Part9#
#طناز
با تعجب به چشمای هم خیره شده بودیم...وقتی دیدمش،تازه فهمیدم چقدر دلتنگشم❤پیراهن جذب مشکی تنش بود...پاهاش!! با تعجب و بریده بریده گفتم:
-تو..میتونی راه بری؟!
پوزخندی نشست روی لبهاش و گفت:
-خیلی کنجکاوی؟!
چشمام پرِ اشک شد...چرا اینجوری باهام حرف میزنی!
با بغض گفتم:
-حالت خوبه؟!
نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
-بهترم!
میخواستم حرف بزنم که با لحن سردی گفت:
-میشه بری...میخوام استراحت کنم!!
به اشکهام اجازه ریختن دادم...دستمو بردم سمت صورتش و صورتشو قاب گرفتم! با چشمای خیسم زل زدم بهش...نگاهش بغض دار بود ولی حرفاش و نگاهش باهم همخونی نداشت!
آهسته لب زدم:
-اینکارو باهام نکن آرتان...💔چشماتو ازم نگیر!!
نزدیکتر شدم و میخواستم ببوسمش که خودشو عقب کشید!!
آرتان-به هیچ وجه!! نزدیکم نشو...
-آرتان😢
چشماشو بست و گفت:
-با آدمایی که میان تو زندگیم و بی خبر تنهام میذارن حرفی ندارم...😏
خیره به چشماش با بغض گفتم:
-یه روز چنان دیوونه ات شدم که هیچی حالمو عوض نمیکرد...بچگی کردم...خامی کردم و گذاشتم رفتم...تو ببخش! قلب قشنگت پاکه...خواهش میکنم😢💔
قطره اشکی از چشماش چکید ولی سرشو برگردوند!
فکر کرد ندیدم!!
آرتان-طناز...برو...برو به جون خودت حال دلم خوب نیست...خواهش میکنم...!
لبخند غمگینی زدم و گفتم:
-پس بغلم کن!
آرتان-طناز....!
با بغض گفتم:
-من منتظرم...
چند لحظه نگاهم کرد و بعد دستاشو باز کرد...:)
خودمو انداختم توی آغوشش...یه آغوش امن...خدایا بوی عطرش! چشمامو بستم...دستاش دورم حلقه شد و محکم منو به خودش فشرد! حس خوبی بود...
چند لحظه بعد ازم جدا شد...دیدمش..صورتش خیس بود! لبخند بی جونی زد و گفت:
-بخشیدم...
همون کلمه واسه ریختن اشکهام کافی بود...❤
#آرتان
عاشقانه میخوامش...ولی...نمیدونم! با اون همه تنهاییم،دلم گفت بغلش کن...!! وقتی خودشو انداخت توی آغوشم تازه متوجه خیسی اشک روی گونه ام شدم:) محکم به تنم فشردمش...
وقتی گفتم بخشیدمش انگار منتظر همین یه کلمه بود که اشکاش بریزه❤
طناز رفت و من موندم با خوشی ای که بهم تزریق کرده بودن...آهسته به سمت آشپزخونه رفتم...هنوز یکم درد داشتم...
صدای بسته شدن در اومد و بعد صدای نیما:
-آرتان،بالایی؟؟ کجایی؟
دو دقیقه بعد صداش در اومد:
-این بشر پا نداشت کجا فرار کرده سر صبحی-_-
خندم گرفت! داد زدم:
-آقایی تو آشپزخونم😐
و مثلا خودمو مشغول ظرف شستن کردم!
اومد تو آشپزخونه و تا چن لحظه داشت پوکر نگاهم میکرد بعد زیر لب گفت:
-مرتیکه اسکل! خوب شده منم عرعر...شدم کلفت این!
قری به گردنم دادم و گفتم:
-اومدی شوهررررمممم؟؟؟ خریدارو بزار رو اپن😐
نیما-کوفت...مرتیکه جلف-_-
بلند خندیدم که نیما با تعجب برگشت:
-یا امام هشتم!! آرتان تو بعد سه ماه چگونه خندیدی؟!
لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی مفصله براتم تعریف نمیکنم^^
-غلط کردی-_-
-باشه...قربون دستت یه میز مَشتی بچین منم لم بدم رو کاناپه😐
نیما-الان ب دکترت میگم تکون خوردی!!
-به من چه
-میگم
-بگو-_-
-آرتان میگماااا
-بگو..بگو برادر من😐آبایی ندارم ازش که منو میترسونی!!
با خنده ترسناکی گفت:
-هاهاهااااا ترسیدی!!
زیرلب گفتم:
-الان که میتونم دنبالت کنم نیما خان🙄
نیما آب دهنشو قورت داد:
-چیزی گفتی😐
-نه راحت باش:/
چند روز بعد...
#طناز
اوووف...با استاد منصوری کلاس داشتیم...طراحی چهره! منم به زور بیدار شده بودم...تا ساعت ۴ صبح با آرتان چت میکردم...فکر نکنید چت ادم حسابی😐👇
-یه روز یه شامپانزه میاد با گوریل ازدواج میکنه. شبی که میرن خونشون.......!
-هیییس😂بیشعور خجالتم نکش!
-چی گفتم مگه گفتم از همون کارا میکنن-_-
-ن قشنگ فهمیدم منظورتو😐
-ای خدا گیر کی افتادم:/ میخواستم بگم بچشون میشه کنسرو ماهی😐
-عزیزم نصفه شبی سرت به میله تختی چیزی نخورده؟
-😂
-نخند
-میخندم
-اسکل😐
(یعنی قشنگگگ همدیگرو.....چیز کردن😐😂)
آرتان-چرا انقدر بیحالی تو؟!
-عمم بود تا ساعت ۴ صبح اراجیف تحویلم میداد-_-
شامپانزهه و گوریله...بچشون😐
-دیوونه😂
-وای آرتان یعنی باید میزدمت...همون کنسرو ماهی رو به زور میخوردم که دیگه زیر سایه جناب عالی لب نمیزنم😑
-میخوری!
-نوچ
-بزار کلاس تموم شه میبینیم میخوری یا نه😎
استاد-توروخدا یه لحظه صحبت نکنید باهم!! میخواین حرف بزنید بیرون!
یعنی در حد چی خجالت کشیدم-_- آرتانم عین خیالش نبود ریز ریز میخندید!!
چند دقیقه بعد گرمای دستی نشست روی دستم...
همینجوری دستمو گرفته بود و دستش زیر چونه اش و به استاد گوش میداد:)
آروم دستمو به لبش نزدیک کرد و بوسه طولانی زد💕
با انگشتام فشار خفیفی به دستش وارد کردم...منی که عاشق بودم الان دیوونه ام...دیوونشم! تا آخر کلاس دستمو توی دستش گرفته بود❤
یه کاغذ برداشتم و آرتان و بی خبر از نیمرخ طراحیش کردم...چهره مردونش از نیمرخ عالی میشد!
....
آرتان-چیزی میخوری؟
-اوهوم
-الان یه کنسرو ماهی دبش سفارش میدم😜
جیغ زدم:
-آرتاااان-_-
و تا خود بوفه دنبالش کردم😐
زودتر از من دوید سمت پیشخوان!! نشستم روی صندلی. چند لحظه بعد اومد. قیافمو مظلوم کردم و گفتم:
-خیلی بدی...من اونو نمیخورم!
لبخندی زد و دستامو گرفت و فشرد:
-قربونت بشم زود عصبی نشو خب...اصلا داشتم شوخی میکردم...دوتا املت سفارش دادم خوبه؟
-خوبه!
-آرتان...
-جونم
-وقتی شنیدم تصادف کردی حالم بد شد...خیلی ترسیده بودم...لعنت بهم که اینجوریتنهات گذاشتم💔
-هییس...از گذشته حرف نزنیم:)
-آرتان حاضر بودم بمیرم ولی اونجوری نبینمت😢
قطره اشکی روی گونه هردومون لغزید...
آرتان-میدونم...ببخشید اگه منم یه حرفایی بهت زدم..
با لبخند نگاهش کردم:
-دوستت دارم...
کمی بعد انگار یاد چیزی افتاده باشم:
-راستی...یه سوپرایز خنده دار^^
آرتان-چیه؟
کاغذی که آرتانو طراحی کرده بودم دادم بهش و گفتم:
-اندر احوالات من وقتی حوصلم سر کلاس سر میره!
چند لحظه نگاهش کرد و یهو منفجر شد😐
-این منم الان؟😂
-نخند...
-خیلی خوبه ولی نمیتونم نخندم😜
-بیشور😑
-جااااان؟؟؟
-هیچی😐
بارانا-عه عه عه نگاشون کن!! بدون ما میان تازه لاوم ترکوندن خبر نداریم-_-
آرتان-دیوونه😑
نیما و بارانا هم نشستن...آرتان گفت:
-بچه ها...هفته دیگه تولدمه کسی میاد؟!
نیما-کجا؟
-میریم ویلای شمال...اونجا جشن میگیریم!
دستامو بهم کوبیدم و گفتم:
-منو اول لیست بنویس که اولین نفر میام😍
لبخندی زد و گفت:
-تو که میزبانی
بارانا-اووووق...حالم بهم خورد😷جمع کنید بابا!!
...
بارانا-طناز آرایشگاه وقت گرفتی؟!
-اره...نیم ساعت دیگه باید اونجا باشیم
-به داداشت گفتی؟
-اوهوم...میاد
-یالا...بریم دیگه
رسیدیم آرایشگاه. بارانا با یه آرایشگره رفت تا آرایشش کنه من موندم زیر دست اون خانومه...
آرایشگر-عزیزم میکاپ ساده فقط؟
-بله...
-اینجوری که باید به لباست بیاد،موهاتم باز و بسته میذارم بیفته رو شونه ات...
لباسم یه دکلته بلند سرمه ای بود که روی سینه اش گلکاری شده بود...با موهای مسی رنگم همخونی جذابی داشت...
لباس بارانا هم یه دکلته سفید کوتاه بود که دامنش تا پایین زانوش میومد...با موهای موج دار خرماییش هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود!
بعد از دو ساعت ور رفتن آرایشگر باهام دست از سرم برداشت و گفت:
-وای عزیزم مثل ماه شدی😍
خودمو توی آینه نگاه کردم...رژلب گلبهی و خط چشم پهن و مژه های پرپشتم که حالا به لطف ریمل پررنگتر نشون میداد خیلی صورتمو جذاب کرده بود!
سایه دودی هم پشت پلکم نشسته بود...دلم واسه آرتان سوخت😜
همزمان با من بارانا کارش تموم شد...ویییی شوهر گیرش میاد امشب و تاماممممم😎
چه جیگریییییی😍
گوشیم زنگ خورد:
-جونم؟
-کارت تموم شد عزیزم؟
-اره...ولی تو بمون...نیما میارتمون!
-چرا؟
-خوشگل شدم...دلم واست میسوزه^^
خندید..از ته دل!
-دورت بگردم تو که خودت خوشگلی نیاز به آرایش نیست❤
-آرتان...فکر کنم نیما پایینه...اره میبینمت بای!
گوشیو قطع کردم...
همینکه رفتیم پایین، از نگاه خیره نیما روی بارانا تعجب کردم! نگاهش عادی نبود...مثل یه...یه عاشق!!
دستشو گرفت و بهش گفت:
-چقدر زیبا شدید بانو:)
بارانا خنده دلبرانه ای کرد و چرخید!
سرفه ای کردم و گفتم:
-اقای نیما خان...بسه هرچی لاو ترکوندین😐
بارانا سرشو انداخت پایین...
چند لحظه بعد گفتم:
-خب؟ نمیریم؟
نیما در ماشینو باز کرد و گفت:
-چرا...بیا بشین!
...
یه باغ ویلای بزرگ...ویلای پدرش! خیلی خوشگل بود...رفتیم داخل...اکثر مهمونا همکارای پدرش بودن و یه چندتایی هم همکلاسی هاش...
اونقدر محو باغ شده بودم که نفهمیدم کی توی آغوش یه نفر کشیده شدم! سرمو برگردوندم:
آرتان-کسی عشق منو ندیده؟!
خندیدمو گفتم:
-نخیر...عشقت جا مونده آرایشگاه!
بوسه عمیقی روی گونه ام زد و گفت:
-هرچی نگاه کردم تو آرایشگاه نبود...امکان داره توی بغلم باشه؟!
پیشونیشو بوسیدم و گفتم:
-بله...اونی که عاشق چشماته:)
نیما-هی هی هی!! تموم کنید اینجا آدم نشسته خوبیت نداره😐
آرتان-تو برو ببینم دخترای اینجا رو دیدی میتونی طاقت بیاری؟!
نیما محکم و با لبخند گفت:
-اینجا فقط یه دختر هست که وقتی میبینمش دلم هری میریزه...دیوونه میشم!
آرتان-عه؟ توام؟! خب کیه؟؟؟
نیما-حالا😐
آرتان-نه بگو
نیما-گیر نده داداش بریم ناسلامتی تولدته برو!
و باهم رفتن سمت میز سلف سرویس...
چند دقیقه بعد صدای آشنایی اسممو اورد:
+طناز
برگشتم...هیییی داداشم!! دویدم سمتش و بغلش کردم...خندید و گفت:
-سلام عشق من..چطوری وروجک؟ شووَرت کو؟!
محکم زدم به بازوش و گفتم:
-مرض...لامصب چه جیگری شده😑😍
-هوووی...مگه خودت ناموس نداری😐
-میگم بیچاره دخترای اینجا^^
-کو این بشر؟
-کی؟ آرتان اینا؟ اونجان کنار سلف سرویس!
-فعلا
از ته دل خندیدم...آرتانم چه زود ۲۸ سالش شد:)
داشتم شربتمو میخوردم که با صدای یه نفر برگشتم:
-به به...چقدر زیبایین! خانمی مثل شما تنها حوصلتون سر نمیره؟!
برگشتم...یه مرد. حدودا میخورد ۳۵ ساله باشه! دستشو سمتم دراز کرد و گفت:
-سپنتا هستم،آرشاویر سپنتا!!
منم ترامپ هستم و از آشناییتون خوشبختم!! مرتیکه چلغوز-_-
آهسته سرمو تکون دادم و گفتم:
-خوشبختم...معذرت میخوام منو صدا میزنن...با اجازه!
میخواستم برم که بازومو گرفت:
-آشنا شیم؟
با نفرت نگاهش کردم. چهره جذابی نداشت...چهره اش معمولی بود! گفتم:
-نخیر
خندید و گفت:
-ناز میکنی دیگه نه؟!
-خجالت بکشید آقای محترم من نامزد دارم!
دستشو کشید روی بازوی برهنه ام:
-نامزدت کو الان مارو نمیبینه که!
صدامو بالا بردم:
-دست نزنید به من لطفا
بازومو محکم فشار داد...دردم اومد! اشک توی چشمام جمع شده بود...یه لحظه نگاهم رفت سمت میز سلف سرویس...آرتان با چشمای به خون نشسته داشت آرشاویرو نگاه میکرد!! بازومو از تو دستش کشیدم بیرون و با بغضی که از ترس تو وجودم ریشه کرده بود گفتم:
-توروخدا ولم کن...
آرشاویر-خیلی خوشگلی
با گریه گفتم:
-برو...برو اذیتم نکن...
تو دلم آرتانو صدا زدم...میخواست نزدیکم بشه که مشت محکم آرتان توی صورتش فرود اومد!! افتاد به جونش و مشت بود که میخورد تو صورتش!! آرتان وقتی دیوونه میشد،نمیشد جلوشو گرفت...
آرتان-کثافت...حرومزاده...به عشق من دست درازی میکنی هان؟؟ چه گهی میخواستی بخوری مرتیکه؟ هااان!! مرتیکه عوضی....!
نیما و داداشم به زور از آرشاویر جداش کردن...آرتان فقط نعره میکشید و فحش میداد...!
من...به خودم اومدم و دیدم صورتم خیسِ اشکه!
با صدای ضعیفی گفتم:
-آرتان...ولش کن!
اومد سمتم و محکم بغلم کرد...محکم به خودش میفشردم و تند تند میگفت آروم باش هیچی نیست من اینجام خب؟...
با انگشتش اشکامو پاک میکرد...خیلی ترسیده بودم!
یکم که فضا آرومتر شد دستمو گرفت و هدایتم کرد سمت ساحل...سردم بود! کتش رو از تنش در اورد و انداخت روی من و بغلم کرد...
آرتان-تموم شد دورت بگردم...دیگه نمیذارم اون عوضی نگاهتم کنه...!
آهسته گفتم:
-آرتان...
-جونم
اشکی گوشه چشمم چکید...
-عشقت یه معجزه بزرگه تو زندگیم...:) از وقتی فهمیدم تویی که قلبمو مال خودت کردی انگار هروقت میبینمت قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبه❤
گریه ام گرفت و گفتم:
-هیچوقت تنهام نذار آرتان...
و لبهامو گذاشتم روی لبهاش...هق هق میکردم و میبوسیدمش!! اولین بوسه مون...=) صورتم خیس بود...آرتان به خودش اومد و حرفه ای همراهیم میکرد..:) دستم روی سینه اش بود و ضربان تند قلبشو حس میکردم...بهترین آهنگ زندگیم،صدای قلبش!
گرمای دستاش صورتمو احاطه کرده بود و نوازشم میکرد...میتونم قسم بخورم که با عشق منو میبوسید و همه کاراش از روی عشق بود نه هوس:)
بعد از دو دقیقه بوسیدن لبهامون از همدیگه جدا شد ولی هنوز توی بغلش بودم💋سرمو گذاشتم روی سینه اش و چشمامو بستم...
-خیلی میخوامت...🙃
آرتان با بغض:
-من خیلی بیشتر...نمیتونی تصورش کنی!!
و محکم سرمو به سینه اش فشرد...
آرتان-واست حتی حاضرم بمیرم...
اشکمو پس زدم:
-خدانکنه...😢
-بدجوری عاشقتم...💕
بینیمو کشیدم بالا و گفتم:
-من بیشتر...:)
-بدجور میخوامت...❤
صورتشو گرفتم بین دستام و با گریه گفتم:
-من خیلی خیلی بیشتر😢💖
با حس داغی لبهاش چشمام بسته شد...عشق فرا تر از بینهایت....:)
...
آرتان-دستمو بگیر از پیشمم دور نشو!
با استرس گفتم:
-این کی بود...؟
-شریک بابا...نصف سهام شرکت مال خودشه!! حرومزادهی....!!
بازوشو گرفتم:
-خیلی خب آروم...تموم شد!
نفس عمیقی کشید...نیما و سردار مارو دیدن و به طرفمون دویدن!
نیما-طناز خوبی؟!
سردار-چیشد بهتری؟
فقط سر تکون دادم...
آرتان-طناز میخوای بری داخل استراحت کنی؟
-نه...من خوبم!
سردار-کثافت بیشعور...دفعه دیگه دستش بهت بخوره میدونم چیکارش کنم!!
نیما-خیلی خب باشه دیگه دفعه بعد سه تایی باهم میزنیمش!!
خنده ام گرفت...دیوونه ها!!
بارانا اومد سمتمون:
-نیما چیشده؟
سردار-واای...کی به این توضیح بده-_-
گفتم:
-هیچی آجی یه دیوونه مزاحمم شد این سه تا باهم دخلشو اوردن😐
بارانا-چی؟؟؟ خوبی الان؟
-اره بابا دیوونه...چیزی نشد!
آهنگ که گذاشتن نیما دست بارانا رو کشید و گفت:
-با اجازه...نمیتونیم نرقصیم!!!😜
آرتان-خااااک بر سرت😐
نیما-تو خوبی
و رفتن...آرتان نگاهم کرد و گفت:
-بیا ماهم بریم...ببین امشب این تا باهمه دخترا نرقصه ولکن نیس😐
سردار-کجا؟ واسه منم دختر پیدا کنید میخوام برقصم!
آرتان-سر همین کوچه زده خانه سالمندان...شناسنامه هم ببر با خودت اونجا عقدت میکنن😂
سردار-زهر مارررر-_-
دستمو کشید و رفتیم...آهنگ عاشقانه خارجی بود و مخصوص تانگو...نگاهم افتاد به نیما...چقدر عاشقانه با خواهریم میرقصید😍دستاشو دور کمرش حلقه کرده بود و سر بارانا هم روی شونه اش بود...
آرتان-عشقم افتخار میده؟!
آهسته خندیدم و دستمو گذاشتم توی دستش...
انگشتاشو قفلی زد به دستام و فشار خفیفی وارد کرد...سرشو نزدیک گوشم کرد و زمزمه وار گفت:
-توی این دنیا، تنها آرزوم تو بودی!!
لبخندی نشست روی لبم...
چقدر این مرد تکیه گاه و عاشق بود!! دستامو دور گردنش حلقه کردم و آرتانم کمرم رو گرفت...آهسته و موزون با ریتم آهنگ حرکت میکرد و صورتش نزدیک صورتم بود...نفس های داغشو میشد روی صورتم حس کنم...
آرتان-یه روز بیاد،من و تو...با یه فسقلی....!!
انگشتمو به نشونه "هیس" روی لبش گذاشتم و آهسته خندیدم! کنار گوشش زمزمه کردم:
-میشه فقط برقصیم...💖
با عشق نگاهم کرد:
-رویایی شدی...ملکهی من!
خدایا...این حرفای قشنگو از کجا میاره این..:)
سرمو گذاشتم روی سینه اش و گفتم:
-پیراهن سفیدم به تو خیلی میاد...جذاب بودی،با این لباس و این عطر جذابتر شدی!!
فشار آرومی به کمرم وارد کرد و آهسته گفت:
-خیلی دوستت دارم...
حلقه دستاشو از دور کمرم باز کرد و دستمو گرفت تو دستش...دستم و گذاشت روی قلبش و دست خودشم گذاشت رو دستم...آهسته گفت:
-تا وقتیکه این میزنه،عاشقتم!!
قد من از قد آرتان ۵_۶ سانت کوچیکتر بود...واسه همین روی نوک انگشتای پام ایستادم و آروم پیشونیشو بوسیدم💋بعد خندیدم:
-اگه تا صبح همینجوری حرف بزنی از هیجان خوابم نمیبره!
تک خنده آرومی زد و خیلی مردونه دستمو گرفت بالا...آروم چرخیدم!
آرتان-تو فکر کردی من از عشق تو خواب و خوراک دارم؟ دیوونه میشم با چشمات...خواب واسم نذاشتی که😍
یه لحظه ایستادم...آهنگ تموم شده بود...دست آرتان هنوز دستمو بالا نگه داشته بود!! چشمکی زد و گفت:
-واسه آخرین بارم بچرخ!
چرخیدم...با یه دستش کمرم و گرفت و خم شدم عقب!! چشماش رو من زوم کرده بود فقط و فقط خیره به چشمام بود💕
آرتان-چطور بود؟
لبخندی زدم و گفتم:
-واااااو😍
خندید...با غرور بازوشو گرفتم و باهم رفتیم سمت سلف سرویس یه چیزی بخوریم...از نیما اینا خبری نبود!!
یکم دور و برمو نگاه کردم. عه!! این پسره نفهم با دوستم چرا داشت میرقصید؟!!!!
رفتم سمتشون...داداشم بود که داشت با یکتا دوست منو بارانا میرقصید...ذاتا تازه هم تموم شده بود! دستشو کشیدم و گفتم:
-تو بیا اینجا ببینم-_-
سردار-هوووم؟؟
-دوستمو ور نداری تورش کنی؟!
-ب تو چه😐
-بابا تو الان کله ات خرابه نکن اینکارو با دختره...تو این سنت که اندازه خرسم هستی هنوز دنبال دخترایی😐
یکم فکر کرد و گفت:
-نه واقعا این یکی رو خیلی خوشم اومد!!
محکم زدم ب پیشونیم!
سردار-چیه باز مادربزرگ؟؟؟؟
-زهرمار...ببین گفته باشم...میخوای عاشقی کنی درست عاشقی کن...یه هفته بعدش یه دختری چشمتو نگیره دوستم با گریه بیاد بگه داداشت اِله و بِله!!
سردار-نترس نمیگه!
-عههه؟ پ داری یه غلطی میکنی-_-
-اوففف بسه😑میرم پیش دوست دخترم اصلا کاری باهات ندارم!
عه عه عه...نگاه خودشم میگه دوست دخترم!!! عجب خریه اینننننننن😠
(راوی-حرص نخور دخترم آرتان واسش آب قند بیار فشارش رفت بالا😐)
#بارانا
ساحلش آرومه...نیما هم دستمو قفل زده به دستش...راه میریم...دارم به چند دقیقه قبل فکر میکنم!! که وقتی چرخ زدم و بعد کشیده شدم توی آغوشش کنار گوشم گفت:
-من عاشقت شدم بارانا...!!
یادمه تنم یخ کرد...تو آغوش گرمش یهویی سردم شد!
یادمه میخواست دستمو بگیره که سریع ازش دور شدم و از باغ زدم بیرون!
دنبالم اومد...خیلی صدام کرد...من یه جا اون تَه مَها نشسته بودم...حواسم به هیچی نبود!!
من..من اونو دوست داشتم! نمیدونم چقدر گذشته بود که پیدام کرد...بغض رو میشد از صداش تشخیص داد:
-دیوونه...
ایستادم...محکم بغلم کرد!!
نیما با بغض-داشتم میمردم دیوونه از ترس...
تنمو به خودش فشرد...آهسته گفتم:
-نیما میخوام تنها باشم...
دستشو زیر چونه ام گذاشت و صورتمو بالا نگه داشت!
نیما-تنهایی بَده...منزویت میکنه!...منو ببین؟ خونواده ندارم...تنها خونوادم آرتانه!! من تا قبل از ۷ سالگیم یه ادم درونگرای منزوی شده بودم!! الانم هستم اما خیلی کمتر شده....!
با عشق زل زد بهم:
-بخاطر تو
مهلت نداد...بلافاصله لبهای داغشو حس کردم...حس شیرینی بهم تزریق شد...__^_^_♡_^__
چند لحظه بعد متوقف شد...آهسته خندید و گفت:
-یادته اولین بار کی بوسیدمت😍
یادم بود...همه چی یادم بود:)
تو بیمارستان...وقتی خواستم سرمو بزارم روی شونه اش و بخوابم...قهر کردنام و بعدش بوسه یهوییش!
قطره اشکی از خوشحالی چکید روی گونه ام که نیما نذاشت بیفته و پاکش کرد...............
.
.
.
#ادامه دارد