزنم جواب ندادی! خوبی؟ آرتان قرار بود ۵ بیای الان ۵ و نیمه دارم نگرانت میشم توروخدا باهام تماس بگیر!!
چشمام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم..................!
....
#طناز
گریه ام گرفته بود...پس کجایی!؟ با بغض به بارانا گفتم:
-نیومد چرا...نکنه تنهام گذاشته؟!!!
بارانا-این چه حرفیه میزنی؟! شاید کارش طول کشیده طناز لج نکن بیا با نیما بریم باغ اون خودش میاد شاید توی ترافیک مونده!!
نیما-راست میگه ما بریم آرتان تا یه ساعت دیگه حتما میاد!
-جواب تلفنامم نمیده...خیلی نگرانشم!
بارانا-حتما نشنیده...آجی اینجوری نکن با خودت بیا بریم!
دستمو گرفت و تورم رو انداخت روی سرم...
داداشمم ماشینو پارک کرد و با خنده گفت:
-واای نگاش کن چقدر خوشگل شده!! آرتان کو مگه نباید باهم میومدین؟!
بارانا-کارش طول کشید ولی میاد...ما بریم باغ!
سردار-یعنی چی کارش طول کشید؟
نیما-میاد دیگه نگران نباشین...تو برو ماهم پشت سرت میایم!
سردار-باشه...
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت باغشون...بیخودی دلم شور نمیزنه که حتما یه چیزی شده😢💔
همه مهمونا تعجب کرده بودن که عروس بدون داماد اومده مگه میشه؟!! ولی نیما دهن همشونو بست گفت کاری واسش پیش اومده دیرتر میاد...
یکساعت شد دوساعت شد سه ساعت..........! همینجوری میگذشت ولی آرتان حتی یه زنگم نمیزد!!
دیگه واقعا ناامید شده بودم میخواستم فقط ببینمش یه دعوای حسابی راه بندازم....!!
ساعت ۱۰ شب بود که سردار با عصبانیت اومد سمت نیما:
-کو پس میگفتی آرتان میاد کجا مونده الان؟!! ملت منتظر شامن هنوز آرتان نیومده! زنگ بزنین پیداش کنین تا آبرومون بیشتر نرفته!!
نیما-داداش یکم صبر کن پیداش میشه!
سردار-ببین من فقط گیرش بیارم میدونم باهاش چیکار کنم که اینجوری آدمو قال نذاره بین ۴۰۰ نفر مهمون غریبه!!
اشکهام میریخت روی گونه ام...پس کجا موندی لعنتی؟!!
فشارم افتاده بود از استرس داشتم دیوونه میشدم...
نیما-من میرم پیداش میکنم تو آروم باش خب؟
بارانا-منم باهات میام!!
نیما-بارون بمون پیش طناز حالش خوب نیست!
بارانا-بهت میگم منم میام توام بری گم میشی دیگه ازت خبری نمیشه!!
دوتاشون سوار ماشین شدن و رفتن!
داداشم اومد سمتم و بغلم کرد...با بغض گفتم:
-نمیاد...بیخودی وقتتونو هدر ندین!
سردار-دستات یخ زده طناز! این چه حرفیه ببین نیما رفت پیداش کنه!
-پیدا نمیشه....پیدا نمیشه....نمیاد.....!
یه لحظه چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم💔
اره من همون شب بود که طعم ترک شدن و چشیدم:)
طعم بی آبرویی جلوی چندصد نفرو چشیدم...هیچوقت نمیبخشمت آرتان هیچوقت!!
#بارانا
با سرعت رانندگی میکرد و میگفت:
-دستم بهت برسه فقط...دستم بهت برسه!! شدیم ملعبه دست آقا آرتان که ناز کنه نیاد من همون عصر بهش مشکوک بودم که نمیخواست من برسونمش آرایشگاه گفت خودم میرم! بفرما همه عالم و آدم و مسخره خودش کرد!!!
-عشقم حالا چیزی نشده یکم آرومتر برو!!
نیما-چیزی نشده؟! دختره رو ول کرده به امون خدا خودش نمیدونم کدوم قبرستونیه!!!
خیلی داشت سریع میرفت...با عصبانیت میگفت:
-پیداش میکنم به زورم که شده میارمش سر سفره عقد حالا ببین!! عاشقش میکنی بعدم بازیش میدی؟!! دارم برات!
-نیما باشه یکم آرومتر برو ببین بچه تو شکممه!
-منکه بهت گفتم بمون پیش طناز...واسه چی اومدی؟!
صدامو بلند کردم و گفتم:
-اومدم که توام مثل آرتان یهو غیبت نزنه!!
بلند داد زد:
-دستت درد نکنه یعنی من تنهات میذارم میرم با یه نفر دیگه؟!
-از کجا معلوم آرتان با یه نفر دیگه رفته؟!
-اره از کجا معلوم!! ولش کرده بین ۴۰۰ نفر ادم نمیدونمم کجاست!! با کی رفته خدا میدونه!
یهو دیدم زده تو لاین بغلی و حواسش نیست!! یه ماشینم داره با سرعت از رو به رو میاد!!
جیغ زدم:
-مراقب باش!!!!
تا به خودش بیاد ماشینه باهامون شاخ تو شاخ شد و سرم خورد توی شیشه....خون از پیشونیم میرفت! سرمو برگردوندم و با ترس نیما رو صدا زدم ولی بیهوش بود...گریه ام گرفته بود...بچم!! بچم طوریش شده باشه میمیرم💔
دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام بسته شدن.....!!
....
سر و صدای زیادی بالای سرم بود...سرم خیلی درد میکرد!
چشمامو باز کردم...همه چیو تار میدیدم!
کمی بعد که همه چی واضح شد دیدم همه بالای سرمن...طناز با همون لباس عروسش و چشمای پف کرده...سردار کلافه و عصبانی...مامان بزرگم که گریه میکرد!
نمیدونستم چیشده...از نیما خبر نداشتم...نگرانش بودم😭
سردار که دید به هوش اومدم هول شد و به همه گفت:
-بیدار شد مامان بزرگ!!
طناز اومد سمتم و خودشو انداخت توی بغلم...با گریه میگفت:
-من مقصرش بودم....من مقصرش بودم آجی😭💔
نمیدونستم واسه چی دارن گریه میکنن:((
با صدای ضعیفی پرسیدم:
-نیما طوریش شده؟!
سردار-نیما توی کماست...نتونست طاقت بیاره...توام دو روزه خوابی!
با شنیدن این حرف با گریه گفتم:
-بچم؟! بچم خوبه؟؟ طوریش نشده مگه نه؟! خوبه پسرم خوبه...اره؟!
نگاه غمگین طناز و اشکای مامان بزرگ بهم فهموند چه بلایی سر زندگیم اومده💔
مثل دیوونه ها دستمو حرکت میدادم روی شکمم تا شاید لگد بزنه بفهمم حالش خوبه ولی چی رو میخواستم بفهمم؟؟
بچه ای دیگه درکار نبود!! بلند بلند گریه میکردم و نیما رو صدا میزدم...حالم خیلی بد شده بود...نبود بچم مثل آتیش تو قلبم میسوخت...پرستارا بهم آرامبخش زدن تا بالاخره یکم آروم شدم:( طناز پا به پام داشت اشک میریخت...
با بغض گفتم:
-میخوام نیما رو ببینم!
سردار-تو کماست صداتو نمیشنوه!
-میخوام ببینمش...بیدار میشه میفهمه بچه نیست داغون میشه😭
همینجوری اشک میریختمو تو دلم نیما رو صدا میزدم...
سه ماه طول کشید تا نیما بیدار شه:((
وقتی رفتم بالای سرش سراغ بچه رو ازم گرفت...نمیدونستم چی بهش بگم فقط گفتم حالش خوبه😔
از چشمام خوند دارم دروغ میگم بهش...با گریه میگفت:
-بچم خوبه یا نه بارون به من دروغ نگو...چیشده؟!
دستمو بردم سمت صورتش و آروم نوازشش کردم و با لحن تلخی گفتم:
-نشد که بمونه....طاقت نیاورد!! از دستش دادیم نیما😢
داغون شد...باور نمیکرد!! دستشو گذاشت روی شکمم و هی با گریه میگفت:
-توروخدا تکون بخور...یه لگد بزن بابایی بفهمه خوبی! خواهش میکنم تکون بخور💔
گریه ام گرفت و دستشو گرفتم:
-تکون نمیخوره نیما...سه ماهه دیگه تکون نمیخوره!! واسه منم خیلی سخته عشقم...توروخدا نکن اینجوری با خودت!
حالش بدتر شد که هیچ...توهم زده بود و باورش نمیشد بچه دیگه نیست!
خدایا چرا با من اینجوری میکنی...خیلی کوچیک بود چرا از من جداش کردی...دلش واسم تنگ میشه یعنی؟! گریه میکنه...خدایا جوابمو بده پسرم چیکار میکنه الان😭
تا مدتها بعدش افسرده بودم...هیچکسو نمیخواستم ببینم...
دکترم گفته بود دیگه بعد از این نمیتونم مادر بشم!!
حتی به نیما گفتم از زندگیت میرم بیرون تو حقته پدر بشی...دیدم چقدر عاشق بچه ای!
سرم داد زد که نشنوم صداتو...بچه بی بچه خودت چی؟!
میخوای بدون تو بمونم؟؟ اگه قرار باشه تو بری بچه بره به جهنم من بچه نمیخوام!! دیگه نشنوم بگی ترکم میکنی💔
بخاطر من قید بچه رو زد و باهام موند....
یه سال بعدش ازدواج کردیم...طنازم دیگه کمتر کابوس میدید و کلا از آرتان بریده بود...اسمشو میاوردیم دعواش میشد باهامون!! ازش متنفر شده بود:(
تصمیم گرفتیم دوباره به زندگی برگردونیمش که خداروشکر همینطورم شد💖توی شرکت استخدام شدیم و کارمونو شروع کردیم. طنازم حواسش پرت شد...در واقع به زندگی برگشت:) خیلی عذاب کشید خیلی............!!
.
.
.
#پایان
این قصه ادامه دارد......💋

لباس عروس طناز

حلقه هاشون😍
دو ماه بعد.........
.
.
#طناز
بارانا-دختر بیا بیرون دیگه کشتی منو!
در اتاق پرو رو باز کردم و اومدم بیرون...دامن دنباله دار لباس عروسم روی زمین باهام راه میرفت...بارانا تا منو دید از جاش بلند شد و جیغ خفه ای کشید:
-وااییی چقدر ناز شدی توو😍طناز ببین اون قبلیا که پوشیدی خیلی چرت بودن ولی این واقعا بهت میاد همینو بخر!
نزدیکم شد و تاج عروس رو گذاشت روی سرم.
بارانا-اینم بذاری دیگه فوق العاده میشی^^ میگما با آرایشگاه هماهنگ کردی چه ساعتیه؟!
-هفته دیگه ساعت ۷ صبح!
-اوکی...من الان زنگ بزنم نیما بیاد بریم سونوگرافی بعدم بریم بقیه خریدا رو انجام بدیم! وای آجی دل تو دلم نیس یعنی پسره یا دختر:)
لبخندی زدمو بغلش کردم...بعد گفتم:
-برم آرتان و صدا کنم بیاد حساب کنه...مطمئنی همین خوبه؟
-آره دیوونه ندیدی چقدر خوشگلت کرده بود!!
خندیدمو گفتم:
-باشه پس همینو میخرم!
بارانا دستشو گذاشت روی شکمش و با ذوق گفت:
-دیدی مامانی خاله چقدر خوجل شده بود؟! بگو بهش^^
آهسته خندیدمو گفتم:
-برم صداش کنم شوهرمو!
از پاساژ اومدم بیرون که آرتان و دیدم. اومد سمتم و با لبخند گفت:
-چیشد انتخاب کردی؟!
-اوهوم^^ ولی تا روز عروسی نمیتونی ببینی! میخوام سوپرایزت کنم:)❤
بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:
-سوپرایز کن^^
-الان نیما اینا میرن سونوگرافی بفهمن بچه چیه بعدش برمیگردن میریم ادامه خرید...فقط عشقم خیلی گشنمه بیا بالا اونو حساب کنیم بعدش بریم ناهار بخوریم!
-باشه
همزمان بارانا سراسیمه دوید بیرون پاساژ که یهو محکم خورد به من! اعتراضی گفتم:
-دختر بچت ماشالا بزرگ شده هنوز نمیدونی نباید بدویی؟!
بارانا-نیما اومده! من رفتم دعا کنید واسم!!
-باشه...بارون زنگ بزن!
-باش!
#بارانا
مردم و زنده شدم تا بالاخره نوبتم شد-_- یعنی انقدر من دوس داشتم پسر باشههه:)) ولی هی به خودم میگفتم هرچی میخواد باشه فقط سالم باشه کافیه!
بالاخره اسممو صدا زدن. با هیجان به نیما نگاه کردم اونم دستمو فشرد و رفتیم داخل...
دراز کشیدم و دکتره اومد بالای سرم...دستگاهو گذاشت روی شکمم و حرکت داد...به وضوح میتونستم لگد های آرومشو حس کنم☺❤نیما دستمو توی دستش گرفته بود و با خوشحالی زل زده بود به مانیتور...پرسیدم:
-حالش خوبه؟!
دکتره-بله مامانش...خیلی هم خوبه! خب بگم بهتون الان؟!
سرمو با خوشحالی تکون دادم...یکم مانیتور و نگاه کرد و بعد گفت:
-مبارکت باشه عزیزم یه پسر خوشگل تو راهه!!
جیغ خفه ای کشیدم و با اشک شوق به نیما گفتم:
-میدونستم!! وااییی...میدونستم عشقم😍
نیما با خوشحالی و بغض گفت:
-میتونم ببینمش؟!
دکتر-بله از این طرف!
چند لحظه بعد نیما گفت:
-عشقم ببینش توروخدا داره لگد میزنه😍وای من قربونش بشم:)) پاهاش تو مانیتور پیداس هی لگد میزنه خیلی کوچیکه پاهاش!!
گریه ام گرفته بود از خوشحالی...یاد اولین لگدش افتادم چند هفته پیش! بخاطر اینکه صبحونه زیاد نخوردم وقتیکه اولین لگدشو زد فشارم یهو افتاد از حال رفتم!
ولی خیلی لذت بخش بود:)💖نیما اونموقع همچین ذوق کرده بود که تا چند وقت هی گیر داده بود میخواست ببینه چطوری لگد میزنه^^
دکتر گفت میتونی بلند شی...بازم عکسای بچه رو ازش گرفتم...عکسا رو میذاشتم توی آلبومم...هروقت سونوگرافی میرفتیم از بزرگ شدنش عکس میگرفتم!
با نیما از اتاق دکتر اومدیم بیرون...نیما خیلی خوشحال بود نمیشد یه جا نگهش داشت^^ بلند بلند میگفت:
-قربونش بشم الهییی!! وای خدایا پاهاشو دیدی چقدر کوچولو بود؟! دلم میخواد سریع بدنیا بیاد ببینمش:)
به طناز پیام دادم تو راهیم و داریم میایم...
انقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس❤کلی اتفاقای خوب قرار بود بیفته! دوستم عروسی میکنه، بچمون بدنیا میاد الانم میرم واسش چند تا دست لباس میخرم از همین الان دلم میخواد😘
#طناز
-عشقم بارانا پیام داده...تو راهن دارن میان بگم کجاییم؟!
آرتان-کوچه بعدی پاساژ یه رستورانه بگو بیان اینجا...من برم واسشون غذا بگیرم...
-باشه...پیام رو واسش فرستادم و منتظر آرتان شدم...یه ربع بعد اومدن داخل رستوران هردو خوشحال بودن!!
نشستن سر میز که بارانا محکم بغلم کرد! خنده ام گرفت و گفتم:
-چیشد؟ بچه چیه؟!
نیما با خنده گفت:
-بذار تا عموش بیاد بعد میگیم^^
همزمان آرتان اومد سر میز و پرسید:
-چیشد چیکار کردین بچه چیه؟!
بارانا و نیما باهم گفتن:
-پسرهههه😍
با خوشحالی داد زدم:
-دیدی من گفتم!! واییی خدا😀
آرتان-الهیییی دلم بچه خواست😍
با خنده گفتم:
-عشقم ۱ هفته فقط یه هفته دیگه صبر کن!!!
نیما-چه برنامه ریزی هم کرده! ما صبحشم مزاحمتون نمیشیم آقا راحت باشین😐
لبمو گاز گرفتم و آروم خندیدم که آرتان کنار گوشم گفت:
-راست میگه تلفنارم خاموش میکنیم فرداش کسی مزاحممون نشه😁!!
-عشقم میبندی؟! خودم همینجوریش ضایع ام تو بدترش کن:/
تلفنم زنگ خورد! نگاهی به صفحه انداختم و روبه بارانا گفتم:
-داییش زنگ زد:/ آخر همه باید بفهمه اخه؟!
جواب دادم و گذاشتم رو اسپیکر:
سردار-طناز از اینجا نیما رو کتک بزن بعدم بچه رو بگو دستتون درد نکنه یعنی فقط من اضافی ام-_-
نیما از ترس کلا آب شده بود رفته بود زیر میز😂
با خوشحالی گفتم:
-پسره! حدسم درست بود!!
سردار-گوشی رو بده به نیما!
-داره میشنوه!
نیما دستاشو تو هوا تکون میداد و میگفت:
-نه جون هرکی دوس داری قسمت میدم الان یه ساعت حرف میزنه😐
گوشیو دادم بهش و گفتم:
-بگیر ببینم انگار لولو خورخوره ست-_-
نیما-الو؟! اره مرسی! حالا ببخشید نگفتیم بهت نخور منو!
اره اینجا همه پسر دوستن^^
آرتان-کی گفته از طرف ما حرف بزنی-_-
خنده ام گرفت😁خودم عاشق دختر بودم ولی پسرم بامزست دیگه^^
نیما-تو نمیای اینور؟! اها باشه...خدافظ!
گوشیو قطع کرد و داد بهم:
-میگه اونجا زلزله شده کل محله تون دارن تدارکات عروسی میچینن!!
-دستشون درد نکنه...
آرتان-بچه ها بریم؟ دیر نکنیم کلی خرید مونده!
نیما-بریم بریم!
آرتان رفت صندوق حساب کنه ماهم بیرون منتظرش ایستادیم.....
#بارانا
کنار مغازه سیسمونی بچه ایستادم و با ذوق داخل رو نگاه میکردم! دست نیما رو کشیدم و گفتم:
-عشقم یه لحظه بیا اینا رو ببینیم!
یعنی من کارم شده بود خرید لباس بچه اونا کارشون شده بود خرید عروسی و علاف ما میشدن😂
واسش چند دست لباس خریدم با چندتا جغجغه😍اصلا یه جوری شده بود که وسیله بچه میدیدم از خوشحالی دیوونه میشدم^^
#طناز
آرتان گفت اول بریم حلقه بخریم...خیلی ذوق داشتم واسش:) رفتیم داخل یه مغازه و فروشنده حلقه ها رو اورد واسمون...همشون خیلی قشنگ بودن ولی یکیش خیلی به دلم نشسته بود!
آرتان-عشقم کدوم قشنگه بنظرت؟!
با لبخند نگاهی بهش انداختم حلقه ای که پسندیده بودم رو نشونش دادم. یه جفت حلقهی طلا سفید که دورش نگین ریز ریز داشت...ست بودن!
لبخندی زد و حلقه رو گذاشت توی انگشتم...خیلی به دستم میومد:)) مال خودشم گذاشت و روبه فروشنده گفت:
-همینو میخریم!
فروشنده-مبارکتون باشه...توی جعبه میذارم واستون!
آرتان-مرسی!
***
وسایلمو توی یه ساک کوچیک چیدم و با آرتان رفتیم شمال...واسه یه هفته اونجا میموندیم تا عروسی! نیما و بارانا هم قرار شد روز قبل از عروسی بیان...
راستی یادم رفت بگم یه اتفاق ناخوشایند افتاد توی این دوماه واسه بارانا...مامان بزرگم حامله بودنشو میفهمه و چون بارانا ترسید بهش بگه فعلا باهاش حرف نمیزنه💔
ولی امیدوارم که ببخشش لااقل بخاطر نیما:(
به خونه که رسیدیم مامان بزرگم اومد استقبالمون و بغلم کرد...طفلک خیلی خوشحال بود❤
سردار سراغ بارانا اینا رو گرفت که گفتم آخر هفته حتما میان...
یه روز به عروسی مونده بود...شب حنام بود خیلی هیجان داشتم😍کل خونه مهمون جمع شده بود و صدای آهنگ توی خونه میپیچید! فقط نمیدونم بارانا زیاد دیر نکرده؟
رفتم توی آشپزخونه و بهش زنگ زدم...بعد از چند تا بوق پی در پی صدای بغض دارش پیچید توی گوشم:
-طناز؟
ترسیدم...تند تند میگفتم:
-بارون چیشده داری گریه میکنی؟! بچه طوریش شده؟؟؟
سریع گفت:
-نه نه نه خوبیم!! من پیش نیمام بچه هم خوبه فقط....
-فقط چی؟
بغض ترکید و گفت:
-آجی ببخش من نمیتونم بیام حنابندون😢
-یعنی چی نمیتونم بیام اینهمه ادم سراغ تورو میگیرن!!
-آجی من اگه بیام میفهمن باردارم...بعدشم مامان بزرگت که با من حرف نمیزنه قهر کرده باهام💔
با ناراحتی گفتم:
-واقعا که...اینجوری باشه که تو عروسیمم نمیای!!
-نه نه میام...فردا حتما میام فقط الان توروخدا...خونه پر مهمونه سریع میفهمن!! خواهش میکنم:(
لبخند تلخی زدمو گفتم:
-باشه...کجا میمونی امشب؟!
-پیش نیما...خونه آرتان اینا خالیه مامانش اینا هفته پیش رفتن مسافرت فردا برمیگردن! اونجام من خیالت راحت:)
-باشه...مراقب خودت باشیا
-شب بخیر!
مامان بزرگم اومد توی آشپزخونه و با دیدنم تعجب کرد:
-دخترم چیشده؟ چرا اینجایی دارن سراغتو میگیرن؟!
لبخند غمگینی زدم و دستشو گرفتم:
-بارانا زنگ زد! ناراحت بود میگفت نمیتونه امشب بیاد میفهمن همه...توام باهاش قهر کردی! مامان بزرگ جوونه یه اشتباهی کرده ولی ببین نیما خیلی دوسش داره...حتی بیشتر از چیزی که من فکر میکنم!
اخمی نشست روی پیشونیش و گفت:
-اگه ازم پنهون نمیکرد میبخشیدمش!! از بچگی مثل دخترم میدونستمش نباید به من میگفت؟!
-باشه خب اشتباه کرده...دختره اصلا روش نمیشه بیاد حنابندونم...گناه داره ببخشش خواهش میکنم💔
اشکشو پاک کرد و گفت:
-باشه حالا بهش فکر میکنم...تو برو توی جمع ناسلامتی عروسی...میخوان حنا بذارن!
گونه اشو بوسیدم و گفتم:
-دلم خیلی برات تنگ میشه:)
محکم بغلم کرد...بعدم گفت:
-اومده بودم چایی ببرم حواسم به کل پرت شد^^
همون لحظه گوشیم زنگ خورد. آرتان بود! جوابشو دادم:
-آرتان؟
-عشقم! بیا جلوی در میخوام ببینمت😍
آهسته خندیدم و گفتم:
-زشته چطوری بیام خونه پر از مهمونه!
-بیا فقط یه لحظه ببینمت:) دلم واست یه ذره شده!
-باشه عشقم...
قطع کردم...شال توریمو انداختم روی سرم و رفتم سمت در خونه...واییی وقتی دیدمش اصلا همینجوری محوش شدم!!
کت و شلوار مشکی ای که پوشیده بود خیلی جذابش کرده بود:)) لبخندی زد و گفت:
-چقدر خوشگل شدی😍
تازه به خودم اومدم و آهسته خندیدم:
-توام همینطور...آرتان باورم نمیشه واقعا:))
دستمو کشید و پرت شدم توی آغوشش...دستامو دورش گره زدم و گفتم:
-خیلی عاشقتم...خیلی❤
گونه امو آروم بوسید و گفت:
-فردا دیگه مال هم میشیم...دوست دارم ببینمت توی لباس عروس💖
آهسته خندیدمو گفتم:
-سوپرایزه تا فردا^^
یکی از دخترا در خونه رو باز کرد و گفت:
-طناز نمیای؟ میخوان حنا بذارن!
سریع از آرتان جدا شدم و گفتم:
-چرا الان میام!
باشه ای گفت و رفت داخل...میخواستم برم که دستم کشیده شد و لبهاش با لبهام تماس پیدا کرد💋
چند ثانیه بعد ازم جدا شد و گفت:
-بدون بوسه میخواستی بری؟!
لبخندی زدمو آروم بوسیدمش! بعدش گفتم:
-دیگه باید برم! توام برو توی مردونه زشته نیستی میگن داماد کجاست😁
رفتم داخل و درو بستم.....
#بارانا
سرم روی شونه نیما بود و آروم اشک میریختم...صدای آواز خوندنشون تو کل محله پیچیده بود...
من بخاطر اینکه بارداریمو از بقیه مخفی کنم نتونستم توی حنابندون خواهرم شرکت کنم💔
نیما دستمو توی دستش فشرد و آهسته گفت:
-اینجا سرده...میخوای بریم خونه؟!
با بغض گفتم:
-بمونیم...چی میشه مگه؟؟ دیگه چقدر باید ازش فاصله بگیرم؟ ندیدی چقدر ناراحت شد بهش گفتم نمیتونم بیام؟
نیما-حق داری عشقم...
-مادر که باشی فرقی نمیکنه متاهل باشی یا مجرد بالاخره مادری!! ولی بقیه فکر میکنن کسی که توی مجردیش مادر بشه مادر نیست بی آبروئه💔واسه همین نمیرم تا کسی چیزی نگه:(
عصبی گفت:
-کسی غلط میکنه بی آبرو صدات کنه!! ما که تا آخرش اینجوری نمیمونیم که...ازدواج میکنیم! تو مادری به مادر بودنت افتخار کن! به شرایط خودت افتخار کن به عشقت اگه منم افتخار کن:)) نذار کسی واسه خودش حرف الکی بزنه...نذار کسی با حرفش تورو برنجونه❤
پیشونیمو نرم بوسید و گفت:
-حلش میکنم...آرتان اینا که ازدواج کردن تورو ازشون خواستگاری میکنم!!
دستامو دورش حلقه کردمو سرمو گذاشتم روی سینه اش...اگه نیما نبود من تا الان مرده بودم😔❤
.
.
.
#ادامه دارد
فقط یه پارت دیگه تا پایان فصل مونده:))
با کامنت هاتون انرژی بدین💖

❤لباس طناز❤

❤لباس بارانا❤
چطوره لباسشون؟!😍
#بارانا
کنارش روی تخت نشستم و با لبخند نگاش میکردم...خوبه که بدنیا اومدی عشقم:) امروز ۲۴ ساله میشد!
دستمو سمت صورتش بردم و آهسته نوازشش میکردم...بالاخره چشماشو باز کرد و لبخندی زد:
-صبح بخیر❤
آهسته خندیدمو گفتم:
-نمیخوای بیدار شی؟
نیما-دیشب نیومدی...دلم خیلی برات تنگ شد:(
-اره...بعد از ورزش خیلی خسته شدیم آرتانم مونده بود پیشت گفتم بزارم یکم بیشتر بازی کنی^^
نشست و کش و قوسی به دستاش داد:
-دلم واسه پسرم تنگ شده!
خنده ام گرفت و گفتم:
-نیما...! از کجا معلوم:)
-یعنی چی از کجا معلوم😜
آروم زدم به بازوش و گفتم:
-پاشو پاشو خیلی خوابیدی! پاشو خودتو به آب برسون امروز یه روز خاصه!
کمی فکر کرد و گفت:
-روز خاص؟ اها ما هنوز ازدواج نکردیم یکم تاخیر افتاده یه لحظه فکر کردم سالگرد ازدواجمونه خبر ندارم:/
-مسخره! پاشو ببینم^^
دستاشو گرفتم و محکم کشیدمش...ووویی چقدر سنگینه!
-عشقم پاشو یه دوش بگیر تا بهت بگم روز خاص چیه!
نیما-باشه نکش دستمو بچه یه چیزیش میشه...پاشدم^^
درحالیکه از اتاق میرفتم بیرون گفتم:
-نیما نخوابیا! خوابیدی میکشمت بخدا:/
-باشه😁
#آرتان
آهسته پیشونیشو بوسیدم و با لبخند گفتم:
-نگاش کن...دیشب بال بال میزد ببینتم الان راحت گرفته خوابیده به منم محل نمیزاره!
آروم قلقلکش دادم و کنار گوشش گفتم:
-پاشو عشقم!
طناز-خستم...
-پاشو دیگه عشقم...ببین تا یکساعت دیگه این خونه با مهمون منفجر میشه میخوای بخوابی کاری ندارم😐
لای چشماشو باز کرد و نفسشو فوت کرد:
-تولدشم من باید بگیرم-_-
خنده ام گرفت و گفتم:
-منم بی تقصیرم همش نقشه باراناست:/
با بغض الکی گفت:
-گرسنمه!
-دوساعته دارم واسه چی صدات میزنم اخه؟
-لباسم رسید؟
-اوهوم...بریم صبحونه بخوریم الان مهمونا میرسن...آخرین نفر نیما و بارانا ان که میان!!
بلند شد و خودشو انداخت توی بغلم...
-یکم بغلم کن خستگیم در بره...بعدش بلند میشم^^
پیشونیشو آروم بوسیدم و گفتم:
-این بارانا بیاد من دارم واسش...خیلی خسته ات کرد:/
درحالیکه چشماشو بسته بود با خستگی گفت:
-آره...انقدر توی پاساژ ها تابم داد...پاهام دیگه نای راه رفتن نداره...دوس دارم بمیرم!
-خدانکنه...پاشو دیگه خیلی خوابیدی!
-آرتااان...دو دقیقه فقط:)
با لبخند مرموزی گفتم:
-خود دانی!
سریع رو هوا بلندش کردم که یهو با ترس گفت:
-نکن آرتان کجا میبری منو...میخوام بخوابم!
خندیدمو گفتم:
-مثل دوران دبستان پشت میز نشسته چرت بزن میپره خودش^^
در حموم رو باز کردمو گذاشتمش توی وان و آب خنک و روش باز کردم و گرفتم بهش😂
جیغ میزد و میگفت:
-نکننن دیوونه یخ زدممم!! بگیر کنار اونو😭
بلند خندیدم و دوش رو گرفتم کنار:
-بیدار میشی یا موج بعدی بیاد؟!
سرفه ای کرد و گفت:
-نکن بیدار شدم...توروخدا نکن😢سکته کردم...وای! اینجوری بیدار میکنن آدمو؟!
درحالیکه درو میبستم با خنده گفتم:
-یه دوش بگیر خواب از سرت بپره منم میرم صبحونه میخورم^^
درو بستم که صداش اومد:
-آرتان خیلی بدی😭
دلم واسش سوخت یکم ولی خییلی خندیدم^^
#طناز
بیام بیرون میکشمت! با حرص مشغول کندن لباسهام شدم... آب خنک ریخت روم لرز گرفتم-_-
آب گرم و باز کردم و رفتم زیرش یهو گرمم شد...واای انقدر حس خوبی بود اصلا دیوونگیه آرتانم یادم رفت کاش آرتان هر روز اینطوری بیدارم کنه😐😂
اومدم بیرون و موهامو خشک کردم...رفتم پایین و مثلا قهر باشم واسش قیافه گرفتم:
-سلام!
-در نهایت!! صبح شماهم بخیر تنبل خانوم:/
-فکر نکن الان آرومم تقاص پس میدی بدجورم پس میدی!!
-باشه پس میدم بخور یخ کرد😐
ووویییی😠خوشم میاد از رو نمیره ها-_-
مشغول خوردن شدم که بوسه محکمی روی گونه ام زد و خندید:
-قهر نباشیا...خب؟!
-خیلی پررویی!
-تشکر😁
نفسمو فوت کردم و گفتم:
-وای باشه بیدار شدم!! مرسی:/
-خوش گذشت بهت...این عمل دوباره تکرار خواهد شد^^
-اونموقع من میدونم و تو!
-باشه شوخی کردم چ سریع باور میکنه😑
....
#بارانا
-عشقم میشه امروز من بگم چی بپوشی؟!
خندید و گفت:
-چه جشنیه امروز آخه؟!
-عشقم همینجوری گفتم یه روز خاص!سه تایی مون میریم میگردیم!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
-چی بپوشم؟
کمدشو زیر و رو کردم و در نهایت یه تیشرت سبز ارتشی و یه شلوار لی تیره انتخاب کردم و با ذوق گفتم:
-اینا رو!
رفتم بیرون و پنج دقیقه بعد اومد و گفت:
-چطوره؟!
واااییی😍ذوق کرده بودم واسش...دل تو دلم نبود! گفتم:
-خیلی قشنگه من که چیزای زشت انتخاب نمیکنم^^
میخواستم بغلش کنم و بگم تولدشه ولی دوس نداشتم تا آرتان کیکو نکوبیده تو صورتش بفهمه😂
راستی قرار گذاشته بودیم همزمان که میرسیم کیک به فنا بره بخوره به صورت نیما:/
با تکون دستش جلوی صورتم به خودم اومدم:
نیما-عشقم کجایی؟! بریم؟
-اها اره...تو برو منم کتونی هامو بپوشم میام!
نیما که رفت لباس مجلسیمو توی کیسه برداشتم و از خونه رفتم بیرون. یعنی نیما مشکوکه بهم از دیروز😐بسکه داریم کارای دزدکی انجام میدیم!
نشستم تو ماشین که همون موقع واسم پیام اومد:
آرتان-کجایین؟
نوشتم:
-داریم حرکت میکنیم...یه کم لفتش میدیم تا مهمونا برسن بعد میایم!
آرتان-لو ندادی که؟
-خودم سوپرایز چیدم خودمم لو بدم؟! آرتان دلم نمیاد کیکو خراب کنی بزنی تو صورتش یکم از خامه اش بردار بزن تو صورتش!
آرتان-نه بزنم کیکو نابود کنم😐
نیما-کیه؟
دستپاچه گفتم:
-طنازه داره میگه کیفم خونه شون جا مونده!
نیما-میخوای بریم بگیریمش؟
آرتان دوباره پیام داد:
-مهمونا اکثرشون اومدن نیم ساعت دیگه بیاین!
گفتم:
-نه عشقم حالا عجله ای نیس بریم یه نیم ساعت بگردیم باهم بعد بریم بگیریمش!
نیما-اوکی...
#طناز
لباسم یه دکلتهی صورتی بود که دامنش زیاد پف نبود و یه چاک از بالای زانو هم میخورد...با بارانا سفارش دادیم بارونم لباسش همینه ولی رنگش نقره ای!
موهامو باز و بسته گذاشتم و آرایشمم یه رژ صورتی و سایه دودی و خط چشم کمی پهن و ریمل...همین! کفشای پاشنه بلند سفید هم پوشیدم که آرتان اومد توی اتاق:
-عشقم مهمونا رسیدن...نیما اینا هم نیم ساعت دیگه میان!
-باشه اومدم...آرتان خوبم دیگه؟!
-بچرخ!
آروم چرخیدم...
آرتان-یه چیزیش کمه!
-چی؟!
نزدیکم شد و لبهاشو روی لبهام گذاشت:)) چند ثانیه بعد خودشو ازم جدا کرد و گفت:
-این😘
لبخندی زدم که گفت:
-بریم؟
دستشو گرفتم و گفتم:
-بریم!
از پله ها پایین رفتیم.اکثر مهمونا دوستای دانشگاه نیما و آرتان بودن با دوست دختراشون و دو سه نفرم دوستای من و بارون...
داداشمم اومده بود دیشب بهش گفتم بیاد. رو به آرتان گفتم:
-عشقم بیا باهم کیک رو بیاریم!
آرتان من میرم میارم
-مرسی
رفتم سمت داداشم و گفتم:
-تنها اومدی؟
-با کی باید بیام:/
-وای دل تو دلم نیس یعنی نیما بیاد بریزیم سرش😂
چشم چرخوند ببینه کیا اومدن! یهو گفت:
-طناز این دختره کیه؟!
-کدومو میگی؟
-همونکه تولد آرتان باهاش رقصیدم! خوشگل بود!!
-تو هنوزم تو کفِ دوستمی؟!!!
-تو کفِشی چیه درست صحبت کن-_-
-خب؟
-اسمش چیه؟
-باهاش رقصیدی نمیدونی اسمش چیه؟!
-نه
-یکتاست...۴ ساله دوستیم ۲۵ سالشه بدرد توام نمیخوره!
-یعنی چی بدرد من نمیخوره ۵ سال ازش بزرگترم:/
-میگم شاید کیس بهتر از تو مد نظرشه😐
-برم مخشو بزنم وایسا همینجا!!
خدایا مرسی منو عاقل تر از این آفریدی! ۴ سال ازش کوچیکترم ولی عقلم از این بیشتر قد میده😑
آرتان بدو بدو اومد سمتم و گفت:
-طناز همین الان بارانا پیام داده تو کوچه ایم!
میکروفن و گرفتم دستم و گفتم:
-دوستان خیلی ممنون خوش اومدین...الان خود نیما اومده پشت دره لطفا سکوت رو رعایت کنید تا درو واسش باز کنیم!!
آرتان یکم از خامه کیک و برداشت و ایستاد پشت در سردارم برف شادی دستش گرفت و ایستاد پشت در!!
به محض اینکه در باز شد و نیما اومد داخل آرتان سریع خامه رو مالید به صورتش و سردارم برف شادی زد تو صورتش😂 همه باهم گفتن:
-تولد تولد تولدت مبارک🎈🎈🎈(دلم تولد خاست😢)
یه دقیقه کامل طول کشید مغز نیما لود بشه بفهمه چیشده:/
خامه رو از رو صورتش کنار زد و گفت:
-خفه ات میکنم آرتان یعنی حیف که تولدمه-_-
آرتان بلند خندید و بغلش کرد:
-ساکت شو تولدت مبارک😂❤
نیما-حالا این نقشه کدوم خری بود؟!!!
آرتان انگشتشو سمت بارانا گرفت و گفت:
-نقشه اون یکی خر!
بارانا-خر خودتی! آرتان گفت کیکو بزن تو صورتش!
نیما-کسی به عشق من گفت خر؟!
سردار-من شنیدم اول خودت گفتی کار کدوم خری بود😶
دیگه همه از خنده ریسه رفته بودیم نیما هم هی خر خر میکرد:/
نیما رفت صورتشو بشوره بارانا هم رفت لباس عوض کنه...شکمش یکم بزرگ شده بود فکر کنم ضایه باشه!
آهنگم گذاشتیم و بقیه رفتن وسط دو به دو میرقصیدن...من کل حواسم به کیک بود تا یه تیکه نمیخوردم ازش آروم نمیشدم^^
آرتان-برقصیم؟
-عشقم من کیک میخوام!
آرتان-طناز بارداری مگه😐
-خو چیه مگه فقط حامله ها کیک میخورن! برو واسم کیک بیار خجالت میکشم:/
آرتان-بذار الان نیما بیاد شمعشو فوت کنه بعد بخوریم!
نیما هم اومد که آرتان سریع شمعو روشن کرد و گفت:
-بیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی الهی صد و بیست سال نوکرِ بنده باشی😂!!
نیما خندید و گفت:
-من نخوام نوکرِ این باشم کیو باید ببینم😐
میخواست شمعو فوت کنه که بارانا سراسیمه از پله اومد پایین:
-وایسا ببینم من این جشنو ترتیب دادم بدون من فوت میکنی؟! عجب ها😑
نیما-بیا عشقم باهم فوت کنیم!
-وایسین من عکس بگیرم ادای فوت کردنو در بیارین!
با یک دو سه من شمع و فوت کردن و بقیه کف میزدن...
....
#بارانا
دستام دور کمرش حلقه شده بود و باهاش میرقصیدم...مهربون خیره شد توی چشمام و گفت:
-سوپرایز قشنگی بود:)💖
-حالا فهمیدی روز خاص چیه☺
-تعجب میکنم گفته بودی تولدم نزدیکه ولی یادم نبود امروزه^^
-دیگه...گفته بودم سوپرایز میشی😎
آهسته خندید و دستشو روی شکمم گذاشت:
-دست پسرم و مامانش درد نکنه...بابایی رو خوشحال کردین:)❤
-وااییی نیما حالا از کجا معلوم پسره گیر دادیا:/
-پسره دیگه! ببین اگه سه ماه دیگه مشخص نشد من اسممو عوض میکنم!!
خندید و پیشونیشو گذاشت روی پیشونیم...
نیما-عاشقتم خب:)
چشماش آروم بسته شد و درحالیکه میرقصیدیم منو بوسید...بچه انگار توی شکمم وول خورد!!
سریع خودمو ازش جدا کردم و گفتم:
-نیما بچه!
با لحنی ترسیده گفت:
-چیشده خوبی؟! عشقم؟؟؟
با خوشحالی دستشو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
-تکون خورد نیما😢❤اولین بارش بود تکون میخوره!!!
تکونشو که حس کرد قطره اشکی از خوشحالی گوشه چشمش لغزید و گفت:
-الهی بگردم:)) خیلی قشنگ تکون میخوره💖
گونه اشو با دستام قاب گرفتم و گفتم:
-نیما این بچه به عشق من و تو داره میاد...میدونه هردومون عاشقشیم❤
بوسه آرومی روی گونه ام زد و آهسته باهام رقصید:))
#آرتان
بعد از مهمونی فقط جمع خودمونی بود که جمع میکردیم خونه رو...ولی خیلی تولد خوبی بود^^
نگاهم رفت سمت طناز که روی مبل خوابش برده بود...طفلک انقدر از دیروز خسته شده دلم نمیخواست بیدارش کنم❤
آهسته بغلش کردم و از پله ها بالا رفتم...در اتاق رو باز کردمو گذاشتمش روی تخت و کفش هاشو در اوردم که با صدای خسته ای گفت:
-رفتن همه؟!
بوسه ای روی پیشونیش زدم و گفتم:
-اره رفتن فقط نیما و بارانا و سردار موندن خونه رو جمع کنیم!
-خیلی خستم من...ببخشید:(
-عیب نداره عشقم...چشماتو ببند راحت بخواب...خیلی خسته شدی💖
میخواستم بلند شم برم که دستمو گرفت و آهسته گفت:
-نرو...
-جونم؟ جایی نمیرم فقط خونه رو جمع میکنیم...میام پیشت سریع!
باشه ای گفت و خوابش برد....روشو با پتو گرفتم و از اتاق رفتم بیرون...
.
.
#بارانا
بعد از یه دوش حسابی موهامو خشک کردم و لباس خواب قرمزی تنم کردم...داشتم موهامو شونه میزدم که نفهمیدم کی دست نیما حلقه شد دورم:
-اینو پوشیدی که امشب دیوونه شم عشقم؟!
لبخندی زدم و آهسته گفتم:
-چرا؟
نیما-میشه موهاتو شونه کنم؟ لطفا:)
شونه رو از دستم گرفت و آروم موهامو شونه میزد...کنار گوشم زمزمه کرد:
-بهترین سوپرایز عمرم بود عشقم❤
لبهاشو روی گردنم گذاشت و طولانی بوسید...دستشو پشت کمرم گذاشت و بغلم کرد و گذاشتم روی تخت...نگران گفتم:
-نیما بچه چیزیش نشه!
خیمه زد روم و با مهربونی زمزمه کرد:
-باشه هدیه تولدم:)
مهلت نداد و با حرارت غرق بوسیدنم شد.......................!
.
.
.
#ادامه دارد
#طناز
آرتان-عشقم...قول دادم کاری نمیکنم..برگرد اینطرفی!
-نچ
دستاشو از پشت دورم حلقه کرد و کنار گوشم گفت:
-وقتی قول دادم پس کاری نمیکنم:)
یکم مکث کرد و گفت:
-شب اگه بغلت نکنم و بوت نکنم که خوابم نمیبره!
لبخندی نشست روی لبم و آروم گفتم:
-منم همینطور💕
برگشتم سمتش و صورتشو بین دستام گرفتم...ته ریششو نوازش کردم و گفتم:
-یه جوری خوبی که انگار هیشکی دیگه مثل تو وجود نداره:)
دستمو از روی صورتش برداشت و برد سمت لبش و آهسته بوسید:
-دوستت دارم!
دستامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی سینه اش...با صدای خسته ای گفتم:
-شب بخیر عشقم!
با بوسیده شدن پیشونیم چشمام گرم شد و دیگه هیچی نفهمیدم.....
#بارانا
با تابش نور خورشید چشمامو باز کردم...یکم به اطراف نگاه کردم و یهو گفتم:
-نیما...نیما پاشو! دزدیدنمون! نیما میگم پاشو باز میخوابی؟!!
نیما همونجور که سرشو فرو میکرد توی بالشتش غر زد:
-چی میگی کی مارو بدزده اخه؟! خونه آرتانه اینجا:/
یه لحظه مغزم لود شد و گفتم:
-عه راست میگیا...اینجا اصلا نمیخوره اتاق مافیا باشه!!
نیما-داشتی تو خواب فیلم ترسناک میدیدی^^
-کوفت-_- بیدار شدم دیدم سر جای خودم نیستم ترسیدم!
کش و قوسی به دستش داد و آهسته گفت:
-صبح توام بخیر💕
-نیما
-هوم؟
-من گشنمه باید ب بچم غذا برسه!
نیما-باشه بریم بخوریم خونه منو آرتان نداره...خودمون تنهایی بریم😜
از جاش بلند شد و گفت:
-زود زود زود پاشید ببینم صبح شده:/
-نیما مگه ناظم مدرسه ای!
خندید و دستامو گرفت و آروم کشید:
-پاشو عشقم پاشو خیلی گشنمه!
بلند شدمو موهامو شونه کردم و بستمشون...بعد با نیما از اتاق رفتیم بیرون...هنوز توی راهرو بودیم که سردار از اتاق کناری اومد بیرون! هرسه جیغ زدیم:/
نیما-زهره ام ترکید...بیشعور خبر بده بیدار شدی!!
سردار-شرمنده نمیدونستم باید تایمرم و باهات تنظیم کنم:/
نیما-خب حالا اول صبحی! بیا صبحونه بخور!
سردار-زشته صابخونه خودش خوابه میرین تو آشپزخونه:/
آرتانم از اتاق اومد بیرون:
-صابخونه خودش بیدار شد! بعدم منو نیما نداریم که کلا همه چیمون واسه هم آزاده😐
نیما-گل گفتی! پس بیا بهمون صبحونه بده بچم گرسنه اس:/
آرتان-اوکی
طنازم اومد بیرون و تک سرفه ای کرد:
-صبح عالی متعالی-_- حالا بگیم همتون خودتون بیدار شدین باشه قبول؛ یه اسکلی نمیخواست منو بیدار کنه؟!!
آرتان-دستت درد نکنه من شدم اسکل؟!
طناز- ۵ سانت فاصله داشتی باهام بیدارم میکردی-_-
آرتان-ببخشید خب!
طناز قیافه فکر کردن به خودش گرفت و گفت:
-باشه بذار فک کنم...بخشیدم😎
....
#طناز
صبحونه رو که خوردیم هرکی رفت پی کارش:/
منم که بیکار مونده بودم گفتم:
-آرتان پاشو بریم بیرون!
-کجا بریم تو این سرما؟!
-کجاش سرده داره آفتاب میزنه! پاشو بریم یکم بیرون بچرخیم،بریم لباس عروس انتخاب کنیم!
آرتان-الان؟ کله سحر بریم لباس عروس ببینیم😐
-نریم؟
آرتان-بقال و میوه فروشم هنوز بیدار نشدن! شب باهم میریم دنبالش اوکی؟!
لبامو غنچه کردمو مظلوم گفتم:
-من الان میخوام برم بیرون! میخوام برم بگردم!
خندید و محکم بغلم کرد...
آرتان-اونجوری حرف نزن من زود خر میشم💗
-خب خر شو! پاشو بریم بیرون:/
بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:
-باشه عشقم حاضر شو اصلا هرجا بگی میریم^^
با خوشحالی بوسه کوتاهی روی لبش زدمو رفتم که حاضر بشم...
شلوار جین تیره و مانتوی جلوباز صورتی و شال مشکی انتخاب کردمو آرایشمو با یه رژ صورتی کمرنگ کامل کردم.
برگشتم توی هال و گفتم:
-من آمادم!
آرتان-پس بریم!
#بارانا
بی حوصله لم داده بودم روی مبل و نیما هم با ps5 فوتبال بازی میکرد...پوکر فیس نگاش میکردم که چشمش به من افتاد و گفت:
-چیشده؟!
چشمامو براش ریز کردمو گفتم:
-یکساعته نشستم زل زدم بهت تو یه نفس داری فوتبال بازی میکنی و تخمه میشکنی! گند زدی به اینجا😑
نیما-میتونی تمیزش کن!!
جا خوردم! گفتم:
-چی؟!!
چند لحظه جدی نگام کرد و بعدش بلند خندید!!!
نیما-خیر سرم یبار خواستم ادای شوهرای بیخیالو درارم😎
کوسنو سمتش پرت کردم و ناراحت گفتم:
-واقعا که! بشین فوتبالتو بازی کن! من اینجا با یه بچه کوچیک حوصلم سر رفته💔
دستمو گرفت و کشید...پرت شدم توی بغلش!
لبخند مهربونی زد و گفت:
-واسه تو همیشه وقت دارم! تو اولویت زندگیمی فوتبال و ps5 خر کی باشه بارونمو ناراحت کنه:))
لبخند محوی نشست روی لبم و صورتشو قاب گرفتم:
-بار بعدی دستمو میکشی مراقب باش بچه تو شکممه!
نیما-ببخشید هواسم نبود^^ میخوای چیکار کنیم الان؟!
یکم فکر کردمو گفتم:
-تولدت نزدیکه! میخوام بهترین سوپرایز عمرت بشه:)
آهسته خندید و گفت:
-ولی تو الان به من گفتی! نمیترسی یه موقع سوپرایز نشم؟!
-مطمئنم میشی! به قدرت من ایمان داشته باش که ببینی بارون چه ها که نمیکنه برات😍
نیما-باشه...جای خاصی مدنظر داری؟!
-گفتم سوپرایزه نیما😐
نیما-اوکی اوکی عشقم😂من دهنمو میبندم هیچی نمیگم تا موقعش برسه!
خندیدمو گفتم:
-بازیتو بکن منم برم دوتا قهوه بیارم بعدش کلا دستگاهو خاموش میکنی با من وقت میگذرونی!
نیما-اوهوک:/ همون بهتر که بازی نکنم میترسم دیگه ول نکنم!
-خب بازی نکن😐
نیما-میخوای نرو...یکم شیطونی کنیم!!
-چیییی؟؟
نیما-نکنیم؟
-با بچه؟ نیما کاری نکن از دستت فراری بشم-_-
نیما-عشقم بچه که چیزیش نمیشه:/
-بله چیزیش نمیشه ولی سه ماه اول خطرناکه!
نیما-اها...پس همون قهوه رو بیار😶
#طناز
بارانا بهم زنگ زد! جواب دادم:
-سلام خوبی
بارانا-سلام. آجی وقت کردی یه لحظه میای پیشم؟
-چرا انقدر آروم حرف میزنی؟
بارانا-که سوپرایزم لو نره-_-
-سوپرایز؟ چه سوپرایزی؟!
-فردا تولد نیماست...خودش میدونه میخوام سوپرایزش کنم ولی از چجوریش خبر نداره!
آرتان-بزار رو اسپیکر!
گوشیو گذاشتم رو اسپیکر که آرتان گفت:
-الو بارانا؛ تولد نیما رو میگی؟
بارانا-اره اگه اشکال نداره چند ساعت طناز و بهم قرض بده باهم بریم یکم وسیله بخریم بیایم خونه تو آمادشون کنیم!
آرتان-باشه میخوای منم برم سر نیما رو گرم کنم؟
بارانا-الان چسبیده به ps5 جدا نمیشه ازش...یه شب تا صب نیما به تو امانت برو ببینم چیکار میکنی!
آرتان-اوکی
گفتم:
-پس من الان بیام دنبالت؟
بارانا-اره فقط آرتان به نیما زنگ بزن خبر بده میای پیشش!
آرتان-اوکی
بارانا-الان حاضر میشم ۵ دقیقه دیگه جلو در باشید!
-باشه خدافظ
گوشیو قطع کردم و خندیدم:
-آرتان تا میتونی بازی کن باهاش حوصلش سر نره ما بتونیم کارا رو تموم کنیم😎
آرتانم انگشتشو اینجوری👍گرفت سمتم و گفت:
-اوکی! نمیزارم یه لحظه حس کنه عشقش کنارش نیس😀
دوتایی خندیدیمو رفتیم سمت خونه نیما اینا...
#نیما
تلفنم زنگخورد..بازی رو استپ کردمو نگاهی به صفحه گوشیم انداختم. آرتان! جواب دادم:
-الو
آرتان-سلام چطوری..میگم حوصلم سر رفته بیام پیشت؟!
خندیدمو گفتم:
-بیا بیا اتفاقا الان یه جوری معتاد این فوتباله شدم کار و زندگیم یادم رفته!
آرتان-خب خاک تو سرت یکم نفس بکش-_-
-میای دیگه؟
آرتان-آره ۵ دقیقه دیگه جلو در خونه ام
-اوکی میبینمت
گوشیو قطع کردم که دیدم بارانا شال و کلاه کرده از جلوم رد شد! گفتم:
-عشقم کجا؟
بارانا-داریم با طناز میریم کلاس یوگا ثبت نام کنیم!
با تعجب رفتم سمتش و جلوشو گرفتم:
-چی چی و کلاس یوگا میخوای بچمو به کشتن بدی؟!
نفسشو کلافه فوت کرد:
-نه عشقم با دکترم حرف زدم گفت نباید بی تحرک باشی یه سری ورزش پیشنهاد کرد منم یوگا دوست داشتم گفتم طنازم بیاد تنها نباشم!
-آها!
تلفنش زنگ خورد و گفت:
-اوه زنگ زد! بای عشقم من رفتم👋
دو دقیقه بعد آرتان اومد بالا:
-نیما کوشی؟! من اومدما
-بیا داداش بیا که به موقع اومدی!
....
#بارانا
تا ساعت ۲ بعد از ظهر توی بازار و پاساژ گشتیم و کلی خرید کردیم! جالبه من که یه بچه ۱۰ سانتی تو شکمم بود هنوز انرژی داشتم،طناز و باید میدیدینش چطور التماسم میکرد برگردیم خونه^^
اخرش همه خریدا رو کردیمو رفتیم خونه آرتان...
طناز رفت دوش بگیره خیلی خسته شد بنده خدا:/
منم وسایل کیک و حاضر کردم...خب چیه میخوام با دستای خودم واسه عشقم کیک بپزم❤
طناز هم از دوش برگشت و مشغول فرم دادن خامه کیک شد و منم کیک رو آماده کردم.......
جالبه آرتان هر یکساعت زنگ میزد به طناز و آمار میگرفت که چیکار کردین کی تموم میشه کارتون😐
کیک و با سلیقه تزیین کردیم و با سس شکلات اسم نیما رو به انگلیسی نوشتیم روش...
بعد از اینکه کارا رو انجام دادیم کیکو گذاشتم توی یخچال که تا فردا خراب نشه.
طناز دیگه دووم نیاورد و گفت:
-نه من دیگه نیستم!! خسته شدم اندازه خر کار کردم-_-
خندیدمو گفتم:
-برو برو بخواب منم کارای ژله رو تموم کنم میخوابم!
هنوز حرفم تموم نشده بود که زارت ولو شد رو کاناپه و خوابش برد!!
#نیما
آرتان-هیچوقت نتونستی منو ببری الانم نمیتونی😎
-آره تو فقط کُری بخون! راستی خانما چرا برنگشتن؟!
آرتان-ولشون کن بعد عمری دونفری تنها شدیم:/
-من عشقمو میخوام!!
آرتان-جدیدا خیلی زن ذلیل شدی بازیتو بکن!
-داداش چیکار کنم من نمیتونم بدون بارون نفس تنگی گرفتم!!
آرتان-خوبه حالا شعار نده😐بریم بسکتبال؟!
خندیدم و گفتم:
-یه نفس بگیر داداشم! پاشم یه چیزی بیارم بخوریم بعدش!
آرتان-برو منم برم آماده شم...
....
توپ رو پرت کردم توی تور و گفتم:
-نگفتی بالاخره کی میخواین عروسی بگیرین؟
توپ رسید دست آرتان و به زمین ضربه میزد:
-دو ماه دیگه...چیه میخوای شاهد بشی؟!
خنده ام گرفته بود و گفتم:
-بنداز کمتر حرف بزن! حالا شایدم شدم خدارو چه دیدی!
توپ رو انداخت. من پریدم بالا و سریع قاپیدمش!
آرتان-یعنی میشه...؟
با تعجب گفتم:
-چی؟
آرتان-بعد اینهمه سختی به هم میرسیم؟!
لبخندی روی لبم نشست و توپ رو انداختم یه کنار...دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:
-کی گفته نمیرسین؟ اصلا مگه کسی جرات داره جلوی عشقتونو بگیره!؟
آرتان-خیلی میترسم...همش میترسم یه اتفاقی بیفته...دقیقا روزی که میگی همه چی تموم شده و خوشبخت میشیم اون اتفاقه پیداش میشه...چند وقته فکرم درگیره داداش!!
-نترس...این حرفا رو که به خودت میزنی اعتماد به نفستو میاره پایین! پسر داری ازدواج میکنی ول کن این حرفا رو!!
بالاخره تونستم نیمچه لبخندی روی لبش بیارم💗
-بازیتو بکن سرد شدیم!
....
#طناز
واای من چه عادت بدی دارم هیچوقت بدون آرتان خوابم نمیبره...الان ساعت ۱۲ شبه بارون گرفته تخت خوابیده من بیدارم-_- دیگه از عصر پاشدیم خونه رو تزیین کردیم و اسپیکر گذاشتیم توی باغ و...کلا همه تشکیلات:/
فردا صبحم بارانا باز قراره منو بکشونه بازار واسه عشقش هدیه بخره!
درحالیکه بالش آرتان و محکم بغل کرده بودم و به امروز فکر میکردم تلفنم زنگ خورد! آرتان بود...با خوشحالی جواب دادم:
-عشقم!
آهسته خندید و گفت:
-سلام...خوبی؟
-صداتو شنیدم بهتر شدم...خیلی دلم برات تنگ شده!
آرتان-همش چند ساعته همو ندیدیم!
-چند ساعت واسه من یه عمره میدونی که...مبادا یه روزی غیبت بزنه دیگه نباشی...میمیرم من!
آرتان-خدانکنه عشقم❤
کمی مکث کرد و بعد گفت:
-فرار کنیم؟!
خندیدم:
-کجا؟ نیما رو چیکارش میکنی؟!
آرتان-خوابه بچم...خستش کردم😎
-باشه...بریم یه جایی فقط خودمو خودت باشیم:)
آرتان-دارم میام عشقم...بوسیدمت💜
تماس قطع شد..پاشدم و یه شلوار لی و سوئیشرت لی پوشیدم و شال مشکیمو انداختم روی سرم...رژ صورتی کمرنگی به لبم زدمو با برداشتن گوشیم از خونه زدم بیرون...
دو دقیقه بعد ماشینش پیچید تو خیابون و نگه داشت! از ماشین پیاده شد و اومد سمتم:
-هیچی نگو دلم برات یه ذره شده...💗
محکم بغلم کرد و نفس عمیقی کشید...دستامو دورش حلقه کردمو لبخندی نشست روی لبم.
آرتان-باهام چیکار کردی که یه روز نبینمت قد صد سال دلتنگت میشم:))
خنده ام گرفت و یواش گفتم:
-بخدا هیچکاری باهات نکردم قلبامون یه طوریشون شده^^
مهربون نگاهم کرد و لب زد:
-بریم؟!
-کجا؟
-یه جا که بشه از ته دل فریاد زد!
دستمو گرفت و دنبالش راه افتادم و نشستم توی ماشین...
گازشو گرفت و با سرعت رفت!
یکم من و من کردم و گفتم:
-عشقم میشه بگی با این سرعت کجا میریم؟!
دنده رو عوض کرد و بیشتر گاز داد:
-سوپرایزه^^
چند دقیقه بعد ماشینو نگه داشت و درو واسم باز کرد:
-پیاده شو
لبخندی روی لبش نشست و دستشو دور شونه ام انداخت و رفتیم سمت نیمکت ها...گفتم:
-اینجا کجاست؟!
-بام تهران! همه شهر زیر پاهاته! دلم میخواست اینجا بهت بگم که ازدواج کنیم...قسمت شد شمال بهت بگم:)
خندیدمو گفتم:
-پس از قبلشم فکر ازدواج بودی!
-اصلا از اولشم تورو واسه دوستی نمیخواستم! میخواستم بیای صاحب قلبم بشی...خانومم بشی💗
سرمو گذاشتم روی شونه اش و به رو به رو خیره شدم...
آرتان-یه چیزی بگم؟
-هوم؟
-وقتی بچه بودم پاییز که میشد مامانم منو نیما و آرمین و میبرد توی یه جنگل بیرون از رشت...اونجا بادبادک هوا میکردیم! خیلی خوش میگذشت! بعدش که خسته میشدیم میرفتیم بستنی میخوردیم...دیگه تا بعد از ظهر انرژیمون کلا تخلیه میشد و میخوابیدیم! بزرگترا هم نفس راحت میکشیدن از دستمون^^
لبخندی نشست روی لبم و گفتم:
-خب؟! از بچگیت بیشتر بگو...چه شکلی بودی؟ تخس بودی یا مهربون؟!
بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:
-تا دلت بخواد یه بچه خیلی تخس و عصبانی! البته از ۵ سالگی به بعد رفع شد خداروشکر😎
بعد خندید و گفت:
-اگه یه روز دختر دار بشیم میخوام توی همون جنگل باهاش بادبادک هوا کنم کلی بخندیم:) بعد خسته بشیم دوتایی دراز بکشیم روی چمن ها...اون واسه خودش حرف بزنه من چشمامو ببندم و تورو تصور کنم❤
نفس عمیقی کشیدمو با لبخند گفتم:
-خیلی دختر دوست داری؟!
آهسته سرشو تکون داد...
-یعنی اگه من یه کپی از آرتان بدنیا بیارم دوسش نداری؟!
آرتان-عاشقشون میشم...چه پسر باشه چه پرنسس باشه😍
ساعتو نگاه کردم و یهو پریدم:
-آرتان ساعت ۳ شبه هنوز اینجاییم!! پاشو بریم نیما بیدار میشه میبینه نیستی میاد خونه تو همه نقشه بارانا به فنا میره!!
آرتان-باشه بریم...
.
.
.
#ادامه دارد
خب خب خب پارت جدیدم رسید😎
ببخشید دیر شد اخه یکم سرماخورده بودم حالم خوب نبود ولی به عشق شما❤💗
حتما حتما کامنت بزارید انرژی بدین💜
راستیییی پارت بعد تولد داریم😁