Part4#
(پنج سال قبل........)
.
.
#طناز
خیلی هیجان داشتم واسه دانشگاه!! ترم جدید،آدمای جدید،دوستای جدید! ساعت مچیم ۹:۰۰ صبح رو نشون میداد. با عجله دست بارانا رو کشیدم و به طرف سالن و کلاس ها دویدم!
بارانا-آییی دختر دستمو نکش بابا چه خبرته!
-بیا دختر بیا هیجان دارم!!
در کلاسو باز کردم و دوتایی داخل شدیم...کسی نبود فقط یه دختر پسر جوون توی کلاس با جزوه هاشون ور میرفتن:/ بیخیال نشستم روی صندلی و بارانا هم صندلی کناریم نشست...
کم کم کلاس پر میشد! استاد که داخل کلاس شد همه به احترامش بلند شدیم. بعد از معرفی خودش که استاد فتاحی هستم و مدرس طراحی چهره...مرد خوبی بود و میشه گفت نمره هم راحت میداد! بعد از حضور غیاب و بقیه بحث های متفرقه،تقریبا وسطای تایم کلاس بود که در کلاس محکم زده شد!
استاد-بفرمایید؟!
در باز شد...یه پسر حدودا قد بلند،با چشمای براق مشکی و موهای مشکیش داخل شد!! سوئیشرت سرمه ای تنش بود و شلوار جین تیره...چند تا کتاب و جزوه هم توی دستش! سرشو پایین انداخت و آهسته گفت:
-عذر میخوام استاد...ماشینم وسط راه پنچر شد!!
همه کلاس خندیدن! ولی نمیدونم چرا من از خنده اونا عصبانی شدم!! آخه ماشینش پنچر شده واسه چی میخندید؟؟!!
استاد لبخندی زد و گفت:
-جلسه اولو ندید میگیرم...اسمتو بگو و بشین!!
یه لحظه برگشت و نگاه مشکی و براقش توی نگاهم گره خورد! ولکن نبود لعنتی...چه چشمایی هم داشت خدا😍 یه لبخند کج نشست گوشه لبش و تک سرفه ای کرد تا صداش صاف شه...
پسره-آرتان فرزوش
استاد-بفرما بشین!
یه صندلی بغل دست من خالی بود...نشست اونجا و سری واسم تکون داد که با لبخند جوابشو دادم...
بعد از کلاس داشت وسایلشو جمع میکرد...کوله اشو انداخت روی شونه اش و میخواست بره که گفتم:
-ببخشین!
برگشت و با لبخند نگاهم کرد:
-جانم؟
-اگه ماشینتون پنچر شده لاستیک اضافه دارم تو ماشینم...فقط بلد نیستم پنچری بگیرم😁
آهسته خندید و گفت:
-زحمت میشه..جبران میکنم! خانمِ...؟
هول هولکی و دستپاچه گفتم:
-من طنازم!!
لبخندی زد و گفت:
-مرسی طناز! تو دختر خوبی هستی!!
-خواهش میکنم!
و مثل جوجه اردکا دنبالش راه افتادم...بارانا نگهم داشت و گفت:
-هووویی کجا؟؟؟ تو دو دقیقه چیشد؟!
-اییش...بابا بیچاره ماشینش پنچره میخوام بهش کمک کنم مشکلی هس-_-
سری تکون داد و گفت:
-من بوفه ام!
و رفت...رسیدم به ماشینم و واسه آرتان دست تکون دادم یعنی اینجام! لاستیکو بیرون اوردم که آرتان رسید و گفت:
-یواش...بده به من سنگینه!!
خودش پنچری ماشینشو گرفت...موقعی که سرشو گرفت بالا پیشونیش از روغن سیاه شده بود^^ آروم خندیدم!
آرتان-به چی میخندی دختر؟!
-پیشونیتون روغنیه!!
خودشم خنده اش گرفت...یه پیت آب از صندوق عقب ماشینم دادم دستشو گفتم:
-با این بشور تمیز میشه!
صورتشو شست و دوباره نگاهم کرد...گفتم:
-حالا بهتر شد!
لبخند محوی زد و گفت:
-برسونمت؟!
-نه...آخه دوستم بوفه است باید باهم بریم!
-عیب نداره...یه زنگ بهش بزن بگو سوئیچ ماشینتو بهش میدی خودش برگرده!
قیافه امو جمع کردم و گفتم:
-ووویییی توام ۱ درصد فک کن ماشین نازنینمو دست اون بدم-_-
بلند خندید! لامصب وقتی هم میخندید قشنگ دوتا چال خوشگل میفتاد روی گونه اش😍
گفت:
-حالا عیب نداره...منم ناراحت میشما!
لبخندی زدم و گفتم:
-باشه...حالا که میگی پس میام!!
شماره بارانا رو گرفتم. بعد از چند تا بوق با دهن پر جوابمو داد:
-الوووع؟!!
-مررررگ!! لقمه بی صاحاب شدتو قورت بده اول بعد حرف بزن-_-
بعد از چند ثانیه گفت:
-قورت دادم بگو!!
-چیزه...این پسره که کمک کردم پنچری ماشینشو بگیره میخواد منو برسونه. بیا بیرون دانشگاه سوئیچ ماشینمو بهت بدم خودت برگرد!
-یعنی من قربون اون سرعت عملت برم که نذاشتی یه روز بگذره سریع طرفو تور کردی!!
جیغ زدم و گفتم:
-میای یا ولت کنم همینجا؟!!!
اونطرف آرتان داشت از خنده تلف میشد:/ بابا دختر یکم متین باشی چی میشع-_-
بارانا-نههه نری آجی اومدم!!
دو دقیقه بعد اومد و با حرص سوئیچو گرفت و گفت:
-بسلامت!!
-بی ادب!
-عمته!
-عمه ندارم😜
-یالا گمشو میخام برم!!
-بای!
بارانا که رفت آرتان نزدیک تر شد و با صدایی که معلوم بود از زور خنده گرفته گفت:
-چیشد یهو؟
خندیدم و گفتم:
-ولش کن ما همیشه باهم اینجوری ایم!
-خب بریم؟!
-اوکی...
...
آرتان-کجا برم؟!
-ونک
-خونتون اونجاست؟!
-نه...خوابگاهمون اونجاست!!
-پس خودت کجا زندگی میکنی؟
-رشت
-واقعا؟
-اوهوم
-دلت واسه پدرو مادرت تنگ نمیشه؟ چند ماه نبینی شون؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-پارسال توی تصادف از دستشون دادم...با داداشم و مامان بزرگم زندگی میکنم!
نگاهش رنگ غم گرفت و گفت:
-متاسفم...
بعد قطره اشکی روی گونه اش چکید و گفت:
-ولی من خیلی وابسته ام!! نباشن انگار منم نیستم!
بعدم آهسته خندید و گفت:
-اونجوری نگاه نکن خب!! میمیرم واسشون!!
لبخندی زدمو گفتم:
-ایشالله که هیچوقت تنهات نذارن!
دستمو محکم فشرد و به رانندگیش ادامه داد...
...
بعد از چند دقیقه جلوی خوابگاه نگه داشت و گفت:
-مراقب خودت باش...تا فردا☺
لبخندی زدم و میخواستم پیاده شم که گفت:
-طناز
برگشتم-هوم؟
کارتشو گرفت سمتم و گفت:
-این شمارمه...کاری داشتی بهم زنگ بزن!
کارتو گرفتم و گفتم:
-اوهوم...خداحافظ!
وارد خوابگاه شدم و رفتم توی اتاقم...بچه ها فیلم سینمایی میدیدن...حوصله نداشتم.
دراز کشیدم رو تختم و به ثانیه نکشید که خوابم برد...
...
یکی دستشو از پشت دور کمرم حلقه کرده...
دستاش خیلی گرمه...یه گرمای خاص که دلم نمیخواد ازش جدا شم...
برمیگردم سمتش! چهره اش واضح نیست...
آهسته صورتشو میاره کنار گوشم و چیزی زمزمه میکنه که درست نمیفهمم...!!
خودشو ازم جدا میکنه و میخواد بره...!!
دستاشو میگیرم و نمیذارم...
دستامو دورش حلقه کردم و به طرز عجیبی اشک میریزم!!!
چی شده؟؟ این مرد کیه!؟!؟ چرا بهش وابسته ام!
سرمو میگیرم بالا...
بجز صورتش،چشماش ظاهر میشه!
چشمای مشکی و براقش رو بهم میدوزه و چند ثانیه بعد آروم آروم بسته میشن...
یه داغیِ خاصی روی لبم حس میکنم......!!
+طناز...طناز بیدار شو...
×طناز؟ طناز آجی خوبی؟
-طناز جون خوبی؟!
چشمامو با وحشت باز کردم!...بچه ها بالای سرم بودن و بارانا داشت بادم میزد!
یکی دستشو روی پیشونیم گذاشت:
+داره میسوزه بچه ها...تب کرده!
دوباره چشمامو بستم...باز همون چشما...!! همون چشمای براق! هرچی فکر میکردم نمیفهمیدم متعلق به کیه...
با حس معلق شدنم توی هوا آروم آروم به خواب عمیقی فرو رفتم...
***
+دکتر حالش خوبه؟!
×فعلا که خوبه...مراقبش باشید تبش ممنکه دوباره بالا بره! استرس و هیجان واسش خوب نیست!
+ممنونم دکتر...
دستی پیشونیمو نوازش کرد و آهسته گفت:
-بمیرم واسش...چیزی خورده؟!
بارانا-از صبح فقط یه لقمه نون و پنیر خورده...دیگه هیچی نخورده بعدشم گرفته خوابیده...به خودمون اومدیم دیدیم داره کابوس میبینه و عرق کرده!!
چشمامو آروم باز کردم...با دیدن داداشم آهسته صداش زدم:
-سردار...
برگشت سمتم:
-طناز؟!؟ خوبی؟ نصفه جونم کردی دختر!!
بغلم کرد و گفت:
-نگاه کن داغه داغی!!...دیشب چیزی خوردی؟!
بارانا-عه میگم هیچی نخورده برادر من!!
آهسته لب زدم:
-کی اومدی...
سردار-ساعت ۷ شب بارانا زنگ زد که بدو خودتو برسون طناز تب کرده...دیگه نفهمیدم چیشد افتادم تو جاده و یه راست اومدم اینجا...!!
دستمو محکم فشار داد و چیزی نگفت...
چند لحظه بعد پرستار اومد داخل و سرمم رو چک کرد...فشارمو گرفت و گفت:
-چیزیش نیست..تبش هم طبیعیه یکساعت دیگه قطع میشه...با من بیاین کارای ترخیصشو انجام بدین...
سردار رفت بیرون...بارانا نشست کنارم و گفت:
-کشتی هممونو از ترس!
ناخودآگاه گفتم:
-یه مداد و کاغذ واسم جور کن...!!
بارانا-چی؟!؟
-گفتم یه مداد و کاغذ واسم جور کن!!!
با تعجب کیفشو باز کرد و یه کاغذ و مداد برداشت و داد دستم.
-کمک کن بشینم...!
دستمو گرفت...به سختی نشستم...سرم بدجور گیج میرفت!
مداد رو گرفتم توی دستم و شروع کردم به کشیدن...کشیدن چشمایی که توی خواب دیده بودم!!
بارانا با تعجب طراحیمو نگاه میکرد و یه کلمه حرف نمیزد!
طراحیم تموم شد...درست شبیهش بود...مشکی و براق...دوست داشتنی!
مداد رو گرفتم سمت بارانا و گفتم:
-بگیر!
بارانا-چشمای کیه؟
سرم تیر کشید...
-چیزی ازم نپرس!!
دستمو گرفتم به سرم و آخ آرومی گفتم...
-چی شدی دورت بگردم؟!
-خوبم...سرم تیر میکشه...!!
-وای...
در اتاق باز شد! سریع کاغذو تا کردم که داداشم نبینه...باورم نمیشه من به طور عجیبی عاشق اون چشما بودم...!! نمیدونستم متعلق به کیه...
سردار-طناز خوبی؟...کم کم پاشو...میریم!
بارانا کمکم کرد بلند شم...
سوار ماشین شدم و سرمو تکیه دادم به شونه بارانا و تا خود خوابگاه چشمامو بستم...
.
.
.
#ادامه_دارد