Part3#
#طناز
همونجور که راه میرفتم انگشتامو روی شقیقه هام فشار میدادم که یهو شَتَرَق...-_- پخش زمین شدم!! اوف...دماغم شکست! درحالیکه بلند میشدم صدامو بردم بالا:
-هووووی مرتیکه قراضه چطور جرات کردی هیچین حرکتی انجام بدی؟! والله میدم اخراجت کنن!! تو دیگه........!!
با دیدن آرتان که خوشتیپ رو به روم ایستاده بود، حرف زدن یومیه ام هم یادم رفت و کلا لال شدم!!!! یه لحظه محو چشماش شدم...چشمای مشکی و براقی که دل هر دختری رو میبرد...
کت و شلوار سرمه ای و پیرهن سفید و عطر تلخ مردونه ای که زده بود بدجور خوشگلش کرده بود...:)
لبخند شیطونی زد و با صدای بم و مردونه اش گفت:
-عذر میخوام،چیزیتون که نشد خانمِ معینی؟!
نگاهم رنگ خشم گرفت! دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
-بلند شید...!!
محکم دستشو پس زدم و بلند شدم...با اخم به چهره اش نگاه کردم...نگاهم توی صورتش با دقت میچرخید...چشماش...چشمایی که ۵ سال پیش بهشون دلباختم...❤
با صداش به خودم اومدم-سلام!
پوفی کشیدم و گفتم:
-گیرم که سلام...تو اینجا چیکار داری...چطور پیدام کردی؟!
لبخندی زد و دستاشو اورد جلو و شالمو که از روی سرم افتاده بود،درست کرد...بعدش گفت:
-نمیدونستم تو شرکت خودم باید به کارمندام جواب پس بدم!!!
چند لحظه با شوک نگاهش کردم...شرکتش؟؟؟هییییییییی!! مدیر جدیدی که نریمان خانم ازش حرف میزد آرتانه؟؟؟؟ یعنی من باید بشم دستیارش؟؟؟ وااای...
راستش هم خوشحال بودم هم عصبی...!! با تکون دستاش جلوی صورتم به خودم اومدم:
-طناز؟ کجایی؟!
-هوم...آره اینجام...خوش اومدین آقا آرتان!! درضمن زن عموتون گفته من دستیار شما باشم!!
بعد زیر لب طوریکه نشنوه گفتم:
-گرچه اگه میدونستم پای خود گودزیلات در میونه عمرا قبول میکردم-_-
یهو شیطون گفت:
-شنیدم!!
عههه اینم گوشاش تیزه هااا-_-
بلند گفتم:
-ایییی...مرض نگیری!! برو کنار از جلو چشمام میخوام رد بشم!!
داشتم میرفتم که بارانا رو دیدم! پرسید:
-طناز...اشتباه نمیکنم؟! این آرتان بود؟
پوزخندی زدمو گفتم:
-خودش بود...رئیس جدید شرکت!
-اوهاااا
-اره...تازه نریمان خانم منو دستیارش کرده!
خندید و گفت:
-اووف چه شود!
زدم پشتش و گفتم:
-زهر ماررررر گودزیلا-_- برو ببینم!
...
آرتان-بله الان یه کپی از پرونده های کارای یه هفته اخیرو میخوام...زود باش!!
یادداشت کردم و گفتم:
-خب؟
-قهوه!
-بله؟!
خندید و گفت:
-قهوه طناز،قهوه میخوام!
-نوکر بابات غلام سیاه خودت بلند شو بیار-_-
اخم مصنوعی کرد و گفت:
-این چه طرز صحبت کردن با رئیسته؟!
ادا شو در اوردم و گفتم:
--نیس که رئیسم خیلی پررو تشریف داره اینه که شرمنده...باس عادت کنی!!
چشماشو یبار باز و بسته کرد و جدی گفت:
-طناز گفتم یه قهوه بیار اتاقم!!
با عصبانیت بهش زل زدم...حق نداشت بهم امر و نهی کنه! ولی صدامو صاف کردم و خونسرد گفتم:
-همین الان...آقا آرتان!!
به سمت دستگاه قهوه ساز شرکت رفتم و یه فنجون پر کردم...فنجون قهوه رو برداشتمو به سمت آبدارخونه رفتم و در کابینت هارو یکی یکی باز کردم و گشتم تا قوطی فلفل ها رو پیدا کردم!!
یه قاشق غذا خوری پر ریختم توی قهوه و خوب به همش زدم و لبخند خبیثی نشست روی لبم😎
حالیت میکنم آرتان:/ کاری میکنم بال بال بزنی دیگه بهم امر و نهی نکنی!!
فنجونو توی سینی گذاشتم و بردم...در اتاقشو زدم که چند ثانیه بعد گفت:
-بیا داخل
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند ژکوندی داخل شدم:
-بفرمایید...اینم قهوه تون...فقط زود بخورید والا سرد میشه😊
نگاه پر از تعجب و یکم شیطونشو بهم دوخت و گفت:
-مسموم نکنی منو!!
-نه نه خیالتون راحت شما بخورید...منم....!!
به سمت کمد ها رفتم و درشو باز کردم و یه پرونده الکی اوردم بیرون و با لبخند دندون نمایی گفتم:
-به پرونده هاتون رسیدگی کنم!!
شونه ای بالا انداخت و قهوه اشو یه نفس سر کشید!! آخ آخ آخ چه آشی برات بپزم من😎
به یه ثانیه نکشید که نگاهش به نقطه نامعلومی قفل شد و دستشو روی قفسه سینه اش گذاشت!! قرمز شده بود^^ و شروع کرد به سرفه کردن!!
سریع یه لیوان آب پر کردم و با غرور گفتم:
-خب آقای رئیس...کار پرونده ها تموم شد!
لیوانو روی میز،کنار دستش گذاشتم و آهسته خندیدم:
-پس من میرم که راحت باشید!!
و قبل از اینکه منفجر بشم از اتاقش زدم بیرون^^
روی میزم نشستم و پنج دقیقه تمام میخندیدم که یهو در اتاقم به شدت باز شد و آرتان با چشمای به خون نشسته اومد داخل!! وییی اگه بگم واقعا ازش ترسیدم دروغ نگفتم...!! برزخی نگاهم میکرد!
سرفه ای کرد و با صدای گرفته گفت:
-خیلی ممنون طناز که این بلا رو سرم اوردی!!
ته دلم واسش غش میکردم ولی حقش بود! اون بود که روز عروسیمون منتظرم گذاشت و بعدش فهمیدم رفته لندن....!!
آهسته خندیدم و گفتم:
-خواهش میکنم...کاری نکردم فقط وظیفه امو انجام دادم:/
چشماشو باز و بسته کرد و با حرص گفت:
-یه وظیفه ای نشونت بدم هیچوقت یادت نره!!
و به سمتم هجوم اورد! یه آن محکم منو گرفت و کلی قلقلکم داد!! وای...تو اون لحظه همه چی یادم رفته بود و بلند بلند میخندیدم و میگفتم:
-نکن آرتان...غلط کردم...آیییی...ببخشید!!
یهویی صورتش نزدیک شد به صورتم ...خنده از روی لبهای هردومون رفت...با غم به چشمای هم زل زده بودیم...صورتم بین دستاش بود و نوازششو میشد راحت روی پوستم حس کنم...
توی چشماش خیره شدم و با بغض گفتم:
-ارزششو داشت واقعا؟!
چشماشو آروم بست و دوباره باز کرد و نفس عمیقی کشید:
-خسته ام طناز...تو نمیدونی چه مشکلی دارم!!
-چه مشکلی آرتان...اینکه روز عروسیمون ترکم کنی......!
حرفمو قطع کرد-طناز...بس کن! موضوع اینطور که فکر میکنی نیست!!
قطره اشک سمجی روی گونه ام چکید که آرتان با انگشت شصتش آروم اشکمو پاک کرد...
آرتان-یه روز همه چیو واست میگم...!
صورتشو نزدیک اورد و چشماشو بست...نفس های داغش به گردنم میخورد...حال دلم داغون بود و بدجور میخواستش!!...۳ سانت با لبهام فاصله داشت که در اتاقمو زدن!! چشماشو باز کرد و کلافه سری تکون داد...با صدایی که به زور خودم میشنیدم گفتم:
-بیا داخل...
بارانا درو باز کرد و یه نگاهی به آرتان و من انداخت...بعدش گفت:
-چیزه...خواستم کلکسیون رو واست بیارم...نیما حاضرش کرده گفت تو بررسی کنی...اگه مشکل نداشت کامپیوتریش کنم!
آرتان پرید وسط حرفش و گفت:
-یه لحظه بارانا....نیما اینجاست؟!!
بارانا-آره
لبخند محوی اومد روی لبشو آهسته گفت:
-آخ داداش...!!
و از اتاقم رفت بیرون...نیما دوست بچگیاش بود...از وقتی من و آرتان باهم دوست شده بودیم نیما هم بهترین دوستم شده بود...آدم شوخ و شادی هست و برعکس آرتان آدم خوشگذرونی هست...اما خیلی هم مودب...
سعی کردم کار چند دقیقه پیش آرتانو از یاد ببرمو کارمو انجام بدم...
#آرتان
به سمت راهرو شرکت رفتم و از منشی اونجا سراغ اتاق نیما رو گرفتم...انتهای راهرو بود اتاقش...همیکنه رسیدم، در زدم!
نیما-بیا داخل
درو که باز کردم با تعجب از روی صندلیش بلند شد و نگام میکرد!
نیما-داداش!! خودتی؟! الهی فداتشم!
خندیدم و همدیگه رو بغل کردیم...چند ثانیه بعد از هم جدا شدیم. گریه اش گرفته بود نیما:
-کجایی تو دیوونه...طناز بعد تو کلا نابود شد!!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-دیدمش...!
با تعجب گفت:
-واقعا؟...چیکار کرد...دیوونه بازی دراورد؟!
لبخند محوی نشست روی لبم و گفتم:
-چه جورم!
چند لحظه سکوت شد بینمون...بعدش گفت:
-آرتان...وقتی به طناز خبر دادن دیگه برنمیگردی من و بارانا کنارش بودیم...همینکه شنید یهویی از حال رفت...آخه قبلشم نگرانت شده بود و دنبالت میگشت...
قطره اشکی روی گونه ام لغزید...من نباید تنهاش میذاشتم...گفتم:
-نیما چند لحظه به حرفام گوش میکنی داداش؟
لبخندی زد و دستمو گرفت:
-بگو داداشم...بریز بیرون هرچی تو دلت داری..!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-من دیوانه وار عاشق طناز بودم....هنوزم عاشقشم! ولی...
نیما-آرتان...دقیقا به من بگو روز عروسی چیشد!!
اشکمو پس زدم و شروع کردم به تعریف کردن...:
-داشتم حاضر میشدم که بیام باغ تالار...تلفنم زنگ خورد...داداشم بود...جواب دادم که یه نفر دیگه به جاش گفت:
-آقای فرزوش؟! گفتم: بله خودم هستم...گفت: تو جاده چالوس تصادف شده!! یه خانم و آقای مسن و یه پسر جوون!! ظاهرا ماشینشون ته دره چپ کرده...!!
تا اینو شنیدم قلبم ایستاد...مامانم...بابام...آرمین!!
همشون تنهام گذاشته بودن یعنی...؟!
گوشیم از دستم ول شد...دیگه صدایی نمیشنیدم...همه چی یادم رفت حتی عروسی رو!!
سوار ماشینم شدم و تا خود جاده چالوس یه نفس و با گریه رانندگی میکردم....!!
سرمو گرفتم بین دستام و میون هق هقم گفتم:
-داداش بخدا نمیخواستم ترکش کنم...!
دستاش دور شونه ام حلقه شد و آهسته گفت:
-حق داری داداشم...حق داری! پاشو صورتتو یه آب بزن یکم کار کن همه چی یادت میره...منم قول میدم طناز میونه اش با تو خوب میشه...قول!
اشکامو پاک کردم و به نقطه نامعلومی خیره شدم...
...
#طناز
با صدای زنگ ساعت که داشت دیوونم میکرد چشمامو باز کردم...آیییی حالا چه وقت زنگ خوردن بود-_-
یه مانتو یاسی و شلوار لی از کمدم برداشتم و شال طوسی هم سرم کردم و آرایش مختصری انجام دادم...عطر تلخی به خودم زدم و با برداشتن کیفم رفتم توی هال...کفشای پاشنه بلند یاسی مو پوشیدم و بلند گفتم:
-من رفتم مامان بزرگ!!
و سریع درو بستم وگرنه تا صبحونه نخوردم نمیذاشت جایی برم! هنوز یه قدم دور نشده بودم که صدای سپهر رو شنیدم:
-به طناز خانوم چه عجب بالاخره ما شما رو دیدیم-_-
-سپهر جون توروخدا هیچی نگو دیرم شده!
-وای وای دیرش شده! باشه دوستم خودم میرسونمت!!
-سپهر باید سریع برسم!!
کلافه پوفی کشید و گفت:
-وااای طناز چقدر فک میزنی دختر گفتم باشه!!
تا سر کوچه که ماشینش بود باید پیاده میرفتیم...اها یادم رفت معرفی کنم! این اقا پسر سپهر هست دوست صمیمیم که از موقعی که به این محله اومدیم باهم دوستیم!!
ماشینشو جلوی یه خونه ویلایی نگه داشت و گفت:
-خب طناز جون امر دیگه؟!
-مرسی داداشم تو برو...مراقب خودتم باششش!
-واستا واستا...
برگشتم! گفت:
-اینجا خونه کیه؟
-بعدا بهت میگم...فقط بدون خونه رئیس جدیدمه من دستیارشم خدافظ!!
دویدم سمت در حصیری...یه آقای میانسال با ماشین پلاک اروند مشکی جلوی در حصیری قهوه ای واستاده بود. جلو رفتم و مودب گفتم:
-سلام...ببخشید آقا آرتان خونه ست؟
مرد با خوشرویی جواب داد:
-نه راستش رفته پیاده روی صبحگاهی...شما باید دستیار جدید آقا باشین...طناز خانم!!
خندیدم و گفتم:
-بله...و شما؟
-سیروس هستم...راننده شخصی آقا
لبخندی زدمو باهاش دست دادم:
-خوشبختم...داداش سیروس! من دیگه برم!
-باشه دخترم برو
درب اصلی خونه رو پیدا کردم. ایییش بی سلیقه! قرمززززززز😐💔
کلید انداختم و داخل شدم...چه ویویی لامصب!! حقا که خوش سلیقه ای آرتانم:)) اوف بسه طناز!
به کارت برس دختر...
کیفمو گذاشتمو به سمت آشپزخونه رفتم...یه آشپزخونه نسبتا باریک که سمت راستش اپن و سمت چپش یخچال...یکم پایینتر از یخچالش هم یه کمد شیشه ای بود که کلکسیون لیواناشو نمایش میداد!! کوفتت شع آرتان انگار هیشکی لیوان نداشته تاحالا😐
اپنش هم به ظرفشویی محدود میشد...آخر آشپزخونه اش هم اجاق گاز و دستگاه قهوه ساز یوقورش بود که خودنمایی میکرد! این تا وقتی با من بود لب به قهوه نمیزد حالا جریان چیه یه روز قهوه نخوره اعصابش میریزع بهم؟؟😐💔
هیییییی خدا بکشتت آرتان:/
بعلهههه تنهایی کار دست آقا داده قشنگ یه کابینت اختصاص داده به شیشه های مشروب-_-
ای بابا طناز وللش مگه خودتم نمیخوری!!
وای الان میادش بهتره کارمو شروع کنم...
قهوه ساز رو روشن کردم و اول قهوه شو آماده کردم...بعدش رفتم سراغ سبزیجاتش...ایششش😒آب کرفس هم میخوری تو؟! مخلوط کن رو خاموش کردم و یه قلپ از آب کرفسه خوردم!
عوووووووققق😷 صدامو بردم بالا و نالیدم:
-آخ آرتان من بهت چی بگم!! حالم بهم خورد این چیه آخه...اوففف...چه مزه زشتی داشت!
مطمئنم این اگه تغدیه اش به همین منوال پیش بره ها آدم دلش میخواد ده تا بچه ازین آدم داشته باشه!! بسکه سالم زندگی میکنه این بشر!!
با صداش یهو سر جام میخکوب شدم:/
-صبح بخیر!!
هییییع خاک ب سرم همشو شنید!! وییییی گفتم بچه😐 بیا و جمعش کن!!
برگشتم سمتش!! سرش پایین بود و شونه هاش میلرزید! این داشت ب من میخندید؟؟؟😑
گفتم:
-اگه خنده تون سر صبحی تموم شد صبحانه تونو بخورید!!
خنده اشو خورد و گفت:
-باشه...کارای امروزو واسم توضیح بده!
نشست روی میز ناهار خوری و شروع کرد به صبحونه خوردن...منم دفترچه مو باز کردم و یکی یکی کاراشو گفتم...
کارم که تموم شد دفترو بستم و دیدم به جای اینکه صبحونه بخوره داره نگاهم میکنه و لبخند زده!! اخم مصنوعی کردم و سری تکون دادم:
-مطمئنم از این صحبتای من چیزی عایدتون نشد! من توی ماشین هستم شما صبحونه تونو بخورید!
کیفمو برداشتم و رفتم بیرون...
.
.
.
#ادامه دارد