Part25#
#آرتان
بالاخره روزش رسید...روزی که منو عشقم منتظرش بودیم!
امشب به عبارتی نامزد هم به حساب میایم:)
دیگه حلقه میندازیم...رابطه امون مخفی نمیمونه!
کت سرمه ایمو تنم کردم و یه نگاه تو آینه به خودم انداختم.
کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید و ادکلن تلخی که زده بودم جذابم کرده بود!
در اتاقم زده شد و بعد صدای نیما:
-داداش حاضری؟ دیر شده باید زود برسیم!
مامانم-پسرم چقدر باید منتظر بمونیم تمومش کن!
بلند گفتم:
-یه لحظه آروم باشین تموم میکنم کارمو-_-
آهسته خندیدمو جعبه حلقه رو از جیبم بیرون اوردم...درشو باز کردم. لبخندی روی لبم نشست...یعنی امشب اینا رو دستمون کنن نامزد میشیم😍
در اتاقو باز کردم که نیما گفت:
-بالاخره تصمیم گرفتین از اتاق بیاین بیرون؟!
-بریم من حاضرم!
نیما-همه رو معطل کردی بعد میگی بریم:/
-بریم داداشم بریم!
#طناز
موهامو اتو کشیدم و همونجوری باز گذاشتمشون...آرایشمو با یه رژ صورتی کمرنگ و خط چشم نازک و یه ریمل کامل کردم...لباسم هم یه تونیک و ساپورت سفید بود با کفشای پاشنه بلند سفید. در اتاقم زده شد و داداشم اومد تو:
-وااای چه ناز شده!
آهسته خندیدمو گفتم:
-مرسی
-دلم برات تنگ میشه دیوونه...واسه خل بازیات!
-آایی حالا فعلا عروسی نکردم شلوغش نکن:/
بارانا اومد تو اتاق:
-طناز اتوی مو رو بده..زود باش رسیدن!
-بیا به برق وصله...همینجا بزن
به گوشیم پیام اومد:
آرتان-👀
خنده ام گرفت و نوشتم:
-چیه؟
-عشقم😍
-جونم عشقم...بگو زندگیم^^
-باورم نمیشه...این ماییم که امشب نامزد میکنیم؟!
بارانا-با کی اسمس بازی میکنی😐
زبونمو واسش دراوردم و گفتم:
-به تو چه فوضول!
سردار-اسمش"به تو چه فوضوله"😂
آرتان یه ریز پیام میداد:
-میخوام ببوسمت...💋
-بغلت کنم❤
-بوت کنم...
-انقدر محکم بغلت کنم که استخونات بشکنه😁
نوشتم:
-دستت درد نکنه!
ایموجی 😂 گذاشت و نوشت:
-یعنی عااااااشقتم😍
واسش استیکر 💋 فرستادم و نوشتم:
-میخوام برم حاضر شم الان میرسین!
-پشت دریم👀
-عه چرا زنگ نزدین!!
-که پیام بدم تو درو باز کنی^^
-دیوونه🙇💖اومدم!
موهامو یکم نظم دادم و گفتم:
-رسیدن پشت درن!
بارانا-پس چرا زنگ نزدن؟
-نمیدونم! برم درو باز کنم!
از پله ها پایین اومدم و درو باز کردم. اول یه آقای میانسال که معلوم بود باباشه اومد داخل و سلام کرد...بعد یه خانم حدودا ۴۵ ساله ولی شیک اومد داخل و بغلم کرد:
-سلام عزیزم...چطوری؟ وای خدا نگاش کن سلیقه پسرم حرف نداره ماشالله😍
بعد یه پسر حدودا ۲۳ ساله که داداشش بود اومد داخل بعد نیما و آخرین نفر آرتان با گل و شیرینی تو دستش^^
لبخند مهربونی زد و دسته گل رو داد دستم:
آرتان-امشب خیلی خوشگل شدی:)
آهسته خندیدم و گفتم:
-توام همینطور...اینجوری میبینمت میخوام از ذوق بترکم❤
آرتان-بریم داخل؟
-اره بیا...
....
کنار داداشم نشستم که مامان آرتان گفت:
-والا قصدمون از مزاحمت یه امر خیره که انشالله اگه سیما خانوم راضی بودن دیگه بقیه اش با خداست...من میگم که دختر گلم برن با پسرم حرفاشونو بزنن انشالله که حلقه هارو دستشون کنیم!
مامان بزرگ-اختیار دارین چه حرفیه...دخترم، آقا آرتان رو راهنمایی کن اتاقت!
بلند شدم و با چشمام به آرتان اشاره کردم دنبالم بیاد...خیلی هیجان داشتم! در اتاقمو باز کردم و دست ب سینه ایستادم و با لبخند گفتم:
-بفرمایین تو منزل خودتونه😁
اومد توی اتاق و درو بست و خیره شد بهم!
آرتان-طناز...بغلم کن که خیلی دلم برات تنگ شده!
رفتم سمتش و محکم دستامو دورش حلقه کردم=)💗
دستاشو گذاشت پشت کمرمو محکم منو به خودش فشرد و گفت:
-عشقم...دلیل نفس کشیدنم...💋
چشمامو بسته بودمو صدای قلبشو با دقت گوش میکردم!
-آرتان؟ بنظرت دختر پسرا که میان تو اتاق حرف بزنن چی میگن به هم؟
یکم فکر کرد و گفت:
-عزیزم اونا حرف نمیزنن که! در اتاقو قفل میکنن میرن پی خوشگذرونی خودشون😂
-بی ادب-_-
-خب نمیدونم چی بهم میگن! اگه مثل ما از قبل باهم دوست باشن که همدیگرو دوتا بوس میکنن بعدم خدافظ میرن پایین نامزد میکنن!
-دیوونه^^ بریم پایین یا یکم دیگه بمونیم!
-نخیر بمونیم! یه هفته اس ندیدمت دارم بال بال میزنم!
نشستم روی تختم و با لبخند گفتم:
-خب؟ راجع ب چی حرف بزنیم؟
جلوی پام زانو زد دستامو گرفت توی دستش:
-قول میدم...تا آخر عمرم برات رفیق باشم،عشق باشم،همدم باشم...هرچی تو بخوای...فقط همیشه بمون و ازم دست نکش خب؟:)❤
لبخند خجالتی زدمو سرمو انداختم پایین...
آرتان-هر اتفاقیم که افتاد...اگه بادی وزید و جدامون کرد،اگه بارون بارید و اشکمونو دراورد،اگه زندگی بهمون سخت گرفت ما قلبامون واسه همدیگه بتپه...خب؟!💗
قطره اشکی از خوشحالی روی گونه ام لغزید و آهسته سرمو به نشونه تایید تکون دادم...دستامو برد سمت لبش و غرق بوسه کرد و با لحن گرمش گفت:
-تا عمر دارم عاشقت میمونم عشقم💋
در اتاق باز شد:
سردار-بیاین دیگه خیلی معطل........😶(سرفه)بیاین حلقه هارو بندازین!
سریع رفت و درو بست😂منو آرتان منفجر شدیم^^
گفتم:
-پاشو بریم که ایندفعه بارانا میاد رو سرمون خراب میشه:/
آرتان-بنظر منم بریم😶
باهم رفتیم پایین...مامانش تا مارو دید بلند گفت:
-چیشد عروس خانوم اره یا نه بالاخره😍
لبخندی زدمو گفتم:
-با اجازه داداشمو مامان بزرگم بله☺
صدای بلند دست و جیغ و کِل تو خونه پیچید...هیچوقت اونشب رو یادم نمیره...:)
مامان بزرگ-پس برو چایی بیار دخترم...بله رو دادی چایی هم بیار دیگه مادر^^
سینی چایی رو اوردم و اول گرفتم جلوی پدرش...بعد مامانش و داداشش..بعد نیما و آخرین نفر آرتان...نگاه قشنگی بهم انداخت و چایی رو برداشت...به بقیه هم چایی تعارف کردمو نشستم.
مامان آرتان-پس دخترم تو بیا پیش آرتان بشین، دیگه نامزدین عزیز دلم! مامان جان...حلقه ها رو بده!
آرتان از جیبش جعبه قرمزی بیرون اورد و داد به مامانش...مامانشم حلقهی منو داد به آرتان. حلقه رو که گذاشت توی انگشتم حس خوبی بهم دست داد:)
منم حلقه آرتان رو توی انگشتش گذاشتم و همه واسمون دست و سوت میزدن! مامان بزرگم اشک خوشحالی تو چشاش بود و با لبخند نگاهم میکرد...نیما هم موظف شد که مجلسو گرم کنه😂جوک های بیمزه تعریف میکرد و ما از دستش میخندیدیم:/
....
با لبخند گفتم:
-داری میری...؟
آرتان-اره...صبح حاضر باش ساعت ۷ راه میفتیم!
بغلش کردم و گفتم:
-یه امشبه رو دلم برات تنگ میشه!
خندید و گفت:
-قربونت بشم...فکر میکنی من دلم تنگ نمیشه💗
نزدیکتر شد و بوسه طولانی ای روی لبم زد و عقب کشید💋
لبخند قشنگی زد و گفت:
-شبت بخیر عشقم! زود بخوابیا^^
-باشه..بای بای👋😁
رفتم توی اتاقمو یه دوش حسابی آب گرم گرفتم...خیلی چسبید! لباسامو با یه دست تیشرت و شلوار صورتی عوض کردم و دراز کشیدم که در اتاقمو زدن:
بارانا-آجی بیام تو؟!
-از کی تاحالا اجازه میگیری:/ ما که این حرفا رو نداریم^^
اومد داخل و نشست کنارم روی تخت و گفت:
-داری میری قاطی خروسا دیگه...تنها میشم!
لبخندی زدمو گفتم:
-من که نمیرم خارج زندگی کنم! همین تهرانم جایی نمیرم که...بعدم کی گفته تنهایی! نیما رو داری...بچه اتون چند ماه دیگه بدنیا میاد...تازه هروقتم بخوای دوتایی میشینیم غیبت میکنیم مجردی😀
خنده غمگینی زد و گفت:
-هر روز میام پیشت! یه لحظه هم با آرتان تنهاتون نمیذارم حتی شده شبا میام وسطتون میخوابم که نتونین کاری کنین🙂💗
-دیگه چرت نگو ما تا الان کاری نکردیم بعد ازدواج راحتمون بذارین:/
دوتامون بلند خندیدیم😂یعنی از دست بارون^^
....
#نیما
ساعت ۲ شب بود...اصلا خوابم نمیبرد! به بارون اس زدم:
-بیداری؟
چند ثانیه بعد جواب داد:
-اره...نخوابیدی؟
-نه خوابم نمیبره! بریم بیرون؟ یه هوایی بخوریم یکم قدم بزنیم؟
-این وقت شب؟
-چه اشکال داره😐دلم واسه بچم تنگ شده ها
ایموجی 😘 فرستاد و نوشت:
-بچه اتم دلش برات تنگ شده^^ نیما برگشتیم تهران یه سونوگرافی بریم ببینیم چقدری شده؟!
-مگه چند وقتته؟
-۲ ماه
-پس یکم باید بزرگ شده باشه😍کوچولوی خودم:)
-میخوای بریم بیرون؟ حاضر شم؟
-اره...میام دنبالت!
گوشیو خاموش کردم و یه سوئیشرت انداختم روی خودم و از خونه زدم بیرون...ناگفته نمونه سوئیچ ماشین آرتانو کش رفتم😎
#بارانا
۱۰ دقیقه از پیام دادنمون گذشته بود و من همینجوری ایستاده بودم پایین! چیشد پس چرا نیومد:/ نصف شبی منو جلوی در کاشته!
تو همین فکرا بودم که ماشین آرتان رو از کوچه پشتی دیدم! وووی ملت سحرخیزن ایشونم اومده دنبال عشقش!!
ماشین نگه داشت جلوی خونه و منتظر بودم آرتان پیاده شه یهو درش باز شد و نیما پیاده شد و لبخند دندون نمایی زد!!
آهسته خندیدم و گفتم:
-بیشور فکر کردم آرتانه این وقت شب گفتم الان هی سوال جوابم میکنه کجا میرین میخواین چیکار کنین😂
چشمکی زد و با خنده گفت:
-کی؟ آرتان؟ نه بابا اون الان هفتا پادشاهو خواب دیده رفتم سوئیچشو بدزدم خوابِ خواب بود😐
-اوکیه پس سر خر وجود نداره بریم تا صب عشقو حال^^
-ای گل گفتی...بدو بریم!
#آرتان
با وحشت از خواب پریدم! واااییی این چی بود من دیدم! زیاد شام خوردم فک کنم-_- داشتم خواب میدیدم دوتا زامبی ماشینمو دزدیدن من و طنازم پشت سرشون میدویم!
گوشیمو باز کردم و به طناز زنگ زدم...
بوووق...بوووق...بوووق!
صدای خسته اش-آرتان؟
جلوی دهنمو گرفتم و با خجالت گفتم:
-خواب بودی؟!
-اره...
-ببخشید!
-نه عیب نداره...چیشده نخوابیدی؟
-چرا...خواب بد دیدم بیدار شدم!
-چی دیدی
-دوتا زامبی ماشینمو دزدیده بودن! منو تو هم دنبالشون میدویدیم نمیدونم چرا هی داد میزدیم نیما و بارانا!
بلند خندید و گفت:
-میدونی منظور از زامبی چیه؟!
-نه...چیه!
-بارانا سر جاش نیست!
-کجاس؟
-حدس بزن!
-نمیدونم تازه بیدار شدم حضور ذهن ندارم:/
-با اونیکی زامبی ماشینتو دزدیدن رفتن عشقو حال😂
تازه معنی خوابمو متوجه شدم!! برا همین داد میزدیم نیماااا...بارانااااا😐پس بگووو-_- ماشین منو کش میری؟!
-الان میرم حساب نیما رو برسم هستی دیگه؟!
-بریم عشقم^^ بریم ماشینتو پس بگیریم😎
-یه ربع دیگه اونجام...باید پیاده بیام-_-
-آخییی😂بی ماشین مونده عشقم...باشه بیا منتظرم! با ماشین سپهر میریم!
-فعلا
#بارانا
سوار قایق بودیم و نیما پارو میزد...
نیما-توروخدا هوا رو...چه خنکههه😍
-وااایی خیلی وقته اینجوری ریلکس نکردم^^
-ولی من میترسم آرتان بفهمه ماشینش نیست پاشه بیاد سراغم:/
-نترس نمیاد!
کمی که گذشت نیما با لحن بچه گونه ای گفت:
-فندقی ب توام خوش میگذره؟!
خندیدمو گفتم:
-آررههه بابایی تند تر برو😀
-باشه میرم^^ یه آهنگ شاد بزار تا برم وسط دریا!
-نیما نصف شبی آهنگ بزاریم؟
-قرار نیس همه بشنون خودمونیم:/
-اوکی
گوشیمو زیر و رو کردم و یه آهنگ شاد گذاشتم:
مست و گیجم
منو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچکسی نباشه
حال من خوبه هیچکسو نمیشناسم
تورو میبینم محو توست حواسم
نمیدونم کجام
اصلاً نمیرسه به تو صدام
یه کم بکن نگام
آره همونی که من میخوام
تو نگاهت منم
منم به خود تو زُل زدم
حاشیه نمیرم
نباشی میمیرم
نه نمیشه از تو بگذرم
نمیخوابیم ما
تا که شب صبح شه
دیوونه بازی تو باشی جاشه
بگو همرامی حتی توو خوابت
چه حالی دارم چقد میخوامت
بلند بلند با آهنگ میخوندیم و قر میدادیم😜یهو یه نفر از دور صدا زد:
-نیمااااااااااا😐
نیما-صدای کیه؟ منو صدا کردن؟
-اره فکر کنم!
دوباره صدا:
+نیما فرار نکن کاریت ندارم بیا سوئیچمو پس بده!!!
لبشو گاز گرفت و گفت:
-خاک ب سرم بیدار شد!!
-حالا چیکار کنیم؟ نیما برگردیم ساحل!
هول گفت:
نیما-باشه!
ولی همینکه اومد پارو بزنه پاروها افتادن تو دریا!! با ترس گفت:
-وااای بدبخت شدیم! افتاد تو دریا حالا چطوری بریم؟!؟!
آرتان-نیماااا بیاین ساحل ببینم!
از جاش بلند شد و دستاشو دور دهنش گذاشت و داد زد:
-داداش پاروها افتاده تو دریا...نمیتونیم برگردیم!!
طناز-یعنی چی افتاده تو دریا؟!
نیما-یعنی افتاده دیگه نمیییدونممم!!! از دستم ول شد!
من ترسیده بودم...گفتم:
-نیما من بچه دارم طوری نشه؟!
-نترس چیزی نیست...الان آرتان میره کمک میاره!
دوباره داد زد:
-داداش جون هرکی دوس داری برو کمک بیار!! ما اینجا گیر کردیم!
وسط دریا بودیم...واقعا ترسیده بودم! چند لحظه بعد قطرات بارون چکید رو صورتم! با ترس گفتم:
-نیما بارون! بارون گرفت نیما...نیما من میترسم الان طوفان میشه!
-باشه باشه آروم باش...آروم باش یه فکری میکنیم!
آرتان-نیما...نیما داداش میشنوی؟! من الان میرم کمک میارم نترسین! الان میام!
یه گوشه قایق نشسته بودم و از ترس گریه میکردم...بلایی سر بچم بیاد میمیرم💔
بارون هر لحظه شدیدتر میشد و من بیشتر از ترس میلرزیدم...خیس شده بودیم! طناز بلند داد زد:
-نیما آرتان آتش نشانی خبر کرده! تو راهن پنج دقیقه دیگه میرسن تحمل کنین!
نیما-باشه!
نشست کنارمو بغلم کرد:
-عشقم گریه نکن...ببین الان کمک میرسه!
-نیما بچم طوریش نشه...من میمیرم...بلایی سرش بیاد دیوونه میشم...طوریش نشه😢
-نه عشقم خدانکنه...طوریش نمیشه...آروم باش الان میرسن!
آروم لبهای داغشو گذاشت روی لبهام و طولانی بوسید💋
تپش قلبی که از ترس گرفته بودم آروم شد و خودمو به بوسه اش سپردم:) دستاشو دور صورتم قاب گرفته بود و نوازشم میکرد...کمی بعد لبهاش ازم جدا شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-نترسیا...نجات پیدا میکنیم نترس زندگیم..خب؟! بغلم کن و از هیچی نترس من پیشتم❤
دستامو دور گردنش حلقه کردم و آهسته گریه میکردم...
-بچم...
نیما-چیزیش نمیشه عشقم:)
-خیلی میترسم!
-نترس💗
بوسه عمیقی روی گونه های خیسم زد و گفت:
-هیچی نیست!
+صدامونو میشنوین؟؟! آتش نشان صحبت میکنه اگه مساعد هستین جواب بدین!
با خوشحالی گفت:
-ببین! ببین عشقم رسیدن! الان نجاتمون میدن!
بلند شد و داد زد:
-ما وسط دریاییم! کمک! همسرم بارداره کمک کنید!
چند لحظه بعد یه قایق موتوری نزدیک قایقمون شد و یه نفر گفت:
+آهسته سوار شین...مراقب باشین اینجا عمقش زیاده!
دستمو گرفت و اول من سوار شدم پشت سرم نیما سوار شد...قایق حرکت کرد سمت ساحل!
اشک شوق میچکید روی گونه ام...نیما محکم بغلم کرده بود و مرتب میگفت الان میریم خونه...تموم شد عشقم❤
قایق به ساحل که رسید دیدم همه اونجان! طناز سردار و سپهرم خبر کرده بود! اتش نشان ها که رفتن سردار با عصبانیت گفت:
-ساعت ۲ نصف شب چه کار مهمی وسط دریا داشتین؟! حتما باید غرق میشدین جنازه تون میومد واسمون؟!
طناز-باشه داداش آروم...خودشونم ترسیدن!
سردار-ترسیدن که ترسیدن! نصف شب وقت قایق سواریه؟! اگه بارانا طوریش میشد جواب مامان بزرگ منو تو میدادی نیما اره؟! اگه بچه یه چیزیش میشد؟!
طناز-باشه دیگه ولشون کن اشتباه کردن! بیا ما بریم!
آرتان-خوبین؟ چیزیتون که نشده؟
نیما-خوبیم داداش فقط بارانا خیلی ترسیده...
سوئیچو داد به آرتان و گفت:
-بیا اینم سوئیچ! غلط کردم داداش من دیگه دست ب ماشین نمیزنم!
آرتان خندید و گفت:
-دیوونه...داشتین خودتونو به کشتن میدادین! بیاین سوار شین بریم هوا سرده!
اونشب خیلی به خیر گذشت واقعا...💔
.
.
.
#ادامه دارد
آقااااا چه اکشنی شد آخرش😨
اصلا از خودم انتظار نداشتم اینو بنویسم میخواستم باحال باشه یهویی شد
ولی در کل پارت خوبی شد بنظرم^^
دوستان نظر یادتون نره لطفا من واسه هر پارت خیییلی زحمت میکشم:(💔
مرسی🌷