**فصل اول**
.
.
.
#طناز

بارانا-دختر زودباش دیگه!
-اومدم دیگه اه...چقدر حرف میزنی خب!
دستمو کشید و به زور با خودش به سالن همایش دانشگاه برد...امروز جشن فارغ التحصیلی بود...خوشحال بودیم که بعد از ۷ سال داریم مدرکمونو میگیریم و از دانشگاه فارغ میشیم!
تقریبا به وسطای سالن که رسیدیم، جیغ بنفش بارانا باعث شد شنواییمو از دست بدم😑
دلسا و یکتا رو دیده بود و بعد از یکماه چنان جیغی زد که فکر کنم ۵ سال از هم دور بودن!! مخش معیوبه:/ با دلسا اینا رو بوسی کردم. مهماندار با سینی گیلاس که رد شد بارانا داد زد:
-آقا...هی آقا بیار اینطرف!
سینی که اومد طرفمون بارانا واسه هممون یکی یه دونه پیک برداشت و به هم زدیم و به افتخار فارغ التحصیلیمون نوشیدیم...
چشم چرخوندم ببینم دیگه کیا تو جشن هستن...
معمولا زیاد بودن اما خب میشد حس کنی چند نفر نیستن...کسایی که یه زمانی میرفتن جلوی تابلو و ادای استاد رو در میاوردن الان نیستن😁
همونجور که از گیلاسم قلپ قلپ میخوردم یهو حس کردم یه آشنا دیدم! وای...باورم نمیشه...توروخدا واقعی نباشه...:(💔
دوباره نگاهم افتاد به همون آدم...!! اخمام ناخودآگاه رفت تو هم...حس بدی بهم دست داده بود...جام گیلاسمو یه نفس سر کشیدم و با عصبانیت بهش خیره شدم!! چطور روش شده بیاد...؟ نگاهش که افتاد بهم قلبم لرزید...چطور دلت اومد...!! با ناباوری نگاهم میکرد...
با قدمهای عصبی پا تند کردم و به سمت میکروفن رفتم و از کادر دانشجویی عذرخواهی کردم!
آرتان عقب گرد کرد بره که توی میکروفن بلند صداش زدم:
-هوپ هوپ هوپ کجا؟! دیر اومدی زودم میخوای بری؟ بشین! حرفم تموم نشده هنوز😏
با خجالت نگاه به اطرافش انداخت که همه نگاهش میکردن! با عصبانیت رو به همه گفتم:
-این مرد رو بشناسین! یه خائن به تمام معناست! با هزار امید روز عروسی قالم گذاشت و نیومد!
با چهره سوالی و عصبیم پرسیدم:
-چی رو میخاستی ثابت کنی هان؟!
سرشو انداخت پایین...خیلی از دستش ناراحت بودم...حق نداشت با من اینکارو بکنه...پوزخندی زدم و از پشت میکروفن کنار رفتم...
(معاون دانشکده توی میکروفن)-معذرت میخوام!
و بقیه صحبتهاش که اصلا نفهمیدم چی گفت...
همه هواسم به آرتان بود!
جشن که تموم شد با بارانا از سالن رد میشدیم که آرتان جلومو گرفت:
-این چه مسخره بازی ای بود؟!
-سلام!
-علیک...خب؟!
بارانا-من تنهاتون میذارم!
و رفت‌...با نفرت توی صورتش نگاه کردم و نزدیکش شدم!
سرمو کنار گوشش بردم و عصبی گفتم:
-یه چیزی شبیه مسخره بازیِ ۵ سال پیشت!
مچ دستمو محکم تو دستش گرفت و عصبی به چشمام زل زد! استخون دستم داشت پودر میشد! چشمامو با درد بستم و گفتم:
-ولم کن وحشی!
فشار بیشتری وارد کرد و از لای دندوناش غرید:
-من ترکت نکردم طناز...!!
دستمو با عصبانیت از دستای گرمش کشیدم بیرون و خندیدم!!
-جدا؟؟...وااای آرتان چقدر بامزه ای...منم نمیدونستم جونِ تو!!
جدی نگاهش کردم و گفتم:
-برو این دروغا رو برای یکی دیگه بلغور کن...اینجا یه آدم هفت خط جلوت واستاده!! این طناز با طنازِ ۵ سال پیش زمین تا آسمون فرق میکنه!! دیگه ساده لوحیم کار دستم نمیده که بخوام باورت کنم و خامت بشم!!
پوزخند مسخره ای روی لبم نشست و تنه محکمی بهش زدم و رد شدم...!
هوای آزاد میخواستم‌...دلم آغوششو میخواست...آه...!!
چقدر تو این ۵ سال خوشگلتر شده...ته ریشش:)...چهره ش...چشماش!!
توی دلم از دستش عصبانی نبودم...عصبانیتم برای یکسال بعد از اون اتفاق بود...! بعدش فقط ناراحت بودم که چرا اینکارو کرد..💔
بارانا اومد سمتم و ناراحت گفت:
-خوبی اجی؟! چیزی که نگفت؟!
لبخند بی جونی زدم و دستشو فشردم:
-غمت نباشه آجی...من محکم تر از این حرفام!
محکم بغلم کرد و گفت:
-خیلی نگرانتم طناز...یادته چطور بعد از اینکه فهمیدی ترکت کرده داغون شدی...؟ داداشت ۱ سال آرومو قرار نداشت همیشه کنارت بود که مبادا حالت بدتر بشه!!
لبخندی زدمو گفتم:
-ارزش بحث کردن نداره بارون جونم!! بریم خونه یه چیزی بخوریم...!!
-راست میگی...بریم!
-بارون
-هوم؟
-به سردار که چیزی نمیگی؟!
-ن آجی خیالت راحت
-هوف...ممنونم!
بغلش کردم‌. واقعا رفیق خوبی بود...از وقتی دوم راهنمایی بودیم باهم بودیم تا الان...😍
یه دربست گرفتیمو سوار شدیم....
.
.
.
#ادامه دارد