#آرتان
چشمامو باز کردم...صورتش هنوز نزدیک صورتم بود...لبخندی روی لبم نشست! من واقعا عاشق طنازم بودم! دستشو گرفتم و جلوش زانو زدم:
-منو با همین سادگیم ولی عشق زیادم میپذیری خانوم جذابم؟!
آهسته خندید:
-خیلی دیوونه ای...❤
بعد سرشو چند بار تکون داد و با لبخندی گفت:
-بله
بغلم کرد...خیلی محکم! یه جوری بهش دلبسته بودم که حسم از عاشقی فراتر رفته بود!!
صورتشو بین دستام گرفتم و با عشق بهش خیره شدم...آروم لب زدم:
-هیچوقت تنهات نمیذارم طناز...قول!!
پیشونیشو با عشق بوسیدم و سرشو گذاشتم روی سینه ام...
-فردا میخوام با سردار حرف بزنم!
سرشو از رو سینه ام بلند کرد و با تعجب گفت:
-انقدر زود؟! هنوز خودم تو شوکم!
خندیدم...من قربونش بشم که تو شوک بود^^ موهاشو نوازش کردم و گفتم:
-تنها آرزوم رسیدن بهته!
لبخندی روی لبش نشست و گفت:
-بهت اعتماد دارم...وقتی آدما عاشق میشن خود به خودی به عشقشون اعتماد میکنن!
بوسه کوتاهی به لبهاش زدم....

#بارانا
داشتم با لپتاپم کار میکردم که صدای گوشیم بلند شد! نیما بود...بازش کردم:
-بارونم...خوابی؟!
لبخندی زدم و واسش نوشتم:
-بیدارم...خوابم نمیبره! تو چرا نخوابیدی؟!
-پیشم نیستی:(
نوشتم:
-بیام پیشت؟!
ایموجی 😍 گذاشت و نوشت:
-بیا...دلم واست تنگ شده!
خنده ام گرفت...نوشتم:
-پفیلا داری؟
-دارم!
-فیلم ببینیم؟!
-چشم...بیام دنبالت؟!
-باشه بیا‌...بزنگ بهم!
گوشی رو خاموش کردم و از جام پاشدم...یه پالتو خز قهوه ای با شلوار جین تیره پوشیدم و شال مشکیمم انداختم...یه رژ صورتی به لبهام زدم و با برداشتن کیفم و گوشیم رفتم پایین...گوشیم زنگ خورد.جواب دادم:
-الو؟
نیما-پایینم!
-اره منم اومدم...
دیدمش و واسش دست تکون دادم و سوار ماشین شدم...
...
#طناز
در خونه رو باز کردم و کفشهامو از پام در اوردم:
-من اومدم! کسی نیست؟!
صدای سردار از تو آشپزخونه بلند شد:
-هیس سر و صدا نکن مامان بزرگ سرش درد میکنه خوابیده!
-وا...چشه؟
رفتم تو آشپزخونه. از دیدنش خنده ام گرفت! با خنده ای که قطع نمیشد پرسیدم:
-چیکار داری میکنی سیبیلو؟!
-سیبیلو خودتی-_-
-باورم نمیشه داری آشپزی میکنی^^
-هر هر هر هر😒
-چی میپزی خیلی گشنمه!
-پاستا
-غذا قحطی بود-_-
-نمیخوری مشکل من نیس!
-انقدر خوشحالم که سنگم بزاری جلوم نه نمیگم😍
برگشت و با تعجب نگام کرد:
-چرا چیشده؟
دستمو گرفتم جلوشو تکون دادم!!
-ازدواج میکنیم^^
یهو حلقه رو از دستم قاپید و با چشای گرد شده نگام کرد!
-جون من اینو آرتان بهت داده؟! شوخی نکنیا
حلقه رو ازش گرفتم و گذاشتم تو انگشتم:
-بله! لطفا با حلقه نازنینم درست رفتار کن😒
-شت:/..چیشد تعریف کن واسم!
عین این دخترای احساساتی با لبخند ب سقف خیره شدم:
-واااییی نمیدونی چقدر رمانتیکه😍هععییییییی=)
چپ چپ نگام کرد که خنده ام گرفت و گفتم:
-واقعا الان فکر کردی واست تعریف میکنم؟!
-پاستا حاضره...سنگین باش یکم-_-
دیگه چیزی نگفتم. فک کردی همه چیو بهت میگم؟!
نخیر بیام از اولین بوسه با تموم جزییاتشم بگم قشنگ شیرفهم شه؟!😐
غذامو کشیدم و با اشتها خوردم. بعدم جیش بوس لالا...😜
از خوشحالی مگه خوابم میبرد...هی اینوری غلت میزدم آرتان میومد جلو چشمم...اونطرفی غلت میزدم صحنه بوسه اش میومد تو ذهنم! ذوقی که داشتم بیشتر از اینا بود❤
صدای پیامک گوشیم بلند شد...برش داشتم‌. آرتان بود!
+ عشق یعنی وجودت❤
حضورت یعنی خوشبختی💞
خوشبختی یعنی باتو بودن💫
با تو بودن یعنی"تنها آرزوی من💋"
لبخندی زدم که دوباره نوشت:
-خوب بخوابی زندگیم...
ایموجی قلب واسش گذاشتم و نوشتم:
-حرفات قشنگه...:)
آرتان-بیداری هنوز؟
-اوهوم...خوابم نمیبره..دوست داشتم بغلت کنم..چشمامو ببندم و یه نفس عمیق بکشم که خوابم ببره!
-میگذره عشقم...ازدواج میکنیم^^
-آرتان...تو واقعا بی نظیری!
-😘
-طنازم
-جونم
-میشه خوابتو واسم تعریف کنی؟!
-آرتان من از وقتی بدنیا اومدم شاید ۱۰ میلیارد تا خواب دیده باشم کدوم خواب رو میگی😐
چند لحظه بعد نوشت:
-خوابی که با دیدنش عاشقم شدی!
یادش افتادم...دلم لرزید! با لبخند نوشتم:
-چشم
شروع کردم به دادن ویس و تعریف خوابم....
ویس رو که گوش داد از این ایموجیا گذاشت"😍"
آرتان-چقدر خواب هات قشنگه...لااقل واسه من!
-میشه یه چیزیو اعتراف کنم؟!
-چیو
-نمیدونم چشمات چی داره که انقدر عاشقشونم!
-چشمای من چیزی نداره...عشق تو حقیقیه:)
-خیلی عجیب عاشقتم...❤
خواب به چشمم اومده بود...چشمامم کم کم بسته شد.....
#آرتان
طناز-خیلی عجیب عاشقتم...❤
لبخندی نشست روی لبم...واسش نوشتم:
-من بیشتر...
پیاممو خوند اما هرچی منتظر شدم جواب نداد!
-طناز؟
-عشقم کجا رفتی؟
-خوابیدی؟
-طناز دارم نگران میشم خوابی؟!
با خودم گفتم الان ساعت ۳:۳۰ شب کیه که خوابش نیاد😑فهمیدم رو صفحه چت من خوابش برده! آهسته خندیدم...واسش نوشتم:
-خوب بخوابی ملکه زندگیم...:)😙
چت رو بستم و چشمام کم کم گرم شد....
#بارانا
در خونه رو باز کرد و گفت:
-بفرمایید خانوم!
خندیدم...پالتومو از تنم در اوردم و آویزون کردم به چوب لباسی و موهامو باز ریختم رو شونم...
گفتم:
-چه فیلمی ببینیم؟
آهسته خندید.
نیما-اول بریم پفیلا درست کنیم!
رفتیم توی آشپزخونه...داشتم دنبال قابلمه میگشتم که نیما یکی داد دستم...گفتم:
-ذرت ها کو؟
نیما-کابینت طبقه بالایی رو بگرد اونجاست!
ذرت ها رو ریختم و نمک و روغنم اضافه کردم. گفتم:
-نیما در قابلمه کجاست
-همینجا ها بود،نیست؟!
در کابینت پایینو باز کردم و داشتم دنبال در میگشتم که با صدای نیما پریدم:
-بارانا پفیلا ها ترکیدن رو اجاق!
همینجور پفیلا بود که میپاشید بهمون...نیما دستشو دورم قلاب کرد و واسم سنگر گرفت! خیلی باحال بود...صدای خنده مون تو کل خونه پخش شده بود!
نیما درشو گذاشت و پوفی کرد:
-آخیییش...!
خندیدم و گفتم:
-حالا این افتضاحی که تو آشپزخونه ست رو چجور تمیزش کنیم؟!
نیما-یه کاریش میکنیم دیگه...یه نگاه بنداز ببین حاضرن؟
درشو آروم باز کردم. دیگه چیزی نمیترکید! خالیشون کردم توی یه ظرف و بردم توی هال...ظرف رو گذاشتم رو میز و گفتم:
-چی میبینیم؟!
-بروکلین..آمریکاییه..من و آرتان عاشقشیم!
-عاشقانه؟
-اوهوم...فیلم جذابیه حالا ببینی عاشقش میشی!
فیلم رو که گذاشت سرمو تکیه دادم به شونه اش و لبخندی زدم...
حدود یکساعت از فیلم گذشته بود و خیلی خوابم گرفته بود...نیما تلوزیونو خاموش کرد و بغلم کرد و رفت سمت اتاقش...آهسته دراز کشیدم و چشمام رفت رو هم‌...دستای نیما دورم حلقه شد و گاهی اوقات آهسته بدنمو نوازش میکرد...نیم ساعت گذشته بود که آهسته کنار گوشم گفت:
-بیداری؟!
سرمو تکون دادم و چشمامو باز کردم...موهامو نوازش گونه از توی صورتم کنار زد و گفت:
-بارانا...من خیلی دوستت دارم!
لبخندی زدم و بیشتر توی بغلش فرو رفتم...
یاد حرفای طناز افتادم...گفت ازش بپرس..ولی اخه خجالت میکشیدم ازش بپرسم دلت میخواد با من س*ک*س داشته باشی!!! دو دل بودم‌...بالاخره نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:
-نیما...
-جانم
-تو میتونی هرچی تو دلته بهم بگی...منو راز دارت بدون! همینطور عشقت:)
لبخندی زد و گفت:
-چند وقته میخوام راجع به موضوعی باهات حرف بزنم...اما میترسیدم عصبی بشی..بیخیالش شدم!
ته ریششو آروم نوازش کردم و گفتم:
-بگو...واسه چی عصبی بشم!
-آخه یکم غیر منطقیه...یعنی..از واکنشت میترسم!
خندیدم و گفتم:
-واکنشم ته تهش یه چک نر و ماده ست!
ایندفعه خودشم خندید^^
نفس عمیقی کشید و توی آغوشش فشردتم...
-میخواستم بگم...میشه ما...یعنی..من و تو....!
-خب؟!
-من و تو...امشب واسه هم بشیم!
یکم خیره نگاهش کردم و بعد هر دو زدیم زیر خنده!
نیما-چَکه رو نمیزنی نه؟!
-دیوونه...😁
کمی بعد با لحن مظلومی گفت:
-من اصلا دوست ندارم ناراحت بشی...اگه دوست نداری بگو نه من این بحثو تمومش میکنم!
لبخند محوی نشست رو لبم...آهسته گفتم:
-بهت اعتماد دارم...هم به تو،هم به عشقت!
چشماشو آروم بست و لبهاش با لبهام تماس پیدا کرد..................!

#طناز
با صدای زنگ گوشیم که هر لحظه داشت میرفت رو اعصابم چشمامو باز کردم. دستمو کشیدم زیر پتو و گوشیو چنگ زدم و کشیدمش بیرون:
-هوم؟
آرتان-آخی...الهی بگردم خوابیدی^^
-خیلی خوابم میااااد
-رو صفحه چتم خوابت برده بود!
-واقعا؟
-اوهوم
-پاشو پاشو دارم میام یه کار مهم دارم!
-کجا میای؟
-طناز حالت خوبه؟
-اها ببخشید. اره الان حاضر میشم:/
-بوس بهت😘👋
گوشیو قطع کردم و رفتم که حاضر شم....
مانتوی قهوه ای سوخته و شال کرمی و شلوار جین پوشیدم و موهامو کج ریختم یه طرف صورتم...
با یه رژ صورتی کارمو تموم کردم که آرتان زنگ زد! جواب دادم:
-حاضرم الان میام
-ببین...چیز..به داداشت بگو اونم بیاد...میخوام باهاش حرف بزنم!
-بهش گفتم دیشب...ولی چیزی از حرف زدن رسمی نگفت!
-خب تو الان بگو سه تایی بریم کافیشاپ حرف میزنیم!
-نه دیگه میخواستین مردونه برید چرا من حاضر شدم:/
خندید و گفت:
-پس تو بمون تا خودم بیام دنبالت میریم بیرون!
خمیازه ای کشیدم و با لبخند گفتم:
-چقدر خوب گفتی...بذار یکم دیگه بخوابم تازه ساعت ۱۰ صبه:/
-اوکی...به سردار بگو پایین منتظرشم!
-بای
گوشیو قطع کردم و رفتم توی هال...سردار با مامان بزرگ صبحونه میخوردن! با کمی من و من گفتم:
-داداش...دوستت پایینه میگه میخواد باهات بره جایی!
بیخیال گفت:
-دوستم کیه!
-لگدی به پاش زدم و براش ابرو بالا انداختم:
-دوستت!!
و یواشکی به حلقه ام اشاره کردم:/
لقمه پرید تو گلوش و بعد از دو سه تا سرفه گفت:
-هااا..چیز...الان حاضر میشم الان!
خنده م گرفته بود...ولی بالاخره که مامان بزرگ میفهمید دیگه...قرار بود همه چی رسمی شه!

#نیما
چشمامو آروم باز کردم...بارانا توی آغوشم مثل یه فرشته خوابیده بود...:) بوسه خیلی آرومی به پیشونیش زدم و صداش زدم:
-عشقم...بارونم...نمیخوای بیدار شی؟! خانومم؟!!
چشماشو باز کرد...لبخند زورکی زد و گفت:
-خیلی سرده!
محکم بغلش کردم و پتو رو کشیدم روی سرش...بازومو چنگ زد و آخ آرومی گفت! نگرانش شدم...صورتشو گرفتم بین دستامو لب زدم:
-خوبی؟
-دلم...دلم خیلی درد میکنه‌...
از جام بلند شدم و تیشرتمو پوشیدم و پیشونیشو بوسیدم:
-مسکن میخوای؟
-ممنون...
به طرف آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب پر کردم با یه ژلوفن بردم پیشش...قرص رو که خورد انگار آرومتر شد...❤
دستمو گرفت توی دستش و خیره به نقطه نا معلومی گفت:
-الان چی میشه...؟
-چی؟
-زنت شدم یعنی؟
-دوست نداشتی بشی..؟
-چرا...من خیلی دوستت دارم:)
لبخندی زدم و گفتم:
-ازدواج میکنیم! بهت قول میدم عشقم‌‌‌...
-درسته خونوادم فوت شدن اما داداش طناز برادرم محسوب میشه...و همه کاره من! باهاش حرف میزنم...راجع به تو میگم...از خوبی هات،مهربونیات💞
قطره اشکی از ذوق چکید روی گونه ام...
محکم بغلش کردم و گفتم:
-قربونت بشم که انقدر خوبی...عشقم!

#آرتان
درو باز کرد و اومد بیرون:
-سلام
-سلام‌‌‌...بیا بشین
حرکت کردم.
سردار-کجا میریم؟
-میخوام بات حرف بزنم...جدی!
-میدونم...طناز دیشب گفت
-میدونی...خیلی دوسش دارم...حاضرم بهترین بهترینا رو واسش فراهم کنم! یه زندگی عالی واسش میسازم...کاری میکنم آب تو دلش تکون نخوره! فقط اول از تو بعد از‌ مادر بزرگت اجازه میگیرم...خوشبختش میکنم!
با تعجب گفت:
-آرتان مگه داری از دختر پادشاه خواستگاری میکنی؟!
خنده م گرفت!
-خب گفتم رسمی باشه!
سردار-همچین آب و تاب دادی مسئله رو...من گفتم نمیدمش مگه:/
پوکر نگاهش کردم که بلند خندید. واقعا طناز از هزارتا شاهزاده هم با ارزش تر بود:)
سردار-اوکی...من امشب با مامان بزرگم حرف میزنم..بعد بهت زنگ میزنم یه روزی تو آخر هفته بیاین خونمون!
-مرسی
-بپیچ سمت راست قهوه خونه رفیقم!
.
.
.
#ادامه دارد