Part7#
#آرتان
یه هفته تموم کارم شده بود یه گوشه نشستن و زل زدن به عکسهاش!! خیلی دلم تنگ بود...
اون چند روز خیلی داغون شدم...فکر اینکه واسه یکی دیگه دلش ضعف بره داشت روانیم میکرد...بعضی وقتا ضربان کوبنده قلبمو با مشت آروم میکردم...💔
اون روز انقدر گیتار زده بودم و گریه کرده بودم که دیگه نایی نداشتم...روی مبل دراز کشیدم و به ثانیه نکشید چشمام بسته شد. ولی تا خوابم برد چهره طناز اومد جلوی چشمم...!! دیگه کم اورده بودم...چرا؟! چرا تنهام گذاشت...چرا منو با این عشقِ یهوییم تنها گذاشت!! گوشیمو باز کردم و رفتم توی چتش...آخرین بازدیدش دیشب بود! واسش نوشتم:
-طناز...توروخدا باهام حرف بزن!
پیامم واسش رفت...خوند اما جوابمو نداد!...شاید داره با عشقش تلفنی حرف میزنه!! شمارشو گرفتم و گذاشتم روی پخش کن تا شاید صدای قشنگشو تو این خونه بشنوم!!
لعنتی....مشغوله!! گوشی رو محکم کوبیدم به دیوار!
از ته دل داد زدم............
#طناز
مامان بزرگ-دخترم میای کمکم این دلمه ها رو بپیچیم؟
-باشه الان میام...
میخواستم از روی تختم بلند شم و موهامو ببندم که صدای پیامک گوشیم مانع شد!! بازش کردم...آرتان؟!؟!
نوشته بود:
-طناز...توروخدا باهام حرف بزن!
قطره اشکی گوشه چشمم لغزید...خیلی دلتنگش بودم!!
واسش نوشتم دردت به جونم عزیز دلم...میخواستم دکمه سند رو بزنم اما یه چیزی تو قلبم مانع شد💔
گوشیو خاموش کردم و گذاشتم کنار...میخواستم برم که همون موقع گوشیم زنگ خورد...برش داشتم. داداشم بود. جواب دادم:
-بله؟
-کجایی؟
-هنوز خونه...
-نمیخوای بری جایی...خودتو حبس نکن دورت بگردم!
-نمیتونم...حوصله ندارم جایی برم اما به مامان بزرگ کمک میکنم حواسم پرت میشه!
-دوست دارم...منم دوساعت دیگه میام!
-مراقب خودت باش!
-بای بای
گوشی رو قطع کردم و رفتم توی لیست تماس ها...آرتان زنگ زده بود!! تلفنم مشغول بود...خدایا...
بلند گفتم:
-اَاااااااااه!!
گوشیمو با حرص کوبیدم روی تختم...داشت بغضم میگرفت!!
مامان بزرگ-طناز کجا موندی؟!؟!
اشکمو پاک کردم و گفتم:
-الان میام!
#آرتان
بارونیمو از روی جا لباسی برداشتم و سوار ماشینم شدم...میخواستم خودم برم پیشش...انگار یه سنگ ۲۰ کیلویی گذاشته بودن روی قفسه سینهام...نفس کشیدنم سخت شده بود!
فقط گاز میدادم...
...
حدودا ساعت ۷ شب رسیدم...آدرس خونه شونو از نیما گرفته بودم...یه محله قدیمی. پلاک رو که پیدا کردم دیدم یه پسر جوون که بهش میخورد ۲۹_۳۰ ساله باشه داشت درو باز میکرد!!
جلو رفتم و گفتم:
-سلام!
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-شما؟
-آرتانم...دوست بارانا و طناز
لبخندی به لبش اومد و دستشو دراز کرد:
-بله میشناسم...منم سردارم داداش طناز
یهو بغض کردم و پرسیدم:
-حالش خوبه؟!
اون که از بغضم تعجب کرده بود گفت:
-تعریفی نیست ولی..تو چت شد یهو؟!
-هیچی...میشه ببینمش؟؟؟
یخورده من و من کرد و گفت:
-بهش میگم ولی بعید میدونم بیاد!!
-باشه...شما بهش بگید...بگید یه عالمه حرف دارم باهاش!! بگید به حرمت رفاقتمونم که شده بیاد!
-نگران نباش بهش میگم...
و رفت داخل...بغض بدی تو سینه ام سنگینی میکرد...داشتم خفه میشدم...
چند دقیقه بعد داداشش اومد بیرون و گفت:
-شرمنده داداش...هیچکیو نمیخواد ببینه!!
همین جمله کافی بود تا قطره اشک مزاحمی از چشمام بلغزه روی گونه ام...چشمامو بستم و باشه ای گفتم که خودم به زور صدای خودمو شنیدم!!
راهی که اومده بودمو رفتم...
بغض داشت خفه ام میکرد...همینکه نشستم توی ماشین بغضم ترکید...سرمو گذاشتم روی فرمون و تا تونستم هق هق کردم...چرا؟!
نیم ساعت بعد توی جاده بودم...با سرعت میرفتم و حواسم به هیچی نبود...فقط توی ذهنم پر شده بود از طناز...طنازی که گفت نمیخوام ببینمت!! طنازی که غیر مستقیم گفت برو گمشو!!
سرعتم خیلی تند شده بود...یهو تعادل ماشینو از دست دادم و با سرعت رفتم تو لاین مخالف!!!دیگه حتی نمیتونستم عکس العملی نشون بدم چون بلافاصله کامیونی جلوم سبز شد و بوق زد...!!! نفهمیدم چند دور ماشین دور خودش چرخید و چرخید تا متوقف شد و پیشونیم محکم خورد به شیشه ماشین....!!
چیزی حس نمیکردم...بدنم بی حس شده بود و از پیشونیم خون میرفت...چشمام داشتن سیاهی میرفتن................!!!
#نیما
-آقای محترم درست صحبت کنید من بفهمم حرفاتونو!!
+آقا چند بار بگم...دیشب حدودا ساعت ۸ یه سمند سفید تو جاده چالوس با کامیون تصادف کرده...کارت ملی اون آقا به نام آرتان فرزوش بود متولد ۱۳۷۰/۶/۴
ما سریع آمبولانس خبر کردیم و رسوندیمش بیمارستانِ....لطفا خودتونو برسونید!!
با شنیدن این حرف زانو هام سست شدن!! آرتان؟؟؟ تصادف؟؟؟ امکان نداره!!
سریع ماشینمو روشن کردم و به بیمارستانی که اون مرد گفته بود رفتم....نمیدونم تو اون لحظات چی بهم گذشت ولی خوب میفهمیدم صورتم خیس اشکه...!!
وقتی رسیدم بیمارستان با داد فقط اسم آرتانو صدا میزدم...یکی از منشی ها با تشر گفت:
-آقا چه خبرته اینجا بیمارستانه صداتونو بیارین پایین!!
به سمت منشی رفتم و درحالیکه نفسم بالا نمیومد گفتم:
-آرتان فرزوش دیشب تصادف کرده اوردنش اینجا...کجاست..توروخدا بگید!!
یه نگاه به کامپیوترش کرد و گفت:
-دیشب عملش کردن ولی متاسفانه نتونستن تحمل کنن...تو کما هستن...فقط دعا کنید واسشون!
تا اینو شنیدم همونجا وا رفتم...چی شده بود...آرتان...داداشم...کجا میری تنهام میذاری...بدون خانواده کجا تنهام میذاری...مگه از بچگی نشدی داداش بزرگم! مگه وقتی گفتم مامان بابام فوت شدن دستمو نگرفتی و اوردی خونتون گفتی نیما برادر منه!! چی شد داداشی تنهام گذاشتی.........!!!
گریه ام گرفته بود...نمیفهمیدم چی به سرش اومده!
تنها کسی که اون لحظه دستم خورد و باهاش تماس گرفتم بارانا بود....حس میکردم آرومم میکنه!
بعد از چند تا بوق صدای خسته اش توی گوشم پیچید...:
-نیما؟؟؟ تویی؟
با بغض گفتم:
-بارانا...
با استرس گفت:
-چیشده نیما...؟!
گریه ام گرفت و زار زدم:
-آرتان
با صدای بلند گفت:
-آرتان چی حرف بزن دیوونه!!
-آرتان تو کماست!!
صدایی نشنیدم...چند ثانیه بعد صدای جیغشو پشت گوشی شنیدم و بعد صدای نفس نفس زدنش!!
با گریه میگفت:
-کجایی الان نیما؟؟؟ باتوام حرف بزن کجایی؟!!
با صدایی لرزون گفتم:
-بیمارستان
-خیلی خب...باشه نیما واسم آدرس بفرست دارم میام!!
و قطع کرد!
نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم یه نفر بغلم کرد و با بغضی که با وضوح از صداش میشد تشخیص داد گفت:
-آروم نیما...هیییش...چیزیش نیست آرتان...آرتان خوبه...حالش خوبه گریه نکن...توروخدا...
سرمو بلند کردم و بارانا رو دیدم...چشمام پر اشک بود...احساس میکردم قد صد سال دلتنگش بودم..!! بغلش کردمو بیصدا هق هق کردم...
-آرتان داداشمه...نباید طوریش بشه بارانا...من هیشکی رو ندارم بجز داداشم...💔
اینا رو با گریه میگفتم...بارانا دستمو گرفت و با بغض گفت:
-بیا نیما بریم توی محوطه اینجا هر دو خفه میشیم...
توی فضای سبز بیمارستان نشسته بودیم...دیگه گریه نمیکردم...فقط واسه بارانا تعریف میکردم:
-هفت سالم بود و توی خیابون گمشده بودم...از یتیم خونه فرار کرده بودم و میترسیدم جایی برم!! یهو دیدم یه پسره که بهش میخورد ۱۲ ساله باشه از یه سوپر مارکت اومد بیرون...کلی چیز خوشمزه خریده بود! منو که دید اومد سمتم و گفت:
-مامان و باباتو گم کردی؟
جواب ندادم. خجالت میکشیدم...دوباره پرسید:
-مامان و بابات کجان؟
آروم گفتم:
-من یتیمم!!
ناراحت شد ولی دوباره خندید و از توی پلاستیکی که دستش بود یه دونه شکلات برداشت و گرفت سمتم و گفت:
-شکلات دوست داری؟!
لبخند بچه گونه ای زدم و شکلات رو ازش گرفتم و با اشتها خوردم...وقتی تموم شد دست و دهنم شکلاتی شده بود. پسره خندید و گفت:
-چقدر خودتو کثیف کردی!! بیا بریم خونمون!
بعدم لباسمو مرتب کرد و با ذوق گفت:
-دوست داری داداشم بشی؟!! یه مامان و بابا دارم ماهن...یه داداشم دارم همسن خودته!!
اولش خجالت میکشیدم ولی بعد باهاش رفتم...
خیلی زود به اون خونواده خو گرفتم...منو آرتان...بزرگ شدیم!! برادر هم شدیم!!
بارانا که تا اون موقع با بغض نگاهم میکرد خنده تلخی کرد و گفت:
-بعدش چی؟!
قطره اشکی از گوشه چشمم افتاد و گفتم:
-هیچی...
بغلم کرد و گفت:
-من نمیدونستم...آرتان دوست خیلی خوب منه!! تو فقط دعا کن طوریش نشه...!!
بوسه ای روی پیشونیم زد.....!!! احساس کردم داغ شدم...حالم یه جوری شد...داغی بوسه رو میشد روی پیشونیم حس کنم...
بارانا-نیما من به طناز خبر بدم...برمیگردم!!
و از کنارم بلند شد...من هنوز تو شوک اون بوسه بودم.....!!
#بارانا
هرچی شماره طناز رو گرفتم لعنتی خاموش بود...شماره سردارو گرفتم...چندتا بوق خورد و بعد جواب داد:
-سلام...چطوری؟
گفتم-سردار...طناز کجاست باید یه چیز مهمی بهش بگم!
سردار-طناز تو اتاقشه!!
عصبی گفتم:
-د یه ثانیه اون گوشیرو بهش بده...کار واجب دارم باهاش!!!
-بگو خودم بهش میگم!
یکم من و من کردم و گفتم:
-بهش بگو آرتان تصادف کرده...توی کماست!!
یهو سردار داد زد:
-چی؟؟؟؟ اون پسره که دیشب اومد جلوی در خونه؟!
با تعجب گفتم:
-مگه میشناسیش؟!
-اره...اره میخواست با طناز حرف بزنه اما طناز نخواست ببینتش!!
-سردار تو بهش بگو...بهش بگو بیاد اینجا مسخره بازیشم تموم کنه...!!
گوشی رو قطع کردم و اشکهام روی صورتم درحال چکیدن بود....
.
.
.
#ادامه دارد
بارانا خر نشو تو که نمیدونی طناز جونشم میده واسه آرتان!!!
اینکارو نکن وااای😑دیگه چه فایده رفت گذاشت کف دست داداشش
تا پارت بعدی همتونو به هپروت میسپارم