#طناز
با شنیدن صدای گوشیم چشمامو باز کردم...کیه این وقت شب یعنی-_- بازش کردم:
-طناز هستم بفرمایید؟!
داداشم-اووو میبینم واس خودتون شرکت زدین! دختر به خودت بیا😑
خواب از سرم پرید و کلافه گفتم:
-کجایی الان اون سیبیلاتو از ته بتراشم...نصف شب چه وقت زنگ زدنه اخه🙄
-مامان بزرگ...میخواد باهات حرف بزنه!
-الان؟؟؟
-نه فردا...گفتم در جریان باشی!
-اوکی...میذاری بخوابم؟
-راحت باش:/
-راحتم-_-
تلفنو قطع کردم و صاف خوابیدم سر جام و ب سقف خیره شدم...صدای آرتان از فکر و خیال بیرونم اورد:
-بیداری؟
-نه بیدارم کردن! الانه که گوشیمو خورد و خاکشیر کنم😑
خندید:
-خب دیوونه گوشیتو خاموش کن دیگه چرا بزنی بشکنیش!
چند لحظه بهش خیره شدم و گفتم:
-عههه..راست میگیا..حواسم نبود! قربون اون عقل فریادرست بشم😁
خم شدم و گوشیمو برداشتم و خاموشش کردم.
آرتان-الان راحت بگیر بخواب...کسی بهت زنگ نمیزنه!
-توام گوشیتو خاموش کن
-اوکی
چشمامو بستم و به زور سعی کردم بخوابم! خوابم نمیبرد!
کلافه نفسمو فوت کردم و گفتم:
-خوابم نمیبره دیگه!
آرتان-منم همینطور...الان ۴ صبحه پاشیم صبحونه بخوریم:/
خنده ام گرفت...گفتم:
-اره این ساعت گربه های محله هم بیدار نمیشن! عشقم میشه اراجیف نگی-_-
از جاش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد:
-اگه خوابت نمیبره بیا یه فکری دارم!
-چی؟
دستمو گرفت و بلندم کرد:
-بریم حالا میفهمی!
دنبالش از پله ها پایین رفتم...tv روشن کرد و گفت:
-فیلم ترسناک ببینیم...یوووهااااااا😈
جیغ خفه ای کشیدم و کوسن مبل رو پرت کردم سمتش:
-مرض چرا میترسونی آدمو😢
بلند خندید:
-چون ترسوندنت باحاله^^ لذت میبرم بترسونمت😂
لبامو غنچه کردم و مظلوم گفتم:
-آرتان نکن ازین شوخیا واقعا میترسم!
اومد سمتم و محکم بغلم کرد...بوسه کوتاهی روی گونه ام زد و گفت:
-باشه باشه شوخی کردم...یالا بریم پفیلا درست کنیم...تخمه هم بیاریم! اینجوری بیشتر حال میده^^
-اما من شکلات داغ میخوام!
-اونم میشه...بدو بیا
رفتیم تو آشپزخونه...آرتان رفت پفیلا درست کنه منم شکلات داغ...شکلات که حاضر شد ریختمش توی فنجون و گفتم:
-بنظرم خوب شده!
یکم ازش خوردم...
آرتان-منم امتحانش کنم!
نزدیکم شد و بوسه ای روی لبم زد😍ابروهاشو انداخت بالا و با لبخند گفت:
-خوشمزه‌ست! واسه منم بیار^^
لبخند خجالتی زدم و باشه ای گفتم‌‌...با سینی شکلات داغ رفتم توی هال...نشستم و رو به آرتان گفتم:
-چی ببینیم؟
-احضار😈
-جییییغ:/
-باشه نترس^^
فیلم رو گذاشت و با لبخند رو به من گفت:
-ترسیدی بغلم کن!
سری تکون دادم و فنجون شکلات داغمو گرفتم دستم...
یکم از فیلم گذشت که دستاش دورم حلقه شد:)
آرتان-بیا اینجا...❤
بغلش کردم و نگاهمو به فیلم دوختم! صحنه ها هی ترسناکتر میشد و من بیشتر فرو میرفتم توی بغلش! چشمامو از ترس بسته بودم و آرتانم هر ازگاهی با خنده میگفت:
-بیار بالا سرتو اینجاش ترسناک نیس!
ولی به محض اینکه نگاهم به تلوزیون میفتاد از ترس جیغ میکشیدم-_- فقط منو حرص میداد!
فیلم که تموم شد گفتم:
-دست و پام داره میلرزه هنوز...لعنت ب کارگردانش😢
-کارگردانشو چیکار داری؟
-ترسیدم‌...
دستاشو باز کرد و منو کشید توی بغلش:
-ترسوی خودمی...عشقمی...نفسم💋
به چشماش خیره شدم...چشمای مشکیش! یاد اون روزی افتادم که فهمیدم عشقمه:)) کاش نمیرفتم و همونجا بهش میگفتم خیلی عاشقتم☺❤
آرتان-هوا روشن شده...خیلی خسته ام...تو چی؟
سرمو گذاشتم روی شونه اش و چشمامو بستم:
-والا من گیج میزنم...میشه اینجا بخوابم...سرم روی شونه ات باشه...عطرتو حس کنم=)
بوسه عمیقی روی پیشونیم نشست و بعد صدای خسته اش:
-همینجا بخواب‌...باتو آرومم عشقم💗
صدای نفس های منظمشو که شنیدم فهمیدم خوابش برده:)
سرمو گذاشتم روی شونه اش و به خواب عمیقی فرو رفتم‌.....
#بارانا
با حس نوازش موهام چشمامو باز کردم...لبخندی روی لب نیما نشست و آهسته گفت:
-صبح بخیر عشقم
-بغلم کن☺
دستاشو واسم باز کرد...خزیدم توی آغوشش..:)
-من و فندق خیلی سردمون شده^^
-بمیرم واسه تو و فندق که انقدر خوبین😍
-خدانکنه بابایی:)
تک خنده آرومی زد و تکرار کرد:
-بابایی...خیلی قشنگه!
چند لحظه بعد گفتم:
-میرم صبحونه حاضر کنم...توام بیا
از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم......
#طناز
چشمامو باز کردم...سرم روی شونه آرتان بود و کمرم حسابی درد میکرد! اره دیگه طناز چند ساعت توی همین حالت بخوابی معلومه کمر درد میگیری!
نگاهی به آرتان انداختم...لبخندی روی لبم نشست و بوسه آرومی روی گونه اش زدم و زیر لب گفتم:
-زیبای خفته...انقدر خوشگل نباش💗
صورتشو نوازش میکردم...میخواستم حفظش کنم...هر سانتش رو...هر جزء شو:)
بلند شدم و روشو با پتو گرفتم...ساعت ۱۱ صبح بود...خیلی کم خوابیدم امروز!! عااا تقصیر داداشمه دیگه-_- مثلا میمرد فردا بزنگه! داشتم صبحونه رو حاضر میکردم که دستای آرتان حلقه شد دورم:
-صبح بخیر...عشقم:)
لبخندی زدمو گفتم:
-راحت خوابیدی؟
-با تو آره ولی اون کاناپه لعنتی خیلی اذیتم کرد-_-
-اوهوم...کمر منم خیلی درد گرفت!
کمی مکث کردم و گفتم:
-تخم مرغ آبپز میخوری؟
-باشه
میز رو حاضر کردم و نشستم...داشتیم صبحونه میخوردیم که آرتان گفت:
-بریم شمال؟
-هوم؟
-میگم بریم شمال...با مامانم اینا آشنات کنم!
لبخندی نشست روی لبم و گفتم:
-باشه...کی میریم؟
-بعداز ظهر...یکم کار دارم انجام بدم بعدش میریم!
-پس من وسایلمونو جمع کنم...دیر نکنیم!
-اره اره جمع کن...شاید دو سه هفته بمونیم!
-میگم به نیما ایناهم بگو...خواستن بیان
-باشه...به بارانا پیام بده از الان...دیر نکنن
آب پرتقالشو یه نفس سر کشید و بلند شد:
-من برم یکم خرید کنم واسه توی راه...میام!
-باشه..مواظب خودت باش
-فعلا
گوشیمو برداشتم و به بارون اس زدم...چند دقیقه بعد سین زد و گفت اوکیه! خیالم راحت شد و رفتم چمدون ببندم...
#بارانا
-عشقم؟
-هوم؟
-میگم آرتناز میخوان برن شمال ماهم بریم؟!
با تعجب گفت:
-کیا؟؟؟؟
-آرتناز...مخفف آرتان و طناز😂
خندید و گفت:
-دیوونه^^ گفتی میرن شمال؟
-اره
-اوکیه...ماهم بریم!
-باشه پس من بهش میگم...
به طناز اوکی دادم و رفتم تا وسیله جمع کنم...هول بودن انگار:/ میخوان بعد از ظهر برن!
....
نزدیک ساعت ۴ بعد از ظهر طناز زنگ زد بهم:
-بارووون...باروون...نم نم میباره^^ چطوری رعد و برقم؟!
-کوفت..زهرمار...نگفتم اسممو مسخره نکن؟!
-شکلات فندقیم چطوره؟!
-اونم خوبه‌
-میگم ما راه افتادیم سمت خونتون...حاضر باشین!
-عههه من هنوز چیزی نخوردم!!
-ولکن لمبوندنو آرتان ساندویچ خریده توی راه بخور!
-نچ...به بچم باید غذای سالم ارگانیک برسه😐
-ارگانیک بودنت تو حلقم-_- بیاین پایین رسیدیم!
-قطع کن اومدیم.
#طناز
تلفنو قطع کردم و گفتم:
-الان میاد...خدا فقط بارونو گیرش بیارم موهاشو بکشم!!
آرتان-چرا؟
-از وقتی حامله شده چرت و پرت زیاد میگه:/
-چی میگه؟😂
-بهم میگه من ساندویچ نمیخورم بچم باید غذای ارگانیک بخوره!
خندید و گفت:
-یه نگاه بنداز اگه توی بساطتت نون پنیر داشتی بده بخوره! هم سالمه هم ارگانیک😐
-آی گل گفتی...ماهم قشششنگ جلوش ساندویچ میخوریم تا دیگه هوس ارگانیک خوردن به سرش نزنه^^
در ماشین باز شد و بارانا نشست داخل:
-کولرو روشن کن خفه شدم!
آرتان-علیک سلام! بزار برسی-_-
-نیما کو پس؟
-میاد داره بند کفشاشو میبنده!
آرتان-دقیقا دوساعت براش وقت میذاره:/
خندیدم و گفتم:
-واقعا از نیما چه انتظاری داری! آدمو معطل نکنه که دیگه اسمش نیما نیس اسمش غضنفره😑
کل ماشین با خنده امون منفجر شد! من با نمکم یا اونا زیادی بی جنبه:/
نیما هم سوار ماشین شد.
آرتان-چه عجب! آیا بستن یه بند کفش خیلی سخته؟ گرما زده شدیم اینجا-_-
نیما-چرت و پرت نگو کولر تا درجه اخر روشنه دارین بستنی میشین!
بعد یه ژاکت انداخت روی بارانا و گفت:
-بیا عشقم معلوم نیس خاموشش کنه یا نه تو سرما نخور:/
بارانا-میخوای بری یا همینجا وایمیسی حرف میزنی؟! ۵ ساعت تو راهیم آتیش کن!
آرتان-نه الان میریم
استارت زد و از خیابون خارج شدیم.....
....
#آرتان
دوساعت بود یه کله رانندگی میکردم! خب منم آدمم خسته شدم-_- اون دوتا لاکپشت که اون عقب تخت خوابیده بودن!
طناز هم سرش روی شونه ام خوابش برده بود:)
اذیت نشه...آروم صداش زدم:
-طناز...عشقم..اینجوری نخواب اذیت میشی!
با صدای خسته ای گفت:
-هووم؟
-میگم تکیه بده اینجوری کمر درد میگیری!
یکم جا به جا شد و به صندلیش تکیه داد...
طناز:چقدر مونده برسیم؟
-ساعت خواب؟ تازه دو ساعته حرکت کردیم!
آهسته خندید و گفت:
-چیکار کنم‌...دیشب درست نخوابیدم!..آی آرتان میشه اینو خاموش کنی سرماش صاف داره میخوره به من!
کولرو خاموش کردم...دستشو گرفتم و آروم بوسیدم...
-همه کار میکنم تا خوشحال باشی^^
-عزیزم😍اینجوری میگی دلم میلرزه یواشتر💗
خم شد و سرشو گذاشت روی شونم:
-دوستت دارم...
نیما-این پشت آدم نشسته کاراتونو بذارین یه وقت دیگه!
-صبح شماهم بخیر-_-
نیما-ظهر شده:/
-میدونم!
نیما-گرسنه ام شد...اقای آرتان میخوای یه جا نگهداری یه چیزی بخوریم؟!
گفتم:
-عقب ماشین ۴ تا ساندویچ هس‌...یکیشو بردار بخور
-عه قربونت مرسی😁
-خواهش میکنم
طناز-نیما یکی ب منم بده
بارانا هم انگار بیدار شد و یهو با ترس داد زد:
-چیشده تصادف کردیم!!
گفتم:
-اره الان ته دره ایم این روح منه داره باهات صحبت میکنه:/
بارانا-مرض😑داشتم خواب میدیدم!
طناز-هوووی با عشقم درست صحبت کن!
بارانا-یه لحظه همگی ساکت گشنمه!
طناز-خب بخور چرا میگی ساکت؟؟
بارانا-میخوام تمرکز کنم!
کل ماشین منفجر شد😂دیوونه...گفتم:
-داداش سرویس همه رو بده! منم گشنمه!
ماشینو زدم و کنار که غذا بخوریم....🍔🍟
***
#طناز
چمدون هارو بلند کردم و با پسرا خداحافظی کردیم...
بخاطر بارداری سرکار خانم هم اقا نیما خیلی مخمو خورد که چمدون سنگین دستش ندم-_- الان دستام داره میشکنه:/
به محض رفتنمون تو خونه دوتایی فریاد زدیم:
-ما اومدیممممم!
سردار-عههه کیا اومدن! چه عجب پیداتون نیس؟
مامان بزرگ-سردار کیه؟
سردار-نوه دم بختت با جاریش😐
بارانا-ببند سردار هنوز ازدواج نکردیم-_-
سردار-بزار اینا ازدواج کنن دارم برا شماهم!
مامان بزرگ اومد پیشمون..خوشحال بود! یعنی از اون هفته ای که یهویی بخاطر آرتان پاشدم رفتم دیگه ندیدمش:)
بغلش کردم و گفتم:
-خیلی دلم برات تنگ شده بود!
مامان بزرگ-کجایی دخترم...از اونشب به بعد یهویی با اون حال خراب غیبت زد!
-خوبم دیگه...خیلی خوبم!
مامان بزرگ-بیاین تو بیاین...چایی هم دم کردم بشینیم مفصل حرف بزنیم!
...
مامان بزرگ-سردار یه چیزایی میگفت!
یکم خجالتی گفتم:
-اوهوم اره...یعنی یهویی شد! یهو تصمیم گرفتیم که اینجور بشه..!
مامان بزرگ-خونوادش کیه؟ کجا زندگی میکنه؟
-همین شمال خودمون ساکنن! خونوادشم خونواده خوبین...مثل ما نیستن ولی اصیلن! دیگه‌...مثل اینه پدرش و عموش یه شرکتو اداره میکنن...وضعشونم خوبه!
لبخند محوی نشست روی لبش و گفت:
-۲۰ سال پیش انقدری بودی تازه از بیمارستان با مادرت اوردیمت خونه...داداشت ۴ ساله بود مثل پروانه دورت میچرخید! خیلی کوچیک بودی...کی انقدر بزرگ شدی تو اخه..؟☺
داداشم-خب حالا مامان بزرگ لوسش نکن! داره شوهر میکنه نمیره افغانستان که:/
بارانا-اگه میرفت من تنهایی چیکار میکردم!
-آییی بمیرم منن برات...بیا اینجا دختر بغلت کنم^^
محکم همو بغل کردیم. مامان بزرگم گفت:
-دخترم...بهش زنگ بزن بگو واسه شام بیاد اینجا...آشنا شیم!
-عِ مامان بزرگ زشته یکماهه خونوادشو ندیده بزار بعدا
-تو زنگ بزن...بهش بگی میاد!
شونه ای بالا انداختمو با گوشیم رفتم تو اتاقم...
بوووق..بووق..بووق:
آرتان-مشترک مورد نظر میخواد قربون عشقش بره😍
آهسته خندیدم:
-مشترک مورد نظر...امشب شام بیا خونمون!
آرتان-کی؟ من بیام؟
-اره...مامان بزرگم دیگه! میخواد باهات آشنا شه!
-چشم..‌.امر دیگه؟
-آرتان..با گل و شیرینی بیا😜
خندید و گفت:
-اونو وقتی اومدیم خواستگاری...ساعت چند بیام؟
-۸ اینجا باشی خوبه...واست دلمه بپزم؟
-اوکی...بوسم کن تا قطع کنم!
-مسخره پشت خطی چطور بوست کنم😐
-تو ببوس صداشم بیاد کافیه😍
لبمو به گوشی چسبوندم و بوسه محکمی زدم و با خنده آرومی گفتم:
-خوب شد؟
-اوهوم...پس دو ساعت دیگه میبینمت💗
-فعلا
صدای بارانا از فکرای عاشقونم بیرونم اورد-_-
بارانا-حالا دیگه از پشت خط؟؟ نچ نچ نچ...قشنگ بیارش تو اتاقت...دستتو بکشه پرت شی تو بغلش،طولانیشم کن😈
بالشتو پرت کردم سمتش:
-بیشعور کی میخوای آدم شی تو😑
بلند خندید و نشست روی صندلی...
بارانا-خوشم میاد حرصتو درارم^^
-بارون برو بیرون بذار تو افکار خوشم غرق باشم!
-اوکی من رفتم...ولی تو افکارت یه چیز رمانتیک تر بساز مثلا...........!
حرفشو قطع کردم و جیغ زدم:
-فرار کن وگرنه گیرت بیارم چنان بزنم.........😤
با خنده از اتاقم فرار کرد:/
.
.
.
#ادامه دارد