#بارانا
کنارش روی تخت نشستم و با لبخند نگاش میکردم...خوبه که بدنیا اومدی عشقم:) امروز ۲۴ ساله میشد!
دستمو سمت صورتش بردم و آهسته نوازشش میکردم...بالاخره چشماشو باز کرد و لبخندی زد:
-صبح بخیر❤
آهسته خندیدمو گفتم:
-نمیخوای بیدار شی؟
نیما-دیشب نیومدی...دلم خیلی برات تنگ شد:(
-اره...بعد از ورزش خیلی خسته شدیم آرتانم مونده بود پیشت گفتم بزارم یکم بیشتر بازی کنی^^
نشست و کش و قوسی به دستاش داد:
-دلم واسه پسرم تنگ شده!
خنده ام گرفت و گفتم:
-نیما...! از کجا معلوم:)
-یعنی چی از کجا معلوم😜
آروم زدم به بازوش و گفتم:
-پاشو پاشو خیلی خوابیدی! پاشو خودتو به آب برسون امروز یه روز خاصه!
کمی فکر کرد و گفت:
-روز خاص؟ اها ما هنوز ازدواج نکردیم یکم تاخیر افتاده یه لحظه فکر کردم سالگرد ازدواجمونه خبر ندارم:/
-مسخره! پاشو ببینم^^
دستاشو گرفتم و محکم کشیدمش...ووویی چقدر سنگینه!
-عشقم پاشو یه دوش بگیر تا بهت بگم روز خاص چیه!
نیما-باشه نکش دستمو بچه یه چیزیش میشه...پاشدم^^
درحالیکه از اتاق میرفتم بیرون گفتم:
-نیما نخوابیا! خوابیدی میکشمت بخدا:/
-باشه😁
#آرتان
آهسته پیشونیشو بوسیدم و با لبخند گفتم:
-نگاش کن‌...دیشب بال بال میزد ببینتم الان راحت گرفته خوابیده به منم محل نمیزاره!
آروم قلقلکش دادم و کنار گوشش گفتم:
-پاشو عشقم!
طناز-خستم‌‌...
-پاشو دیگه عشقم...ببین تا یکساعت دیگه این خونه با مهمون منفجر میشه میخوای بخوابی کاری ندارم😐
لای چشماشو باز کرد و نفسشو فوت کرد:
-تولدشم من باید بگیرم-_-
خنده ام گرفت و گفتم:
-منم بی تقصیرم همش نقشه باراناست:/
با بغض الکی گفت:
-گرسنمه!
-دوساعته دارم واسه چی صدات میزنم اخه؟
-لباسم رسید؟
-اوهوم...بریم صبحونه بخوریم الان مهمونا میرسن...آخرین نفر نیما و بارانا ان که میان!!
بلند شد و خودشو انداخت توی بغلم...
-یکم بغلم کن خستگیم در بره...بعدش بلند‌ میشم^^
پیشونیشو آروم بوسیدم و گفتم:
-این بارانا بیاد من دارم واسش...خیلی خسته ات کرد:/
درحالیکه چشماشو بسته بود با خستگی گفت:
-آره...انقدر توی پاساژ ها تابم داد...پاهام دیگه نای راه رفتن نداره...دوس دارم بمیرم!
-خدانکنه...پاشو دیگه خیلی خوابیدی!
-آرتااان...دو دقیقه فقط:)
با لبخند مرموزی گفتم:
-خود دانی!
سریع رو هوا بلندش کردم که یهو با ترس گفت:
-نکن آرتان کجا میبری منو...میخوام بخوابم!
خندیدمو گفتم:
-مثل دوران دبستان پشت میز نشسته چرت بزن میپره خودش^^
در حموم رو باز کردمو گذاشتمش توی وان و آب خنک و روش باز کردم و گرفتم بهش😂
جیغ میزد و میگفت:
-نکننن دیوونه یخ زدممم!! بگیر کنار اونو😭
بلند خندیدم و دوش رو گرفتم کنار:
-بیدار میشی یا موج بعدی بیاد؟!
سرفه ای کرد و گفت:
-نکن بیدار شدم...توروخدا نکن😢سکته کردم...وای! اینجوری بیدار میکنن آدمو؟!
درحالیکه درو میبستم با خنده گفتم:
-یه دوش بگیر خواب از سرت بپره منم میرم صبحونه میخورم^^
درو بستم که صداش اومد:
-آرتان خیلی بدی😭
دلم واسش سوخت یکم ولی خییلی خندیدم^^
#طناز
بیام بیرون میکشمت! با حرص مشغول کندن لباسهام شدم... آب خنک ریخت روم لرز گرفتم-_-
آب گرم و باز کردم و رفتم زیرش یهو گرمم شد...واای انقدر حس خوبی بود اصلا دیوونگیه آرتانم یادم رفت کاش آرتان هر روز اینطوری بیدارم کنه😐😂
اومدم بیرون و موهامو خشک کردم...رفتم پایین و مثلا قهر باشم واسش قیافه گرفتم:
-سلام!
-در نهایت!! صبح شماهم بخیر تنبل خانوم:/
-فکر نکن الان آرومم تقاص پس میدی بدجورم پس میدی!!
-باشه پس میدم بخور یخ کرد😐
ووویییی😠خوشم میاد از رو نمیره ها-_-
مشغول خوردن شدم که بوسه محکمی روی گونه ام زد و خندید:
-قهر نباشیا...خب؟!
-خیلی پررویی!
-تشکر😁
نفسمو فوت کردم و گفتم:
-وای باشه بیدار شدم!! مرسی:/
-خوش گذشت بهت...این عمل دوباره تکرار خواهد شد^^
-اونموقع من میدونم و تو!
-باشه شوخی کردم چ سریع باور میکنه😑
....
#بارانا
-عشقم میشه امروز من بگم چی بپوشی؟!
خندید و گفت:
-چه جشنیه امروز آخه؟!
-عشقم همینجوری گفتم یه روز خاص!سه تایی مون میریم میگردیم!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
-چی بپوشم؟
کمدشو زیر و رو کردم و در نهایت یه تیشرت سبز ارتشی و یه شلوار لی تیره انتخاب کردم و با ذوق گفتم:
-اینا رو!
رفتم بیرون و پنج دقیقه بعد اومد و گفت:
-چطوره؟!
واااییی😍ذوق کرده بودم واسش...دل تو دلم نبود! گفتم:
-خیلی قشنگه من که چیزای زشت انتخاب نمیکنم^^
میخواستم بغلش کنم و بگم تولدشه ولی دوس نداشتم تا آرتان کیکو نکوبیده تو صورتش بفهمه😂
راستی قرار گذاشته بودیم همزمان که میرسیم کیک به فنا بره بخوره به صورت نیما:/
با تکون دستش جلوی صورتم به خودم اومدم:
نیما-عشقم کجایی؟! بریم؟
-اها اره...تو برو منم کتونی هامو بپوشم میام!
نیما که رفت لباس مجلسیمو توی کیسه برداشتم و از خونه رفتم بیرون. یعنی نیما مشکوکه بهم از دیروز😐بسکه داریم کارای دزدکی انجام میدیم!
نشستم تو ماشین که همون موقع واسم پیام اومد:
آرتان-کجایین؟
نوشتم:
-داریم حرکت میکنیم...یه کم لفتش میدیم تا مهمونا برسن بعد میایم!
آرتان-لو ندادی که؟
-خودم سوپرایز چیدم خودمم لو بدم؟! آرتان دلم نمیاد کیکو خراب کنی بزنی تو صورتش یکم از خامه اش بردار بزن تو صورتش!
آرتان-نه بزنم کیکو نابود کنم😐
نیما-کیه؟
دستپاچه گفتم:
-طنازه داره میگه کیفم خونه شون جا مونده!
نیما-میخوای بریم بگیریمش؟
آرتان دوباره پیام داد:
-مهمونا اکثرشون اومدن نیم ساعت دیگه بیاین!
گفتم:
-نه عشقم حالا عجله ای نیس بریم یه نیم ساعت بگردیم باهم بعد بریم بگیریمش!
نیما-اوکی...
#طناز
لباسم یه دکلته‌ی صورتی بود که دامنش زیاد پف نبود و یه چاک از بالای زانو هم میخورد...با بارانا سفارش دادیم بارونم لباسش همینه ولی رنگش نقره ای!
موهامو باز و بسته گذاشتم و آرایشمم یه رژ صورتی و سایه دودی و خط چشم کمی پهن و ریمل...همین! کفشای پاشنه بلند سفید هم پوشیدم که آرتان اومد توی اتاق:
-عشقم مهمونا رسیدن...نیما اینا هم نیم ساعت دیگه میان!
-باشه اومدم...آرتان خوبم دیگه؟!
-بچرخ!
آروم چرخیدم...
آرتان-یه چیزیش کمه!
-چی؟!
‌نزدیکم شد و لبهاشو روی لبهام گذاشت:)) چند ثانیه بعد خودشو ازم جدا کرد و گفت:
-این😘
لبخندی زدم که گفت:
-بریم؟
دستشو گرفتم و گفتم:
-بریم!
از پله ها پایین رفتیم.اکثر مهمونا دوستای دانشگاه نیما و آرتان بودن با دوست دختراشون و دو سه نفرم دوستای من و بارون...
داداشمم اومده بود دیشب بهش گفتم بیاد. رو به آرتان گفتم:
-عشقم بیا باهم کیک رو بیاریم!
آرتان من میرم میارم
-مرسی
رفتم سمت داداشم و گفتم:
-تنها اومدی؟
-با کی باید بیام:/
-وای دل تو دلم نیس یعنی نیما بیاد بریزیم سرش😂
چشم چرخوند ببینه کیا اومدن! یهو گفت:
-طناز این دختره کیه؟!
-کدومو میگی؟
-همونکه تولد آرتان باهاش رقصیدم! خوشگل بود!!
-تو هنوزم تو کفِ دوستمی؟!!!
-تو کفِشی چیه درست صحبت کن-_-
-خب؟
-اسمش چیه؟
-باهاش رقصیدی نمیدونی اسمش چیه؟!
-نه
-یکتاست...۴ ساله دوستیم ۲۵ سالشه بدرد توام نمیخوره!
-یعنی چی بدرد من نمیخوره ۵ سال ازش بزرگترم:/
-میگم شاید کیس بهتر از تو مد نظرشه😐
-برم مخشو بزنم وایسا همینجا!!
خدایا مرسی منو عاقل تر از این آفریدی! ۴ سال ازش کوچیکترم ولی عقلم از این بیشتر قد میده😑
آرتان بدو بدو اومد سمتم و گفت:
-طناز همین الان بارانا پیام داده تو کوچه ایم!
میکروفن و گرفتم دستم و گفتم:
-دوستان خیلی ممنون خوش اومدین...الان خود نیما اومده پشت دره لطفا سکوت رو رعایت کنید تا درو واسش باز کنیم!!
آرتان یکم از خامه کیک و برداشت و ایستاد پشت در سردارم برف شادی دستش گرفت و ایستاد پشت در!!
به محض اینکه در باز شد و نیما اومد داخل آرتان سریع خامه رو مالید به صورتش و سردارم برف شادی زد تو صورتش😂 همه باهم گفتن:
-تولد تولد تولدت مبارک🎈🎈🎈(دلم تولد خاست😢)
یه دقیقه کامل طول کشید مغز نیما لود بشه بفهمه چیشده:/
خامه رو از رو صورتش کنار زد و گفت:
-خفه ات میکنم آرتان یعنی حیف که تولدمه-_-
آرتان بلند خندید و بغلش کرد:
-ساکت شو تولدت مبارک😂❤
نیما-حالا این نقشه کدوم خری بود؟!!!
آرتان انگشتشو سمت بارانا گرفت و گفت:
-نقشه اون یکی خر!
بارانا-خر خودتی! آرتان گفت کیکو بزن تو صورتش!
نیما-کسی به عشق من گفت خر؟!
سردار-من شنیدم اول خودت گفتی کار کدوم خری بود😶
دیگه همه از خنده ریسه رفته بودیم نیما هم هی خر خر میکرد:/
نیما رفت صورتشو بشوره بارانا هم رفت لباس عوض کنه...شکمش یکم بزرگ شده بود فکر کنم ضایه باشه!
آهنگم گذاشتیم و بقیه رفتن وسط دو به دو میرقصیدن...من کل حواسم به کیک بود تا یه تیکه نمیخوردم ازش آروم نمیشدم^^
آرتان-برقصیم؟
-عشقم من کیک میخوام!
آرتان-طناز بارداری مگه😐
-خو چیه مگه فقط حامله ها کیک میخورن! برو واسم کیک بیار خجالت میکشم:/
آرتان-بذار الان نیما بیاد شمعشو فوت کنه بعد بخوریم!
نیما هم اومد که آرتان سریع شمعو روشن کرد و گفت:
-بیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی الهی صد و بیست سال نوکرِ بنده باشی😂!!
نیما خندید و گفت:
-من نخوام نوکرِ این باشم کیو باید ببینم😐
میخواست شمعو فوت کنه که بارانا سراسیمه از پله اومد پایین:
-وایسا ببینم من این جشنو ترتیب دادم بدون من فوت میکنی؟! عجب ها😑
نیما-بیا عشقم باهم فوت کنیم!
-وایسین من عکس بگیرم ادای فوت کردنو در بیارین!
با یک دو سه من شمع و فوت کردن و بقیه کف میزدن...
....
#بارانا
دستام دور کمرش حلقه شده بود و باهاش میرقصیدم...مهربون خیره شد توی چشمام و گفت:
-سوپرایز قشنگی بود:)💖
-حالا فهمیدی روز خاص چیه☺
-تعجب میکنم گفته بودی تولدم نزدیکه ولی یادم نبود امروزه^^
-دیگه...گفته بودم سوپرایز میشی😎
آهسته خندید و دستشو روی شکمم گذاشت:
-دست پسرم و مامانش درد نکنه...بابایی رو خوشحال کردین:)❤
-وااییی نیما حالا از کجا معلوم پسره گیر دادیا:/
-پسره دیگه! ببین اگه سه ماه دیگه مشخص نشد من اسممو عوض میکنم!!
خندید و پیشونیشو گذاشت روی پیشونیم...
نیما-عاشقتم خب:)
چشماش آروم بسته شد و درحالیکه میرقصیدیم منو بوسید...بچه انگار توی شکمم وول خورد!!
سریع خودمو ازش جدا کردم و گفتم:
-نیما بچه!
با لحنی ترسیده گفت:
-چیشده خوبی؟! عشقم؟؟؟
با خوشحالی دستشو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
-تکون خورد نیما😢❤اولین بارش بود تکون میخوره!!!
تکونشو که حس کرد قطره اشکی از خوشحالی گوشه چشمش لغزید و گفت:
-الهی بگردم:)) خیلی قشنگ تکون میخوره💖
گونه اشو با دستام قاب گرفتم و گفتم:
-نیما این بچه به عشق من و تو داره میاد...میدونه هردومون عاشقشیم❤
بوسه آرومی روی گونه ام زد و آهسته باهام رقصید:))
#آرتان
بعد از مهمونی فقط جمع خودمونی بود که جمع میکردیم خونه رو...ولی خیلی تولد خوبی بود^^
نگاهم رفت سمت طناز که روی مبل خوابش برده بود...طفلک انقدر از دیروز خسته شده دلم نمیخواست بیدارش کنم❤
آهسته بغلش کردم و از پله ها بالا رفتم...در اتاق رو باز کردمو گذاشتمش روی تخت و کفش هاشو در اوردم که با صدای خسته ای گفت:
-رفتن همه؟!
بوسه ای روی پیشونیش زدم و گفتم:
-اره رفتن فقط نیما و بارانا و سردار موندن خونه رو جمع کنیم‌!
-خیلی خستم من...ببخشید:(
-عیب نداره عشقم...چشماتو ببند راحت بخواب...خیلی خسته شدی💖
میخواستم بلند شم برم که دستمو گرفت و آهسته گفت:
-نرو...
-جونم؟ جایی نمیرم فقط خونه رو جمع میکنیم...میام پیشت سریع!
باشه ای گفت و خوابش برد....روشو با پتو گرفتم و از اتاق رفتم بیرون...
.
.
#بارانا
بعد از یه دوش حسابی موهامو خشک کردم و لباس خواب قرمزی تنم کردم...داشتم موهامو شونه میزدم که نفهمیدم کی دست نیما حلقه شد دورم:
-اینو پوشیدی که امشب دیوونه شم عشقم؟!
لبخندی زدم و آهسته گفتم:
-چرا؟
نیما-میشه موهاتو شونه کنم؟ لطفا:)
شونه رو از دستم گرفت و آروم موهامو شونه میزد...کنار گوشم زمزمه کرد:
-بهترین سوپرایز عمرم بود عشقم❤
لبهاشو روی گردنم گذاشت و طولانی بوسید..‌.دستشو پشت کمرم گذاشت و بغلم کرد و گذاشتم روی تخت...نگران گفتم:
-نیما بچه چیزیش نشه!
خیمه زد روم و با مهربونی زمزمه کرد:
-باشه هدیه تولدم:)
مهلت نداد و با حرارت غرق بوسیدنم شد.......................!
.
.
.
#ادامه دارد