#طناز
مامان بزرگ-میگم امشب بد مشکوک میزنی!
سرفه ای کردم و به داداشم نگاه کردم:
-نه بابا این چه حرفیه کجام مشکوکه؟!
مامان بزرگ-منو رنگ نکن! دیشب تا ساعت ۱۱ کجا بودی؟!!
-ای بابا شماهم فکرای بد میکنین! کی رو دارم جز سپهر برم پیشش؟!
سردار-راست میگه جز سپهر هیچ بدبختی نیس باهاش حرف بزنه^^
چشم غره ای بهش رفتم.
مامان بزرگ قری به گردنش اومد و درحالیکه چاقو رو جلوم گرفته بود و حرکت میداد گفت:
-حالا هرچی خوب نیس تا ۱۱ شب بشینین توی اون قهوه خونه فکستنی حرف بزنین!
-عههه چاقو رو ببر اونطرف مامان بزرگ😕
نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و مشغول پاک کردن سبزیاش شد...
صدای پیامک گوشیم اومد. آرتان نوشته بود:
-دلم برات تنگ شده💖
لبخندی زدم و نوشتم:
-چیشده؟
-هیچی...بیا پایین ببینمت!
-چی؟! الان؟
-اره..مگه چیشده؟
-اخه مامان بزرگم بیداره...همین الان داشت بازخواستم میکرد که دیشب تا ساعت ۱۱ کجا بودم! مجبور شدم بگم قهوه خونه بودم پیش سپهر!
-طناز یه چیزی بپرسم قول میدی ناراحت نشی؟!
-نه بپرس
-این پسره که الان گفتی...دوستته؟!
-اره چطور مگه؟
-هیچی..میترسم..میترسم دوستم نداشته باشی! یا..چه میدونم...زیاد باهاش صمیمی نشو!
-آرتان میفهمی چی میگی خودت؟...
بلند شدم و رفتم توی اتاقم و بهش زنگ زدم!
حق نداشت اینجوری فکر کنه!
بعد از یه بوق جواب داد:
-طناز من منظوری...
-آرتان..ببین اینی که میگم توی ذهنت همیشه ثابت باشه! اگه یه ذره..فقط یه ذره به دوست داشتنم شک داری این رابطه به درد هیچی نمیخوره!! بعدشم من و سپهر و سردار تقریبا از بچگی باهم بزرگ شدیم...مثل خواهر برادر میمونیم! پس خوب فکر کن...اگه فکر میکنی من دوستت ندارم پس بهم زنگ نزن!!!
قطع کردم..اشک تو چشمم جمع شده بود...
چرا مردی که اینهمه دوستش دارم اینجوری راجع بهم فکر میکنه💔
صورتمو گرفتم بین دستهام...دلم خیلی گرفته بود!
مرتب ازش پیام میومد:
-طنازم..
-عشقم معذرت میخوام..
-من یهویی یه چیزی گفتم اینجوری نکن باهام!
-طناز جوابمو بده خواهش میکنم...
-طناز قهر نکن دیوونه میشم...بگی دوستت ندارم میمیرم...
داداشم در اتاقو باز کرد:
-اینجایی؟
قیافه ناراحتمو که دید نشست کنارم و گفت:
-چیشده؟
گوشیم همون لحظه زنگ خورد...خاموشش کردم!
سردار-جوابشو بده!
اشکمو پاک کردم و گفتم:
-حرفی ندارم باهاش!
-چیشده دوباره؟
گریه ام گرفت...با گریه گفتم:
-آخه تو که به هیشکی اعتماد نداری واسه چی منو هوایی میکنی؟!
-حرفی زده؟
-میگه رابطت با سپهر چیه...آخه خنگول تو با یه نگاهم میتونی بفهمی هیچی بینمون نیس الکی حرف میزنی!
خندید! هلش دادم و عصبی گفتم:
-نخند بیرونت میکنم بخدا...نخند!!
خنده شو خورد و گفت:
-بابا جوابشو بده گوشی خودشو کشت!
-تو جواب بده...بگو نیست!
گوشی رو برداشت و جواب داد:
-آرتان...هیچی الان پیششم! آخه برادر من آدم یکم فکر میکنه-_-
-خوب میدونم اشتباه کردی!
آهسته خندید  و گفت:
-نبودی ببینی پشت سرت چی میگه!
محکم زدمش و گوشیو کشیدم و عصبی گفتم:
-خب راحت شدی؟! خداحافظ!
قطع کردم و به سردار توپیدم:
-تو چرا چرت و پرت میگی😤
-دختره روانی حالا این یه حرفی زد چرا دیگه زمین و زمان و بهم میبافی😑
با بغض گفتم:
-بهش بگو باید بیاد معذرت خواهی کنه!
بغلم کرد...
-آخه چی بگم بهت...به وقتش دیوونه ای!
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-خسته ام
سردار-پس آرتان چی؟
-خودت باهاش حرف بزن...
-من زنشم یا تو؟
-اسکل-_-
رو تختم دراز کشیدمو پتو رو کشیدم رو صورتم:
-برو بیرون برقم خاموش کن!
-چشم

#آرتان
آخه پسر تو چقدر نفهمی...ببین هنوز یه روز نگذشته از پیشنهاد ازدواجت باهات قهر کرده!
دپرس تو اتاقم نشسته بودم که آرمین اومد تو اتاقم:
-شام نمیخوری؟
لبخندی زدم و گفتم:
-نه داداشی...نوش جان
نشست کنارم و گفت:
-چیشده؟..ناراحتی!
-دلشو شکوندم...💔
-طناز؟
-اوهوم...
-درست میشه..فردا یه شاخه گل بخر برو پیشش..شام بیرون دعوتش کن و ازش عذر بخواه!
دستمو فشرد و گفت:
-پاشو بیا شام!
-برو الان منم میام...
...
#طناز
روز آخری بود...فردا باید میرفتیم ولی نمیفهمم چرا هنوز ازش ناراحتم...گوشیم زنگ خورد. برش داشتم و جواب دادم:
-آرتان-سلام عزیزم!
-چیزی میخواستی بگی؟
-طناز هنوزم؟!...یه اشتباه کوچیک بود!
-واسه من مهمه اعتماد داشته باشی بهم...پس بزرگ بود!
با لحن غمگینی گفت:
-امشب باهام میای بیرون؟
-ببینم چی میشه...
-دوستت دارم عشقم❤
تماس قطع شد...قطره اشکی روی گونه ام لغزید و لب زدم:
-منم دوستت دارم...
دراز کشیدم روی تختم و هندزفری و گذاشتم تو گوشم...

کی مثل من میسوزه و
چشم و چراغ خونته
هم قدِ من که هیچی...
کی نصف من دیوونته؟
ببخش اگه نبودم و
نفس کشیدم تو هوات...
جایی ندیدم تورو که
یه شهر میمردن برات
نبودن تو توی هر نفس
قلب منو اتیش زده...
بدون تو حالم بده
بدون تو حالم بده💔
به منی که یه عمره بی توام
هی ترس تنهایی نده...
بدون تو حالم بده
بدون تو حالم بده:(

#بارانا
-نیمایی؟!
نیما-این چه طرز صدا کردنه😐
-خواستم مثلا جدید باشه!
-خب بگو عشقم،عزیزم،شوهرم...دیگه چرا اسممو عوض میکنی!
-شوهر عزیزممم-_-
نیما:جااانم؟
-خواستم بگم حوصله ام سر رفته...نمیشه کلا چند روز بیخیال دانشگاه شیم توروخداااا😣
نیما-مگه مدرسه ست یه روز بریم یه روز نریم؟!
-بمونیم دیگه چی میشه...☺
خندید و گفت:
-همه خوب میدونن چطوری خرم کنن توام یکیش^^
بعد نشست روی کاناپه و با قیافه حق به جانبی گفت:
-بفرمایید چیکار کنیم کلِ روزمون هدر نره؟!
-اون قیافه درهمتو درست کن میگم!
نشستم کنارش و TV رو روشن کردم...فیلمو گذاشتمو سرمو تکیه دادم به شونش که نیما غر زد:
-باروون اینو ده دفعه دیدی🤕
-خو دوسش دارم:/
آهسته خندید:
-برم دوتا قهوه بیارم

#طناز
ساعت ۹ آرتان بهم پیام داد:
-حاضر شو باهم میریم بیرون!
واسش نوشتم:
-کی میای...
-نیم ساعت دیگه
-اوکی
گوشیو گذاشتم کنار و یه مانتوی کرم رنگ از کمدم برداشتم با شلوار جین تیره. شال قهوه ایمم سرم کردم و یه رژ گلبهی و خط چشم نازک کشیدم...کفشای پاشنه بلند کرمی مو پوشیدم و با برداشتن گوشیم زدم بیرون...
آرتان از توی ماشین واسم بوق زد..سوار شدم و آهسته سلام کردم. دستمو گرفت توی دستش و گفت:
-قهری؟!
چیزی نگفتم...
دستمو برد سمت لبش و آروم بوسید و حرکت کرد...
ولی دلم براش پرپر میزد🙃دلم واسه آغوشش تنگ شده...
جلوی یه کافیشاپ نگهداشت و در ماشینو واسم باز کرد. رفتیم داخل و یه میز رزرو کردیم...آرتان آهسته خندید و گفت:
-قهوه های اینجا حرف نداره!
شونه بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:
-چه خوب
آرتان-چی میخوری؟
-هرچی تو سفارش دادی واسه منم همون...
نگاهش غمگین شد..گارسون رو صدا زد و دوتا شیک قهوه سفارش داد...
دستشو دراز کرد و دستمو گرفت..
-نمیخوای حرف بزنی؟
-وقتی اعتماد نداری چطور حرف بزنیم...
-اینجوری نکن باهام...یه لحظه از دهنم پرید! معذرت میخوام💔
اشکی که داشت از چشمام سرازیر میشد و پس زدم و گفتم:
-مردای دور و بر من همشون بچه ان!! همشون نمیدونن چطور باهام حرف بزنن..چطوری محبت کنن! نمونش داداشم! اون دیگه از تو بچه تره!
خنده اش گرفته بود ولی به روش نمیاورد!
آرتان-قربون اون بغضت بشم..چشم قول میدم دیگه بزرگ بشم...بچه نباشم!
-مسخره نکن...
-چشم..ولی قول میدم تا چیزی رو نمیدونم نپرسم!
-من نمیگم نپرس...اتفاقا بپرس ولی یه جوری نپرس بهم بر بخوره! تو میتونستی یه جور دیگه اون سوالو بپرسی!
آرتان-چجوری مثلا؟
-خب..میتونستی بگی طناز این دوستت قابل اعتماده؟ منم میگفتم بله قابل اعتماده..دیگه چرا به همه چی ربط میدی مسئله رو!
آرتان-حق داری عشقم...زیاده روی کردم❤
آرومتر شده بودم. شاخه گل رزی به سمتم گرفت و آروم گفت:
-حالا آشتی؟!
لبخند محوی نشست روی لبم...
-ببینیم چی میشه!
بعد از خوردن شیک ها رفتیم کنار ساحل...دریا موج دار بود...فقط وقتی شب میشد دیدنی بود! رویایی میشد😍دست آرتانو محکم گرفتم...نگاهم کرد و با لبخندی گفت:
-چیشده..تصمیم گرفتی آشتی کنی بالاخره^^
-هنوز نه...ولی دریا رو که میبینم حس میکنم چقدر عاشقتم...:)
بغلم کرد...دستامو محکم دورش حلقه کردم و از ته دل نفس عمیقی کشیدم! بعد با لحن شیطونی کنار گوشش گفتم:
-خودت بگو چطوری ببخشمت خوشت بیاد😁
دوتایی خندیدیم...گفت:
-چطوری...صبر کن فکر کنم..اهااا..چشمامو میبندم،باید ببوسی منو...☺
چشماشو بست! نزدیکش شدم و لبخندی زدم..صورتشو بین دستهام گرفتم و آروم بوسیدمش💋ازش جدا شدم و گفتم:
-بخشیدم^^
-نوچ...خوب نبود!
-چرااا
-طولانیش کن!
-آرتان
-خلوته کسی نیس هواسم هست😎
(حالا منو میگین،ادمین داره آب میشه از خجالت😂)
لبهامو گذاشتم روی لبهاش...بوسه خیلی عمیقی زدم و کنار کشیدم!
-الان چی😀
-مرسی عشقم😍😘
محکم بغلم کرد!
-یواش تر بچم افتاد:/
-عههه ما بچه داریم!!؟؟؟ نمیدونستم کی به سلامتی!
خنده ام گرفته بود! گفتم:
-بهت نگفتم ولی داریم😐
-عه؟دختره یا پسر؟طناز خانوم مثل اینکه خیلی دلت میخواد ها😂
-هییی نیای نزدیکم هاا-_-
-عشقم ما بچه داریم شوهرتم چرا نیام سمتت اخه😐
-ویار دارم بهت😂
-دیوونه^^
(رد دادن😐😑)
با عشق محکم بغلم کرد...:) آهسته گفت:
-اونم میشه...پدر خوبی میشم^^
-معلومه...یه بابای کیوت،صبح که بچه نق میزنه مامانه رو بیدار نمیکنه میذاره بخوابه...خودش میره بچشو از گهواره بغل میکنه شیر خشکشو حاضر میکنه بهش شیر میده😀☺
آرتان-عمرااااا😣شیرخشک بهش میدم ولی دیگه نق زد میخوابم:/
-باشه حالا هنوز نه به باره نه به داره واس چی نقشه میکشی-_-
آرتان-ایشالا که میاد خیلی زود😎
-آرتان میزنمت هااا
-باشه عشقم دیگه ببندیمش موضوع رو😐😜
.
.
.
#ادامه دارد