Part2#
#طناز
پول کرایه رو حساب کردم و زنگ خونه رو زدم...رو به بارانا گفتم:
-نمیخوام بقیه چیزی بدونن باشه؟!
-باشه اجی...من دهنم چفته خیالت تخت!
سردار از پشت آیفون-به به...خواهرای نازنینم بالاخره اومدین؟
خندیدم و گفتم:
-درو باز کن کمتر دلبری کن!
راستی یادم نبود اینو بگم...پدر و مادر بارانا هم مثل بابا و مامان ما فوت کردن...هیشکی رو نداره تقریبا 7 ساله با ما زندگی میکنه...سه تایی عین خواهر برادر همدیگه شدیم! منتها منو داداشم تو تصادف از دستشون دادیم و پدرو مادر بارانا به فاصله یکسال هر دو سکته کردن و...
ولش کنین نمیخوام غمگین شه!
داداشم درو باز کرد و با خنده گفت:
-دااالییییی!
-سلاممم
-چطور بود؟
-مثل همیشه!
سرشو انداخت پایین و با خجالت گفت:
-یکتا اومده بود؟!
بارانا پقی زد زیر خنده و سردار زیر لب "کوفت" نثارش کرد و خندید^^
منم میون خنده ام گفتم:
-بله اومده بود! شما چه صنمی داری باهاش؟!
-عع-_-
-عع و بلا...برو داخل گرمم شد!
از همونجا داد زدم:
-سیمی جونمممم؟؟ مامان بزرگممم؟! کجااییی!
سردار-آرومترم بگی میشنوه پیرزن بدبخت!!
چشم غره ای اومدم و رفتم تو آشپزخونه...داشت قورمه سبزی میپخت! آخ من عاشق قورمه سبزیاتم سیمی جونم^^
از پشت بغلش کردم و گفتم:
-دورت بگردم من! سلام خوبی چطوری روبه راهی روبه رشدی؟!
برگشت و با خنده گفت:
-آخ دختر شیرین زبونم...تو کی اومدی؟! بشین برات ناهار بذارم!
-دستت درد نکنه سیمی جونم! من میرم بالا سه سوت لباسمو عوض میکنم و بر میگردم^^
سردار-کلافش کردی مامان بزرگمو😑
-هییس بچه پررو!!
یه دوش مختصر گرفتم و تیشرت سفید بلندی تنم کردم. ساپورت مشکی جذبمم پوشیدم و با حوصله موهای قرمزمو شونه زدم...
(حالا قرمزم نه یه مقدار قهوه ای بود خانم کارگردان
)
موهامو ریختم روی شونه ام و از اتاقم بیرون اومدم...نامردا بدون من نشسته بودن میلومبوندن-_-
سر میز نشستم و گفتم:
-با همتون قهرم!!
سردار-عه...چرا؟
-مررررگ-_- مگه نگفتم بدون من نخورین!!
سردار-حالا ببخشید!!
قری به گردنم دادم و با ناز آروم آروم غذامو خوردم^^
...
با صدای بارانا بیدار شدم:
-پاشو تنبل خانم! پاشو باس بریم شرکت!!
سرمو فرو کردم تو بالش و غریدم:
-اوووف...ولم کن خوابم میاد...وقت گیر اورده!
-پا میشی یا آب یخ بریزم روت؟!
-هر کار دلت میخاد بکن😪
نفس عمیقی کشید و گفت:
-خودت خواستی!!
یهو جوری تنم یخ کرد که به لرزه افتادم!! بیشعور راست گفته بود-_-
چشمامو باز کردم و اول با شوک یه نگاه بهش کردم. بعدم دویدم دنبالش تا میخورد کتکش زدم^^
بعد از اینکه کلی خندیدیم و البته دل و روده همو بیرون ریختیم رفتم یه دوش بگیرم...
...
تو دفترم داشتم پرونده ها رو بررسی میکردم که دریا(منشیش) داخل اتاق اومد و گفت:
-وقت داری؟
-بگو دریا
-نریمان خانم میخواد ببینتت!
متعجب پرسیدم:
-چرا؟ چیکارم داره؟
دریا-چمیدونم توام سوال زیاد میپرسیا
-اوف...باشه برو سر کارت
از اتاقم رفت بیرون...منم سریع رفتم اتاق مدیریت که بیشتر بهونه دستش ندم! خدا میدونست تو اون مخ معیوبش چه خبره این زن-_-
دوتا تقه به در زدم که گفت:
-بیا داخل
درو باز کردم و سرفه خفیفی کردم:
-با من کار داشتین نریمان خانم؟!
لبخند ژکوندی زد و چشاشو ریز کرد-بشین!
آخ من اون چشاتو از حدقه درارم زنیکهی...لا اله الا الله-_-
نشستم و با لبخند ساختگی گفتم:
-چیزی شده؟ وسط روز منو خواستین!
فنجون قهوه اشو برداشت و یه قلپ خورد و بعدش شروع کرد به حرف زدن:
-الان خوب گوشاتو باز کن طناز جون!! از بعداز ظهر یه مدیر جدید وارد این شرکت میشه!! همه همکارا باید بدونن و احترام بذارن! به عنوان طراح و مدیر شرکت میاد اینجا و برادرزاده شوهرمم هست!!
خنده مصنوعی کردم و گفتم-خب...این الان به من چه ربطی داشت نریمان خانم؟!
قری به گردنش داد و اون موهای بلوند بی ریختش از زیر شال قرمزش آویزون شد:
-تو رو به عنوان منشی و دستیارش انتخاب کردم...اتاقتو عوض میکنی،دریا رو هم میفرستی اتاقم تا کار جدیدشو بگم...یالا جونم!!
متعجب گفتم:
-عه چی میگین نریمان خانم یعنی چی بشم دستیارش خب دریا اینکارو بکنه به من چه آخه...اااای بابا...!!
محکم کوبید روی میز و تقریبا صداشو برد بالا:
-همینکه من میگم طناز جون!! روز خوش!
-آخه...
-آخه ماخه نداریم! اخراجی!!
-وییییی نهههه ببخشید غلط کردم دیگه تکرار نمیشه😶
چشاشو ریز کرد و گفت-آفرین بهت...حالا برو برای جا به جایی آماده شو!!
-چشم
اومدم بیرون اتاق و درو بستم...اوووف...گودزیلا
رفتم توی اتاقم و تلفن رو برداشتم...چند تا بوق خورد:
-دریا بیا اتاقم!
چند لحظه بعد اومد...گفتم:
-نریمان خانم کارت داره...ضمنا منم دستیار مدیر جدیدم...اتاقم مال تو!
دریا-باشه...اما مدیر جدید کیه؟
-برادرزاده شوهرش!
چشمکی زد و با لبخند دندون نمایی گفت:
-جوونه؟!
عصبی پلک زدم و بلند گفتم-دریا...برو بیرون-_-
دریا-عههه خیلی خب توام...انگار ارث باباشو خوردم!
...
عصر رفتم اتاق نریمان خانم...دوباره احضارم کرد!
نشستم روی کاناپه که گفت:
-خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم! این برادرزاده من خیلی سختگیره!! لازمه هر روز مقدماتی رو حاضر کنی و بعد بیای شرکت...!
سوالی نگاش کردم که گفت:
-مثلا...اون هر روز صبح زود میره پیاده روی! تو به عنوان دستیارش وظیفه داری قبل از اومدنش صبحونه شو حاضر کنی...بعد باهم بیاین شرکت...
در ضمن...یادت نره که جلساتش رو تک تک یادداشت کنی...اون از بی نظمی اصلا خوشش نمیاد!!
همه اینا رو با سر تایید میکردم و بیشتر تعجب میکردم! یعنی چی-_- مگه آقا پسرتون چلاق تشریف داره که نمیتونه خودش صبحونه حاضر کنه
نریمان-گوشت با منه یا نه طناااززز
!!
یهو پریدم و با ترس گفتم:
-ببخشین...داشتم حرفاتونو تحلیل میکردم:/
لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت:
-داشتم میگفتم...هر روز صبح قهوه میخوره...یکشنبه ها سبزیجات میخوره و اصلا لب به فست فود اینا نمیزنه...!! مراقب باش عصبانیش نکنی! پنجشنبه ها رو باس هواست باشه!! شربت خاکشیر،استیک و سالاد سبزیجات باید درست کنی و....!!
همه اینا رو تند تند یادداشت میکردم! این یه تخته اش کمه ها...کی صبحونه استیک میخوره آخه که این شازده میخوره؟!
از بس حرف زد کلافه شدم و بلند گفتم:
-اوف...بسه دیگه نریمان خانم بخدا همشو فهمیدم،حتی حفظ شدم! بزارین برم اتاقم الان شازدتون تشریف میارن!!
عصبی دستشو روی ملاجش گذاشت و بلند گفت:
-آخ سر من داد نزن از بالای سرم اعصاب اومد
گفتم-خب..پس من برم دیگه😶
سریع فلنگو بستم وگرنه ۱ ساعت میخواست حرف بزنه!
همونجور که راه میرفتم انگشتامو روی شقیقه هام فشار میدادم که یهو شَتَرَق...-_- پخش زمین شدم!! اوف...دماغم شکست! درحالیکه بلند میشدم صدامو بردم بالا:
-هووووی مرتیکه قراضه چطور جرات کردی هیچین حرکتی انجام بدی؟! والله میدم اخراجت کنن!! تو دیگه........!!
با دیدن کسی که رو به روم بود حرف زدن یومیه ام هم یادم رفت و کلا لال شدم...........!!!!!
.
.
.
#ادامه دارد